- ارسالها
- 16
- امتیاز
- 769
- نام مرکز سمپاد
- فرزانگان
- شهر
- سراب
- سال فارغ التحصیلی
- 1400
معشوققوم
ای قوم به حج رفته کجایید کجایید
معشوق همینجاست بیایید بیایید
_ مولانا
گل بخندید که از راست نرنجیم ولی
هیچ عاشق سخن سخت به معشوق نگفت
-حافظ
معشوققوم
ای قوم به حج رفته کجایید کجایید
معشوق همینجاست بیایید بیایید
_ مولانا
عاشقمعشوق
گل بخندید که از راست نرنجیم ولی
هیچ عاشق سخن سخت به معشوق نگفت
-حافظ
خرمعاشق
به جهان خرم از آنم که جهان خرم از اوست
عاشقم بر همه عالم که همه عالم از اوست
جانانخرم
خرم آن روز کزین منزل ویران بروم
راحت جان طلبم و از پی جانان بروم
_ حافظ
اللهماییم و نوای بی نوایی
بسم الله اگر حریف مایی
آوارگیالله
والله که شهر بی تو مرا حبس میشود
آوارگی و کوه و بیابانم آرزوست
سرابآوارگی
بگذار سکنا کنم به آرام سینه ات
آوارگی بس است
بگذار در نهر زلالی ات
شناور شوم مدام
حق من سراب نیست
خشمسراب
نگفتمت مرو آن جا که آشنات منم
در این سراب فنا چشمه حیات منم
وگر به خشم روی صد هزار سال ز من
به عاقبت به من آیی که منتهات منم
منتظرخشم
گر به خشم است و گر به عین رضا
نگهی باز کن که منتظریم
منتظر
دی شد و امروز نپاید همی
دی شد و تو منتظر بهمنی
گاه گریزانی از باد سرد
گاه بر امید گل و سوسنی
خیالمنتظر
گیرم اندوه تو خواب است و نگاه تو خیال
پس دلم منتظر کیست عزیز این همه سال؟
خیالخیال
هنگام وداع تو ز بس گریه که کردم
دور از رخ تو چشم مرا نور نماندست
میرفت خیال تو ز چشم من و میگفت
هیهات از این گوشه که معمور نماندست
بلبلپیر
پیرم و گاهی دلم یاد جوانی می کند
بلبل شوقم هوای نغمه خوانی می کند
همتم تا میرود ساز غزل گیرد به دست
طاقتم اظهار عجزو نا توانی می کند
شهریار
پروینبلبل
بلبلی در سینه می نالد هنوزم کاین چمن
با خزان هم آشتی و گل فشانی می کند
ما به داغ عشقبازیها نشستیم و هنوز
چشم پروین همچنان چشمک پرانی می کند
لحظه هاخاک
مداد بوی چوب
کاغذ بوی خاک
و لحظه ها
بوی دلتنگی می دهند
بشرآغاز
من به جاده ای لطیف وباران خورده می اندیشم
به سبزه زاری که درکنار آن روییده
به نغمه های گوشنوازی که درمسیرش می شنوم
به خورشیدی که در انتهای جاده غروب خواهد کرد
به تاریکی آرامش و دامن ستاره
به یک آغاز دیگر یک روز دوباره
به مهری که پرورشگاه بشر است
زمینی که خاکش پراز رویش وزندگیست
من به خدا می اندیشم
تعجیلچرخ
بر چرخ فلک هیچ کسی چیر نشد
وز خوردن آدمی زمین سیر نشد
مغرور بدانی که نخوردهست تو را
تعجیل مکن هم بخورد دیر نشد
خیام
لبتعجیل
یک نشان آنک ز سودای لب آب حیات
هر زمانی بزند عشق هزار آتش و نفت
یک نشان دگر آن است که تن نیز چو دل
میدود در پی آن بوسه به تعجیل و به تفت
غزللب
لحن خوش؛ موی پریشان ؛قند لب ؛چشم خمار
خنده ای هم کن که ابیات غزل کامل شود
ناوکزمانه
زمانه مایه بیداد بود و طره او
بدان رسید که بیداد بر زمانه کند
به شیوه گوشه چشمش چو ناوک اندازد
ز گوشه جگر اوحدی نشانه کند