• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :

    ثبت نام عضویت

جانا! سخن از زبان ما می‌گویی :-"

  • شروع کننده موضوع شروع کننده موضوع 11300
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
شاید، شاید عذرخواهی را معنا نیست...انچه از دست رفته را چطور میشود بخشید انچه نیست را چرا باید بخشید..انجا که ویران گشت با کدام معذرت خواهی اباد خواهد شد و انچه تمام شد با کدام عذر می شود پر؟ گاهی عذرخواهی کافی نیست...جبران لازم است :)
 
کاش پیر تر بودم
مثل ریشه ها
یا خیلی جوان تر
مثل شاخه ها
این جا که
من ایستاده ام

فقط تبر میخورم ...
 

تابستان که می‌شود
دلم شور می‌زند
نکند طعم گیلاس‌های بازار
مرا از یادِ تو ببرد ...

عباس معروفی
 
به فکرهایم فکر میکنم و از آنها خسته میشوم حتی مغزم درد میگیرد و اگر میتوانست بجای چشم هایم گریه میکرد.
 
چش غره هام به دیوار...به دنیا یه نیشخند
میزنم و میگم میشه این فرمونو بدیش من؟
 
چه می‌شود کرد؟
غذایمان را هم نمی‌توانیم تغییر بدهیم
چه برسد به قضا!

صادق هدایت
 
اگه با اینکه میدونی،
میتونی با یکی باشی
که از تنهایی دربیای،
دستاش رو بگیری
و باهاش قدم بزنی
اما تنهایی رو انتخاب کردی
اگه با اینکه میدونی
دیگه هیچ وقت به این سن و سال
و به این شور و شوق جوونیت برنمیگردی
و دیگه حوصله قهر و آشتی و لجبازی
و کل کل الکی با کسی رو نداری
اما تنهایی رو انتخاب کردی
اگه با اینکه میدونی
دیگه لذت بوسیدن یواشکی
و ترس از قرار تو کوچه و خیابونهای شهر
و از این کافه به اون کافه رفتن رو
دیگه شاید هیچ وقت تجربه نکنی
و تنهایی رو انتخاب کردی
اگه با اینکه میدونی
شاید دیگه هیچ وقت عاشق کسی نشی
اما بازم تنهایی رو انتخاب کردی..
باید بگم حداقل به خودت خیانت نکردی^_*
تظاهر به دوست داشتن کسی نکردی
وقتی عاشق کسی نبودی،
اونو الکی وابسته به عشق نکردی...

#محسن_صفری
 
حسبي وحسبكِ أن تظلّي دائما،
سرّاً يرزقني؛
وليسَ يُقالُ

(نزار قبانی)

برای من و تو همین بس است که،
برای همیشه رازی میمانی که مرا می درد
و
گفته نمی شود ...
 
در خیالات خودم در زیر بارانی که نیست
می رسم با تو به خانه، از خیابانی که نیست

می نشینی روبرویم، خستگی در می کنی
چای می ریزم برایت، توی فنجانی که نیست

باز می خندی و می پرسی که حالت بهتر است
باز می خندم که خیلی، گرچه می دانی که نیست

شعر می خوانم برایت، واژه ها گل می کنند
یاس و مریم می گذارم ، توی گلدانی که نیست

چشم می دوزم به چشمت، می شود آیا کمی
دستهایم را بگیری ، بین دستانی که نیست

وقت رفتن می شود، با بغض می گویم نرو
پشت پایت اشک می ریزم، در ایوانی که نیست

می روی و خانه لبریز از نبودت می شود
باز تنها می شوم، با یاد مهمانی که نیست


زیبا بود 😪🚬
 
بالاخره در زندگی هر آدمی ؛
یک نفر پیدا می‌شود که بی مقدمه آمده ، مدتی مانده ، قدمی زده و بعد اما بی‌هوا غیبش زده و رفته ...!
آمدن و ماندن و رفتن آدم‌ها مهم نیست ...
اینکه بعد از روزی روزگاری، در جمعی حرفی از تو به میان بیاید، آن شخص چگونه توصیفت می‌کند مهم است ...
اینکه بعد از گذشت چند سال، چه ذهنیتی از هم دارید مهم است ...
اینکه آن ذهنیت مثبت است یا منفی ...
اینکه تو را چطور آدمی شناخته، مهم است !
منطقی هستی و می‌شود روی دوستی‌ات حساب کرد ؟
می‌گوید دوست خوبی بودی برایش یا مهم‌ترین اشتباه زندگی‌اش شدی ...؟
اینکه خاطرات خوبی از تو دارد یا نه برعکس
اینکه رویایی شدی برای زندگی‌اش یا نه درسی شدی برای زندگی ...؟
به گمانم ذهنیتی که آدم‌ها از خود برای هم به یادگار می‌گذارند، از همه چیز بیشتر اهمیت دارد ...
وگرنه همه آمده‌اند که یک روز بروند ...!


صمد بهرنگی
 
شاید رویِ زمین عشقی نباشد
جز آنچه که ما آن‌ را تَخَیُّل می کنیم.
که روزیِ خواهیم داشت
آن‌ را
و به آن دست یابیم.

توقف نکن_
به رقصیدن ادامه ده،
ای عشق،
ای شعر.

حتی اگر مرگ باشد
برقص

آدونیس
 
سیگارت را بده رفیق دو کام من نیز بزنم
سیگاری نیستم میدانی، فقط میخواهم فاز ببرم


خواننده گمنام 😪
 
نمایندگان اتومبیل، اتومبیل می فروشند،
نمایندگان بیمه، بیمه می فروشند،
و نمایندگان ملت؟

استانیسلاو یرژی لتس
 
Back
بالا