کنکورسهمیه (کنکور + کورس + سهمیه! :دی )

–         پسر ها باید در آینده کار کنند

–         دختر ها امیدی جز دانشگاه ندارند

–         پسرها اگه دانشگاه نرن میرن سربازی

–         دخترها با تلاشی که کردن باید به حقشون برسن

–         …

نظر شما چیه ؟

1 – وقتی سدی به نام کنکورو رد می کنیم ، باید وارد شخصی به نام آقای دانشگاه بشیم … تهران ؟ شیراز ؟ نکنه پیام نور ؟ بالاخره خودمونو بزور باید یه جا جا کنیم … وگرنه باز یک سال گند دیگه …

2 –  دخترا به هر  دلیلی ( شاید چون لوسو مامانی ان! :دی) زیاد قبول میشن ! :دی ! بالاخره اتفاقه دیگه میوفته :دی … حالا یه 3 سالی دولت ، مخصوصا توی رشته های پزشکی طرحی به عنوان سهمیه بندی جنسیتی اجرا کرده! حالا…

3 – طرح چی چی ِست؟ (با لهجه اصفهونی!) ببین … قضیه اینجوریه که دخترا تو برخی عرصه ها داشتن دانشگاهارو زنونه میکردن :دی ! و خداییشم این مشکلاتی رو ایجاد میکرد! ( میکنه حالا!) دولت اومد گفتش که آقا ؛ ازین به  بعد مثلا 40 درصد فلان رشته مال پسراست، 40 درصدشم مال دخترا ، 20 درصد دیگه ام هرکی قوی تر بود میبره ! و با این کار حضور چند ده درصد از هر جنس رو توی رشته هایی تضمین کرد.

4 – حالا … به نظر شما ، این طرح خوبه یا بد ؟ چرا اصلان ؟ اصلاح می خواد یا نه ؟ د بگو دیگه …

خــونــه

سلام…
قبلنا، تقريبا تمام روز پاي نت بودم. اين وبلاگ، اون وبلاگ… كلي ش هم سمپاديا بود!
اما وقتي سمپاديا تموم شد، با وجود همه ي چيزايي كه خسته م كرده بود، با وجود همه ي چيزايي كه ناراحتم كرده بود، خيلي ناراحت بودم…
احساس مي كردم يه تيكه از اتاقم نيست! يه تيكه ي گنده از خونه مون رو گم كرده بودم…
و اينطوري بود كه من نت رو ترك كردم!
اعتياد هر چي هم باشه ترك مي شه. وقتي به يه چيزي معتادي، يه روزي مي توني تركش كني. اما نه، من فقط معتاد نبودم. من سمپاديا رو دوست داشتم.
توش حرف مي زدم. توش از خيلي از چيزايي مي نوشتم كه شايد اگر نبود هيچ وقت نمي گفتم.
خب مي دونين كه، تو سنّاي ما، حداقل در مورد من، آدما هر سال با سال قبل خيلي فرق مي كنن.‌من تو اون مدت، خيلي رشد كردم. نوشته هاي بقيه باعث مي شد فكر كنم. سعي كردم از دنياي خودم بيام بيرون. از خودم بيام بيرون.آدما رو بشناسم. حرفاي آدما رو بشنوم. آدمايي كه نمي بينم رو از تو اين نوشته ها ببينم و بشناسم.
مي دونين؟ درسته كه خيلي گذشته… اما بازم من مطمئنم كه بچه هايي كه اون روزا بودن هنوزم منو مي شناسن. درسته كه خيلي عوض شدم. درسته كه همه خيلي عوض شدن. همه خيلي عوض مي شن. اما بازم مي تونيم هم رو بشناسيم.
من اومدم دوباره حرف بزنم. اومدم دوباره دوست پيدا كنم. اومدم دوباره تو دنياتون شريك شم. اومدم دوباره پاي حرفاتون بشينم. اومدم خونه…
من برگشتم خــــــــــونـــــــــه

می مانیم چون کوه … می خروشیم چون دریا!

دوستی قبل از بازگشایی سمپادیا می گفت :

نمی تونی سمپادیا رو برگردونی … دیگه مث قبل نمیشه … دیگه قدیمیا نمیان کمکت …

اما تو زندگی من نمیشه وجود نداشت …

با دوستان کمک کردیمو 2باره شروع کردیم … بازدید تو همون روزای اول به 100 بازدیدکننده و بیش از 500 مراجعه رسید … و کم کم امید ما بزرگ شد …تا …

مث اینکه همیشه کسی باید سهل انگاری کند تا امیدها به خطر بیافتد …

من جای کسی که سهل انگاری کرد بخاطر این چند روز که سرورمان معدوم بود عذر می خوام!

