• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :
    ثبت نام عضویت

بهترین شعرهایی که تا به حال خوندی!

saara

کاربر نیمه‌فعال
ارسال‌ها
16
امتیاز
160
نام مرکز سمپاد
فرزانگان 1
شهر
شیراز و تهران
سال فارغ التحصیلی
1398
مدال المپیاد
زیست
رشته دانشگاه
پزشکی
من از نهایت شب حرف می زنم
من از نهایت تاریکی
و از نهایت شب حرف می زنم.
اگر به خانه ی من آمدی ، برای من ای مهربان چراغ بیاور
و یک دریچه که از آن
به ازدحام کوچه ی خوشبخت بنگرم


- هدیه سروده فروغ فرخزاد -
 

melina03

کاربر حرفه‌ای
ارسال‌ها
301
امتیاز
1,358
نام مرکز سمپاد
فرزانگان1
شهر
مشهد
سال فارغ التحصیلی
1404
از همان روز ک‌دست حضرت قابیل
الوده گشت به خون حضرت هابیل
از همان روزی ک فرزندان آدم
زهر تلخ دشمنی در خونشان جوشید
آدمیت مرد....///
گرچه آدم زنده بود....////
فریدون مشیری
 

User27529

کاربر نیمه‌فعال
ارسال‌ها
14
امتیاز
1,984
نام مرکز سمپاد
.
شهر
.
سال فارغ التحصیلی
1398
آزاد شو از بند خویش، زنجیر را بــاور نکن

اکنون زمان زندگیست، تاخیر را بــاور نکن

حرف از هیاهو کم بزن از آشتی‌ها دم بزن

از دشمنی پرهیز کن، شمشیر را بــاور نکن

خود را ضعیف و کم ندان، تنها در این عالم ندان

تو شاهکار خالقی، تحقیر را بــاور نکن

بر روی بوم زندگی هر چیز می‌خواهی بکش

زیبا و زشتش پای توست تقدیر را بــاور نکن

تصویر اگر زیبا نبود، نقّاش خوبی نیستی

از نو دوباره رسم کن، تصویر را بــاور نکن

خالق تو را شاد آفرید، آزاد آزاد آفرید

پرواز کن تا آرزو، زنجیر را بــاور نکن
 

آهر

کاربر جدید
ارسال‌ها
1
امتیاز
4
نام مرکز سمپاد
فارس
شهر
شیراز
سال فارغ التحصیلی
1391

ساعت گیج زمان در شب عمر
میزند پی درپی زنگ
زهر این فکر ک این دم گذر است
میشود نقش به دیوار رگ هستی من
لحظه ام پر شده از لذت
یا
ب زنگار غمی الوده ست
لیک چون باید این دم گذرد
پس اگر میگریم،گریه ام بی ثمر است
و اگر میخندم،خنده ام بیهوده است
دنگ..دنگ
لحظها میگذرد
آنچه بگذشت نمیاید باز
قصه ای هست ک هرگز دیگر
نتواند شد اغاز
مثل این است که یک پرسش بی پاسخ
بر لب سرد زمان ماسیده ست
تند برمیخیزم
تا به دیوار همین لحظه ک در ان همه چیز
رنگ لذت دارد آویزم
انچه میماند از این جهد ب جای
خنده ی لحظه ی پنهان شده از چشمانم
وانچه بر پیکر او میماند
نقش انگشتانم
دنگ..
فرصتی از کف رفت
قصه ای گشت تمام
لحظه باید پی لحظه گذرد
تا ک جان گیرد در فکر دوام
این دوامی ک درون رگ من ریخته زهر
وارهانیده از اندیشه من رشته حال
وز رهی دور و دراز
داده پیوندم با فکر زوال
پرده ای میگذرد
پرده ای میاید
میرود نقش پی نقش دگر
رنگ میلغزد بر رنگ
ساعت گیج زمان در شب عمر
میزند پی در پی زنگ!
دنگ..دنگ
 

