صوراسرافيل
کاربر خاکانجمنخورده

- ارسالها
- 1,415
- امتیاز
- 8,511
- نام مرکز سمپاد
- علامه حلى
- شهر
- تهران
- سال فارغ التحصیلی
- 0000
من هميشه و به شكلى مداوم مخالفتى بى سازش با خودكشى داشتم و دارم،چنانچه هميشه در مذمتش داد سخن مى دادم،اما اخيرا شخصى از رفقاى قديمى،كه از حيث اعتقاد از همفكران من هست رو ديدم كه جداى از نيكى مصاحبتش،در حين صحبتها مسئله اى رو براى من مطرح كرد كه جدا باعث شد در صدق اين باور شك كنم،كه اين تشكيك براى انسانى با عقايدى غالبا ثابت،مثل من،بسيار نادر پيش مياد.
صحبت از شدت ويرانى كشور بود و اينكه آيا با ادامه روند فعلى چيزى از ايران ما باقى خواهد موند يا نه.ناگهان از من پرسيد فلانى،بيا فرض محال كنيم كه كشور ما كه تمام عمر بهش مهر ورزيديم(عرض كردم كه از همفكران من هست) در انتهاى اين روند از بين بره و براى ما مسجل بشه كه اين آخر كار هست و ديگر هيچ راهى براى نجات كشور نيست.مرگى محتوم.
حال،اگر اين فرض محال رو ببينى كه ايران به طرز يقينى از بين رفته چه خواهى كرد؟
تعجب من از پاسخ خودم بود كه بى هيچ ترديد و تاملى،بدون كوچكترين درنگى پاسخ دادم كه خودم رو خواهم كشت،چون در آن وضع دليلى براى زنده موندن ندارم.
چيزى كه من رو فكر و تحير واداشت اين بود كه كسى مثل من،با وجود اين تقابل با خودكشى،اما كوچكترين ترديدى در اينكه با موقعيتى مثل اين راهى جز اتمام زندگيم نيست نداشتم.هنوز هم تمام وجود من به من گواهى ميده كه در چنين وضعى چنين كارى مى كنم و خود رو خواهم كشت،چون زندگى برام تمام معنا و مفهوم و دلبستگيش رو از دست خواهد داد.
اين باعث شد طرز فكر كسانى كه به موقعيتى مشابه،يعنى از دست دادن معنى و مفهوم زندگى مى رسند برام تا حدى ملموس و قابل درك باشه.چون قبلا هم باور داشتم كه زندگى بدون ارزشها و معنيها بى فايدست،اما معتقد بودم كه همواره معنايى خواهد بود.ولىحالا و قرار گرفتن خودم در برابر اون پرسش باعث شد شكى به اين باور بكنم كه آيا حقيقتا و همواره،مى شود معنى براى زندگى جست و داشت؟اگر معانى و ارزشهايى كه براش داريم از بين برن،اونوقت چه خواهيم كرد؟
صحبت از شدت ويرانى كشور بود و اينكه آيا با ادامه روند فعلى چيزى از ايران ما باقى خواهد موند يا نه.ناگهان از من پرسيد فلانى،بيا فرض محال كنيم كه كشور ما كه تمام عمر بهش مهر ورزيديم(عرض كردم كه از همفكران من هست) در انتهاى اين روند از بين بره و براى ما مسجل بشه كه اين آخر كار هست و ديگر هيچ راهى براى نجات كشور نيست.مرگى محتوم.
حال،اگر اين فرض محال رو ببينى كه ايران به طرز يقينى از بين رفته چه خواهى كرد؟
تعجب من از پاسخ خودم بود كه بى هيچ ترديد و تاملى،بدون كوچكترين درنگى پاسخ دادم كه خودم رو خواهم كشت،چون در آن وضع دليلى براى زنده موندن ندارم.
چيزى كه من رو فكر و تحير واداشت اين بود كه كسى مثل من،با وجود اين تقابل با خودكشى،اما كوچكترين ترديدى در اينكه با موقعيتى مثل اين راهى جز اتمام زندگيم نيست نداشتم.هنوز هم تمام وجود من به من گواهى ميده كه در چنين وضعى چنين كارى مى كنم و خود رو خواهم كشت،چون زندگى برام تمام معنا و مفهوم و دلبستگيش رو از دست خواهد داد.
اين باعث شد طرز فكر كسانى كه به موقعيتى مشابه،يعنى از دست دادن معنى و مفهوم زندگى مى رسند برام تا حدى ملموس و قابل درك باشه.چون قبلا هم باور داشتم كه زندگى بدون ارزشها و معنيها بى فايدست،اما معتقد بودم كه همواره معنايى خواهد بود.ولىحالا و قرار گرفتن خودم در برابر اون پرسش باعث شد شكى به اين باور بكنم كه آيا حقيقتا و همواره،مى شود معنى براى زندگى جست و داشت؟اگر معانى و ارزشهايى كه براش داريم از بين برن،اونوقت چه خواهيم كرد؟





