• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :

    ثبت نام عضویت

بهترین شعرهایی که تا به حال خوندی!

  • شروع کننده موضوع شروع کننده موضوع taraneh
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
از دی که گذشت هیچ از او یاد مکن
فردا که نیامده‌ست فریاد مکن

بر نامده و گذشته بنیاد مکن
حالی خوش باش و عمر بر باد مکن


(هیچ کسی جز این،نمیتونه زندگی کنه)
 
به خداحافظی تلخ تو سوگند نشد
که تو رفتی ودلم ثانیه ای بند نشد

لب تو میوه ی ممنوعه ولی لب هایم
هرچه از طعم لب سرخ تو دل کند نشد

با چراغی همه جا گشتم و گشتم در شهر
هیچ کس ، هیچ کس این جا به تو مانند نشد

هرکسی در دل من جای خودش را دارد
جانشین تو در این سینه خداوند نشد

خواستند از تو بگویند شبی شاعرها
عاقبت با قلم شرم نوشتند :…نشد


فاضل نظری
 
ای کرده تیره شب را بر آفتاب منزل
دلرا ز چین زلفت برمشک ناب منزل

تا در درون چشمم خرگاه زد خیالت
مه را بسان ماهی بینم در آب منزل

باید که رحمت آرد آنکو شراب دارد
برتشنه‌ئیکه باشد او را سراب منزل

ره چون برم به کویت زانرو که نادر افتد
در آشیان عنقا کرده ذباب منزل

یک ذره مهر رویت خالی نگردد از دل
زیرا که گنج باشد کنج خراب منزل

بنگر در اشک مستان عکس جمال ساقی
همچون قمر که سازد جام شراب منزل

خواجو که غرقه آمد در ورطهٔ جدائی
بر ساحل وصالت بیند بخواب منزل

خواجوی کرمانی, غزلیات
خواجوی کرمانی
 
هر نسيمي كه نصيب از گل و باران ببرد
مي تواند خبر از مصر به كنعان ببرد

آه از عشق كه يك مرتبه تصميم گرفت:
يوسف از چاه درآورده به زندان ببرد

واي بر تلخي فرجام رعيت پسری
كه بخواهد دلي از دختر يك خان ببرد

ماهرویی دل من برده و ترسم اين است
سرمه بر چشم كشد، زيره به كرمان ببرد

دودلم اينكه بيايد من معمولي را
سر و سامان بدهد يا سر و سامان ببرد

مرد آنگاه كه از درد به خود ميپيچد
ناگزير است لبي تا لب قليان ببرد

شعر كوتاه ولي حرف به اندازه ی كوه
بايد اين قائله را "آه" به پايان ببرد

شب به شب قوچي ازين دهكده كم خواهد شد
ماده گرگي دل اگر از سگ چوپان ببرد


حامد عسکری
 
یه توپ دارم قلقلیه.. سرخ و سفید و آبیه

میزنم زمین هوا میره؛ نمیدونی تا کجا میره!! ♪#♪

من این توپو نداشتم؛ مَشقامو خوب نوشتم..

