پرونده تحلیلی عیارآنلاین : سمپاد و سمپادی که نیست

سمپاد

خبرگزاری تحلیلی عیارآنلاین در پرونده جدید خودش ویژه نامه راجع به سمپاد منتشر کرده است که مجموعه ای از مصاحبه ها و تحلیل ها با تعدادی از مسئولین و سمپادی های سابق است.

در صورت علاقه می توانید فایل کامل این ویژه نامه در از اینجا دانلود کنید : ویژه نامه سمپاد

همچنین متن مصاحبه ها و مطالب به تدریج روی سایت عیارآنلاین قرار خواهد گرفت : پرونده سمپاد

بیشتر بخوانید
سمپاد چگونه سمپاد شد

سمپاد چه قبول کنیم الان سمپاد است یا ممپاد است یا اصلا وجود ندارد دست کم یک حس و یک معنی مشترک در بین تمام سمپادیها یا لااقل جامعه بزرگی است که خود را از عمق وجود سمپادی می دانند. شاید امروز در دهه ۹۰ حرف زدن و سخن گفتن از سمپاد حتی بین برخی از سمپادی ها هم مسخره و بی اهمیت و احمقانه توصیف شود . شاید فکر کردن راجع به سمپاد و آرمان های سمپاد به گوشه ذهن بعضی سمپادی رفته باشد که گاه گداری چون آتش زیر خاکستر گر می گیرد . مثل من که امشب بار دیگر این آتش در فکرم شعله ور شد . راستش از زمانی که دانشگاه آمدم بیشتر یاد دبیرستان میکنم و یاد سمپاد . توی دانشگاه با سمپادی های گوناگونی از نقاط مختلف ایران آشنا شدم و تجربه های جالبی شنیدم از این واژه پر بسامد برای ما سمپادی ها .. شاید گاهی حتی غبطه می خورم کاش در مقطعی در تهران نبودم و در فلان سمپاد شهرستان درس می خواندم . زمانیکه می بینم فعالیت های جدید و خلاقانه و بامزه لزوما ربطی به امکانات مالی و جغرافیایی ندارد .. بیشتر به افراد مربوط می شود .. حالا چه می خواهم بگویم .. اینکه انگار این سمپاد که با تمام فراز و نشیب ها (و بیشتر هم نشیب ها) اگر امروز سمپاد است اگر سرمایه گذاران میلیاردی دبیرستان های غیرانتفاعی همیشه در آرزوی آن هستند با آدمها ساخته شده است یعنی اینکه ساختمان سمپاد در بلوار آفریقا و رییس آن اژه ای باشد تا یک اتاق در وزارت آموزش و ؟ فرق دارد قطعا اما آنچه در سراسر کشور بر سمپاد اثرکرده افراد بوده اند افرادی که در مقاطعی جوانی خود را وقف سمپاد کردند افرادی که دانش و منش والای خود را در اختیار ما دانش آموزان قرار دادند و این دبیران هر چند انگشت شمار در هر مدرسه ای بودند که علمدار تفکر سمپاد ماندند آنان که شاید به ما تست قلم چی یاد نداند اما فکر کردن و اندیشیدن و تجربه کردن و حتی اخلاق آموختند.. . ما دهه هفتادی ها سمپاد را دوست داریم دهه پنجاه و شصتی های پرانرژی ای در سمپاد آمدند و انرژی و وقت گذاشتند و با تمام ناملایمت ها لحظات زیبا را با ما رقم زدند … ما سمپادی شدیم چون ۳۰ سال پیش مردی که با روابطش و با جایگاهش میتوانست مناصب مختلف حکومتی را یکی پس از دیگری طی کند اما ۲۰ سال از مهم ترین بخش زندگی اش را صرف سمپاد کرد..

اما اکنون برای بزرگ کردن این طفل بیمار و رنجور سمپاد چقدر انگیزه داریم آیا ما هم حاضریم بخشی از وقتمان را برای سمپاد خرج کنیم مثل آنهایی که وقتی به سمپاد می آمدند حاضر بودند یک دهم جاهای دیگر حقوق بگیرند .. ما چقدر در جلوبردن سمپاد نقش بازی خواهیم کرد؟؟!

