• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :

    ثبت نام عضویت

بهترین شعرهایی که تا به حال خوندی!

  • شروع کننده موضوع شروع کننده موضوع taraneh
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
نه تو می‌مانی و نه اندوه،
و نه هیچ یک از مردم این آبادی
به حباب نگران لب یک رود قسم
و به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت
غصه هم خواهد رفت!
آنچنانی که فقط خاطره‌ای خواهد ماند
لحظه‌ها عریانند
به تن لحظه خود جامه اندوه مپوشان هرگز
تو به آیینه، نه! آیینه به تو خیره شده ست
تو اگر خنده کنی او به تو خواهد خندید
و اگر بغض کنی
آه از آیینه دنیا که چه‌ها خواهد کرد...
گنجه دیروزت، پر شد از حسرت و اندوه و چه حیف!
بسته‌های فردا همه ای کاش ای کاش!
ظرف این لحظه ولیکن خالی ست
ساحت سینه پذیرای چه کس خواهد بود
غم که از راه رسید در این سینه بر او باز مکن
تا خدا یک رگ گردن باقی ست
تا خدا مانده به غم وعده این خانه مده...

"کیوان شاهبداغی"
 
ای پادشه خوبان داد از غم تنهایی
دل بی تو به جان آمد وقت است که بازآیی

دایم گل این بستان شاداب نمی‌ماند
دریاب ضعیفان را در وقت توانایی

دیشب گله زلفش با باد همی‌کردم
گفتا غلطی بگذر زین فکرت سودایی

صد باد صبا این جا با سلسله می‌رقصند
این است حریف ای دل تا باد نپیمایی

مشتاقی و مهجوری دور از تو چنانم کرد
کز دست بخواهد شد پایاب شکیبایی

یا رب به که شاید گفت این نکته که در عالم
رخساره به کس ننمود آن شاهد هرجایی

ساقی چمن گل را بی روی تو رنگی نیست
شمشاد خرامان کن تا باغ بیارایی

ای درد توام درمان در بستر ناکامی
و ای یاد توام مونس در گوشه تنهایی

در دایره قسمت ما نقطه تسلیمیم
لطف آن چه تو اندیشی حکم آن چه تو فرمایی

فکر خود و رای خود در عالم رندی نیست
کفر است در این مذهب خودبینی و خودرایی

زین دایره مینا خونین جگرم می ده
تا حل کنم این مشکل در ساغر مینایی

حافظ شب هجران شد بوی خوش وصل آمد
شادیت مبارک باد ای عاشق شیدایی
 
سو دییب دیر منه اولده آنام آب کی یوخ
یوخی اویرتدی اوشاقلیقدا منه خواب کی یوخ
ایلک دفعه چوره ک وردی منه نان دئمه دی
ازلیندن منه دوز دانه نمک دان دئمه دی
آنام اختر دئمه یب دیر اولدوز دییب او
سو دوناندا دئمه یب یخدی بالا بوز دییب او
قار دئیب برف دئمه یب دست دئمه یب ال دییب او
منه هچواخت بیا سویله مه یب گل دییب او
گل دئیر دی داراییم باشووی ای نازلی بالام
گئلمه سن گر باجیوین آستاج زولفون دارارام
اودئمه زدی کی بیا شانه زنم بر سر تو
گر نیایی بزنم شانه سر خواهر تو
بلی داش یاغسادا گویدن سن اوسان منده بویام
وار سنین باشقا آنان واردی منیم باشقا آنام
اوزومه مخصوص اولان باشقا ائلیم واردی منیم
ائلیمه مخصوص اولان باشقا دیلیم واردی منیم

محمد تقی زهتابی
 
رک بگویم... از همه رنجیده ام!
از غریب و آشنا ترسیده ام


با مرام و معرفت بیگانه اند
من به هر ساز ی که شد رقصیده ام

در زمستانِِ سکوتم بارها...
با نگاه سردتان لرزیده ام

رد پای مهربانی نیست...نیست
من تمام کوچه را گردیده ام

سالها از بس که خوش بین بوده ام...
هر کلاغی را کبوتر دیده ام

وزن احساس شما را بارها...
با ترازوی خودم سنجیده ام

بی خیال سردی آغوشها...
من به آغوش خودم چسبیده ام

من شما را بارها و بارها...
لا به لای هر دعا بخشیده ام


مقصد من نا کجای قصه هاست
از تمام جاده ها پرسیده ام

میروم باواژه ها سر میکنم
دامن از خاک شما بر چیده ام

من تمام گریه هایم را شبی...
لا به لای واژه ها خندیده ام

فریدون مشیری
 
پشت پرچینت اگر بزم، اگر مهمانی ست
پشت پرچین من این سو همه اش ویرانیست

انفرادی شده سلول به سلول تنم
خود من در خود من در خود من زندانیست

دست های تو کجایند که آزاد شوم؟
هیچ جایی به جز آغوش تو دیگر جا نیست

ابرها طرحی از اندام تو را می سازند
که چنین آب و هوای غزلم بارانیست

شعر آنیست که دور لب تو می گردد
شاعری لذت خوبیست که در لب خوانیست

دوستت دارم اگر عشق به آن سختی هاست
دوستم داشته باش عشق به این آسانیست!
 
