• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :

    ثبت نام عضویت

جانا! سخن از زبان ما می‌گویی :-"

  • شروع کننده موضوع شروع کننده موضوع 11300
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
انسان به کندی تغییر می‌کند!
به همان کندی‌ که بهار تبدیل به تابستان و تابستان تبدیل به پاییز و پاییز تبدیل به زمستان می‌شود...
هرگز کسی نمی‌فهمد در کدام لحظه بهار تبدیل به تابستان می‌شود. یک روز صبح از خواب بیدار می‌شویم و حس می‌کنیم هوا گرم است ! تابستان وقتی ما در «خواب» بودیم فرارسیده است...
اوریانا فالاچی
 
آن کس که تو را شناخت جان را چه کند
فرزند و عیال و خانمان را چه کند
دیوانه کنی هر دو جهانش بخشی
دیوانه تو هر دو جهان را چه کند
 
نه وقت برای غصه خوردن درباره گذشتمو دارم نه حوصله برای ترس از آیندم ، هرچی شده حتما باید میشده ! هرچی هم قراره بشه ، حتما باید پیش بیاد و تجربش کنم... ترجیح میدم فقط زندگی کنم... فقط زندگی ! همین
 
امشب که تو پیش من یتو خواب رویایی من
غرق تماشای توام عشق تماشایی من
آرامش نگاه تو دلتنگیام رو میکُشه
خونه پراز عطر توعه دلم فقط به این خوشه
 
آوخ که تو را دیدم و دل زکف دادم رفت
حزنی بر دلم افتاد که شفا نیست بر او
رستانه
 
گرچه مستیم و خرابیم چو شب های دگر
باز کن ساقی مجلس سر مینای دگر
امشبی را که در آنیم غنیمت شمریم
شاید ای جان نرسیدیم به فردای دگر
《گل های غربت ۱ با صدای هایده》
 
زمان زیادی درباره‌ات فکر کرده‌ام. آنگونه که دوستت داشتم شخصیت تو را ساختم! البته که تو به مراتب به کمال نزدیک‎‌تری تا ساخته ذهن من. اما تو برای من تنها نمود ظاهری شخصیتی خیالی هستی. خیالی زیبا. به زیبایی خودت! آن کسی که در ذهن من ساخته شد، مثل لباسی که برای کسی دوخته باشند، فقط به تو می‌آید. به این دلیل جایگزینی نداری! به این دلیل میتوانی مطمئن باشی که همیشه دوستت خواهم داشت. شاید این خودخواهانه باشد که بگویم دوستت دارم اما نه برای خودت بلکه برای خیال خودم.
 
«من پرندگان غمگین زیادی را دیدم که هنوز پرواز میکنند..»
‏ امید یه همچین چیزیه.
 
“ما جوانیم بدون جوانی
فراموشی
مثلِ سیگار به‌خاکسترنشسته‌ای که حواس رفته از او
پشت پلک‌های‌مان نشسته.”
سجاد افشاریان
 
ما جوانی را میان خاک مدفون کرده ایم
بس که در پایان هر شادی در آمد پیر ما
 
‏این خزعبلات از کی مد شد که «اگه بشه که چه بهتر ولی اگه نشد میدونم من تلاشم رو کردم»؟ باختی دیگه، عن رو لای زرورق نپیچ. شکست خوردی آدمیزاد.
 
خونمون میدون جنگ نیست
من بخاطر تو اینجام
سر چی باید بجنگیم؟
من ازت چیزی نمیخوام
جز یه عشق که بین ما هست
هرچی دوست داری خراب کن
 
دل می رود ز دستم صاحبدلان خدا را
دردا که راز پنهان خواهد شد آشکارا
 
Back
بالا