MReza Nazari

کاربر نیمه‌حرفه‌ای
ارسال‌ها
248
امتیاز
2,216
نام مرکز سمپاد
شهید بهشتی
شهر
ابهر
سال فارغ التحصیلی
1403
(مات به معنای ما به تو)

ای غایب از این محضر از مات سلام الله
وی از همه حاضرتر از مات سلام الله

ای نور پسندیده وی سرمه هر دیده
احسنت زهی منظر از مات سلام الله

ای صورت روحانی وی رحمت ربانی
بر مؤمن و بر کافر از مات سلام الله

چون ماه تمام آیی و آن گاه ز بام آیی
ای ماه تو را چاکر از مات سلام الله

ای غایب بس حاضر بر حال همه ناظر
وی بحر پر از گوهر از مات سلام الله

ای شاهد بی‌نقصان وی روح ز تو رقصان
وی مستی تو در سر از مات سلام الله

ای جوشش می از تو وی شکر نی از تو
وز هر دو تویی خوشتر از مات سلام الله
 

Sunshineツ

bright
ارسال‌ها
190
امتیاز
4,958
نام مرکز سمپاد
فرزانگان
شهر
Nowhere
سال فارغ التحصیلی
1403
شده آیا که غمی ریشه به جانت بزند ؟
گره در روح و روانت به جهانت بزند ؟

شده در خواب ببینی که تو را قرض کند ؟
بروی وَهم شوی تا که تو را فرض کند ؟

شده در گوش ِ تو گوید که تو را باز تو را…؟
نشوم فاش ِ کسی تا که شوم راز تو را …؟

شده آغوش شود تا که هم آغوش شوی ؟
گره ات باز کند تا که تو خاموش شوی ؟

شده یک شب برود تا که روی در پی او ؟
که تو فرهاد شوی تا بشوی قصه‌ی او ؟

به همان حال بگویی که تو مجنون ِ منی
به تو بیمار شدم تا که تو درمون ِ منی

شده دلتنگ شوی غم به جهانت برسد؟
گره ات کور شود غم به روانت برسد؟


که روی دیدن ِ او تا که کمی شاد شوی
بروی در بغلش تا که تو آباد شوی

که بگوید که تو تعریف ِ همان عشق ِ منی
بروی یا نروی هر چه شود جان ِ منی

گره ات باز کُنَد تا که تو بینا بشوی
که غمت باز شود تا که تو معنا بشوی

شده اما تو نبودی شده اما که چه دیر
گره ای کور شدم تا که شدی یک دل ِ پیر

همه در خواب ولی عشق ِ تو بیدار بِماند
همه پل های دلم بی تو چو دیوار بِماند

من چرا دل به تو دادم که دلم می شکنی
همه عاشق شدنم رفت تو منظور ِ منی

که تو رفتی و دلم بی تو همان سنگ شدُ
همه این عشق رَوَد تا که دلم جنگ شدُ

نکند بد بشود آخر ِ این قصه ی بد
نکند تلخ شود آخر ِ این غصه ی بد
 

Scarlett

✷‿✷
ارسال‌ها
305
امتیاز
4,463
نام مرکز سمپاد
فرزانگان
شهر
شیراز
سال فارغ التحصیلی
1404
از هر چه می‌رود، سخنِ دوست خوش‌تر است

پیغام آشنا نَفَسِ روح‌پرور است



هرگز وجودِ حاضرِ غایب، شنیده‌ای؟

من در میان جمع و، دلم جای دیگر است



شاهد که در میان نبُوَد، شمع گو بمیر

چون هست، اگر چراغ نباشد منوّر است



اَبنای روزگار به صحرا رَوَند و باغ

صحرا و باغِ زنده‌دلان کویِ دلبر است



جان می‌روم که در قدم اندازَمَش ز شوق

درمانده‌ام، هنوز که نُزلی محقّر است



کاش آن به خشم‌رفتهٔ ما آشتی‌کنان

بازآمدی که دیده مشتاق بر در است



جانا! دلم چو عود بر آتش بسوختی

وین دم که می‌زنم ز غمت، دود مِجمر است



شب‌های بی‌توام شبِ گور است در خیال

ور بی‌تو بامداد کنم، روزِ محشر است



گیسوت عنبرینه‌ گردن تمام بود

معشوق خوبروی چه محتاج زیور است؟



سعدی! خیال بیهُده بستی امیدِ وصل

هجرت بکُشت و وصل هنوزت مصوّر است



زنهار از این امید درازت که در دل است!