از جام شراب دامنی تر بکنید *** شاید که دوباره بختتان باز شود
دستی به قلم برید و جوهر پاشید *** شاید که دوباره شعر آغاز شود
ما جمله فرو خفته و خوابیم اما *** شاید که یکی محرم آن راز شود
در سینۀ ما دم به دم از صبح و غروب *** صد فکر اسیر دل غماز شود
هر چند که این شعله دگر سوزان نیست *** معشوقه نه اوئیست که بی ناز شود
با مهر بگویید که تا صبح اگر سر نزند *** زان راه که پیموده دگر باز شود
هر وقت که افسرده ام و خسته دل و لب بسته *** در کام فقط باده و در گوش فقط ساز شود
از آن دم همت که به ما وعده برفت *** چشمیست به در تا که کی ابراز شود
حافظ اگرت وعده دهد صدقش نیست *** شاعر نه عجیب است که طناز شود
 
بیا، که خانهٔ دل پاک کردم از خاشاک
درین خرابه تو خود کی قدم نهی؟ حاشاک
به لطف صید کنی صدهزار دل هر دم
ولی نگاه نداری تو خود دل غمناک
کدام دل که به خون در نمی کشد دامن؟
کدام جان که نکرد از غمت گریبان چاک؟
دل مرا، که به هر حال صید لاغر توست
چو می کشیش، میفگن، ببند بر فتراک
کنون اگر نرسی، کی رسی به فریادم؟
مرا که جان به لب آمد کجا برم تریاک؟
دلم که آینه ای شد، چرا نمی تابد
درو رخ تو؟ همانا که نیست آینه پاک
چو آفتاب بهر ذره می نماید رخ
ولیک چشم عراقی نمی کند ادراک
 
از دم باد صبا بوی کسی می‌آید
من و فریاد که فریادرسی می‌آید

خیزد از ما چه درین دام که بی‌یاری عشق
کی ز سیمرغ تلاش مگسی می‌آید

کار عشاق تو در عشق همین سوختنست
چه در آتش دگر از مشت خسی می‌آید

نیست در طالع مرغ دل ما آزادی
هر نفس ناله آواز قفسی می‌آید

در رهت بی‌خبر از حال دلم لیک به گوش
ناله زاریم از باز پسی می‌آید

در هوای شکرت به که پرافشان نشویم
کی ترا رحم به حال مگسی می‌آید

خسته عشقم و خاموش نگردم ز فغان
می‌کنم ناله ز من تا نفسی می‌آید

آورد یاری اشکم چه به کویت گویی
که به بحر از مدد سیل خسی می‌آید

مخور از بخت سیه غم که ز دور مه و مهر
شب بسی می‌رود و روز بسی می‌آید

در ره عشق کسی نشنود آواز کسی
گاهی از دور صدای جرسی می‌آید

عشق آن شاهسواریست که بی‌تحریکش
کی درین عرصه به جولان فرسی می‌آید

خوش دلم می‌تپد از شوق همانا مشتاق
پیکی امشب ز سر کوی کسی می‌آید
 
هوا هوای بهار است و باده باده ناب
به خنده خنده بنوشیم و جرعه جرعه شراب

در این پیاله ندانم چه ریختی پیداست
که خوش به جان هم افتاده اند آتش و آب

فرشته روی من ای آفتاب صبح بهار
مرا به جامی از این آب آتشین دریاب

به جام هستی ما ای شراب عشق بجوش
به بزم ساده ما ای چراغ ماه بتاب

مگر نه خاک ره این خرابه باید شد
بیا که کام بگیریم از این جهان خراب
 
آنقــدر طـــوفانیم که بــــــــــاد را هم میکنم
ازسر مستی به یادت یـــــــــاد را هم میکنم

دوش شیرین را به خواب خویش شیرین کرده ام
بخت اگریارم شود فرهــــــاد را هــم میکنم

گر نگاه چپ كند خـسرو به شيــــرين كردنم
خـسرو پسـت فطرتِ پُـر بــاد را هم مي‌كنم

شـاد وخـندانم كه شـد نـرنـوعروس طبع من
سـاقـدوشان كرده‌ام دامــــاد راهـــم مي‌كـنـم