هنوز امید در دل ما سبز است … یا علی …

بهشت آرزو

هرکاری کنیم … هر ماشینی سوار شیم … خونمون هرجای این خاک باشه … ویلایی باشه یا آپارتمان … لباسامون مارک باشه یا دوخت… آیس پک بخوریم یا کیم … استیک بخوریم یا فلافل … آخرش …

جامون تو یه قبر پیش بقیه است!

دنیا رو با همه ی خوب و بدش

با همه زندونیای ابدش

پشت سر گذاشتن و رها شدن

رفتن و سری توی سرا شدن

واسشون تو بند دنیا جا نبود

دنیا که جای پرنده ها نبود

پشت سر گذشته های بی هدف

پیش رو لشگر آرزو بسر

تو بهشت آرزو گم نشدن

آدم حسرت گندم نشدن

وقتی موندن تو غبار زندگی

پر کشیدن از حصار زندگی

مرگِ رنگِ جنگ !

بعد از اتمام نوسازي خانه، كتاب ها و دفترهاي قديمي را مرتّب مي كردم كه يك دوست گمشده را پيدا كردم… دفتر خاطرات قديمي ام ! وقتي مي خواندمش، احساسات عجيبي پيدا كردم… خنده و گريه ي توام، عصبانيت همراه با خوشحالي، توجّه مخلوط با بي تفاوتي، و چندين حس ديگر. بعضي خاطره ها در زمان خودشان جانسوز بودند، اما موقع خواندنشان خنده ام مي گرفت، و بعضي كه قرار بود شادكننده باشند، هيچ حسي در من ايجاد نمي كردند ! همه را خواندم. آخرين خاطره ي آن دفتر تا اين لحظه، فقط دو سال فاصله دارد، اما به وضوح ديدم كه بعضي از آرزوهاي گذشته ام كه بالاتر از خيلي چيزها قرار مي گرفتند، امروز نه تنها آرزو نيستند، بلكه ديگر هيچ جايي در زندگيم ندارند… بيش از نصف احساساتي كه چندين سال از عمرم را، با تمام قوا برايشان مي جنگيدم، امروز برايم سوژه ي خنده شده اند… آن هايي كه زماني حاضر بودم به درستي وجودشان قسم بخورم، خيلي وقت است كه در گورستان قلبم مفقودالاثرند… اكثر آن عقايدي كه با خونسردي تمام، گلوله اي در مغز مخالفانشان خالي مي كردم، حالا در انباري كهنه ي افكار اوراقي، تنها در گوشه اي، خاك مي خورند و محو مي شوند…

…آيا جنگ هاي امروزم نيز مايه ي خنده ي فردايم است؟!

كجاييد نجيب زادگان؟!

توجه: اين مطلب، سياسي نيست، دل نوشته است ! موضوعش هم سياسي نيست، كاملآ اجتماعي است ! لطفآ اشتباه نگيريد.

سال سوم راهنمايي بودم كه در يك اردو كه معلم تاريخ ترتيب ديده بود، بحث ايران پيش آمد. من هم مثل همه درگير دفاع از نظر خودم بودم و بحث بالا گرفته بود كه خانم رضايي (همان معلم تاريخ و اجتماعي) كه يكي از بهترين معلّمان سمپاد بوده و هست، پرسيد: “بچه ها اصلآ ايران يعني چه؟” ما همه با تعجب ساكت شديم و من وقتي فهميدم كه بعد از 14 سال ايراني بودن، نمي دانم ايران يعني چه، حسي داشتم مخلوط از عذاب وجدان و خجالت و اين ها ! بعد از ردّ و بدل شدن چند نظر ساده، حرفي كه شنيديم اين بود: “اير يك كلمه با ريشه ي قديمي است به معناي نجيب زاده؛ آن هم پسوند مكان بوده. ايران يعني سرزمين نجيب زادگان…”

بقيه را نمي دانم، اما با شنيدن اين جمله، يك نوع حس غرور به من دست داد. بي اختيار لبخند زدم. كِيف كردم به نوعي، خيلي زياد ! من در سرزمين نجيب زادگان زندگي مي كنم…چه اسم شرافتمندانه اي…

اي ايران، اي مرز پر گهر، اي خاکت سرچشمه ي هنر

فرش ايراني مانده بود كه آن هم هندي ها بازارش را از ما گرفتند. زماني با عشق به زيبايي كارشان فرش مي بافتند و حالا با نگراني سير كردن بچه هايشان. بعضي ها هم يواشكي به شان گفتند كه حالا كه معروف شده ايم ! هر طور مي بافيد، ببافيد ! اشكالي ندارد.