هیهات از این خیالِ محالت که در سر است!



- سعدی
 

MReza Nazari

کاربر نیمه‌حرفه‌ای
ارسال‌ها
248
امتیاز
2,216
نام مرکز سمپاد
شهید بهشتی
شهر
ابهر
سال فارغ التحصیلی
1403
ز اشتیاق تو جانم به لب رسید، کجایی؟
چه باشد ار رخ خوبت بدین شکسته نمایی؟

نگفتیم که: بیایم، چو جان تو به لب آید؟
ز هجر، جان من اینک به لب رسید کجایی؟

منم کنون و یکی جان، بیا که بر تو فشانم
جدا مشو ز من این دم، که نیست وقت جدایی

گذشت عمر و ندیدم جمال روی تو روزی
مرا چه‌ای؟ و ندانم که با کس دگر آیی؟

کجا نشان تو جویم؟ که در جهانت نیابم
چگونه روی تو بینم؟ که در زمانه نپایی

چه خوش بود که زمانی نظر کنی به دل من؟
دلم ز غم برهانی، مرا ز غم برهایی

مرا ز لطف خود، ای دوست، ناامید مگردان
کامیدوار به کوی تو آمدم به گدایی

فتاده‌ام چو عراقی، همیشه بر درِ وصلت
بُوَد که این در بسته به لطف خود بگشایی؟
 

MReza Nazari

کاربر نیمه‌حرفه‌ای
ارسال‌ها
248
امتیاز
2,216
نام مرکز سمپاد
شهید بهشتی
شهر
ابهر
سال فارغ التحصیلی
1403
حیلت رها کن عاشقا دیوانه شو دیوانه شو
و اندر دل آتش درآ پروانه شو پروانه شو

هم خویش را بیگانه کن هم خانه را ویرانه کن
وآنگه بیا با عاشقان هم خانه شو هم خانه شو

رو سینه را چون سینه‌ها هفت آب شو از کینه‌ها
وآنگه شراب عشق را پیمانه شو پیمانه شو

باید که جمله جان شوی تا لایق جانان شوی
گر سوی مستان می‌روی مستانه شو مستانه شو

آن گوشوار شاهدان هم صحبت عارض شده
آن گوش و عارض بایدت دردانه شو دردانه شو

چون جان تو شد در هوا ز افسانه شیرین ما
فانی شو و چون عاشقان افسانه شو افسانه شو

تو لیلة القبری برو تا لیلة القدری شوی
چون قدر مر ارواح را کاشانه شو کاشانه شو

اندیشه‌ات جایی رود وآنگه تو را آن جا کشد
ز اندیشه بگذر چون قضا پیشانه شو پیشانه شو

قفلی بود میل و هوا بنهاده بر دل‌های ما
مفتاح شو مفتاح را دندانه شو دندانه شو

بنواخت نور مصطفی آن استن حنانه را
کمتر ز چوبی نیستی حنانه شو حنانه شو

گوید سلیمان مر تو را بشنو لسان الطیر را
دامی و مرغ از تو رمد رو لانه شو رو لانه شو

گر چهره بنماید صنم پر شو از او چون آینه
ور زلف بگشاید صنم رو شانه شو رو شانه شو

تا کی دوشاخه چون رخی تا کی چو بیذق کم تکی
تا کی چو فرزین کژ روی فرزانه شو فرزانه شو

شکرانه دادی عشق را از تحفه‌ها و مال‌ها
هل مال را خود را بده شکرانه شو شکرانه شو

یک مدتی ارکان بدی یک مدتی حیوان بدی
یک مدتی چون جان شدی جانانه شو جانانه شو

ای ناطقه بر بام و در تا کی روی در خانه پر
نطق زبان را ترک کن بی‌چانه شو بی‌چانه شو
 

