پادزهر
کاربر نیمهفعال

- ارسالها
- 15
- امتیاز
- 14
- نام مرکز سمپاد
- شهيد بهشتي كاشان
پاسخ : بهترین شعری که تا به حال خوندی!
ما بچه كه بودیم، صبح زود
نوری كه روی پرده جاری بود
آواز گنجشكان لب هِرّه
آغاز یك روز بهاری بود
با هر نسیم تازه میرقصید
در كوچهها بانوی فروردین
شال شكوفه بر سرش بود و
پیراهنی از عطر گل سنگین
دنیایمان با او پر از شادی،
با رفتنش لبریز غم میشد
بیآنكه حتی با خبر باشیم
از عمرمان یك سال كم میشد
ما مست بوی عید بودیم و
سبزیپلو با ماهی ِ دودی
ماهی ِ قرمز را نمیدیدیم
در تُنگ تَنگش رو به نابودی
ما فكر میكردیم مثل ما
هر بچهای یك كفش نو دارد
تا عید، یك گل نه هزاران گل
با توپ در دروازه بكّارد
ما بچه كه بودیم، سال نو
هر بچهای پای دویدن داشت
لعنت به نامردی ِ دستی كه
در خاك، جای توپ مین را كاشت
ما بچه بودیم و نفهمیدیم
ابر بهار از غصه میبارد
بلبل اگر بر شاخه میخواند
یك بغض غمگین در گلو دارد
ما بچه بودیم و نفهمیدیم
هر هفت سینی سفرهآرا نیست
سرما و سوز و سختی و سنگ است
جایی برای كودكیها نیست
تا سالها این داستان ما را
از نوجوانی تا جوانی برد
چندین «هزار و سیصد و اندی»
از صفحهی تقویمها خط خورد
سالی كه سنگر سفرهی غم شد
صحرا پر از گلهای پرپر بود
بر سفره های هفتسین تنها
سرو و صنوبرهای بیسر بود
ما خوابهای تازه میدیدیم
ما فكرهای تازه میكردیم
ما عطر عید و عشق عشرت را
با ظرف خود اندازه میكردیم
ما بوسه را در كوچه دزدیدیم
ما عشق را یك سال نو دیدیم
ما داغ دوری در جگر ماندیم
ما درد را از درد پرسیدیم
تا سالها این قصه ما را برد
از آن جوانی تا میانسالی
چندین زمستان رفت و ما ماندیم
بر سفرهای خالیتر از خالی
برعكس سال كهنه، فقر اما
با نو شدن، پایان نمییابد
هر شب در این شهر پر از غوغا
حتماً كسی با غصه میخوابد
نه بوی اسفند و نه فروردین
در قلب ما شادی نمیپاشد
این سفرهها صد سین نمیارزد
وقتی كه بی نان بچهای باشد
هی! بچههای كوچههای شهر!
تا كودكی زندهست، ما هستیم
ما بچههای كوچهی دیروز
هر روز یاد بچهها هستیم
در قلبهای هر كدام از ما
یك آشنا، یك حاجی فیروز است
وقتی كه با هم مهربان باشیم
هر سال نو، هر روز نوروز است
مژگان عباس لو
ما بچه كه بودیم، صبح زود
نوری كه روی پرده جاری بود
آواز گنجشكان لب هِرّه
آغاز یك روز بهاری بود
با هر نسیم تازه میرقصید
در كوچهها بانوی فروردین
شال شكوفه بر سرش بود و
پیراهنی از عطر گل سنگین
دنیایمان با او پر از شادی،
با رفتنش لبریز غم میشد
بیآنكه حتی با خبر باشیم
از عمرمان یك سال كم میشد
ما مست بوی عید بودیم و
سبزیپلو با ماهی ِ دودی
ماهی ِ قرمز را نمیدیدیم
در تُنگ تَنگش رو به نابودی
ما فكر میكردیم مثل ما
هر بچهای یك كفش نو دارد
تا عید، یك گل نه هزاران گل
با توپ در دروازه بكّارد
ما بچه كه بودیم، سال نو
هر بچهای پای دویدن داشت
لعنت به نامردی ِ دستی كه
در خاك، جای توپ مین را كاشت
ما بچه بودیم و نفهمیدیم
ابر بهار از غصه میبارد
بلبل اگر بر شاخه میخواند
یك بغض غمگین در گلو دارد
ما بچه بودیم و نفهمیدیم
هر هفت سینی سفرهآرا نیست
سرما و سوز و سختی و سنگ است
جایی برای كودكیها نیست
تا سالها این داستان ما را
از نوجوانی تا جوانی برد
چندین «هزار و سیصد و اندی»
از صفحهی تقویمها خط خورد
سالی كه سنگر سفرهی غم شد
صحرا پر از گلهای پرپر بود
بر سفره های هفتسین تنها
سرو و صنوبرهای بیسر بود
ما خوابهای تازه میدیدیم
ما فكرهای تازه میكردیم
ما عطر عید و عشق عشرت را
با ظرف خود اندازه میكردیم
ما بوسه را در كوچه دزدیدیم
ما عشق را یك سال نو دیدیم
ما داغ دوری در جگر ماندیم
ما درد را از درد پرسیدیم
تا سالها این قصه ما را برد
از آن جوانی تا میانسالی
چندین زمستان رفت و ما ماندیم
بر سفرهای خالیتر از خالی
برعكس سال كهنه، فقر اما
با نو شدن، پایان نمییابد
هر شب در این شهر پر از غوغا
حتماً كسی با غصه میخوابد
نه بوی اسفند و نه فروردین
در قلب ما شادی نمیپاشد
این سفرهها صد سین نمیارزد
وقتی كه بی نان بچهای باشد
هی! بچههای كوچههای شهر!
تا كودكی زندهست، ما هستیم
ما بچههای كوچهی دیروز
هر روز یاد بچهها هستیم
در قلبهای هر كدام از ما
یك آشنا، یك حاجی فیروز است
وقتی كه با هم مهربان باشیم
هر سال نو، هر روز نوروز است
مژگان عباس لو





