• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :

    ثبت نام عضویت

اعترافگاه!

  • شروع کننده موضوع شروع کننده موضوع Ham!D ShojaE
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
پاسخ : اعترافگاه !

اعتراف میکنم امروز سه بار تغییر قیافه دادم و برا سه نفر حضوری زدم ;))
 
پاسخ : اعترافگاه !

اعتراف می کنم بچه که بودم وقتی فروشنده بقیه ی پولمون رو بر می گردوند با خودم می گفتم چقدر مهربونه ازمون پول نگرفت!!!!!:D
 
پاسخ : اعترافگاه !

اعتراف میکنم همین هفته پیش به تعداد زیادی پست که اتفاقا دوسشون داشتم دیس دادم تا پست خودم بیاد جزو پر امتیازا......اما به شکل کاملا ضایعی پستم نیومد...چون یادم اومد پستم مال دو هقته پیش بود!!!!!!!
 
پاسخ : اعترافگاه !

اعتراف می کنم امروز نشستم کل قسمت های کارتون پاندا کنگ فو کار رو دیدم(نخند) بیکاریه و هزار دردسر :D
 
پاسخ : اعترافگاه !

اعتراف میکنم دلم نمیاد بانگ های قدیمیم رو حذف کنم
اگ میشد میذاشتمشون تو الکل خشک شن یادگاری نگهشون دارم :) :)
 
پاسخ : اعترافگاه !

اعتراف میکنم اولا که اومده بودم هی بچه ها میگفتن مطهری مطهری من فکر میکردم این نماینده مجلس رو میگن.....
فکر میکردم چه خفنن بچه ها.....بااون مثن صمیمی ن!!!!!!!!!!
 
پاسخ : اعترافگاه !

6-7 سالم بود؛ بعد یه بار نمی‌دونم کجا شنیدم که وقتی مغز به اعضای بدن فرمان می‌ده، اونا حرکت می‌کنن. (همین نورون‌ها و اینا) منم که از این چیزا سر درنمی‌آوردم؛ فکر می‌کردم فرمان‌های مغز همون حرفایی‌ان که مثلا تو دل‌مون میگیم و اینا :-" بعد مثلا دراز می‌کشیدم، تو ذهنم به خودم می‌گفتم بلند شو، بلند شو :)) یا اگه می‌خواستم چیزی رو بردارم، تو ذهنم هی به دستم فرمان می‌دادم ولی جواب نمی‌داد :)) تازه کلی هم حرصم درمیومد که چرا بهم دروغ گفتن :))
 
پاسخ : اعترافگاه !

اعتراف میکنم اعترافات زیادی دارم که هرگز اعترافشون نمیکنم :D :D :D
 
پاسخ : اعترافگاه !

اعتراف میکنم وقتی بچه بودم نمیدونستم یخ چه جوری درست میکنن.
فک میکردم همینجوری جا یخی رو میذارن بعدش خودش یخ میزنه یخ میده. بعدا که فهمیدم آبو میذارن تو فریز که یخ درست کنن.به مامانم گفتم تو هم خب آب رو بذار فریزر یخ بزنه! :))
 
پاسخ : اعترافگاه !

اعتراف میکنم با این که فردا امتحان ریاضی داریم هنوز هیچی نخوندم و سه ساعت پیش به بهونه ی خستگی از درس خوندن زیاد =)) :)) =))رفتم نشستم پا تلویزینو و شبکه کودک و دو ساعت و نیم تمام کارتوناش رو یکی یکی با لذت دیدم :D :D :D
بعدشم یکم معمای شاه دیدم که فهمیدم مزخرف تر از این فیلم تو تاریخ ایران ساخته نشده :| :|
در کل خیلی هم خوش گذشت :D :D
الانم با جیغ جیغای مامانم راضی شدم بلند شم از پای تی وی :-" :-" :-"
 
پاسخ : اعترافگاه !

