• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :

    ثبت نام عضویت

جانا! سخن از زبان ما می‌گویی :-"

  • شروع کننده موضوع شروع کننده موضوع 11300
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
در ارتباط با مضمونِ شعرِ بالا، اخوان میگه:

از تهی سرشار
جویبار لحظه ها جاری‌ست
چون سبوی تشنه کاندر خواب بیند آب، واندر آب بیند سنگ،
دوستان و دشمنان را میشناسم من
زندگی را
دوست میدارم
مرگ را دشمن
وای! اما با که باید گفت این، من دوستی دارم
که به دشمن خواهم از او التجا بردن
جویبار لحظه ها جاری
 
وصیت کرده ام بعد از مرگم؛
همراه من
دو تا فنجان چای هم دفن کنند!!
شاید صحبت های من با خدا به درازا کشید...
به هر حال دلخوری ها کم نیست از بندگانش
همان هایی که بی اجازه وارد شدند
خودخواهانه قضاوت کردند
بی مقدمه شکستند و بی خداحافظی رفتند...

جرأت کنید راست و حقیقی باشید.
جرأت کنید زشت باشید!
اگر موسیقی بد را دوست دارید،
رک و راست بگویید.
خود را همان که هستید نشان بدهید.
این بزک تهوع انگیز دوروئی
و دو پهلویی را از چهره روح خود
بزدایید، با آب فراوان بشوئید!
 
امروز، هفتمِ پدرِ دوستِ عزیزمه. براهنی درین راستا می‌گه:

امروز روز هفتم بی‌مهری است
شب را کنار پنجره با ترس‌های نامفهوم سر كرده‌ام
پای درخت‌های پر از بیم‌های چلچله‌ها
گربه هاکشیک می‌دادند
بر تو چه می‌گذشت در آن زیر
زیر خاک‌های جوان ، خاک‌های عطر ؟
گیسوی سدر بر تن من خال می‌زند
من مُرده‌ام که آب و نور و هوا را
آلوده می‌کنم این گونه ؟
یا تو
که عطر ناب تنت را به خاک‌ها ایثار كرده‌ای ؟

دیشب : شب مثل غبغب صد لایه که بر لایه‌های آن صدها ستاره‌ی گلگون میخ پرچ

کابوس می‌رسد
گل را به روی گور تو می‌ریزیم
می‌گرییم
طاووس سر بریده‌ای از چشم‌های جمع می‌آویزد
آن تو بر تو چه می‌گذرد
هان آن تو با گونه‌های تو ؟
عطری که گیج می‌کند آدم را
عطری که وول می‌خورد از خواب ، خواب‌های هراسانی در مغز ما
بوی تو را به روح جهان هدیه می‌کند

مرمر که بوی مریم و موهای ماه داشت در موم موریانه تهی می‌شود

گل را به روی گور تو می‌ریزیم
می‌گرییم
بر می‌گردیم
تنها و دست خالی بر می‌گردیم
 
پيش از صداى خروسان
باور كردم
كه پلک‌هاى تو
كتاب صبح را گشود .


از آفتابى كه نيامده بود
از اشک كه بايد دوباره ريخت
دهانت براى من خنده‌هاى گرمتر داشت .
و خروسان پيش از صداى خود دوباره به خواب شدند
از اين كه پذيرفتند روزها ديگر با ماست
و اين كه تا روز مرگ بخشوده شده‌اند
تا پايانى كه ما نيز با آن خواهيم بود .

باور كردم
سوگند به خواب‌هاى جوان باور كردم
بی‌گناهى پلک‌هاى تو را
بی‌گناهى برگ‌ها را
كه در نور سپيد شدند
سوگند به هرچه سپيدى‌ست

تنها سرو خيانت كرد
كه پذيرفته‌ى همه‌ى فصل‌ها بود .
 
بهشت از دست آدم رفت
از اون روزی که گندم خورد
ببین چی میشه اون کس که
یه جو، از حق مردم خورد

کسایی که تو این دنیا
حساب ما رو پیچیدن
یروزی، هر کسی باشن
حساباشونو پس میدن

عبادت از سر وحشت
واسه عاشق عبادت نیست
پرستش راه تسکینه
پرستیدن تجارت نیست

واسه آزادگی مردن
ته دلدادگی میشه
یوقتایی تمام دین
همین آزادگی میشه

کنار سفره خالی
یه دنیا آرزو چیدن
بفهمن آدمی، یک عمر
بهت گندم نشون میدن

بزار بازی کنن بازم...
برامون با همین نقشه
خدا، هرگز کسایی رو
که حق خوردن، نمیبخشه!
 
می خور که به زیر گل بسی خواهی خفت
بی مونس و بی رفیق و بی همدم و جفت
زنهار به کس مگو تو این راز نهفت
هر لاله که پژمرد نخواهد بشکفت
 
شاعر میگه :
هنوزم تو شب هات اگه ماهو داری
من اون ماهو دادم به تو یادگاری

-یه اهنگ از داریوشه
 
چه خوش است راز گفتن
به حریف نکته سنجی
که سخن نگفته باشی، به سخن رسیده باشد....
(بیدل دهلوی)
 
گفته بودی که چرا محو تماشای منی
آنچنان مات که یک دم مژه برهم نزنی
مژه برهم نزنم تا که ز دستم نرود
ناز چشم تو به قدر مژه برهم زدنی
~فریدون مشیری~
 
آخرین ویرایش:
گر بنا بود تمامِ آدمهاى روىِ زمين
از ابتداى خلقت تا آخرين روزِ عمرشان،
كنارِ هم ميماندند،
به روزمرگى
به يكنواختى دچار ميشدند...
دنيا به آدمهاى رفتنى،
به ناگهانى رفتن ها،
به نيمه كاره رها شدن ها،
نياز دارد
نياز دارد تا قدر بدانيم تمامِ دو نفره هايمان را
تا قدر بدانيم كنارِ هم بودن ها را
منفى اگر نباشد،مثبت بى معناست
رفتن اگر نباشد،ماندن ارزشی ندارد...
#علی_قاضی‌نظام
 
بگذر ز من ای آشنا چون از تو من دیگر گذشتم
دیگر تو هم بیگانه شو چون دیگران با سرگذشتم

میخواهم عشقت، در دل بمیرد
میخواهم دیگر، در سر، یادت پایان گیرد

هر عشقی می میرد
خاموشی میگیرد
عشق تو نمی میرد

باور کن بعد از تو
دیگری در قلبم
جایت را نمیگیرد...
 
Back
بالا