بیایید برای کلمات تاریخچه بسازیم !

Anee

کاربر تحت فعال
ارسال‌ها
138
امتیاز
3,133
نام مرکز سمپاد
فرزانگان یک.
شهر
.
سوسیس.
همون‌طور که می‌دونید:-" سوس‌ماهیان، خانواده‌ای از راسته‌ی چارگوش‌ماهی‌سانان هستند که معمولن تو آب‌های کم‌عمق و بستر دریاها زندگی می‌کنن و خیلی هم تنبل‌ان.
در روزگاران خیلی قدیم، کشتی‌ای که از کشور سوییس رفته بوده وسط دریا، یهو غرق می‌شه و یه نفر ازش زنده می‌مونه و آب اون رو به ساحل می‌رسونه. اونم نیمه‌جان بوده و وقتی به هوش میاد، می‌بینه یکی از همین سوس‌ماهیا که تو آب‌های کم‌عمق همون‌اطراف بوده، داشته شنا می‌کرده که وقتی آب با فشار زیاد، این یارو رو میاره به ساحل، اون ماهی بخت‌برگشته‌ی تنبل، زیر هیکل چاق اون یارو :-" له می‌شه کامل. بعد خب یارو خیلی گشنه‌ش بوده و چاره‌ای نداشته همون ماهی‌ له‌شده‌باامعاء‌واحشاء رو بخوره.
بعد که یه کم جون می‌گیره، می‌تونه راه بره و به یه بیشه همون اطراف برسه و با جمع‌کردن چندتاچوب و دوتا سنگ آتش‌زنه ای که از قبل تو جیب داخلی ِ لباسش بوده، [حالا به خودش مربوطه که چرا سنگ آتش‌زنه رو اون‌جا می‌ذاشته:-"] می‌تونه آتیش روشن کنه و باقی‌مونده‌ی سوس‌ماهی رو بپزه و بخوره. وقتی می‌بینه چه‌قد خوشمزه‌ست، برمی‌گرده به شهرش و اون‌جا این غذا رو رواج می‌ده.
البته مردم فهمیدن که له‌کردن امعاء‌واحشاء حیوانات دیگه خوش‌مزه‌تره. :-" بنابراین، این غذا طی قرون متمادی تکامل پیدا کرد و وقتی به کشورهای دیگه رسید؛ چون مردم نمی‌دونستن چه اسمی براش بذارن، از ترکیب "سوس" و "سوییس" به "سوسیس" رسیدن و این غذا تو همه‌ی کشورها، رواج پیدا کرد.
جا داره در پایان، از اون سوس‌ماهی تنبلی که له شد برای فداکاری‌ش تشکر کنیم. مرسی.

واژه‌ی بعدی: تابلو.
 
آخرین ویرایش:

stanly1

کاربر فوق‌حرفه‌ای
ارسال‌ها
822
امتیاز
3,036
نام مرکز سمپاد
شهید دستغیب(قبلا)
شهر
شیراز-الان کیف(پایتخت اوکراین)
ابو قنبر،نقاش بزرگ باستانی بود.اما خواست در گامی انقلابی،نقاشی رو از حالت بدوی خارج کنه.مدتها عرق ریخت تا اولین بوم نقاشی رو ساخت.
از طرفی حضرت نقی قابلیت سفر در زمان توسط کرمچاله را داشتند و به ان زمان در گذشته سفر کردند.ایشان اختراع ابو قنبر را دیدند.رو به سمت ابولاشی کردند و در حدیثی تاریخی،فرمودند "چه اختراع تابلویی"!
ابو قنبر از امام نهایت تشکر کرد،تسبیه بجای اوردند و نام "تابلو" را بر اختراع نهادند:))

کلمه بعدی: موش
 

Anee

کاربر تحت فعال
ارسال‌ها
138
امتیاز
3,133
نام مرکز سمپاد
فرزانگان یک.
شهر
.
شما تا آخر می‌خواین به این حضرت نقی گیر بدین؟
+ البته یه چیزی بگم؛ تو پست اول تاپیک گفته که باید یه‌کم باورپذیر باشه. :-" این دیگه خیلی تخیلی بود واقعن. :‌))) به هرحال. :-"

موش.
در روزگاران قدیم، که هنوز خیلی از حیوانات ناشناخته بودن، مردم یه دهکده‌ای، یه عالمه مزرعه‌ داشتن که بیشترش رو ماش می‌کاشتن.
به خوبی و خوشی زندگی می‌کردن تا این‌که از یه روزی، یهو می‌بینن کم‌کم از تعداد محصولات‌شون کم می‌شه. بعد از چندهفته، تصمیم می‌گیرن چندتا نگهبان بذارن تو مزارع. این نگهبان‌ها، شب اول که می‌رن مزرعه، نمی‌تونن موش‌ها رو ببینن چون هوا تاریک بود و موش‌ها تیره‌رنگ و ریز بودن. فقط صداشون رو می‌شنون و خیلی می‌ترسن. بنابراین داد می‌زنن "ماوشااااااا، ماوشااااااااا" [یعنی بیاین که دارن ماش‌ها رو می‌برن] مردم می‌یان، ولی دست‌شون به موش‌ها نمی‌رسه.
از اون زمان به بعد، به اون حیوانات می‌گفتن ماوشا، که با گذر زمان و به دلیل سختی تلفظ، تبدیل به موشا، و سپس موش شد. :د‌ی

واژه‌ی بعدی: بهمن.
 