بزارین یه اعتراف دیگه م بکنم خالی شم!
وقتی نگاه میکردم تو لیست آنلاینای اخیر چن نفر بودن که اسمشون آبی بود ومن هیچ وقت فکر نکردم اینا داخلین آبی شدن!!!!!بلکه حسودی میکردم ودلم میخواست بدونم چه جوری اسمشونو آبی کردن؟
 
پاسخ : اعترافگاه !

عاغا اعتراف میکنم امتحان ترم دوم زبان سال اول دبیرستان اول بیست و پنج نمرش رو از اطرافیان نوشتم بعد خودم رفتم سراغ برگه :D :D :D
آخیـــــــــش حس مکنم باری که رو شونه هام حس میکردم کمترشد :)) =)) :))
 
پاسخ : اعترافگاه !

اعتراف میکنم بابام گفته یک گوسفند نذر کردم اگه زودتر گورتو گم کنی ، بری دانشگاه :)) . یک همچین خانواده با مَحَبَتی هستیم ما :> :-".
 
پاسخ : اعترافگاه !

اعتراف میکنم :
بچه ک بودم،فک میکردم ی عده از تو تلویزیون خاموش مارو نگاه میکنن،بعد هر وقت از جلو تلویزیون خاموش رد میشدم خیلی اروم با لبخند و اینا رد میشدم،ک فک کنن چ بچه مودب و خوبیم:))))
 
پاسخ : اعترافگاه !

اعتراف میکنم زمانی که شروع کتاب خوانی گتسبی بزرگ شد،منم دانلود کردم که مثلا بخونم.
الان:
به همین سوی چراغ قسم از همون روز فقط صفحه ی اول رو خوندم :|
اونجایی که میگه بابام بهم یه پند داده و...
اون پنده یادم مونده :))
 
پاسخ : اعترافگاه !

اعتراف میکنم هنوزم وقتی کارتون نگا میکنم به جای غم انگیز یا نقطه اوج داستان ک میرسه من بغض میکنمو آروم اشک میریزم :-"
مثلا همون کارتونه ک توش ی رباط بود به اسمه بی مکس!از جایی ک فداکاری میکنه تا جایی ک میبینی تراششو پیش پسره گذاشته تا برش گردونه من گریه کردم
 
پاسخ : اعترافگاه !

اعتراف می کنم که تا حالا هیچ اعترافی نکردم و هیچ وقت تو واقعیت هیچ اشتباهم رو به زبون نیاوردم
 
پاسخ : اعترافگاه !

عاقا من اعتراف میکنم کلا بیشتر از ده ثانیه نمیتونم عصبانی باشم ...
کلا دعوا اینا بشه ... وسطش من خندم میگیره بعد همه خندشون میگیره ... کلا عصبانیت برام خنده داره ... =))
 
پاسخ : اعترافگاه !

اعتراف میکنم هر وقت سر جلسه ی امتحان(ترم)تقلب می کردم(البته با هماهنگی بودا!از خود طرف می پرسیدم :-")یا میرسوندم از این نمی ترسیدم که کسی منو ببینه.نه.ترسم از این بود که ناظم و معلمایی که مراقبن سر جلسه ببینن و به روی خودشون نیارن.بعدش برن به مامان و بابام بگن یا تو کارنامه نمرمو کم کنن

پ.ن:سر امتحان مطالعات دو روز پیش همه رفته بودن منو چند نفری مونده بودیم.(همه رو نوشته بودم داشتم چک میکردم! :|)من جلو میشینم.برگشتم ببینم کیا موندن دیدم هم کلاسیم چهارتا صندلی عقب تر از من نشسته.ناظمم جلوی من وایساده بود.همون لحظه برگشت که با یه نفر حرف بزنه.دوستم همون لحظه یکی از سوال هایی که ننوشته بود رو ازم پرسید.(کدوم جنگ بود که ضربه ی نهایی بر پیکر ساسانیان وارد شد؟)جواب بود نهاوند.اصلا امید نداشتم که بگم و دوستم بشنوه.خیلی آروم جوابو گفتم خدا رو شکر اونم فهمید.ناظم هم که... :-" :-" :-"
امید وارم ندیده باشه
به روی خودش چیزی نیاورد.ایشالا ندیده :))
 
Back
بالا