D3la

کاربر فوق‌فعال
ارسال‌ها
159
امتیاز
1,788
نام مرکز سمپاد
فرزانگان
شهر
اصفهان
سال فارغ التحصیلی
1400
یک روز می‌آیی که من دیگر دچارت نیستم ،
از صبـر ویرانم ولی چشـم انتظارت نیستم 🤨
 

MReza Nazari

کاربر نیمه‌حرفه‌ای
ارسال‌ها
248
امتیاز
2,216
نام مرکز سمپاد
شهید بهشتی
شهر
ابهر
سال فارغ التحصیلی
1403
یارم چو قدح به دست گیرد
بازارِ بُتان شکست گیرد

هر کس که بدید چشم او گفت
کو محتسبی که مست گیرد؟

در بحر فِتاده‌ام چو ماهی
تا یار مرا به شَست گیرد

در پاش فِتاده‌ام به زاری
آیا بُوَد آن که دست گیرد؟

خُرَّم دلِ آن که همچو حافظ
جامی ز مِیِ اَلَست گیرد
 

Fall

کاربر فوق‌فعال
ارسال‌ها
162
امتیاز
2,079
نام مرکز سمپاد
علامه حلی
شهر
اراک
سال فارغ التحصیلی
94
رشته دانشگاه
پزشکی
از من بگير حالت ِ ديوانگيِم را
با هرچه هست - غير تو - بيگانگيم را
اين چشم های زل زده ی خانگيم را
يک شب ببند در چمدانت برو سفر


از من بگير حالت مردی عقيم را
هر روز طعنه های جديد و قديم را
در من بپيچ جاده ی نامستقيم را
تا طی کنيم باز مسیری درازتر


از من بگير حالت افسردگيم را
سر را به باد دادن و سرخوردگيم را
دنیای بين زندگی و مردگيم را
از يک خدای برزخی خشمگين بخر


از من بگير حالت فرماندگيم را
در جمع بچّگانه ، پدرخواندگيم را
از جای پات حس عقب ماندگيم را
با من کمی کنار بيا ، با دو چشم ِتر


از من بگير حالت مردی حسود را
از کفش هام حسّ پريدن به رود را
حسّ کسی که از پل ات افتاده بود را
که ايستاده ام وسط ِنقطه ی خطر


از من بگير حالت وابستگيم را
مثل ِشب ِکش آمده پيوستگيم را
بيرون کن از تمام تنم خستگيم را
دست مرا بگير به خواب خودت ببر


از من بگير حالت يکدندگيم را
هم شعر ، هم شعور نويسندگيم را
تنها اميد ِمانده ی در زندگيم را
از من بگير ، از من ِتنهای در به در
بانو فاطمه اختصاری
 
ارسال‌ها
794
امتیاز
11,216
نام مرکز سمپاد
چهارراه لشگر
شهر
تهران
سال فارغ التحصیلی
97
باتلاقی خسته‌ام، مشتاق ِ دریا نیستم
آنچنان در خود فرو رفتم که گویا نیستم

من تراوش‌های اذهان ِ پر از تشویشم و
در پی ِ جوشیدنم، درگیر ِ معنا نیستم

بُر نخواهم خورد با مفهوم‌های کاغذی
مثل ِ یک حرفم که در بین ِ الفبا نیستم

وصله‌ی ناجور ِ این پیراهن ِ زیبا منم!
بین ِ این مردم به ظاهر هستم امّا نیستم

آنقَدَر لبریز گشتم از خیالاتی شدن
خالی‌ام از هست، از بودن؛ سراپا نیستم

آن طرف از آینه یک مرد با من گریه کرد
جای شُکرش هست در این درد، تنها نیستم

محمد مهدی شیخی (خروش)
 
ارسال‌ها
794
امتیاز
11,216
نام مرکز سمپاد
چهارراه لشگر
شهر
تهران
سال فارغ التحصیلی
97
ما کیستیم؟!
این شعر سروده شده در فروردین سال99 است و اشاره به حوادث تلخ و اندوهگین سال 98 من جمله سقوط هواپیمای اوکراینی دارد. یاد آرشها و پونه‌ها جاودان باد.


