من پنداشتم
او مرا خواهد برد
به همان کوچه ی رنگین شده از تابستان
به همان خانه ی بی رنگ و ریا
و همان لحظه که بی تاب شوم
او مرا خواهد برد
به همان سادگی رفتن باد
او مرا برد
ولی برد زِ یاد ...
ارغوان میبینی؛
به تماشاگه ویرانی ما اماده اند
مانده ایم تا ببینیم نبودن را
اخر قصه شنودن را
زندگی روی از این غمکده گردانیده است
ارغوان؛
در و دیوار غریب افتاده چه تماشا دارد؟
بعد از مرگ دفنه به نظرش می رسید که پدر و دختر روی آونگی از عواطف گیر کرده بودند. هر وقت کوستاس درباره مدرسه و دوستانش می پرسید طفره می رفت. وقتی کوستاس سرگم کار می شد، آدا کمی به حرف می آمد. کوستاس بیش از پیش متوجه شد که برای اینکه او را یه گام به خودش نزدیک تر کند باید یک گام از او دورتر می شد. یادش افتاد که وقتی بچه بود، چطور دست در دست یکدیگر برای تعطیلات آخر هفته به زمین بازی می رفتند.
___________________________ بخشی از رمان جزیره درختان گمشده
نوشته الیف شافاک
انتشارات نون
ترجمه علی سلامی