گروه نوشت سمپادیا

اخ سرم….!

تیر ۱۱م, ۱۳۸۸ | توسط s | دسته : عمومی | ۵ دیدگاه »

بسه دیگه!چقد غر میزنی؟خل شدی گلم؟زمان رو داری از دست میدی…بیخود وبی جهت…حالا هی غر بزن….هی بگو چقد این دنیا بده …هی بگو چقد نامرد زیاد شده…شده که شده…نمیگم به تو چه! اتفاقا به تو خیلی چه!!!!
ولی وقتی که کاری ازت بر نمیاد ؟؟؟؟
بابا بیخیال!زندگیتو بکن داداش.تو درستو بخون…نمیخواد دستاتو مشت کنی!حالا هی بکن…وقتی یه چیزه گنده تر فکتو اورد پایین میفهمی…پیام کوتاه هم که رفع اختلال شده!دیگه چی میخوای؟اصلا نمیخواد بگی چی میخوای…الان یه چی میگی دردسر میشه….برو گلم…برو سرگرم شو…مثلا شبکه خبر ببین…! اگه میخوای کتاب بخون…فقط حواست باشه چیزی که قابل تامل باشه توش نباشه!
اصلا میدونی چیه؟
راستشو بخوای من میگم برو بمیر….این طوری منم راحت ترم….!!!!!!

پیام بازرگانی

تیر ۱۰م, ۱۳۸۸ | توسط fatemeh_k | دسته : عمومی | ۲ دیدگاه »

کرم جی با تو دوسته واسه پوسته!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

فلش های چند کاره ی نایسر دایسر، برای انواع موهای چرب و نم گرفته

تحصیل در شمال شهر جزایرماداگاسکار: فقط با خریدن چاقو های بانک ملت!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

با کرم های قورباغه از از میمون به باربی تبدیل شوید(کرمی بی نظیر تشکیل شده از مدفوعات قورباغه %۱۰۰ گیاهی)

سیم کارت های جادویی نیکسل: با خرید یک سیم کارت اعتباری شمارا غرق در سیم کارت میکنیم)

پ.ن۱ : به جون عمه هام فقط قصدم عوض کردن هوای این جا بود قصد دیگه نداشتم ( منظورم اینه که فکر سیاسی نکنین)
پ.ن۲: زیاد گیر ندین خودم میدونم چرت بود!!!!!!!

گل یاس

تیر ۹م, ۱۳۸۸ | توسط pouya | دسته : ادبی, عمومی | ۱ دیدگاه »

نگذارید گل یاس بمیرد حیف است

در غزل واژه ی احساس بمیرد حیف است

دیده ها خشک شود از غم بی دردی ها

عشق در غربت وسواس بمیرد حیف است

نگذارید که در دیده ی حیران زمین

روی گل شبنم الماس بمیرد حیف است

نگذارید در این بغض نفس گیر زمان

بوی بابونه و ریواس بمیرد حیف است

زیر پاهای تمدن دل ما سنگ شود

لاله ی ساده و حساس بمیرد حیف است

نگذارید که با دست تبر در دل باغ

خنده ها بر لب گیلاس بمیرد حیف است

پدرم گفت چه غم سفره اگر بی نان است

مرد در مزرعه بی داس بمیرد حیف است

غزلی نغز بگویید به شاباش بهار

نگذارید گل یاس بمیرد حیف است

<احمد فرجی>

لطفا نظرات خود را راجع به این شعر برای بنده قرار دهید . با تشکر< پویا >

ضعیفه یا قویّه؟

تیر ۸م, ۱۳۸۸ | توسط Watari | دسته : عمومی | ۴ دیدگاه »

قلم رو بر می دارم و می نویسم از آنچه در سر دارم؛

قلم را بگذار زمین؛ بیا بدویم کنار ساحل.. (این قسمت برای دوستانی که دوست دارن الکی تفسیر کنن)
..

بچه که بودم، خیلی بچه بودم.
یه بار به این مسئله فکر کردم که دختر بودن بهتره یا پسر بودن!
تمام جوانب مسئله رو چک می‌کردم
می‌گفتم دخترها باید درد زایمان رو تحمل کنند
ولی پسرها هم باید برن سربازی
سبک سنگین که کردم دیدم دخترها راحت می‌تونن درد رو تحمل کنند، چون این درد رو واسه زاییدن یه گوگلی می‌کشن!
می‌شه تحملش کرد
تازه اون موقع هم مثل الآن از درد خوشم میومد (ولی نه از نوع زایمانش البته)
پس این شد که دوست داشتم دختر باشم
بعد که بزرگ‌تر شدم، یکی بهم راجع به قاعدگی دخترها گفت
هنوز بچه بودم
به این فکر کردم که دخترها چقدر بدبختند!
خیلی هم بدبختند، آخه که چی؟ واقعا چیز مزخرفیه این قاعدگی
حاصل این شد که به این نتیجه رسیدم «آخ جون، من پسرم!»
باز هم بزرگتر شدم

دیگه فقط یکم عاقلانه‌تر فکر می‌کرد

پسر میره فوتبال بازی می‌کنه؛ فوتبال نگاه می‌کنه که یه وقتی جلو دوستاش کم نیاره
دختر یه عروسک می‌گیره دستش راه میره و اونو می‌کشه روی زمین؛ میزامپلی می‌کنه تو خیابون جلب توجه کنه!
پسر راه میفته تو خیابون به دخترا متلک میندازه
دختر راه می‌ره تو خیابون احساس می‌کنه همه بهش توجه می‌کنن و متلک میندازند

چیزی که می‌خوام بگم مستقل از ین حرفاس
بزرگ و بزرگ و بزرگ‌تر شدم..