بابام بهم عیدی داد! یه توپ قلقلی داد
 
پشه ای در استکان آمد فرود

تا بنوشد آنچه واپس مانده بود

کودکی از شیطنت بازی کنان

بست با دستش دهان استکان

پشه دیگر طعمه اش را لب نزد

جست تا از دام کودک وارهد

خشک لب می گشت، حیران، راه جو

زیر و بالا، بسته هرسو، راه او

روزنی می جست در دیوار و در

تا به آزادی رسد بار دگر

هرچه بر جهد و تکاپو می فزود

راه بیرون رفتن از چاهش نبود

آنقدر کوبید بر دیوار سر

تا فروافتاد خونین بال و پر

جان گرامی بود و آن نعمت لذیذ

لیک آزادی گرامی تر ای عزیز


فریدون مشیری - آزادی
 
گر دست دهد خاکِ کفِ پایِ نگارم
بر لوحِ بَصَر خطِّ غباری بنگارم

بر بویِ کنارِ تو شدم غرق و امید است
از موجِ سرشکم که رسانَد به کنارم

پروانهٔ او گر رسدم در طلبِ جان
چون شمع همان دَم به دَمی جان بِسِپارَم

امروز مَکَش سر ز وفایِ من و اندیش
زان شب که من از غم به دعا دست برآرم

زلفین سیاهِ تو به دلداریِ عُشّاق
دادند قراری و بِبُردَند قرارم

ای باد از آن باده نسیمی به من آور
کان بویِ شفابخش بُوَد دفعِ خُمارم

گر قلبِ دلم را نَنَهد دوست عیاری
من نقدِ روان در دَمَش از دیده شمارم

دامن مَفِشان از منِ خاکی که پس از من
زین در نتواند که بَرَد باد غبارم

حافظ لبِ لَعلَش چو مرا جانِ عزیز است
عمری بُوَد آن لحظه که جان را به لب آرم
 
یوسف شدم امّا به زلیخا نرسیدم
هر جا اثرت بود به آنجا نرسیدم

آنقدر ز من دوری و آنگونه که باید
با سر بدوم سوی تو،با پا نرسیدم

کوتاه که شد موی تو،خون شد جگر من
یک باغِ انارم که به یلدا نرسیدم

آن ماهی سرخم که به امّیدِ رهایی
از تُنگ پریدم وَ به دریا نرسیدم

عمری ست که سر کرده دل من به صبوری
عمری ست که از غوره به حلوا نرسیدم

دردا که من از کودکی ام اُنس گرفتم
با واژه ی «ای کاش»،«نشد» با «نرسیدم»

-کنعان محمدی
 
شعر سعدیه

گروهی همنشین من خلاف عقل و دین من
بگیرند آستین من که دست از دامنش بگسل
ملامتگوی عاشق را چه گوید مردم دانا
که حال غرقه در دریا نداند خفته بر ساحل
 
چون جود ازل بودِ مرا انشاء کرد
بر من ز نخست درس عشق املاء کرد

آنگاه قراضه ريزه‌ی قلب مرا
مفتاحِ درِ خزاين معنا کرد
-خیام
 
چرا ز هم بگریزیم؟ راهمان که یکی ست
سکوت مان، غم مان، اشک و آه مان که یکی ست

چرا ز هم بگریزیم؟ دست کم یک عمر
مسیر میکده و خانقاه مان که یکی ست

تو آن سپیدی روزی، من این سیاهی شب
هنوز گردش خورشید و ماه مان که یکی ست

تو از سلاله ی لیلی، من از تبار جنون
اگر نه مثل همیم، اشتباه مان که یکی ست

من و تو هر دو به دیوار و مرز معترضیم
چرا دو توده ی آتش؟ گناه مان که یکی ست

اگرچه رابطه هامان کمی کدر شده است
چه باک؟ حرف و حدیث نگاه مان که یکی ست

#محمد_سلمانی
 
اسمحي لي يالغرام العذب يالوجه السموح
ان لزمت الصمت أو حتى لبست الاقنعه
اعترف لك ما بقى من عالي الهمه سفوح
انحدر كلي مثل طفل تحدر مدمعه
 
کاظم بهمنی:
تو همانی که دلم لک زده لبخندش را
او که هرگز نتوان یافت همانندش را

منم آن شاعر دلخون که فقط خرج تو کرد
غزل و عاطفه و روح هنرمندش را

از رقیبان کمین کرده عقب می ماند
هر که تبلیغ کند خوبی دلبندش را

مثل آن خواب بعید است ببیند دیگر
هر که تعریف کند خواب خوشایندش را

...
مادرم بعد تو هی حال مرا می پرسد
مادرم تاب ندارد غم فرزندش را

عشق با اینکه مرا تجزیه کرده است به تو
به تو اصرار نکرده است فرایندش را

قلب من موقع اهدا به تو ایراد نداشت
مشکل از توست اگر پس زده پیوندش را

حفظ کن این غزلم را که به زودی شاید
بفرستند رفیقان به تو این بندش را :

