سمپادیا 88

نویسنده : مطهری و بذرکار

سال 87 سالی بود که خیلی ها اومدن توی فروم که از بین اونها بعضی ها اینجا فعال موندن و به رشد سایت کمک کردن. این تاپیک نگاهش به آیندست! یعنی ما می خوایم بدونیم توی این سالی که داره تموم می شه و شما ها توی سایت بودین، چه مشکلات و چه بی استفادگی هایی داشته سایت؟! چه کارهایی باید می کرده که بهش بی توجه بوده ؟! کاربر ها باید چه می کردن و نکردن و … (به صورت شماره دار سوالات خودمون رو اون زیر پرسیدیم )
مهم ترین سوالی که باید مطرح بشه اینه که سمپادیای 88 چگونه خواهد بود؟ پاسخ به این سوال در واقع برنامه یک سال سمپادیاست؛ اون چیزی که ما ازش به عنوان roadmap سمپادیا یاد می کنیم.
ما دوست داریم همه بچه ها بیان و نظرات خودشون رو راحت بگن! ما توی همه جای این سایت امنیت داریم پس نترسید! خود ما ازتون خواستیم که مشکلات رو بگین

چیزی که مهم هست، جواب دادن و مشارکت شماست که بهترین حالتش اینه که کاری به حرف های بقیه بچه ها نداشته باشین و گرچه فکرتون تکراری باشه و دیگران گفته باشن، ولی باز شما بگین
لطفا جواب هاتون رو شماره گذاری کنید تا راحت تر بشه جواب هارو تفکیک کرد؛ اگر هم چیزی اضافه بر اینا می خواین بگین در آخر متنتون با * مشخص کنید

1 خوبی های سایت سمپادیا چیه؟
2 بدی های سایت سمپادیا چیه؟
3 ایراد های فنی و نیمه فنی سایت چه چیز هایی هستن؟
4 نظرتون در مورد تک تک مدیران و مسئولین اینجا چیه؟
5 با توجه به پاسخ هایی که دادین، سمپادیای 87 چطور بود؟
6 سمپادیای 88 چه تغییراتی رو باید انجام بده؟
7 سمپادیا 4 قسمته. فروم/بلاگ/نشریه/enblog . به نظرتون چه قسمت هایی باید اضافه بشه و چه قسمت های باید حذف بشن؟ اصلا این قسمت ها به چه دردی می خورن؟!
8 پتانسیل سمپادیا چقدره؟
9 چطور میشه تعداد سمپادی های بیشتری رو جذب سمپادیا کرد؟
10 به صورت تخصصی تر بپرسم، چطور می تونیم سمپادیا رو تبلیغ کنیم؟
11 شما چه کمک هایی به سمپادیا می تونید بکنید؟
12 برای بهتر شدن سمپادیا چه ایده ای تو ذهنتون وجود داره؟

آفرين آفرينش…

نگاهباني،گراميداشت طبيعت و زيست بوم،جامعه اي آرام،آزاد و شاد،در گذر هزاران سال همواره براي ايرانيان وظيفه اي بزرگ و مقدس دانسته ميشده است.بسياري از آيينها ،جشنهاي ايراني و رقصهاي فولكور گذشته از باورهاي ديني و اساطيري از پديده هاي طبيعت برخاسته و از آن الهام گرفته شده كه همگي در جهت حفظ و پاسداشت و احترام به طبيعت و محيط زيست است….

10 اسفند

جشن وخشنكام

در گراميداشت رود آمودريا بزرگترين رود سرزمين ايراني.

.

.

.

به نقل از استاد اينانلو:

“در تاريخ بارها شناسنامه ما صادر شد و گم شد.زمان برپايي تخت جمشيد،تنظيم و انتشار منشور حقوق ملل ،زمان ورود اريايي ها و ناميده شدن ايران و…

و اكنون پس از سالها بي هويتي شناسنامه مان بار ديگر در حال صادر شدن است.”

كتاب آفرين ِ آفرينش

پاسداشت طبيعت در بينش و منش ايرانيان

نوشته  خانم گردآفريد

انتشارات ايران شناسي

3500 تومان.