بیشتر بخوانید
یارآن کمک “ـ”

به طرز فجیعی تو مدرسه فشار و استرس رومونه / برای ساده ترین آزمونا که در حد مدرسه ی عادیه  اینقدر تحت فشار مارو میزارن که هممون خراب میکنیم 🙁

درسمم خوبه و جز ۵ شاگرد برتر مدرسه ام همیشه ، ولی از نظر روحی اصلا در وضع مناسبی نیستم و واقعا حس میکنم معنی زندگی رو نمیفهمم×

به علاوه وقتی که یک آزمونو بد میدم به شدت ناامید میشم و مدرسه هیچکاری با حالات روانی و روحیمون نداره

میخوام از رشته ی تجربی روانشناسی دانشگاه تهران بخونم ، به نظرتون با این وضع تحصیل تو سمپادو ادامه بدم ؟ یا وارده نمونه دولتی بشم

 

بیشتر بخوانید
آموزش؟؟ پرورش؟!!

آری! فکر کنم همه میدانیم که آنچه داریم، هیج کدام نیست، که میتواند بهتر باشد، که لعنت بر باعث و بانی آن باد… . از بانی آن بگذریم، که واقعا چه انتظاری از آن زمان میتوان داشت؟ زمانی که سنگ بنای این “آموزش” و این “پرورش” را نهاده اند، مساله مردم چیز دیگری بوده است، و حق هم داشته اند! اصلا کاش آن موقع بیشتر به آن مساله شان فکر میکردند! ولی باعث آن… الان، هنوز… چرا اینگونه است؟!

سیستمی داریم، نه آموزش میدهد، نه میپروراند، و هست! این جایش چرا؟ چرا هست؟ چرا این همه روشن فکرمان، تحصیل کرده خارجمان، این همه “سمپادی” مان، هیچ کاری نکرده اند؟ مگر نمی شده؟

اصلا فرض کنید صبح از خواب بیدار شدیم، دیدیم دانشگاهمان درست شده، دبیرستان مان درست شده، کنکورمان نیست و نابود شده،… و اصلا فرض کنید “جایگزینی” برای آن گذاشته اند، درجه ۱!

اولین واکنش را، “موسسات علمی” میدهند… نام کنکور را از تبلیغشان بر میدارند، جایش میزنند ” همان راه جدید و ایده آل ورود به دانشگاه”. پدر و مادر های مصلحت اندیش، میروند درآمد نداشته شان را دست این انگل های قدرتمند میدهند، و دانش آموزان در قالب جدیدی، با هم به همان شکل قدیم، رقابتی جانانه میکنند! از همان هایی که الان داریم…

خوب این که همان شد! فرقش در چه بود؟ فقط اسم! یک اسم عوض شد و والسلام! آنچه قرن هاست باید عوض شود، ماییم. مدام از این در به آن در میزنیم، رنج میبریم، حتی میمیریم، اما خدای ناکرده فکر نمیکنیم، که کاری است بس دشوار!

فرض کنید شما  و ۵ نفر دیگر، در شهری کوچک، قصابی دارید. مردم هر روز از شما خرید میکنند، نه این که بدون گوشت بمیرند، ولی همه همینند! به دنیا آمده اند، همینگونه بوده، و آنان هم همینگونه خواهند بود! حالا یکی می آید توی شهر، و از مضرات گوشت میگوید. به مردم میگوید که بدون گوشت نمیمیرند، و میگوید که علم میگوید گیاه خواری بسیار بسیار سالم تر است، و هم ارزان تر. حالا شما، که تا دیروز رقیب هم بوده اید، دور هم جمع میشوید، پول های بسیارتان را روی هم میگذارید، سبیل داروغه را چرب میکنید، و میگویید سر این بجه را بکند زیر آب، و بگوید به جرم دروغ گویی، در ملا عام دارش بزنند… و همچنان به مردم گوشت می فروشید! به اسم قصابی تان، یک ” وقف عام” اضافه میکنید، و خدا برکت بدهد! دیگر که میگوید تغییر، که میگوید آموزش و پرورش؟!

مدت ها بود فکر نمیکردم، اعتراض نمیکردم، سرم به کار خودم بود، و همین “ببعی” بودم که آن ها میخواهند! وقتی وضع آموزش مان را فهیمدم، لمسش کردم، و دیدم که حق من این نیست، گفتم اگر بقیه میدانند، پس چرا اینگونه است؟ بعد وقتی برای اولین بار با کسی صحبت کردم… در عجب ماندم! نمیدانست، خوب نداند، اما نمیخواست بداند؛ چراکه نباید بداند! اگر بداند، دیگر چگونه میخواهد فرزندش را نصیحت کند که درس بخواند؟ همانطور که گفته اند: آنچه از دل برآید، بر دل نشیند! اگر او از ته ته دلش نگوید که “بچه، درس بخوان”، که نمیخواند! که “ببعی” ناز و سفیدش، “گوسفندی” مثل خودش نمیشود!