آخرین ویرایش:

Orelia

شب‌گرد
عضو مدیران انجمن
ارسال‌ها
737
امتیاز
17,478
نام مرکز سمپاد
فرزانگان
شهر
تهران
سال فارغ التحصیلی
100
بهمن.
مایکی‌مرتضی، دورگه آمریکایی-ایرانی‌ـی بود که سالها پیش برای اولین بار تو دیزین به اسکی پرداخت :-"
مایکی یه روزِ سردِ زمستونی به مَش اسماعیل، دوست و همکار قدیمی‌ش پیشنهاد می‌ده که آخر هفته با هم برن دیزین، ولی مَش اسماعیل به دلیلِ اینکه این هفته بابابزرگ می‌شه و باید تو خونه مراقبِ دخترش باشه؛ پیشنهادش رو قبول نکرد. در نهایت مایکی‌مرتضی ـم به عادتِ هر جمعه، راه می‌افته به سمت دیزین. ولی ناگهان صدایِ عجیبی می‌شنوه... فکر می‌کنه شاید رفیقِ شفیق‌ش، مَش اسماعیل باشه و فریاد می‌زنه «بَه... بَه...»
در ادامه می‌آد بگه «man! منتظرت بودم...» ولی عزرائیل مجال‌ش نمی‌ده و زیرِ تَلی از برف مدفون می‌شه.
به گفته شاهدانِ سَمعی، تنها فریاد «بَه-man» شنیده شده.
از اون به بعد کسی مایکی‌مرتضی رو ندید... :'(
تا مدت‌ها، مردم از ترسِ هیولایی به اسم «بَه‌من» در دیزین می‌ترسیدن.

پندِ اخلاقی: تنها جایی نرید :-"

بعدی: مُشک
 
آخرین ویرایش:

پهلوی

کورَقــــــــو
ارسال‌ها
1,489
امتیاز
18,808
نام مرکز سمپاد
میرزا کوچک خان
شهر
رشت
سال فارغ التحصیلی
1399
در زمان پطر کبیر، در جنوب سیبری دسته ای از تاتار ها زندگی می‌کردند که گویا بویی از نظافت نبرده بودند. از ایشان هر‌آنچه در کثیفی و نجاست انتظار می‌رفت می‌شد دید و آن زمان که وارد روسیه شدند با خود بیماری های فراوان و موش های بیماری زا را وارد روسیه کردند. دیری نینجامید که موش ها وارد سن‌پطرزبورگ شدند و کم کم از طریق مردم خبر آمدنشان به دربار حکومتی رسید. روس ها که تا آن زمان موش ندیده بودند، یکی از آنها را گرفته و به نزد پزشک دربار، کوشکین فرستادند تا بیماری های منتقل شونده توسط این موجود و خواص زیستی آن را دریابد. کوشکین چون به نتایج حیرت آوری رسید، فورا به نزد حاکم دویده و بی مقدمه فریاد کشید: "*муш" و در دم بر اثر بیماری ای که در اثر تماس با موش گرفته بود، جان باخت.
از آن پس روس‌ها به احترام کوشکین، این موجودات کذایی را موش خواندند!

*موش در زبان روسی به معنی احساسات بیش از حد و غیر قابل توصیف به کار می‌رود.

پ.ن: من دیر پیام خانم آنی رو مشاهده کردم؛ واژه ی بعدی: مُشک
 
آخرین ویرایش:

Anee

کاربر تحت فعال
ارسال‌ها
138
امتیاز
3,133
نام مرکز سمپاد
فرزانگان یک.
شهر
.
مُشک.
بازم همون‌طور که می‌دونید، مُشک که یک ماده‌ی خوشبو هست رو (البته به نظرمن اصلا خوشبو نیس:/ ) از آهو به دست می‌یارن. وارد جزئیات و طریقه‌ش نمی‌شیم حالا :-"
در روزگاران قدیم که حیوانات هنوز تکامل نیافته بودن و به شکل امروزی نبودن، آهو ها موجودات کوچیکی بودن که بهشون می‌گفتن موش. یعنی در اصل، موش و آهو اون موقع دو حیوان جدا نبودن و بعدها، با تغییرات ژنیتکی و محیطی عوض شدن و از هم جدا شدن.
اون‌موقع‌ها، این موش(آهو)ها رو شکار می‌کردن و می‌خوردن. به این صورت که وقتی می‌کشتن‌شون، سریع پوستشونو می‌کندن و گوشت‌شونو ذخیره می‌کردن برای زمستون. بقیه‌شو هم می‌نداختن دور :-‌"
ولی خب یه روز یه شکارچی که داشته پوست اون موش(آهو)ی بیچاره رو می‌کنده، بعدش عجله داشته و بقیه‌شو می‌ذاره تو مطبخ (مطبخ دیگه؟:-‌") می‌مونه. فرداش که می‌یاد، می‌بینه چه بوی خوبی تو مطبخ میاد. :-" بعد می‌فهمه خون اون موش(آهو)ی بیچاره موقع پوست‌کندن به سطح میز کشیده و خشک شده و تبدیل به یه ماده‌ی خوشبو شده :-‌" بعد شکارچی هم که نمی‌دونسته این ماده دقیقن چیه و باید چه اسمی براش گذاشت، اسمشو می‌ذاره موشَک. یعنی چیزی که از موش به دست می‌یاد.
بعد دیگه از فروش این ماده هم کلی پولدار می‌شه و البته بعدها به رازش پی می‌برن :-‌" ولی خب به مرور زمان، "موشَک" تبدیل به "مُشک" می‌شه. :‌دی