بـيـــــدِ مـجـــــنـون نـارون ســـــرو سـهـي
نخل وكاج وعرعرو شمشاد را هـم مي‌كنـم

شـادم از ديـدار مـرمـرهـاي پـستـان سـپيـد
غـم گـن و غمگينه و غمبـــاد را هم مي‌كنم

زیرمن فریــاد میکردی کمک می خواستی
بیشتر فریــــاد کن امــــــداد را هـم می کنم

در کلاس عـــشق تو مانند شاگــردم هنوز
با همه شاگردیم استـــــــــاد را هـم می کنم

کردنی بسیار بود و وقت کوته زین سبب
هرکه نـــامش از قــــلم افتــــاد را هم میکنم​

ایرج میرزا

(معلومه اصلا حوصله نداشته ها کسی به پر و پاش میپیچید آن را هم :)) )
 
کـاش

هیچ گذشته‌ای باهم نداشتیم

آن‌وقت من میتوانستم

بـه تـو زنگ بزنم

و بی‌دلخوری حالت را بپرسم .

چقدر پرسیدنِ حالِ ساده‌ات

بعید شده حالا ...

؟؟؟
 
ﺷﻨﯿﺪﻡ ﮐﻪ ﭼﻮﻥ ﻗﻮﯼ ﺯﯾﺒﺎ ﺑﻤﯿﺮﺩ
ﻓﺮﯾﺒﻨﺪﻩ ﺯﺍﺩ ﻭ ﻓﺮﯾﺒﺎ ﺑﻤﯿﺮﺩ
ﺷﺐ ﻣﺮﮒ ﺗﻨﻬﺎ ﻧﺸﯿﻨﺪ ﺑﻪ ﻣﻮﺟﯽ
ﺭﻭﺩ ﮔﻮﺷﻪ ﺍﯼ ﺩﻭﺭ ﻭ ﺗﻨﻬﺎ ﺑﻤﯿﺮﺩ


ﺩﺭ ﺁﻥ ﮔﻮﺷﻪ ﭼﻨﺪﺍﻥ ﻏﺰﻝ ﺧﻮﺍﻧَﺪ ﺁﻥ ﺷﺐ
ﮐﻪ ﺧﻮﺩ ﺩﺭ ﻣﯿﺎﻥ ﻏزل‌ها ﺑﻤﯿﺮﺩ
ﮔﺮﻭﻫﯽ ﺑﺮ ﺁﻧﻨﺪ ﮐﻪ ﺍﯾﻦ ﻣﺮﻍ ﺷﯿﺪﺍ
ﮐﺠﺎ ﻋﺎﺷﻘﯽ ﮐﺮﺩ ﺁﻧﺠﺎ ﺑﻤﯿﺮﺩ


ﺷﺐ ﻣﺮﮒ ﺍﺯ ﺑﯿﻢ ﺁﻧﺠﺎ ﺷﺘﺎﺑﺪ
ﮐﻪ ﺍﺯ ﻣﺮﮒ ﻏﺎﻓﻞ ﺷﻮﺩ ﺗﺎ ﺑﻤﯿﺮﺩ
ﻣﻦ ﺍﯾﻦ ﻧﮑﺘﻪ ﮔﯿﺮﻡ ﮐﻪ ﺑﺎﻭﺭ ﻧﮑﺮﺩﻡ
ﻧﺪﯾﺪﻡ ﮐﻪ ﻗﻮﯾﯽ ﺑﻪ ﺻﺤﺮﺍ ﺑﻤﯿﺮﺩ


ﭼﻮ ﺭﻭﺯﯼ ﺯ ﺁﻏﻮﺵ ﺩﺭﯾﺎ ﺑﺮﺁﻣﺪ
ﺷﺒﯽ ﻫﻢ ﺩﺭﺁﻏﻮﺵ ﺩﺭﯾﺎ ﺑﻤﯿﺮﺩ
ﺗﻮ ﺩﺭﯾﺎﯼ ﻣﻦ ﺑﻮﺩﯼ ﺁﻏﻮﺵ ﺑﺎﺯ ﮐﻦ
ﮐﻪ ﻣﯽﺧﻮاهداین قوی زیبا بمیرد.
 