از غُصّه‌ی که یا چه پریشان نشسته‌ایم؟
ما از کدام خبط پشیمان نشسته‌ایم؟

ما کیستیم؟ بارقه‌ی نوری از وجود؟
یا در میان ِ وادیِ هذیان نشسته‌ایم؟

در مقصدیم و جاده‌ فقط پیچ در خم است؟
یا اینکه در میانه‌ی دالان نشسته‌ایم؟

ته‌مانده‌های قهوه‌ی جوشیده‌ایم ما؟
یا فال ِ شوم ِ در ته ِ فنجان نشسته‌ایم؟

آیا سوار ِ کشتی ِ نوحیم یا که ما
بر تخته‌پاره‌ در دلِ طوفان نشسته‌ایم؟

از برکتی که آمده رقصیده‌ایم یا
گنجشک ِ زیر ِ هجمه‌ی باران نشسته‌ایم؟

طغیان ِ واژه‌ها خفه شد در عروض ِ شعر
ما واژه‌های در دل ِ اوزان نشسته‌ایم

از نیمه‌ی پُری که نبوده است دم نزن
با اشک‌هایمان کف ِلیوان نشسته‌ایم

این سفره‌های پربرکت کو که ما هنوز
در انتظار ِ تکّه‌ای از نان نشسته‌‌ایم؟!

کالسکه‌های زینتی ِ زرنشان که هیچ
در حسرت ِ همان خر و پالان نشسته‌ایم!

هی سوختیم و باز میان ِ زبانه‌ها
در جست‌و‌جوی باغ و گلستان نشسته‌ایم

ما را دروغ‌های شبان میکشد نه گرگ
ما که امیدوار به چوپان، نشسته‌ایم

اردیبهشت شد همه‌جا، ما و باغمان
هر ماه در اسارت ِ آبان نشسته‌ایم

ما را به پند‌ ِ ریش سفیدان امید نیست
ما در غم ِ جوانی ِ آنان نشسته‌ایم

خامی و اشتباه ِ همان‌ها وبال ِماست
حالا برای دادن ِ تاوان نشسته‌ایم

حکم ِ ادب برابر ِ ظالم ادب نبود
در حسرت ِ نصیحت ِ لقمان نشسته‌ایم

ما مثل ِ یک مترسک ِ دلقک‌نما شدیم
با خنده‌ای به لب بر ِ زاغان نشسته‌ایم

دار و ندار ِ مزرعه را پیش ِ چشممان
بردند و ما گشاده و خندان نشسته‌ایم

فرمانده را به رشوه خریدند دشمنان
ما هم دوباره گوش به فرمان نشسته‌ایم

زخم از خود ِ طبیب به ما میرسد ولی
ما باز با امید ِ به درمان نشسته‌ایم

عیّار نیستند و سمک نیست بینشان
ما سال‌هاست در بر ِ قَطران نشسته‌ایم

گفتند اوج ِ قلّه نشستیم و غافلیم
روی بخار ِ آتش ِ تفتان نشسته‌ایم

دریا همیشه مانده ولی صخره مُرده است
ما روبه‌روی موج ِ خروشان نشسته‌ایم

ما زیر این فشار هنوز ایستاده‌ایم
شرمنده! ایستاده نه! گریان نشسته‌ایم

هی سوختیم و زنده شدیم و بسوختیم
مایی که در جهنّم ِ ایران نشسته‌ایم

محمد مهدی شیخی (خروش)
 