این هم از مردم! دیگر که می ماند؟ کیست که نه مردم است، نه ناشر کتب کمک درسی، و نه دولت؟ ما! ما دانش آموزان! همان به ظن دیگران، “ببعی” های عزیز، جوانان غیور، و آینده سازان مطیع! تغییر میخواهید؟ کار خودتان است!

اما متاسفم که باید بگویم، این تغییر برای خودتان رخ نخواهد داد! بلی! اگر میخواهید این چرخه بالا، تکرار نشود، “ببعی” های نسل خودتان، “گوسفندان” آینده را آگاه کنید! حداقل بدانند که ارزش، آن چیزی  که داریم برایش وقتمان را میگذاریم نیست! بدانند که همه نباید آن هم به هر قیمتی وارد دانشگاه بشوند. بدانند که ما ارزش مان خیلی خیلی بیش از آن چیزیست که هست! شاید فرزند خودشان، یا نه، نوه شان، راه آن ها را نرود!

شاید روزی به جای اراجیف، علم بر سر کلاس های درس مان بیاید. حق معلم را بدهند، تفاوت هارا به جای از بین بردن، ارج نهند؛ و بفهمند که آموزش، برای دانش آموز است، و آینده اش. شاید، یا بگویم امیدوارم، که روزی، آن چه الان مرا میگریاند، نباشد، و نسل های آینده مان، دلیل قانع کننده ای برای بودن و به پیش بردن داشته باشند.

 

 

پ.ن: “گوسفند” آن است که گفته اند:

…Harmlessly passing your time in the grassland away

 

بیشتر بخوانید
نشانه ها همه جا هستند

نشانه ها همیشه هستند ، حتی روزهای بد …
با کسلی و اعصاب خوردی از ۲ روز مزخرف پشت سره هم و با یقین به وارد شدن به آخر هفته ی چرند تر، نهار رو از غذاخوری گرفتم. گرمی نهار و لامپ های گرم کن بشقاب ها، حس تهوع زندگی رو جلوی چشمات می آورد… سالن اول رو که تک و توک دانشجوها توش نشسته بودن رو رد کردم و رفتم برای خودم یه گوشه ی سالن همیشگی نشستم… کسی تقریبا نبود، از ۶ تا خط غذاخوری دانشگاه ، ۲ تاش تعطیل بود و بیشتر دانشجوها الان داشتن کنار دریاچه ها بقول خودشون “چیل” می کردند.
ماهی “منزا” رو به زور سس دادم پایین ، چند دقیقه مثل دیوانه ها زل زده بودم به حیاط، برای اولین بار بدون اینکه به چیزی فکر کنم… یعنی نه… دقیقا جوری که به “هیچی” فکر کنم! مگه “هیچی” بده؟

سینی غذارو ورداشتمو خودمو کشون کشون به قسمت تحویل سینی ها رسوندم، بدون اینکه رسم معمول آلمانی رو رعایت کنم و دستمال های کاغذی رو از ظرف جدا کنم و بندازم تو سطل مخصوص، شلخته گذاشتمشون همونجا. چی میشه مگه یه روز “همه چی” فرق کنه؟

داشتم به کارام فکر میکردم، همه ی این سال ها، به حرفایی که امیر امروز صبح زد، “یادته نیما؟ خداییش خیلی خوش بودیم، غم و غصه نداشتیم، کیش، شمالا، شیراز اصفهان، همدان، …” همش یادم بود ، همشون جلوی در نهار خوری جمع شده بودن، جمع شدن بودن تو مغزم و چشام جایی رو نمیدید. یهو همه چی پرید، اصلا حواسم نبود و یکی از بچه ها درست جلوی روم بود. گیج و ویج سلام کردم و معذرت خواهی که ندیدمش… آره. چند سالی میشه نمیبینم… اونجوری که قبلا میدیدم نمیبینم… عینک جدید سفارش دادم ولی خودمو‌ نمی تونم گول زنم… از “چشم” نیست.

پیکان یخچالی ، تو آلمان؟ نه… دوچرخمو میگم، با اون لاستیکای سفید یخچالیش… پیکانو ور میدارم و میرم مارکت تا یه نوشیدنی بخورم. اعصاب خورد و هوای گرم تابستون و غذای خشک رو فقط یه نوشیدنیه خنکه که یکمی مرحمه.
دستمو میکنم ته یخچال مغازه و قدیمیترین نوشیدنیشو برمیدارم. خوب خنکه… میرم صندوق و یه پنج یورویی چهار تاخورده رو میدم به صندوقدار. یه نیگاهی به قیافم میکنه و چون تشخیص میده آلمانی ه سفید مفید و چشم آبی با موهای بور نیستم، پولو صاف میکنه و از دستگاه تست اسکناس رد میکنه. فقط تو چشاش بدون “هیچ حسی” نگاه میکنم . دستشو با یه مشت پول خورد میاره جلو و لبخند ملیحه مشتری پسندشو روانه ی چشای قفل من میکنه و میگه ” schönes Wochenende” ، بدون جواب پول رو میگیرم تو مشتم و میرم، چه عیبی داره؟ یک بار “بدون” جواب؟

با دربازکنی که توی جاسویچیمه ، در شیشه خنک رو باز میکنم و کنار چهارراه
لم میدم به دیوار و قلپ قلپ نوشیدنی رو میریزم رو ماهی ها، رو غصه ها و روی فکر ها.

