میزنم هر نفس از دست فراقت فریاد
آه اگر ناله زارم نرساند به تو باد
چه کنم گر نکنم ناله و فریاد و فغان؟
در فراق تو چنانم که بداندیش مباد
روز و شب غصه و خون میخورم و چون نخورم؟
چون ز دیدار تو دورم به چه باشم دلشاد؟
تا تو از چشم من سوخته دل دور شدی
ای بسا چشمه خونین که دل از دیده گشاد
حافظ دلشده مستغرق یادت شب و روز
تو از این بنده دل رفته به کلی آزاد
گر شوم خاک رهش دامن بیفشاند ز من
ور بگویم دل بگردان رو بگرداند ز من
.
.
.
گر چو فرهادم به تلخی جان بر آید باک نیست
بس حکایت های شیرین باز میماند ز من
.
.
.
صبر کن حافظ که گر زین دست باشد درس غم
عشق در هر گوشه ای افسانه ای راند ز من
ای نسخهٔ نامهٔ الهی که تویی
وی آینهٔ جمال شاهی که تویی
بیرون ز تو نیست هر چه در عالم هست
در خود بطلب هر آنچه خواهی که تویی
هر جا که روی، چو نقش جمعی که تویی
هر چیز که جوی، عین معنی که تویی
چرخ ارچه بسی بلند و پرگار نماید
تو مرکز آنی و نهایی که تویی
تو بگو ماه کجاست؟
تو مرا خانه ببر
دل من نابیناست
تو بگو «آه» چه طعمی دارد؟
تو بگو ابر چرا میبارد؟
باد در گوش درخت چه آوازی میخواند؟
سرو شیراز چرا آزاد است؟
بر لب خاک چرا فریاد است؟
این چه شهریست همان جابلقاست؟
ما کجا گمشده ایم؟
ته بن بست چرا ناپیداست؟
تو بگو ماه کجاست؟
تو مرا خانه ببر
دل من نابیناست
وصال، با منِ خونین جگر چه خواهد کرد؟
به تلخکامیِ دریا، شکر چه خواهد کرد؟ (صائب)
فی الواقع از اول هم تلخ بودیم. اما تا کاممون «تلخکامی دریا» نشده بود، تو مرهم بودی. اما امروز دیگه بود و نبود چنان شکری چون تو، به کام تلخ این دریا توفیری نداره. نیامدی و دیر شد.