صوراسرافيل

کاربر خاک‌انجمن‌خورده
ارسال‌ها
1,523
امتیاز
8,333
نام مرکز سمپاد
علامه حلى
شهر
تهران
سال فارغ التحصیلی
0000
ای عاشقان ای عاشقان، من عاشق رسواستم
عشقم چو بر سر می زند، من واله و شیداستم
هم عاشق و شیداستم، هم واله و یکتاستم
اینجاستم آنجاستم، نه زیر و نه بالاستم
در عرش و در کرسی منم، و الاصل لایخطی منم
با حاملان عرش گو، من پیش از این برخاستم
عالم منوّر شد ز من، آدم مصوّر شد ز من
هم عالمم، هم فاضلم، هم قاضی القضّاستم
قاضی به من نازد همی، فتوا ز من سازد همی
فتوا به ناحق می دهد، نه زین و نه زینهاستم
برخاستم، برپاستم، پیداستم، برجاستم
پنهان نیم، پنهان نیم، من میر و مولاناستم
هم پیر و هم برنا منم، هم شیخ و هم رعنا منم
هم زشت و هم زیبا منم، هم شیر و هم خرما منم
هم با صلاة دائمم، هم بی صلاة قائمم
هم صبح را بشناختم، هم شام را اشناختم
دنیا منم، عقبی منم، طوطی منم، قمری منم
انسی منم، جنّی منم، من حوت این دریاستم
هم کوه و هم صحرا منم، هم دُرّ این دریا منم
در شعله های عشق بین، کاندر زبان گویاستم
دریای بی پایان منم، با نوح، کشتیبان منم
یوسف منم، موسی منم، عیسی منم، شعیاستم
ایوب را درمان منم، یعقوب را هم جان منم
هم حکمت لقمان منم، هم یونس و یحیاستم
هم حیدر و احمد منم، هم باده ی احمر منم
هم صاحب کشور منم، زان باده باتقواستم
آن دم منم، این دم منم، هم ریش و هم مرهم منم
هم درد و هم درمان منم، با درد او همراستم
فرمان بر و فرمان دهم، هم جان ستان، هم جان دهم
جان از من و من هم ز جان، با حضرت اعلاستم
 

Reyhansd

کاربر فعال
ارسال‌ها
28
امتیاز
290
نام مرکز سمپاد
فرزانگان
شهر
تویسرکان
سال فارغ التحصیلی
1
عیب رندان مکن ای زاهد پاکیزه سرشت

که گناه دگران بر تو نخواهند نوشت

من اگر نیکم و گر بد تو برو خود را باش

هر کسی آن درود عاقبت کار که کشت

همه کس طالب یارند چه هشیار و چه مست

همه جا خانه عشق است چه مسجد چه کنشت

سر تسلیم من و خشت در میکده‌ها

مدعی گر نکند فهم سخن گو سر و خشت

ناامیدم مکن از سابقه لطف ازل

تو پس پرده چه دانی که که خوب است و که زشت

نه من از پرده تقوا به درافتادم و بس

پدرم نیز بهشت ابد از دست بهشت

حافظا روز اجل گر به کف آری جامی

یک سر از کوی خرابات برندت به بهشت
 

Reyhansd

کاربر فعال
ارسال‌ها
28
امتیاز
290
نام مرکز سمپاد
فرزانگان
شهر
تویسرکان
سال فارغ التحصیلی
1
عقل بیهوده سر طرح معما دارد
بازی عشق مگر شاید و اما دارد

با نسیم سحری دشت پر از لاله شکفت
سر سربسته چرا اینهمه رسوا دارد

در خیال آمدی و آینه ی قلب شکست
آینه تازه از امروز تماشا دارد

بس که دلتنگم اگر گریه کنم می گویند
قطره ای قصد نشان دادن دریا دارد

تلخی عمر به شیرینی عشق آکنده است
چه سر انجام خوشی گردش دنیا دارد

عشق رازیست که تنها به خدا باید گفت
چه سخن ها که خدا با من تنها دارد.

"فاضل نظری"
 

Narjess

موج
ارسال‌ها
134
امتیاز
5,426
نام مرکز سمپاد
‌‌‌‌
شهر
سال فارغ التحصیلی
1401
-شعری که زندگی بود-

سال بد
سال باد
سال اشک
سال شک
سال روزهای دراز و استقامت‌های کم
سالی که غرور گدایی کرد
سال پست
سال درد
سال اشک پوری
سال خون مرتضیٰ
سال کبیسه ...

