• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :

    ثبت نام عضویت

جانا! سخن از زبان ما می‌گویی :-"

  • شروع کننده موضوع شروع کننده موضوع 11300
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
ای قوم به حج رفته کجایید کجایید
معشوق همین جاست بیایید بیایید

معشوق تو همسایه و دیوار به دیوار
در بادیه سرگشته شما در چه هوایید

گر صورت بی‌صورت معشوق ببینید
هم خواجه و هم خانه و هم کعبه شمایید

ده بار از آن راه بدان خانه برفتید
یک بار از این خانه بر این بام برآیید

آن خانه لطیفست نشان‌هاش بگفتید
از خواجه آن خانه نشانی بنمایید

یک دسته گل کو اگر آن باغ بدیدید
یک گوهر جان کو اگر از بحر خدایید

با این همه آن رنج شما گنج شما باد
افسوس که بر گنج شما پرده شمایید
 
مثل‌ماه‌توآسمون‌تنهام‌ولی‌میدرخشم‌ . . .!
 
اگر از بلندی آسمون بترسی، نمی‌تونی مالکِ ماه بشی...:)
 
در این فکرم که در یک لحظه غفلت
از این زندان خامُش پر بگیرم...
 
درس امشب :
زندگی کوتاه تر از اونیه که هی بخوایی صبر و تلاش کنی تا یکی آدم بشه
بذار بره
آدما میرن پی لیاقتشون
 
دلم بچگی میخواهد...!
جلوی کدام مغازه پابکوبم تا برایم آرامش بخری...:)

پ.ن:چه زیبا:)
 
تو جنس کیو می فروشی توی ویترینی که ساختی؟تو چی هستی؟چی میخوای؟چی میگی؟این مهمه تو دنیا رو چی دیدی.
 
امروز نه آغاز و نه انجام جهان است.
ای بس غم و شادی
که پس پرده نهان است
دردا و دریغا که در این بازی خونین
بازیچهٔ ایام، دل آدمیان است..
-هوشنگ ابتهاج
 
حکایت رفاقت
حکایت سنگهای کنارساحله
اول یکی یکی
جمعشون میکنی تو بغلت
بعدشم یکی یکی
پرتشون میکنی تو آب
اما بعضی وقتا
یه سنگهای قیمتی گیرت میاد
که هیچوقت
نمیتونی پرتشون کنی
 
”میگن قلبِ آدم، مثل ۲ تا اتاقِ دیوار به دیوار می‌مونه، که تو یکی‌ش غم و تو یکی‌ش شادی زندگی می‌کنه؛ یعنی غم و شادی، همسایه‌ی دیوار به دیوارن. به همین خاطره که میگن یواش بخند، که نکنه تو اون اتاق، غم رو بیدار کنی. حالا حکایتِ شماست جعفرآقا ؛ می‌دونم چه غصّه‌ای می‌خوری وقتی پای غمی درمیونه، یا شادی‌ت چقدر بی‌غل و غشه.“
+
 
شد شد نشد نکنه ماهتو بفروشی بری شمع بخریا !
___________________________________
دلتنگی
خوشه ی انگور سیاه است
لگد کوبش کن
لگد کوبش کن
بگذار سر بسته بماند

مستت می کند
این اندوه...
 
و ما زمستان دیگری را سپری خواهیم کرد
با عصیان بزرگی که درون مان هست
و تنها چیزی که گرم مان می دارد
آتش مقدس امیدواری ست...
 
We held one another, and it was as though she caught my madness, shared my folly, and all the wild delight of lunacy belonged to both of us.

Daphne du Maurier​
 
آنان که می‌رقصند
در چشم کسانی که صدای آهنگ را نمی‌شنوند
همیشه دیوانه به نظر می‌آیند...:)
 
Back
بالا