راهنمایی فرزانگان ۱ تهران…

چند روز پیش از طریق یه نفر چند تا خبر به گوشم رسید که باور  واقعیتش برام سخته! این موارد که اصلا هیچ :

۱٫فوق برنامه ۵شنبه به طور کامل نیست و نابود شده

۲٫مدیر را بر خلاف خواست همه تغییر دادن

۳٫اعضا مهم واحد پژوهش رفته اند

۴٫مدرسه تا ساعت ۱۲:۳۰ هست

۵٫ دانش آموزان  روپوش ها رو در دو مدل به انتخاب هودشون می خرن

۶٫ …

یک نفر بگه اینا واقعیت نداره…!!!

۱۱ شهریور ۱۳۸۹
Mahsa.N
سمپاد ۳ نظر

به اشتراک گذاشتن

به اشتراک گذاشتن داشته ها ، می تونه یکی از بهترین خصلت های مردم یک جامعه باشه. این داشته ها می تونه پول ، خونه ، وسیله خاص ، کتاب ، مقاله یا حتی قالب یک وبلاگ باشه. اون چیزی که من شخصا تو این جامعه دیدم این بوده که میزان به اشتراک گذاشتن مردم سال به سال کمتر شده. مردم حریص تر شدن و کمتر علاقه دارن دیگران رو در کارها شریک کنند. این هم می تونه دلایل مختلفی داشته باشه. دلایلی مثل سواستفاده دیگران و انحصارطلبی و …

- من مقداری پول دارم ، میخوام اون رو در یک کاری سرمایه گذاری کنم ، میدم دست بهترین دوستم و اون دوستم پول رو بالا میکشه و میره ؛ یا حتی اگر بالا نکشه ، یک بلایی سرش میاره که دیگه پولی باقی نمی مونه.

- من یک کتاب دارم. کتاب رو میدم به دوستم. بعد یک ماه، یک کتاب تحویل میگیرم که اصلا شبیه کتاب نیست!

- من یک قالب وبلاگ می سازم یا ترجمه می کنم. توی اینترنت آنلاین منتشرش می کنم و بعد مدتی میبینم  وبلاگی قالب من رو بدون کپی رایت ، به اسم خودش منتشر میکنه.

تمامی این ها باعث میشه که سطح به اشتراک گذاشتن ، پایین بیاد. یک فرهنگ ایجاد میشه و به نوعی مردم از به اشتراک گذاشتن فرار می کنن. در نهایت کار به جایی میرسه که وزیر به جامعه علمی کشور میگه که داشته هاتون رو به دیگران ندید !

بر خلاف فضای جامعه حقیقی ، در جامعه مجازی وب روندی برعکس شکل گرفته. در سال های اخیر با ظهور پدیده ی OpenSource مردم روز به روز بیشتر تشویق میشن برای به اشتراک گذاشتن. چیزهایی مثل گوگل ریدر ، به نوعی روحیه ای در مردم به وجود میارن که مردم بیشتر به سمت به اشتراک گذاشتن پیش برن.

چیزی که قابل بحثه ، اینه که آیا جامعه حقیقی ما نیاز به sharing داره؟ چطور میشه چنین روحیه ای رو در مردم بالا برد؟

۸ شهریور ۱۳۸۹
nobody
جامعه ۳ نظر

قصه نخور….دولت بزرگه!