زندگی دام نیست
عشق دام نیست
حتیٰ مرگ دام نیست
چرا که یاران گمشده آزادند
آزاد و پاک ...

من عشقم را در سال بد یافتم
که می‌گوید «مأیوس نباش» ؟-
من امیدم را در یأس یافتم
مهتابم را در شب
عشقم را در سال بد یافتم
و هنگامی که داشتم خاکستر می‌شدم
گر گرفتم

زندگی با من کینه داشت
من به زندگی لبخند زدم
خاک با من دشمن بود
من بر خاک خفتم
چرا که زندگی سیاهی نیست
چرا که خاک خوب است.
من بد بودم، اما بدی نبودم
از بدی گریختم
و دنیا مرا نفرین کرد
و سال بد در رسید:
سال اشک پوری
سال خون مرتضیٰ
سال تاریکی

و من ستاره‌ام را یافتم من خوبی را یافتم
به خوبی رسیدم
و شکوفه کردم

تو خوبی و این همۀ اعتراف‌هاست
من راست گفته‌ام و گریسته‌ام
و این بار راست می‌گویم تا بخندم
زیرا آخرین اشک من، نخستین لبخندم بود

تو خوبی
و من بدی نبودم
تو را شناختم، تو را یافتم، تو را دریافتم و همۀ حرف‌هایم
شعر شد، سبک شد
عقده‌هایم شعر شد، همۀ سنگینی‌ها شعر شد
بدی شعر شد، سنگ شعر شد، علف شعر شد، دشمنی شعر شد
همۀ شعرها خوبی شد
آسمان نغمه‌اش را خواند، مرغ نغمه‌اش را خواند
آب نغمه‌اش را خواند
به تو گفتم :« گنجشک کوچک من باش
تا در بهار تو من درختی پر شکوفه شوم »
و برف آب شد، شکوفه رقصید، آفتاب درآمد
من به خوبی‌ها نگاه کردم و عوض شدم
من به خوبی‌ها نگاه کردم
چرا که تو خوبی و این همۀ اقرارهاست بزرگترین اقرارهاست
من به اقرارهایم نگاه کردم
سال بد رفت و من زنده شدم
تو لبخند زدی و من برخاستم

دلم می‌خواهد خوب باشم
دلم می‌خواهد تو باشم و برای همین راست می‌گویم
نگاه کن:
با من بمان.
 

pegah"

کاربر فوق‌فعال
کنکوری 1402
ارسال‌ها
101
امتیاز
875
نام مرکز سمپاد
فرزانگان
شهر
×
سال فارغ التحصیلی
1402
مدال المپیاد
مرحله 1 ادبیات و شیمی
ما راه می رفتیم و زندگی نشستن بود

ما می دویدیم و زندگی راه رفتن بود

ما می خوابیدیم و زندگی دویدن بود

نه!
انسان، هیچ گاه برای خود مأمن خوبی نبوده است


"حسین پناهی"
 

Iumsee

کاربر فعال
ارسال‌ها
37
امتیاز
339
نام مرکز سمپاد
کاییدی
شهر
پلدختر
سال فارغ التحصیلی
1400
برای آرزوهای محال خویش می‌گریم
اگر اشکی نمانَد، در خیال خویش می‌گریم

شب دل کندنت می پرسم آیا باز می‌گردی؟
جوابت هرچه باشد، بر سوال خویش می‌گریم

نمی دانم چرا اما به قدری دوستت دارم
که از بیچارگی گاهی به حال خویش می‌گریم

اگر جنگیده بودم، دستِ‌کم حسرت نمی خوردم
ولی من بر شکست بی جدال خویش می‌گریم

به گردم حلقه می بندند یاران و نمی دانند
که من چون شمع هرشب بر زوال خویش» می‌گریم

نمی‌گریم برای عمر از کف رفته‌ام، اما
به حال آرزوهای محال خویش می‌گریم

#فاضل_نظری
 
بالا