پ.ن:

روز سه شنبه چهارشنبه سوري يه تور از ساعت 2:30 تا 10 شب هست كه ميبره به دهكده ورده و كردان براي ديدن و انجام آيين كهن شب چهارشنبه سوري.اگه دوست دارين:

88028903

88636007

[email protected]

(اشكال كه نداره اين كارا اينجا؟)

در – بَند

او

دنیا که شروع شد، زنجیر نداشت، خدا دنیای بی زنجیر آفرید. آدم بود که زنجیر را ساخت، شیطان کمک ش کرد.
دل، زنجیر شد، زن، زنجیر شد. دنیا پر از زنجیر شد و آدم ها همه دیوانه ی زنجیری!
خدا دنیا را بی زنجیر می خواست. نام دنیای بی زنجیر اما بهشت است.
امتحان آدم همین جا بود. دست های شیطان از زنجیر پر بود.
خدا گفت: زنجیر هایتان را پاره کنید. شاید نام زنجیر شما عشق است.

لیلی نام تمام دختران زمین است
عرفان نظر آهاری

هدف من گلایه از زنجیر ها نیست. مثلا، جایی که اخلاق نباشد، زنجیر اخلاق هم نیست. اما ما به این زنجیر اخلاق، نیاز داریم حتی.
اما باید گاهی به زنجیر هایمان فکر کنیم..
زنجیر اخلاق. زنجیر ادب. زنجیر اخلاق اجتماعی. زنجیر رفتار. زنجیر فکر. زنجیر عقل. زنجیر دل.
فکر و عقل و دل مان را چقدر زنجیر کردیم؟
اصلا، آدم ها گرفتار زنجیر ها هستند یا خود ِ زنجیرها؟

پسرک ، توپ و دنیا

پسرک کفشهای کتونی اش را پایش می کند. ( کتونی ها کمی گلی ، فرسوده شده و مناسب برای فوتبال خیابانی )

توپ چل تیکه اش را می زند زیر بغل و با شور در خانه را باز می کند. ( توپ چل تیکه ی آبی خوشرنگ و خوشگل ، که پدر بخاطر معدل 20اش تابستون براش از منیریه خریده بود ، یعنی با هم رفته بودن خریده بودن ، سمت خیابان اسدی منش ، از یه ئرزشی فروشی )

در را پشت سرش نمی بندد ، یعنی پیش می کند … مادر کمی غرزده و نزده بلند می شود در را می بندد. ( زمستان ، سوز سرد توی مغز آدم می پیچه وقتی در باز باشه )

دکمه ی آسانسور را پشت سر هم فشار می دهد ؛ تا جایی که دستش درد بگیرد. ( دکمه آسانسور دو هقته ای می شود که خراب است! کسی هم خوصله ی تعمیرش را ندارد که. باید آنفدر بزنیش تا یه وقت آسانسور رد نشه )

توی آسانسور محمد ، پسر طبقه دومیشون وایساده … سلام احوالپرسی بچه گانه ای می کند و به جمع محمدینا برای فوتبال می پیوندد. ( محمد همسن و سال پسرک است و با یه توپ سفید چل تیکه داشت می رفت فوتبال که پسرک با توپ آبی وارد آسانسور شد )

می دوند سمت زمین چمن مصنوعی که شهرداری اخیرا خیلی جاها زده. ( شهرداری تهران در اکثر محلات تهران زمین چمن های مصنوعی زده که کلی کش و لاستیک توشونه! )

با توپ سفید بازی می کنند …چرا ؟ ( همین جوری … یهو توپ سفید میاد وسط زمین یعنی با من بازی کنید ! )

موتوری کنار زمین توقف می کند. ( موتوری درین جا یعنی 2تا آدم که روی یک موتورند )

یکی شان می اید … ( خیلی عادی ، با قدم زدن … تا اینجاش مشکلیه ؟)

توپ را بر می دارد ! ( توپ آبی پسرک که گوشه ی زمین است )

ترک موتور می شود و می روند. ( یعنی توپ آبی پسرک را می دزدند )

پسرک می بیند ، تعجب می کند ، گریه می کند ؛ و گریه کنان به خانه می روند! ( تمام!)

پشت دیوار بلند سن

کارگردان,

پشت دیوار بلند سن نشسته

                                       می دهد فرمان

یک یک آدم ها

با سفارش های او در صفحه ی خاطر

با اشارت های دستانش

                                     به روی صحنه می آیند

 می گویند ,می خندند

پاره ای دست گروهی را

                                     با زنجیر می بندند

 آنکه غالب

و آنکه مغلوب است

بازیش خوب است

 ای تماشاگر!

ای زدید صحنه ای خرسند

وزنگاه پرده ای غمگین

خنده ها و گریه ها 

 وعده ها و صحنه سازی ها

جشن ها و سوگواری ها

کارگردان را,

بازی دلچسب و مطلوب است

ای تماشاگر!

خود به روی صحنه ای شاید!!