• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :

    ثبت نام عضویت

مشاعره واژه‌نما

  • شروع کننده موضوع شروع کننده موضوع Hecate
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
پریشانی

دوستان شرح پریشانی من گوش کنید
داستان غم پنهانی من گوش کنید
قصهٔ بی سر و سامانی من گوش کنید
گفت و گوی من و حیرانی من گوش کنید

وحشی بافقی
غم

وقت آن شد که سر خویش، من از غم شکنم
آهی از دل کشم و حلقهٔ ماتم شکنم

گر مراد دل من را ندهد این گردون
همه اوضاع جهان، یکسره در هم شکنم
 
غم

وقت آن شد که سر خویش، من از غم شکنم
آهی از دل کشم و حلقهٔ ماتم شکنم

گر مراد دل من را ندهد این گردون
همه اوضاع جهان، یکسره در هم شکنم
مراد
دلم که لاف تجرد زدی کنون صد شغل
به بوی زلف تو با باد صبحدم دارد

مراد دل ز که پرسم که نیست دلداری
که جلوه نظر و شیوه کرم دارد
 
مراد
دلم که لاف تجرد زدی کنون صد شغل
به بوی زلف تو با باد صبحدم دارد

مراد دل ز که پرسم که نیست دلداری
که جلوه نظر و شیوه کرم دارد
دلدار

ای نازنین دلدار من بنشسته ای درجان من
از کفر زلف عنبرت خوش برده ای ایمان من

من در سرای بیکسی با اینهمه دلواپسی
با یاد تو سر می کنم ای یاد تو سامان من
 
دلدار

ای نازنین دلدار من بنشسته ای درجان من
از کفر زلف عنبرت خوش برده ای ایمان من

من در سرای بیکسی با اینهمه دلواپسی
با یاد تو سر می کنم ای یاد تو سامان من
نازنین

نازنینم
کمی از مهرت را
برای من نگه دار
من تمام جانم را
برایت کنار گذاشته‌ام
 
جان

ای ساربان آهسته رو کآرام جانم می‌رود
وآن دل که با خود داشتم با دلستانم می‌رود
من مانده‌ام مهجور از او بیچاره و رنجور از او
گویی که نیشی دور از او در استخوانم می‌رود
گفتم به نیرنگ و فسون پنهان کنم ریش درون
پنهان نمی‌ماند که خون بر آستانم می‌رود

سعدی
آستان
بر آستان جانان گر سر توان نهادن
گلبانگ سربلندی بر آسمان توان زد
_ حافظ
 
آستان
بر آستان جانان گر سر توان نهادن
گلبانگ سربلندی بر آسمان توان زد
_ حافظ
جانان
چها با جان خود دور از رخ جانان خود کردم

مگر دشمن کند اینها که من با جان خود کردم

طبیبم گفت درمانی ندارد درد مهجوری

غلط می‌گفت خود را کشتم و درمان خود کردم
 
جانان
چها با جان خود دور از رخ جانان خود کردم

مگر دشمن کند اینها که من با جان خود کردم

طبیبم گفت درمانی ندارد درد مهجوری

غلط می‌گفت خود را کشتم و درمان خود کردم
درمان

ای که هم دردی و هم درمان من
وی که هم جانی و هم جانان من

دردم از حد رفت درمانی فرست
ای دوای درد بی درمان من!

فیض کاشانی
 
درمان

ای که هم دردی و هم درمان من
وی که هم جانی و هم جانان من

دردم از حد رفت درمانی فرست
ای دوای درد بی درمان من!

فیض کاشانی
جانان

دل نداند که فدای سر جانان چه کند

گر فدای سر جانان نکند جان چه کند
 
خاک

عاقبت پرونده ام را با غبار آرزوها
خاک خواهد بست روزی باد خواهد برد باری
غبار
گهی افتان و خيزان، چون غباری در بيابانی
گهی خاموش و حيران، چون نگاهی بر نظرگاهی
 
خاموشی

هر کرا گفتار بسیارش بود
دل درون سینه بیمارش بود
عاقلان را پیشه خاموشی بود
پیشه جاهل فراموشی بود

عطار نیشابوری
دل
خيره چشمانش با من گويد:
کو چراغي که فروزد دل ما؟
هر که افسرد به جان با من گفت:
آتشي کو که بسوزد دل ما؟
 
آتش

شعله ی آتش عشقم منگر بر رخ زردم
همه اشکم همه آهم همه سوزم همه دردم
چون سبویی که شکسته ست و رخ چشمه نبیند
کو امیدی که دگرباره همآغوش تو گردم؟

شفیعی کدکنی
آغوش

ﭼﻪ ﮔﻨﺎﻫﯽ؟
ﺗﻮ ﻣﺮﺍ ﺗﻨﮓ ﺩﺭ ﺁﻏﻮﺵ ﺑﮕﯿﺮ
ﺗﻦ ﺗﻮ ﻋﯿﻦ ﺑﻬﺸﺖ ﺍﺳﺖ،
ﺟﻬﻨﻢ ﺑﺎ ﻣﻦ
 
آغوش

ﭼﻪ ﮔﻨﺎﻫﯽ؟
ﺗﻮ ﻣﺮﺍ ﺗﻨﮓ ﺩﺭ ﺁﻏﻮﺵ ﺑﮕﯿﺮ
ﺗﻦ ﺗﻮ ﻋﯿﻦ ﺑﻬﺸﺖ ﺍﺳﺖ،
ﺟﻬﻨﻢ ﺑﺎ ﻣﻦ
گناه

گفته بودم که اگر بوسه دهی توبه کنم
که دگر بار گناهی نکنم
بوسه دادی و چو لبم برخاست از لب تو
توبه کردم که دگر توبه ی بیجا نکنم
 
گناه

گفته بودم که اگر بوسه دهی توبه کنم
که دگر بار گناهی نکنم
بوسه دادی و چو لبم برخاست از لب تو
توبه کردم که دگر توبه ی بیجا نکنم
توبه
اين درگه ما درگه نوميدی نيست
صد بار اگر توبه شکستی باز آ
 
روانم
مگر باز بینم ترا تن درست

که روشن روانم به دیدار تست

فردوسی
دیدار

من محال است به دیدار تو قانع باشم
کی پلنگی شده راضی به تماشا از ماه

آغوش من و عشق تو و لحظه ی دیدار
رویای قشنگیست و اما شدنی نیست
 
دیدار

من محال است به دیدار تو قانع باشم
کی پلنگی شده راضی به تماشا از ماه

آغوش من و عشق تو و لحظه ی دیدار
رویای قشنگیست و اما شدنی نیست
دیدار
شب تار است و ره وادی ایمن در پیش
آتش طور کجا موعد دیدار کجاست
 
Back
بالا