• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :

    ثبت نام عضویت

مشاعره ی شاعران

  • شروع کننده موضوع شروع کننده موضوع kahroba
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
یادم نمی‌رود که در آن شامگاه سرد
وقتی که باد توی هوا زوزه می‌کشید
یک‌دم به روی پنجره نقشی کشیدی از
دستان سرد من که به دستت نمی‌رسید
از پشتِ نقشِ دست، تو را لمس می‌کنم
ای کاش شیشه فاصله‌مان را نمی‌برید
ای کاش قلب من به دلت راهِ وصل داشت
ای کاش دست تو، دل من را نمی‌دَرید
تو حرف می‌زدی، دل من آب شد مدام
چشمم چه پرولع پی لب‌های تو دوید
یک آه روی شیشه کشیدی دوباره تو
نقشی جدید، دست تو بر شیشه می‌کشید
با شوق، چشم من، پیِ نقشِ تو می‌دود
نقشی ز دست من که به دستت نمی‌رسید


پ.ن:ایراد قافیه داره چون یهو ایده‌ش اومد.😅
دوش من بودم و یک پنجره دوری صنما
حیف این پنجره را میل گشایش، نبود
همه شب مدح تو بود ورد زبانم صنما
حیف این پنجره را گوش ستایش، نبود
بود گرچه چو قمر روی نگاهت صنما
حیف این پنجره را روی نمایش، نبود
 
دوش من بودم و یک پنجره دوری صنما
حیف این پنجره را میل گشایش، نبود
همه شب مدح تو بود ورد زبانم صنما
حیف این پنجره را گوش ستایش، نبود
بود گرچه چو قمر روی نگاهت صنما
حیف این پنجره را روی نمایش، نبود
دیدی که چطور ماه این قلب شدی؟
لبخند زدی ، بهار پر برگ شدی؟
تو شمع شدی ، چه خوش به دورت گشتم!
فکر کردی تو به من ؟ لحظه ای دلتنگ شدی؟
 
دیدی که چطور ماه این قلب شدی؟
لبخند زدی ، بهار پر برگ شدی؟
تو شمع شدی ، چه خوش به دورت گشتم!
فکر کردی تو به من ؟ لحظه ای دلتنگ شدی؟
یکی پیر خردمندم چنین می‌گفت پندانه
که هر دار کهن را باشد آغازی ز یک دانه
فراهم گر شود اسباب رشدش جملگی آنگه
کشد سر از چمن بیرون و گردد طفل فرزانه
 
یکی پیر خردمندم چنین می‌گفت پندانه
که هر دار کهن را باشد آغازی ز یک دانه
فراهم گر شود اسباب رشدش جملگی آنگه
کشد سر از چمن بیرون و گردد طفل فرزانه
همان لحظه از خاطرم می‌گذشت
پشیمانی از یاد نایاب تو
چه گویم که این دل به یادش نبود
چنین حسرتی می‌شود خواب تو
 
همان لحظه از خاطرم می‌گذشت
پشیمانی از یاد نایاب تو
چه گویم که این دل به یادش نبود
چنین حسرتی می‌شود خواب تو
ورطه قشنگیست درخاطر تو بودن
ز بوسه ای در خواب مسخر تو بودن
 
دستان رستم هم نتواند کند بر آن گذری
که بر هفت خوان مهرش نیست رهگذری
یاس است و ناامیدی، دوری ز نور دیده
اشک است کز جدایی، از دیده بردمیده
بازآ که در نبودت، این عقل ظلم دیده
یک‌باره در به در شد، چون آهُوی رمیده
 
یاس است و ناامیدی، دوری ز نور دیده
اشک است کز جدایی، از دیده بردمیده
بازآ که در نبودت، این عقل ظلم دیده
یک‌باره در به در شد، چون آهُوی رمیده
همی در راه وصلش ننگ پذرفت
بسی گل‌ها که از هجرش بنشکفت
 
همی در راه وصلش ننگ پذرفت
بسی گل‌ها که از هجرش بنشکفت
تاری بزن و بخوان به قلبی محزون
آزادی و شور و سرکشی ها و جنون
تاری که نوای نم نم باران را
بر شاخه عاشقی ببارد پرخون
آواز بخوان نواز سازی جانسوز
من خسته دلم چو لاله هایی دلخون
 
تاری بزن و بخوان به قلبی محزون
آزادی و شور و سرکشی ها و جنون
تاری که نوای نم نم باران را
بر شاخه عاشقی ببارد پرخون
آواز بخوان نواز سازی جانسوز
من خسته دلم چو لاله هایی دلخون
ندانم کز کدامین گل بپرسم وصف رخسارت
که سوسن، نسترن، لادن همه سر در گریبانند
 
ندانم کز کدامین گل بپرسم وصف رخسارت
که سوسن، نسترن، لادن همه سر در گریبانند
در دین که نوشتند بوسه ها منع صراط
هرچه گفتند العیش زبان العطش میخواند
 
در دین که نوشتند بوسه ها منع صراط
هرچه گفتند العیش زبان العطش میخواند
درد دارم درد دوری درد کوری درد غم
دیده گریان از تو پنهان زیر باران دم به دم
اشک‌هایم همچو تریاقی بُوَد بر حال دل
کاین چنین سختی و بیماری کشد از بهر سم
 
درد دارم درد دوری درد کوری درد غم
دیده گریان از تو پنهان زیر باران دم به دم
اشک‌هایم همچو تریاقی بُوَد بر حال دل
کاین چنین سختی و بیماری کشد از بهر سم
منم مجنون باد سرد پاییز
چمن ها و طراوت های پر خیز
دلم را نزد نور و نزد خورشید
علف ها و درختان خوش بید
به نزد این بهارانم سپردم
برای این درختانم سرودم
 
منم مجنون باد سرد پاییز
چمن ها و طراوت های پر خیز
دلم را نزد نور و نزد خورشید
علف ها و درختان خوش بید
به نزد این بهارانم سپردم
برای این درختانم سرودم
مگر آن ترک عیار و دو چشم آهویش بینم
که از جانم زداید تلخی زهر فراقش را
 
مگر آن ترک عیار و دو چشم آهویش بینم
که از جانم زداید تلخی زهر فراقش را
ابر می‌پوشاند این باریکه نور
چون شوی ناگه ز چشمانم به دور
چون گیاهی رسته با چشمان کور
باشدم این خاک گلدان، خاک گور
 
ابر می‌پوشاند این باریکه نور
چون شوی ناگه ز چشمانم به دور
چون گیاهی رسته با چشمان کور
باشدم این خاک گلدان، خاک گور
روزها در آرزوی دیدنت بودم ولی
هر شبم نقش خیالت در روان می کرد رقص
 
صد درد بی‌درمان مرا باشد در این عالم ولی
از بهر تریاقت به دم هر صد به جانم می‌خرم
منم که لحظه به لحظه با فکر هاله ماهم
به راه وصل تو جانم! چه امتحان افتاد
 
منم که لحظه به لحظه با فکر هاله ماهم
به راه وصل تو جانم! چه امتحان افتاد
دیدارش را گفتند خیال خام شبانگاه
خیال که نداند نگاهش را چه کنم؟
هرچه زاری ز غم فردای حریفان
نباشد معراجم بوسه یارا چه کنم؟
 
Back
بالا