که نخبگان کنکوری رو تسهیلات میدیم.اخبار بود.مصاحبه. رویایی که بواقعیت پیوست.فاجعه که رخ داد.و فلواقع شهاب سنگی بود که بر روی آبله گون ماه خورد. همین ماه ، که کنام ما باشد. تسهیلات: ۱۳۰تومن مقرری ماهانه نخبگان کنکوری که مسهلی باشد برای … حقیقتن نمدانم چه چیز را تسهیل میدهد.پروژه برداشتن را؟انگیزش تحصیلی؟ هزینه ایاب ذهاب به یونی؟ضربه مغزی نشدن؟…چی بود؟ها.فرار مغزی نشدن! بی دغدغه جیف دنیا درس خواندن را ؟ از خود حفره ماریانای کنکور که هیچ ! از بس عادلانس سالهاست نفرات نخبه از دو سه کلان شهر برون نرود. هشتگرد؟بجنورد؟ملایر؟ و چند صد شهر دیگه ؟ یکدانه هم هالی وار آمد در اسمان ستاره های تهران و دوستان یهویی درامد! چنان شک تردید چش گنده و تنگ کردن در اوردن که اصن بیا دوباره امتحان بده !!! بچه روستا را چه به رتبه آوردن!!…هزار فحش ناموس بطرف (که نماینده قشری میلیونی بچه کنوکوری همین کنام بود )میدادن توهینش کمتر بود. حالا هم بچه های بی بضاعت(!) کلانشهر را خرج سه روزشان را میدهند که نخبه بمانند!… بماند…مفت خوری مردم از فروش نفت به نخبگان کشید؟ نخبه دانش دارد یا بینش؟ که بنظرم ، بینش است که نفت را سم میداند …چه برای یک نفر چه برای میلیون. یک میلیون پول بجیب تمام متولیدن خطه ایران . نفت در جنوبش دارد.می فروشند . نوزاد مرز روسیه را هم تامین میکنن. استفاده از روح و عقل و تخیل و ابداع و جهان مه و خورشید برای روزی حلال هم به کاتالوگ کشک های سنتی در ایران بپوست. که رفاه دار بشوند وقتی خرس گنده شدن! (جوان رعنا سابق!) رفاه…بماند…مردم ایران در سرمایه ریختن تو حلق شرکت هرمی در کنار روسیه جزو تاپ هاست. که نشون دهنده و دستگاه آشکارساز حرص مریض وار جوانان ایران در کسب مانی در سه سوت است. قدرت ابداع و فکر را که با نظام هیپکامپ محور پلمپ میکنیم.یه مقرری بخور و نمیر را هم از نوزاد تا نخبه را هم میدهیم. ماهواره و فیلم و سریال و فرهنگ و وجنات و سکنات مریضوار و ایرانیزه طبقه اشراف ایران (بعد زهری که سال۸۸ ریختن) هم که این مقدار را برای خوشبختی و رفاه و سعادت توده مردم و جونان اصن کافی نمی داند . لذا بزرگترین و حیاتی ترین نقش دولت ایران روزی رسان بودن است. که ماله نه این دولت است و رفقای قبلی. مطالبات مردمیست! از زمان تارخ باستان این کنام. یک دستگاه فکری است . زندگی ایرانیزه یک معادله است که متغیر ها و ضرایب باستانی و تاریخی دارد … بماند…موج برخورد این گوله خاکبرسری به مثابه شهاب سنگ بر سطح، کسی و جایی را نمی لرزاند. خوچحال هم میشویم! آنطور که…وقتی مشتاقانه چشم به آسمان داریم که از میان شهاب ها ،‌ در یک بارش شهابی(!) آذرگوی بینیم!!