یادش به خیر…

تیر ۷م, ۱۳۸۸ | توسط jalreus | دسته : عمومی | ۲ دیدگاه »

آن سال‌ها که بچه تر بودیم و کلی‌ امید و آرزو داشتیم ،از هرکداممان که میپرسیدی “بزرگ شدی می‌‌خواهی‌ چه کار شوی؟!” شروع میکردیم به صحبت که می‌خواهم فلان شوم و فلان را تغییر دهم این چیزها را بدست آورم به این آدمها کمک کنم و خلاصه اینکه کلی‌ صحبت میکردیم و آخر هم اگر کم می‌‌آوردیم و دلیل منطق پسندی پیدا نمی‌کردیم سرخ می‌‌شدیم و این ور آن ور را نگاه میکردیم شاید هم میگفتیم چون دوست داریم…

بالاخره بچه بودیم و هنوز خوب نمی‌‌فهمیدیم وقت لازم بود تأ تربیت شویم و برسیم به اینکه الان هستیم…درواقع اقتضای سن بود.

با همان ذهن تربیت نشده ازمان میخواستند که انشا بنویسیم… معلم پای تخته می‌‌آمد و با گچ،بزرگ می‌‌نوشت : موضوع انشا “فلان”.چه می‌‌دانم!علم بهتر است یا ثروت ،شغل آینده تان چیست؟!،نامه‌ای به فرزندان خود بنویسید… البته این وسط خوش شانس هم بودیم که درست تربیتمان کردند و بهمان فهماندند که اینها اهمیت ندارد،آنچه مهم است این است که باید خوب تربیت شد و خوب درس خواند تأ دانشگاه خوبی‌ راهمان دهند،تا در آنجا هم بتوانیم خوب درس بخوانیم و خوب تربیت شویم،بعد که دانشگاه تمام شد وارد بازار کار شویم و شروع کنیم به پول در آوردن،آن وقت که پولمان به اندازهٔ اجاره خانه رسید ازدواج کنیم و چند سال بعد از آند هم چندتا کوچولو به این دنیا بیاوریم(داریم به آخر سعادت نزدیک میشیم…)در آخر هم شروع کنیم به تربیت این کره خرها،تا آدم‌هایی‌ شوند درست تربیت شده،مفید برای جامعه…

فکرش را بکن اگر بچه بودیم،آن موقع که تربیتمان کامل نشده بود را میگویم،ممکن بود ازمان بخواهند که انشا بنویسیم، با همان موضوع‌های بدرد نخور: “اگر رئیس جمهور بودید چه میکردید”،”نامه ای به شهدا بنویسید”،”از خدا چه میخواهید” و…

هه ,واقعا شانس آوردیم…

مرگ تدریجی…؟

تیر ۷م, ۱۳۸۸ | توسط s | دسته : عمومی | بدون دیدگاه »

نمیتوانم افسار زندگی را بگیرم.
هیچ کاری را که میخواسته ام نکرده ام.
ارزوهایی که بر باد میروند دیگر باز نمی گردند.
نگه داشتن مشتی اب تا ابد…
جاری و روان, میخزد از لای انگشتانت…
و فرو میریزد…
و تو دیگر قادر به نگاه داشتن ان نیستی…
سوزش داغ تقدیر برپیشانیم…
و من هنوز افسار زندگی را نگرفته ام…
مرگ تدریجی…؟

تصمیم گیری در شرایط غیر ایده آل!

تیر ۷م, ۱۳۸۸ | توسط پرنیان منشی | دسته : ایران و جهان, جامعه, دردودل, زندگی | ۴ دیدگاه »

سلام.
من خیلی وقت بود سری به اینجا نزده بودم. چون اصلا حال و حوصله ی اینترنت رو نداشتم و البته همون یه پستی که قبلا زده بودم ۲۰ تومن GPRS گذاشت رو دستم!
ولی دیگه واقعا اعصابم خورد بود و اگه نمی اومدم و چیزی نمی نوشتم دیوونه میشدم! این اس ام اس ها هم که دیگه قوز بالا قوز شدن:((
یه سوال از همه داشتم: یه بار دیگه پست ساینا ( شما کدوم رو انتخاب میکنید؟) رو بخونید، و با خودتون فکر کنید الان که شرایط ایده آل نیست کدوم رو انتخاب میکنید؟
لازم نیست اینجا جواب بدید. فقط شاید بتونید تکلیفتون رو با خودتون مشخص کنید.
پ.ن ۱: اینو برای اونایی گفتم که واقعا نمیدونند چی میخوان، البته اگه اینجا کسی اینجوری باشه.
پ.ن ۲: تمام اینا برای کسایی بود که این شرایط رو غیر ایده آل میدونند. بقیه که تکلیفشون با خودشون مشخصه.
پ.ن ۳: اگه واقعا دیدید (مدیران سایت) این بحث برای سایت و شما مشکل ایجاد میکنه ، میتونید پاکش کنید.فقط میخواستم حرفامو یه جا بزنم.

