• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :

    ثبت نام عضویت

جانا! سخن از زبان ما می‌گویی :-"

  • شروع کننده موضوع شروع کننده موضوع 11300
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
دهانت را می بویند...
مبادا كه گفته باشی "دوستت می دارم"
دلت را می بویند...
روزگار غریبی ست، نازنین

و عشق را
كنار تیرك راه بند
تازیانه می زنند.
 
آهای غمی که، مثل یه بختک، رو سینه‌ ی من، شده‌ ای آوار
از گلوی من، دستاتُ بردار، دستاتُ بردار، از گلوی من، از گلوی من، دستاتُ بردار
کوچه‌ های شهر، پُرِ ولگرده، دل پُرِ درده، شب پر مَرد و، پُرِ نامرده
آهای خبردار، آهای خبردار، باغ داریم تا باغ، یکی غرق گل، یکی پُرِ خار
مرد داریم تا مرد، یکی سَرِ کار، یکی سَرِ بار، آهای خبردار،یکی سَرِ دار

لینک آهنگ
 
من که ز جان ببریده ام چون گل قبا بریده ام
زان رو شدم که عقل من با جان من بیگانه شد
 
الهی،چگونه گویم نشناختمت که شناختمت،و چگونه گویم شناختمت که نشناختمت.

الهی نامه
 
درباره ی خویشتن خویش اندیشیدن ، وحشتناک است.
اما این تنها راه صمیمانه ی کار است:
اندیشیدن درباره ی خویشتن خویشم بدانگونه که هستم ،
اندیشیدن به جنبه های زشتم ،
اندیشیدن به جنبه های زیبایم ،
و در شگفت شدن از آنها.
چه آغازی میتواند محکم تر و استوار تر از این باشد ؟
از چه چیزی می توانم رشد خود را آغاز کنم
جز از خویشتن خویشم؟

یادداشت های ماری هاسکل
10 سپتامبر 1920
 
حرف مُردن بزنم حرص خوری فحش دهی؟!
من سراپا به فدای تو و فحشت بشوم
 
شوریده دلی دارم، دیوانه چنین باید
کز خون نشود خالی، پیمانه چنین باید

عمری ست که می گردم، برگرد سر شمعی
می سوزم و می سازم، پروانه چنین باید

خوب است جفا امّا، با من تو ز حد بردی
باید دلی آزردن، امّا نه چنین باید

خون از مژه می بارم، ای ابر تماشاکن
چشمی که شود گریان، مستانه چنین باید

من دانم و دل کز تو، در عشق چها دیدم
جانم به فدایت باد، جانانه چنین باید

غلتیده دلم در خون پیش صف مژگانی
گرکشته شوی باری، مردانه چنین باید

شوری ست حزین با توکز زمزمه ات امشب
در دیده نمک دارم، افسانه چنین باید
 
می‌دانم این روزهای تلخ سپری می‌شوند، اما نمی‌دانم چطور باید به سلول‌های بدنم یاد بدهم که از اندوه چسبیده به خود، جدا شوند. من دیگر به اندوه خوی گرفته‌ام و گریزی از آن برایم نیست... .
 
یه روزی بالاخره یکی میاد
که عاشقش میشی
جای تموم کسایی که اومدن و نموندن
میشه مسکن تموم دردات
میشه فکر روز و شبات
میشه دلگرمی و امید به آیندت


و آخرش میرینه بهت و میره (:

با تشکر
 
هر کفر که هست، از پريشانی ماست
آبادی بتخانه ز ويرانی ماست
اسلام به ذات خود ندارد عيبی
هر عيب که هست، از مسلمانی ماست!
 
در شگفتم که سلام در هر دیداری آغاز است...!
اما در نماز پایان...!
شاید که پایان نماز آغاز دیدار است...:)
 
این قلب ترک خورده ی من...!
بنده به مو بود...!
من عاشق او بودم و...!
او عاشق او بود...:):Black_Heart:


دیدم تو ناشناس یکی پرسیدی بود مخاطب تکست هات و شعرات کیه:))برای خودمم سواله دوست عزیز فهمیدی به منم بگو:joy:
 
هردوعالم را به دشمن ده،که مارا دوست بس.
 
دیشب ز شرم چهره ی تو، ماهِ آسمان
در پشت ابر تیره، نهان بود تا به صبح...:)
 
Back
بالا