۵ شهریور ۱۳۸۹
ivan
ایران و جهان ۵ نظر

نمی گویم خداحافظ سمپاد

به نام خدای آسمان آبی سمپادی ها
مهر ۸۶ بود که صدای زنگ کلمه ی سمپاد برای اولین بار در گوشم پیچید.
تا آن زمان نه سمپادی در دنیای من وجود داشت و نه سمپادی ای…
دنیا جایی بود مثل دنیاهای دیگر.جایی برای گذراندن وقت..برای زندگی…
اما آن روز دنیای من عوض شد.دیگر دنیایم همانند دیگران نبود.همه چیز بار دیگر با سمپاد رنگ گرفت.دنیایی با یک مشت آدم سمپادی با دنیاهایی سرشار از رنگ های ناشناخته.
روز ها آمدند و با رفتنشان من را بیشتر در سمپاد جا دادند.
سمپاد کجاست؟
سمپاد جای کودکانه هاست…
جای عاشقانه ها…عشقی به سمپاد و سمپادی.
جایی برای حماقت های بچگانه..
جایی برای خنده های کودکانه..
سمپاد دنیایی بود که به آن تعلق داشتم و می دانستم که دست گرم بابای سمپاد همیشه بر شانه ام می ماند و با ضربه ای آهسته و استوار من را به جلو می راند.
سمپا همیشه بود و می دانستم که من آنجا هستم تا سمپادی باشم…
تا از سمپاد دفاع کنم و دست پدر را محکم تر از قبل بفشارم..
و خوشحال بودم..
خوشحال از اینکه زیر آسمانی آبی با هزاران سمپادی دیگر نفس میکشیدم.
اما سرانجام روز های آفتابی رفتند و روز هایی بی رنگ آمدند..
مردان خاکستری آمدند و پدر را بردند..
و دیگر پدر نبود تا روز های بی رنگمان را رنگ بزند..و دیگر پدر نیامد.
و من ماندم و سمپاد و سمپادی ها…
تا اینکه مردی آمد.مردی مهربان با لبخندی گرم.خواست جای پدر را بگیرد!
اما تا آمد روزهایمان را رنگ بزند دستش به سطل خاکستری خورد و روزهایمان خاکستری شدند.
مرد نا امید رفت..
باز هم من ماندم و سمپاد و سمپادی ها..
آدم های بسیاری آمدند و نقشه ی قتل سمپاد را کشیدند..
دنیای سمپادیم گسست و همه چیز نابود شد..
سمپاد محاکمه شد.در دادگاه توبیخ نخبگان..با حمایت هزاران سمپادی که دست روی دست گذاشتند و به سمپاد عزیزمان در جایگاه متهم خیره شدند.اما به چه جرمی؟؟؟
به جرم پرورش نخبه..
به جرم بی پدر بودن..
به جرم رنگ زدن دنیاها..
به جرم از بین بردن صمیمیت ها..
به جرم متفاوت بودن..
به جرم داشتن آسمانی آبی رنگ تر از دیگران..
و سرانجام حکم سمپاد صادر شد.
سمپاد را در مقابل چشمان سمپادی ها زنده زنده سوزاندند.
اما صدای سمپاد درنیامد و آرام سوخت و خاکسترش در آسمان آبیمان به پرواز در آمد.
وقتی به من گفتند پدر رفت فقط خندیدم.
وقتی گفتند سمپاد دارد از بین میرود باز هم خندیدم.
اماحالا دیگر نمی خندم..
حالا دیگر هیچگاه به در خیره نمی شوم و منتظر پدر نمی مانم چون میدانم که نخواهد آمد..
اما میدانم که سمپادی ها را دارم.
شاید سمپاد سوخته باشد اما تا زمانی که حتی یک سمپادی روی این کره ی خاکی نفس میکشد سمپاد هم زنده است و فراموش نخواهد شد چون خون سمپاد در رگ های ما هم جاریست.
پس نمی گویم خداحافظ سمپاد..
می گویم درود بر سمپادی!

۳۱ مرداد ۱۳۸۹
kimia.p
سمپاد ۱۰ نظر

راه بی برگشت

من اینجا بس دلم تنگ است / و هر سازی که می بینم بد آهنگ است / بیا ره توشه برداریم / قدم در راه بی برگشت بگذاریم / ببینیم آسمان آیا ، هرجا همین رنگ است ؟

دیوانه ؟ چرا به من می گویی دیوانه ؟ نکند منتظر بودی از آنچه بین من و او گذشته است با تو بگویم ؟ یا از آنچه در خانه ی آنها اتفاق افتاد ؟ یا از مراسم هایی نهفته در پله های پارک ؟

و دیدی حتی یک کلمه ، در ناخودآگاه ذهنت یاد مفهوم مشهور می افتی : ” دیوانه کسی است که از خرد پذیرفته جامعه ی عقلانی هر دوره کژتابی می کند ” . سرت را تکان می دهی ، لبخند می زنی ، لبت را می گزی . می خواهی چیزی بگویی اما ساکت می مانی. شاید بپرسی چرا ؟ ولی باید بدانی که من هم فکر می کردم اینطور نیست …

به حافظ می زنم :  ” حافظ اگر سجده تو کرد مکن عیب … کافر عاشق صنم گناهی ندارد ”

جلوی اینه می ایستم … صدا می خواند : ” مبر ز موی سپیدم گمان به عمر دراز … جوان ز حادثه ای پیر می شود گاهی “

۲۷ مرداد ۱۳۸۹
نیما مضروب
ادبی ۷ نظر

ویوالدی دو

از قدیم الأیام و در افسانه ها حکایت است که ویوالدی دو تا بود، یعنی اول یکی بود بعد دو تا شد.