هیزی چشمامو میندازم تو ماشینا، فکر میکنم اونا زیر باد کولر از کدوم مشکلشون دارن میگن؟ اصلا مشکلی دارن که بخوان فکر کنن چجوری بگنش؟ به فکر درد ادمای تو ماشین بودم که یه ادم یکمی نامرتب حواسمو جمع خودش کرد. با یه بطری آب جو به دست، یه کوله بار عجیب و حالتی مث خودم مستاصل و عجول، بدون اینکه حرفی به ادما بزنه، بطری رو نشون میداد و با چشم می خواست که براش بازش کنن. سفیدپوستای چشم آبی ه مو بولوند شهر قشنگ ما، که چشماشون عینک نداشت، انگار مرد خسته ی لال قصه ی ما رو نمیدیدن… سومی، چهارمی، حتی جوونی که دستش یه ابجوی باز شده بود…

با سر اشاره ای به دربازکن کردم و دسته کلید رو تو هوا چرخوندم… کلید آزادیشو نشونش دادم. اومد سمتم و وسایلشو گذاشت زمین، کوله باری از همه چیز… شیشه ی آبجورو گرفت بالا سمتم و هیچ حرفی نزد… واسش شیشه رو باز کردم.
“Danke Mann,vielen Dank… Du kommst aus dem Iran”
مرد خسته ی قصه ی ما به زبون اومد، تشکر کرد و بصورت خبری گفت: تو از ایران اومدی. اولش جا خوردم، این چرا حرف زد؟ گفتم : ” چیزی نبود، تو از کجا میدونی؟ ”
” معلومه،من همه چی رو میدونم، من همه ی دنیا رو میشناسم، من ایران رو‌ میشناسم، من همه جارو میشناسم،ایران جای خوبیه، خوشحالم که تو اینجایی، تو مرد خیلی بزرگی هستی. ” با اخرین جمله اش میزنه روی شونه ام، بی توجه به سراپای خشک شده و لب های بی زبان شده ی من لبخندی میزنه، وسایلشو جمع میکنه و میره… پسر جوونی که کنار من وایساده هم رفتن مرد رو با چشماش تعقیب میکنه و بعد به من نگاه میکنه. انگار تو چشای اونم سواله…نمی فهمه چی شد. اما من می دونم… آره. من “می دونم” چی شد.
مثل همیشه ، سر موقع ، نشونه اومد، خودش با پای خودش ، مثل همیشه سروقت اومد و عمل کرد و رفت، قفل پیکان رو‌ باز میکنم، پامو محکم تر از قبل میزارم روی پدال، و‌ میرم، محکم تر و مصممتر از همیشه. از “همیشه”

نیما , ۲۶٫۸٫۱۶

پی‌نوشت :
صادق هدایت میگه :
چه خوب بود اگر همه چیز رو میشد نوشت. اگر میتوانستم افکار خودم را بدیگری بفهمانم، میتوانستم بگویم. نه یک احساساتی هست، یک چیزاهایی هست که نه میشود بدیگری فهماند، نه میشود گفت، آدم را مسخره میکنند، هر کسی مطابق افکار خودش دیگری را قضاوت می کند. زبان آدمیزاد مثل خود او ناقص و ناتوان است.

بیشتر بخوانید
علاقه مندان پیداکردن راه حل مسائل

پادپُرس محفل کوچکی برای طرح مسئله های خلاقانه، ایده ها، و نقطه نظرات سازنده ست.

f2

مشتاقیم افراد خلاق رو در این محفل کوچک همراه داشته باشیم، تا یواش یواش کنار هم آگاهی دنیای اطرافمون رو راجع به دو چیز بالا ببریم: مسائلی که باهاش مواجهیم، و دلیل نیاز به حل این مسئله ها.

اگه علاقه مند هستین مسئله های خلاقانه طرح کنین و راه حل هایی برای این مسئله ها بیابین، با عنوان #سمپاد بهمون ایمیل بزنین تا براتون دعوت نامه ارسال کنیم.

[email protected]
http://discourse.padpors.com/

بیشتر بخوانید