دور از تو انديشه بدان، پاينده ماني تو جاودان

انديشه ي بدان هم مثل اين كه كمي قريب شده ! تحريم كرده اند و مي گويند تعليق كنيد، مي گويند تروريست هستيد، مي گويند بمب هسته اي را ما داريم بس است، ملت هاي جهان سوم را چه به هسته و اين ها؟!

اي دشمن ار تو سنگ خاره اي من آهنم، جان من فداي خاک پاک ميهنم

جانم فداي خاك پاك ميهنم، اما پول هايم نه ! كيفيت را فدا مي كنم، به اقتصاد و صنعت و اعتماد و اعتبار و همه چيز وطنم لطمه مي زنم، اما به جايش پايش كه بيفتد قول مي دهم جانم را بدهم ! بله ديگر… من ايراني هستم. گرچه ماشينم خارجيست، لباسم خارجيست، گرچه همه چيزم خارجيست، با روش خودم با دشمنان مبارزه مي كنم. مي نشينم و چپ چپ نگاهشان مي كنم. روش هاي ديپلماتيك را دوست ندارم راستش. بفهمند ديگر ويزا بي ويزا !

مهر تو چون شد پيشه ام، دور از تو نيست انديشه ام

انديشه ام دور نيست. آخر آنجا كه با ايران فاصله ندارد زياد…! شما را نمي دانم ولي من كه فقط مي خواهم بروم درسم را ادامه بدهم ! اسم من را مغز فراري نگذاريد. من وطنم را دوست دارم. البته مي دانيد كه براي ساختن دوباره و حلّ مشكلات ايران بايد نسلمان فدا شود… مي گويم بهتر است بگذاريمش براي نسل بعد كه تكنولوژي پيشرفت كرده باشد،نه؟

در راه تو، کي ارزشي دارد اين جان ما؟ پاينده باد خاک ايران ما…

هركس، نتيجه ي اعمال خودش را مي بيند. نبايد انگشت تقصيرات را سمت اين و آن گرفت. اگر به قول خيلي ها پسرفت كرده ايم، اگر امروز اينجاييم، بايد از خودمان بپرسيم چرا و به قول معروف سر “به گريبان خويش فرو ببريم”*. بايد ببينيم چند درصد ايراني بوده ايم تا به حال و چه سهمي در مشكلات پيش آمده داشته ايم. ببينيم چند بار بي تفاوت از كنار مسائل گذشته ايم، چند بار به جاي يكي براي همه، همه براي يكي، يعني خودمان را انتخاب كرده ايم. آنقدر ترسيده ايم كه يا مي خواهيم فرار كنيم، يا سكوت كنيم و ما هم مثل آنها كه ايران را از آن كه بود خراب تر كردند زندگي كنيم و بگذاريم نسل بعد بيايند اسم و رسم و موقعيّت ما را نجات بدهند. آن موقع مگر وضع از الآن بهتر خواهد بود؟ شنيده ام اين جمله را كه: “مگر بقيه ي مردم همه درست اند كه من باشم؟ اين همه آدم هستند كه فقط به فكر خودشانند، من يك تنه ايران را آباد كنم؟” اگر همه اين طور فكر كنند، ديگر مشكلي حل نمي شود. حتمآ مي گوييد خودت كه اين حرف ها را مي زني، تا به حال چه كار كرده اي؟ من ادّعا نمي كنم كه تا به حال اشتباه نكرده ام، اما حدّاقل مي دانم كه اين رويه، درست نيست. شعار نمي دهم كه ملّت، بياييد برويم صنعت را درست كنيم، يا دارو بسازيم براي اقتصاد مريضمان ! يك ضرب المثل چيني هست كه مي گويد: مردي كه كوه را جا به جا كرد، همان بود كه جمع كردن سنگ ريزه ها را شروع كرد. معلوم است كه وقتي از پايين به مشكلات نگاه كنيم، جرات نمي كنيم پا پيش بگذاريم ! من مي گويم اگر هر كدام يك سنگ ريزه برداريم، كوه را از بين مي بريم. بياييد از خودمان شروع كنيم.

… به اميد روزي كه هر ايراني، شايسته ي به دوش كشيدن اسم “سرزمين نجيب زادگان” باشد !

*: عيب كسان منگر و احسان خويش ديده فرو بر به گريبان خويش…