وای بر این غم

تیر ۷م, ۱۳۸۸ | توسط fatemeh_k | دسته : عمومی | ۵ دیدگاه »

سلام بچه ها!
حالا که کل اینجا غم بارون شده بذارین من هم از غم خودم بگم
ما………..مای…….مایک………………
دوستم داشت ……………….
چند بار ازم خواستگاری کرد بود………
چند بار با هم رفته بودیم بهشت زهرا پیک نیک…………
حالا اون رفته ………………….
و ارزوی منو با خودش برد………….
سمج ترین خواستگارم………..
مایکل جکسون……………

دارد باران می بارد …

تیر ۶م, ۱۳۸۸ | توسط نیما مضروب | دسته : زندگی | ۹ دیدگاه »

×

شد خزان گلشن آشنایی

باز هم آتش به جان زد جدایی

عمر من این گل. طی شد بهر تو

ور تو ندیدم جز بد عهدی و بی وفایی

با تو وفا کردم تا به تنم جان بود

عشق و وفاداری با تو چه دارد سود

آفت خرمن مهر ووفایی

نوگل گلشن جورو جفایی

از دل سنگت…آه

دلم از غم خونین است

روش بختم این است

از جام غم مستم

دشمن می پرستم

تا هستم

تو مست ازمی به چمن

چون گل خندان از مستی بر گریه من

با دگران در گلشن نوشی می

من ز فراقت ناله کنم تا کی؟

تو و این چون ناله کشیدن ها

من و گل چون جامه دریدنها

ز رقیبان خواری دیدنها

دلم از غم خون کردی

جه بگویم چون کردی

دردم افزون کردی

برو ای از مهر و وفا عاری

برو ای عاری ز وفاداری

که شکستی چون زلفت عهد مرا

دریغ و درد از عمرم

که در وفایت شد طی

ستم به یاران تا چند

جفا به عاشق تا کی؟

نمی کنی ای گل یکدم یادم

که همچو اشک از چشمت افتادم

گرچه ز محنت خوارم کردی

با غم و حسرت یارم کردی

مهر تو دارم باز

بکن ای گل با من

هرچه توانی ناز

× جای صبح ها و شب هام عوض شده ، چند روزیه قبل خواب طلوع آفتاب رو می بینم … شب ، آرامش ، فکر و اینا . پا میشم کتری رو می زارم رو گاز ، بی تفاوت به این اتفاق میرم رو تخت تو خوابگاه دراز می کشم و می رم تو فکرایی که این چند وقته بهشون اضافه می شه … گسترده ؛ از مسائل سایت و نشریه تا آدما ، اجتماع ، شروع کردن به کار ، پروژه های تحقیقاتی و خلاصه ، گستره ای از موضوعات! باران شروع به باریدن می کند …

این شب بیداری ها آدم را خیلی عوض می کنه ، آرامشی داره … عجیب اما ! اتفاقات این چند وقته عوضم کرده ( شاید داغون شدنه چند روز پیش علتش بوده! ) ، حریصم کرده به جستجو ، به پیدا کردن چیز ها ، واسه خودم از حالا واسه بعد امتحانا ۳-۴ تا سفر حتمی بستم … آدمایی که قبلا دورو برم بودنو یادم رفته بودشونو یادی کردم ازشون ! آدم جدیدی به لیست دوروبریام اضافه کردم ، شروع کردم به شناختن درون آدما ، که بسیار تفریح خوبیه واسم ، دنیاییه درون آدما ، دنیا …

همچنان باران می بارد …

فکر کردن ها ، نوشتن ها و پاک شدن ها از مغزم باعث شده کمی کند بشه ، یا خسته! کاملا نیازشو به دیفرگمنت حس می کنم ! چاره ش هم  توی آستین دارم ، فقط باید دیفرگمنتش کنم … :دی ساده است ، اما شاید ( حتما !!) زمان می بره

بی تفاوت به کتری ، باران هنوز می بارد …

صدای اذان سو سو می کشه  ، آرومترم می کنه ، صدای چنتا پا تو راهرو می آد … اما باعث نمی شه فکرم ازینکه باید واسه آرامش اعصابم  چاره ای کنم در بیاد …

باران نم میزند …

طلوع می کند ، بالاخره آفتاب بالا میاد ، باید برم بخوابم …

” کتری یادم رفت ، مسواک نزدم ، درس نخوندم ، نماز نخوندم ، … و دیگه چیزی یادم نمیاد “




Clicky Web Analytics

Clicky