ذبیح الله منصوری هم در کتاب جدیدش که در ۴۷ مجلد(هر جلد حدود ۶۵۰۰ صفحه است) به چاپ رسیده است و  ترجمه ی کتاب «مَسخ» کافکا است، به این موضوع اشاره ای ویژه دارد(البته ذبیح الله جان، وقتی داشت تاریخ ویلدورانت ترجمه می کرد، به دیار باقی شتافت.)

من نمی دانم به طور کلی که چه شد ویوالدی دو تا چه شد، اما از یک مدتی به بعد ویوالدی دو تا بود، یعنی ویوالدی یک و ویوالدی دو.ویوالدی یک، ویوالدی معروفی است که شما می شناسید هر روز آهنگهایش رو ممکن است گوش کنید و فاتحه بفرستید.اما ویوالدی دو، شخص دیگری است، قصه اش فرق دارد. او از جنس دوم است؛ همیشه دوم بوده و هست، هر کاریش بکنی باز از این جنس است، نافش را با جنس دوم بودن بریده اند.

شاید این یک نوع جبر باشد(مثل جبر جغرافیایی ما).به هر حال، مدتی بود که ویوالدی مشهور خبری از وجود ویوالدی دو نداشت.ویوالدی دو، ناراحت شد.

>ویوالدی دو، یک را می شناخت ولی یک دو را نمی شناخت؛ یعنی:

Pآنگاه Qولی Q،Pرا نتیجه نمی داد.روزی ویوالدی ۲ پیش من آمد، خواست تا او را با ویوالدی شماره ی یک آشنایی دهم.

تقاضای پول هنگفتی کردم. گفت این مقدار را الآن ندارد و در ۴٫۵ سال آینده به دست خواهد آورد، قبول نکردم و گفتم ابتدا پول سپس آشنایی.

ویوالدی  دو قاطی کرد، من را کتک زد و به زور نشانی اختصاصی ویوالدی یک را گرفت.

۳ ساعت بعد تلفنی زدم و تقاضای چندیدن قُل چماق کردم.رئیس سازمان Kill’em ALL شخصاً با من تماس گرفت و قول چند قل چماق با کیفیت را داد.۴ ساعت بعد با قل چماقان دم در خانه ی اختصاصی ویوالدی شماره یک بودیم، در را زدیم.ویوالدی شماره ی یک از من گلایه کرد که چرا بخش دومش را به او معرفی نکردم و دو هم از عدم آشنایی دادن بین او و یک شکوایه داشت.به آن دو گفتم که مشکل شما در دوگانگی شماست. سپس از ویوالدی دو به دلیل کتکی به من زد اعلام ناخشنودی کردم.

سپس رو به ویوالدین کردم و گفتم: « امروز مشکل شما را حل خواهم کرد!»

یک گفت: «چطوری ؟»به قل چماقان اشاره ای کردم، آنان با اسلحه MP5که صدا خفه کن داشت دَخل شماره ی دو را آوردند.ویوالدی وحشت کرد و به من گفت چرا این کار را کردی و گفت که به پلیس گزارش خواهد کرد.به او توضیح دادم که بعضی از مسائل حل های عجیب و غریب دارند و بعضی حل های بسیار ساده. همیشه یک راه ساده برای حل یک مسئله وجود دارد، کافیست خوب دقت کنی.من هم راحتترین کار را برای حل مشکلت انجام دادم. ویوالدی قانع شد.

برچسب ها: , ,

۲۷ مرداد ۱۳۸۹
Labod Gorz
ادبی یک نظر
اینجا وبلاگ جمعی دانش آموزان و فارغ التحصیلان سازمان ملی پرورش استعدادهای درخشان است. اینجا نویسنده ثابت ندارد و تاکنون بیش از صد نفر در این وبلاگ مطلب نوشته اند. هر سمپادی ای که بخواهد بنویسد ، می تواند نام نویسی کند و مطلب خود را ارسال کند. مطلب او منتشر می شود.