شده عشقت به کسی بیشتر از حد باشد
هرچه خوبی بکنی با دل تو بد باشد

تو به ایمان برسی اینکه کسی جز او نیست
او بر عکس تو به هرچیز مردد باشد

تو به هر در بزنی تا که به دست آوریش
و جوابش به تو یک عمر فقط رد باشد

بنشینی دو سه تا شعر بگویی که مگر
یکی از این همه، شعری که بخواهد باشد

همه دلداده ترین فرد تو را بشناسند
او به دلسنگ ترین فرد زبانزد باشد

شده از نم نم باران دلت خیس شوی؟
دایما مشق تو آن مرد نیامد باشد؟

تو ندیدی که چه سخت است ببینی عشقت
پیش چشمان تو با او که نباید؛ باشد

چه کنم با دل دیوانه که با این همه باز
سعی دارد که به این عشق مقید باشد

بهتر این است که من هم بپذیرم آری
بپذیرم که محال است و باید باشد
 
گفتم ای دل نروی خار شوی،زار شوی
بر سر آن دار شوی بی بر و بی بار شوی

نکند دام نهد خام شوی، رام شوی
نپری جَلد شوی بی پر و بی بال شوی

نکند جام دهدکام دهد از لب خود وام دهد
در برت ساز زند رقص کند کافر و بی عار شوی

نکند مست شوی فارغ از این هست شوی
بعد آن کور شوی کر شوی شاعر و بیمار شوی

نکند دل نکنی دل بکند بهر تو دل دل نکند
برود در بر یار دگری صبح که بیدار شوی
 
تا ز میخانه و می نام و نشان خواهد بود

سر ما خاک ره پیر مغان خواهد بود
 
یک روز می آیی که من دیگر دچارت نیستم
از صبر ویرانم ولی چشم انتظارت نیستم
یک روز می آیی که من نه عقل دارم نه جنون
نه شک به چیزی نه یقین، مست و خمارت نیستم
شب زنده داری میکنی تا صبح زاری میکنی
تو بیقراری میکنی من بیقرارت نیستم
پاییز تو سر میرسد قدری زمستانی و بعد
گل میدهی، نو میشوی ، من در بهارت نیستم..
 
تاپیک برای متون زیبا نداریم؟🤔

//​

دوستی‌هایتان را به عشق نرسانید
به جایی که سلام دادنش، سَر حالتان بیاورد و قربان صدقه های بی منظورش، خاص شود برایتان. به جایی که عقربه ها وقتی کنارش هستید، برای گذشتن عجله داشته باشند و قهوه ها تلخ به نظرت نیایند.
دوستی هایتان را به جایی که یک روز حرف نزدن با او، خُلقِتان را تنگ میکند و احوال پرسی نکردنش، حالِ خوبتان را بَد میکند، نرسانید.
دوست که بمانید، لااقل کنارِ خودتان داریدش. قدِ یک تبریکِ تولد، قدِ یک گپ و چایِ عصرانه، قدِ یک شب بخیر گفتن و عزیزم شنیدن از زبانش، قدِ نعمتِ بودنش...
به عشق که برسانیدش، در حسرتِ دوباره شنیدنِ اسمتان از زبانش هم میمانید، بقیه چیز ها که دیگر هیچ...
 
گاهى … دلت”به راه” نیست!!
ولى سر به راهى …
خودت را میزنى به “آن راه” و میروى…
و همه، چه خوش باورانه فکر ميكنند.. که تــو..
“روبراهى”….
 
لاله دیدم،روی زیبای توام آمد به یاد
شعله دیدم،سرکشی های توام آمد به یاد

سوسن و گل آسمانی مجلسی آراستند
روی و موی مجلس‌آرای توام آمد به یاد

بود لرزان شعله شمعی در آغوش نسیم
لرزش زلف سمن‌سای توام آمد به یاد

در چمن پروانه‌ای آمد ولی ننشسته رفت
با حریفان قهر بی‌جای توام آمد به یاد

از بر صید افکنی آهوی سرمستی رمید
اجتناب رغبت‌افزای توام آمد به یاد

پای سروی جویباری زاری از حد برده بود
های‌های گریه در پای توام آمد به یاد

شهر پرهنگامه از دیوانه‌ای دیدم رهی
از تو و دیوانگی‌های توام آمد به یاد
 
ارغوان می‌بینی؟

به تماشاگه ویرانی ما آمده‌اند…

مانده‌ایم تا ببینیم نبودن را

آخر قصه شنودن را

پشت این پنجره‌ی بسته هنوز

عطر آواز بنان مانده است

شهریار اینجا

شعر نقاشش را خوانده است

آن شب افشاری

با کسایی و قوامی و ادیب

تا قرایی و فرود

وان درآمد از اوج

شجریان، لطفی

چه شبی بود، دریغ

زندگی روی از این غمکده گردانیده است

ارغوان

در و دیوار غریب افتاده چه تماشا دارد؟

“هوشنگ ابتهاج”
 
Back
بالا