منم آن شیخ سیه روز که در آخر عمر
لای موهای تو گم کرد خداوندش را
 
با لب سُرخٓت مرا یاد خدا انداختی
روزگارت خوش که از میخانه مسجد ساختی

روی ماه خویش را در برکه میدیدی ولی
سهم ماهی های عاشق را چه خوش پرداختی

ما برای باتو بودن عمر خود را باختیم
بد نبود ای دوست گاهی هم تو دل می باختی

من به خاک افتادم اما این جوانمردی نبود
می توانستی نتازی بر من اما تاختی

ای که گفتی عشق را از یاد بردن سخت نیست
عشق را شاید ولی هرگز مرا نشناختی
 
روزها فکر من این است و همه شب سخنم
که چرا غافل از احوال دل خویشتنم؟
از کجا آمده ام؟ آمدنم بهر چه بود؟
به کجا می روم آخر ننمایی وطنم
مانده ام سخت عجب کز چه سبب ساخت مرا
یا چه بوده است مراد وی از این ساختنم
جان که از عالم علویست یقین میدانم
رخت خود باز برآنم که همانجا فکنم
مرغ باغ ملکوتم نیم از عالم خاک
چند روزی قفسی ساخته ام از بدنم
ای خوش آن روز که پرواز کنم تا بر دوست
به هوای سر کویش پر و بالی بزنم
کیست در گوش که او میشنود آوازم
یاکدامیست سخن میکند اندر دهنم
کیست در دیده که از دیده برون می نگرد
یا چه جانست نگویی که منش پیرهنم
تا به تحقیق مرا منزل و ره ننمایی
یکدم آرام نگیرم نفسی دم نزنم
می وصلم بچشان تا در زندان ابد
از سر عربده مستانه بهم درشکنم
من به خود نامدم این جا که به خود باز روم
آن که آورد مرا باز برد در وطنم
تو مپندار که من شعر بخود می گویم
تا که هشیارم و بیدار یکی دم نزنم
شمس تبریز اگر روی بمن ننمایی
والله این قالب مردار بهم درشکنم
 
نه
نمي‌توانم
پياده بنشينم و
حواس‌ات را پرت كنم
جانب دستاني
كه بوي ياس مي‌دهد.
من اكنون
تبعيدي سرزمينِ سنگ‌هايي چيده‌ام
با نام‌هايي از شيار و تَرَك،
گورستاني قلم
نشسته ‌رو‌در‌رويم،
بختكي
كه مدام نگاه‌ام مي‌كند و
چين و چروكِ پيشاني‌ام را
چون كتابِ وارونه‌اش
بازرسي مي‌كند.
نه
‌نمي‌توانم
چيني نشسته است بيشاني زمين
كه مي‌بايدم انكار كنم و
نه
نمي‌توانم
(اين قطعه ادبي از ايرج صف‌شكن هستش)
اگر جسمت بهاران است،
جان تو پاییز...
اگر راه را گم کرده‌ای،
عازم مسجد سلیمانی ولیکن میرسی تبریز؛
عاشقی تو عاشقی!
محمد صالح علا (البته تنها تکه‌ای از این شعر بلند بالا هست.)
 
در دیاری که در او نیست کسی یار کسی
کاش یارب که نیفتد به کسی کار کسی

هر کس آزار من زار پسندید ولی
نپسندید دل زار من آزار کسی

آخرش محنت جانکاه به چاه اندازد
هر که چون ماه برافروخت شب تار کسی

سودش این بس که بهیچش بفروشند چو من
هر که با قیمت جان بود خریدار کسی

سود بازار محبت همه آه سرد است
تا نکوشید پی گرمی بازار کسی

من به بیداری از این خواب چه سنجم که بود
بخت خوابیدهٔ کس دولت بیدار کسی

غیر آزار ندیدم چو گرفتارم دید
کس مبادا چو من زار گرفتار کسی

تا شدم خوار تو رشگم به عزیزان آید
بارالها که عزیزی نشود خوار کسی

آن که خاطر هوس عشق و وفا دارد از او
به هوس هر دو سه روزیست هوادار کسی

لطف حق یار کسی باد که در دورهٔ ما
نشود یار کسی تا نشود بار کسی

گر کسی را نفکندیم به سر سایه چو گل
شکر ایزد که نبودیم به پا خار کسی

شهریارا سر من زیر پی کاخ ستم
به که بر سر فتدم سایه دیوار کسی
 
Back
بالا