• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :

    ثبت نام عضویت

جانا! سخن از زبان ما می‌گویی :-"

  • شروع کننده موضوع شروع کننده موضوع 11300
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
آن هنگام که مرا ناخواسته به دنیا آوردند گفتند دوست بدار، و حال که دوست می‌دارم می‌گویند فراموش کن…
آلبر کامو
 
رتبه می خواهی چو خورشید ز خلایق دور باش
سایه از همراهی مردم به خاک افتاده است
 
20230320_144058_jjq.jpg

نکند بوی تو را باد به هرجا ببرد...
خوش ندارم که دل رهگذری را ببری...
 
جهان دو پاره شد از نیک و بد به شاخص تو
وگر خلاصه کنم، جز تو هر چه هست، بد است...
 
همیشه دوستت خواهم داشت:
گفته بودم؛
فراموشی زمان می‌خواهد
اشتباه بود
فراموشی زمان نمی‌خواهد
فراموشی
دل می‌خواست
که آن هم پیش تو ماند...

ازدمیر آصف
 
فردا، اگر روز خوبی بود، مرا
برای دیدن باران،
برای قدم زدن کوچه‌های پاییزی،
برای رقصیدن در برگ ریز،
برای دوست داشتن،
بیدار کنید...
از گریستن، خسته‌ام.
از رنج‌ها، خسته‌تر...:)
 
فردا، اگر روز خوبی بود، مرا
برای دیدن باران،
برای قدم زدن کوچه‌های پاییزی،
برای رقصیدن در برگ ریز،
برای دوست داشتن،
بیدار کنید...
از گریستن، خسته‌ام.
از رنج‌ها، خسته‌تر...:)
 
امون از رنگ چشایی که یه دریایی داشت
نمیدونی که خودت رفتنت چه دردی داشت
بس که شیرین بود و تلخ به اخر قصه رسید
تو سکوتم رفتی نگفتی دلم حرفی داشت
 
یادت میاد یه روز برات دوست دارم میخوندم؟
با شوق رویت تا سحر چشم انتظار میموندم ؟
اما دیگه تموم شد عمرم به پات حروم شد
از من نصیحت بشنو ای دل آه
آروم بگیر تو سینه
که زندگی همینه
روز از نو روزی از نو ای دل
--------------------------------
خسته شدم ازبس که با غریبه ها دیدمت
به پای عشق و عاشقی چه بی وفا دیدمت
دلتنگیات برای من بود لطفت برای دیگرون
رنج و غمت تو سینه من خودت سرای دیگرون


☆سوسن☆
 
باب اسفنجی سندی و گری رو هم داشت ولی وقتی پاتریک باهاش قهر بود یه جور خاصی تنها میشد انگار هیشکیو نداشت، و تو برای من پاتریکی؛ وقتی نیستی انگار هیچکس نیست...
 
Deep inside me, I'm fading to black, I'm fading
Took an oath by the blood on my hand, won't break it
I can taste it, the end is upon us, I swear
Gonna make it
I'm gonna make it

-Natural by Imagine Dragons
 
گفتی چرا اینقدر اشعارت سیاه است؟!
خندیدم و دستی به موهایت کشیدم...:)
 
ما ز یاران چشم یاری داشتیم
خود غلط بود آنچه می‌پنداشتیم

پ.ن. یهویی تو قطار..بارون میزنه به پنجره.. فاز شعر برداشتم😂
 
-کمی داریم تند می رویم.تو و من،سام تا خرخره توی بدترین جاهای داستان گیر کرده ایم،و هیچ بعید نیست یک نفر در اینجا بگوید:"کتاب را ببند پدر؛بهتر از دیگر بیشتر از این نخوانیم."
دو برج،تالکین
 
«آره! به نظـر منم زندگی ناعادلانه‌سـت... و می‌دونم کـه گاهی نمـی‌تـونـی
اتفاق های زندگیت رو کنترل کنی... و می‌دونم که گاهی اون اتفاق‌ها بَدَن...
ولی من یه چیز دیگه رو هم می دونم.»
می‌پرسـم: «چی؟»
«می‌دونــم یـه چـیــزی هـسـت که مـی‌تـونـی کـنـتـرلـش کـنـی؛ اونـم
ایـنه کـه تـو چه‌جوری به اون اتفـاق‌هـای بـد واکـنـش نـشـون مـی‌دی.»
از روی تخت بلند می شود.
«تیمـی... تو می‌تونـی هـمین کاری رو بـکنی که لان داری می‌کنی و تسلیم
بشی. مطمئناً این آسون‌ترین راهه... یا اینکه می‌تونی بجنگی. می‌تونی برای
چیزی که میخوای، بجنگی. می‌تونی برای رؤیا‌هات بجنگی.»
از بالا به من نگاه می کند.
«حـالـا مـمـکـنـه آخـرش بـه چـیزی کـه مـی‌خواستی، نرسی؛ ولـی تیمی،
واقـعـیت اینه که... شاید اون‌قدرا زندگی نکردی که این رو بدونی... واقعیت
اینه که زیباییِ زندگی... زیبایی همه‌چی توی همین جنگیدنه.»
-تیمی کارناگاه: رقابت خفن، صفحه ی ۲۰۳
 
تو زیباترین حزن من بودی
عزیزترین زخمم بودی
و این که با افعال گذشته از تو یاد میکنم ،
غم‌انگیز ترین شکل انقراض است
که برگزیده‌ام...
 
Back
بالا