مشاعره واژه‌نما

  • شروع کننده موضوع شروع کننده موضوع Hecate
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
خون

ای هم‌نفسان تا اجل آمد به سر من
از پای درافتادم و خون شد جگر من
زین دایره‌ی مینا خونین جگرم، می ده
تا حل کنم این مشکل در ساغر مینایی!
~لسان‌الغیب.
 
حافظ
مگر دل میکنم از تو، بیا مهمان به راه انداز
که با حسرت وداعت میکنم حافظ، خداحافظ
دل
عشق را چاره محال است و ندانم که چرا
بیشتر جا به دل مردم بیچاره کند؟
 
دل
عشق را چاره محال است و ندانم که چرا
بیشتر جا به دل مردم بیچاره کند؟
اگر مراد نصیحت‌کنان ما این است
که ترک دوست بگوییم، تصوری‌ست محال!
~شیخ اجل.
 
تا تو مراد من دهی کشته مرا فراق تو
تا تو به داد من رسی من به‌خدا رسیده‌ام

رهی معیری
 
تا تو مراد من دهی کشته مرا فراق تو
تا تو به داد من رسی من به‌خدا رسیده‌ام

رهی معیری
فراق

شب فراق که داند که تا سحر چند است
مگر کسی که به زندان عشق دربند است
 
فراق

شب فراق که داند که تا سحر چند است
مگر کسی که به زندان عشق دربند است
شب
در دل تاریک این شب های سرد، ای امید ناامیدی های من
برق چشمان تو همچون آفتاب، می‌درخشد بر رخ فردای من
فریدون مشیری
 
شب
در دل تاریک این شب های سرد، ای امید ناامیدی های من
برق چشمان تو همچون آفتاب، می‌درخشد بر رخ فردای من
فریدون مشیری
صبح امید که بد معتکف پرده‌ی غیب
گو برون آی که کار شب تار آخر شد!
~لسان‌الغیب.
 
صبح امید که بد معتکف پرده‌ی غیب
گو برون آی که کار شب تار آخر شد!
~لسان‌الغیب.
شب

شب سردیست، هوا منتظر باران است
وقت خواب است و دلم پیش تو سرگردان است
 
خواب:
ز فرط غصه و اندوه آنچنان گشتم
که خواب در نظرم به ز وقت بیداری
غصه

و به کوتاهی آن لحظه شادی
که گذشت غصه هم می گذرد؛
آنچنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند…
لحظه ها عریانند.
 
لحظه
خرم آن لحظه که مشتاق به یاری برسد
آرزومند نگاری به نگاری برسد
برآی ای صبح مشتاقان! اگر نزدیک روز آمد
که بگرفت این شب یلدا ملال از ماه و پروینم!
~شیخ اجل.
 
تلخ
کی شود کز خانه ام نامحرمان بیرون روند
تلخی دیدارشان صد زهر را فائق شده
 
تلخ
کی شود کز خانه ام نامحرمان بیرون روند
تلخی دیدارشان صد زهر را فائق شده
تلخ
تلخ است که لبریز حقایق شده است
زرد است که با درد موافق شده است
عاشـق نشـدی وگرنه می فـهمیدی
پاییز بهاری‌ست که عاشق شده است
 
در روز ازل ساقی هستی که دهد جام
دردی به جز درد در این باده مکردست
 
درد

اگر باشد برای درد درمان
دوای درد تو درد است و درد است
درمان

خوشا دردی که درمانش تو باشی
خوشا راهی که پایانش تو باشی

خوشا چشمی که رخسار تو بیند
خوشا ملکی که سلطانش تو باشی

خوشا آن دل که دلدارش تو گردی
خوشا جانی که جانانش تو باشی
 
درمان

خوشا دردی که درمانش تو باشی
خوشا راهی که پایانش تو باشی

خوشا چشمی که رخسار تو بیند
خوشا ملکی که سلطانش تو باشی

خوشا آن دل که دلدارش تو گردی
خوشا جانی که جانانش تو باشی
درد

ندارد درد من درمان دریغا
بماندم بی سر و سامان دریغا

درین حیرت فلک ها نیز دیر است
که می‌گردند سرگردان دریغا
 
با درد منالید که درمان خود درد است
با آه بسازید هر اندازه که سرد است
 
Back
بالا