مُشک رو همین‌جوری به دست میارن. :-" به‌من‌چه اگه حال‌تون بد شد :))

واژه‌ی بعدی: پتو.
 
آخرین ویرایش:

YasinMahdizadeh

کاربر جدید
ارسال‌ها
0
امتیاز
469
نام مرکز سمپاد
شهید قدوسی
شهر
قم
سال فارغ التحصیلی
96
دانشگاه
دانشگاه هنر اصفهان
رشته دانشگاه
معماری
تلگرام
در روزگاران قدیم، در دهکده حسن آباد، مردی حسن نام به خوبی و خوشی زندگی می کرد. تا این که در یک شب تاریک و بارانی، شخصی در حالی که روانداز ضخیمی دور خودش کشیده بود هوهو کنان گفت: « حسن! حسن! می خوام بخورمت! » حسن وحشت زده از خواب پرید و داد و فریاد راه انداخت. آن شخص مرموز فرار کرد، اما هر شب به یکی از خانه های حسن آباد حمله می کرد و مردم ده را به خورده شدن تهدید می کرد. حسن چند شب کمین کرد و در یک شب که شخص مرموز با روانداز ضخیم دوباره به سراغش آمد، پرید و رو انداز را از روی سر شخص مرموز کشید.
نفس حسن بند آمد و گفت : « تو ... تو ... پس تو ... پَ تو ... » و از شدت تعجب سکته کرد. هیچکس به غیر از حسن آن شخص مرموز را ندید و آن شخص دیگر به ده برنگشت، اما از آن به بعد به روانداز های ضخیم، پتو می گویند.

واژه بعدی: پنکه
 

ناتانائیل

کاربر نیمه‌حرفه‌ای
ارسال‌ها
246
امتیاز
487
نام مرکز سمپاد
علامه حلی ۱(حاج ترابی)
شهر
اراک
سال فارغ التحصیلی
95
دانشگاه
دانشگاه علوم پزشکی اراک
رشته دانشگاه
پزشکی
در روزگاران قدیم، در دهکده حسن آباد، مردی حسن نام به خوبی و خوشی زندگی می کرد. تا این که در یک شب تاریک و بارانی، شخصی در حالی که روانداز ضخیمی دور خودش کشیده بود هوهو کنان گفت: « حسن! حسن! می خوام بخورمت! » حسن وحشت زده از خواب پرید و داد و فریاد راه انداخت. آن شخص مرموز فرار کرد، اما هر شب به یکی از خانه های حسن آباد حمله می کرد و مردم ده را به خورده شدن تهدید می کرد. حسن چند شب کمین کرد و در یک شب که شخص مرموز با روانداز ضخیم دوباره به سراغش آمد، پرید و رو انداز را از روی سر شخص مرموز کشید.
نفس حسن بند آمد و گفت : « تو ... تو ... پس تو ... پَ تو ... » و از شدت تعجب سکته کرد. هیچکس به غیر از حسن آن شخص مرموز را ندید و آن شخص دیگر به ده برنگشت، اما از آن به بعد به روانداز های ضخیم، پتو می گویند.

واژه بعدی: پنکه
همونطور که مستحضرید پنکیک یه کلوچه بسیار خوشمزست ولی این کلوچه بعد از اینکه از فر خارج میشه باید سرد بشه و بعد خوردش فلذا از دستگاه خنک کننده ای به نام پنککه استفاده میکردن که در مررور زمان استفاده از آن برای خنک کردم منزل نیز رواح پیدا کرد
پنککه در مرور زمانه به پنکه تغیر نام یافت
 

ناتانائیل

کاربر نیمه‌حرفه‌ای
ارسال‌ها
246
امتیاز
487
نام مرکز سمپاد
علامه حلی ۱(حاج ترابی)
شهر
اراک
سال فارغ التحصیلی
95
دانشگاه
دانشگاه علوم پزشکی اراک
رشته دانشگاه
پزشکی
لغت بعدی
مبل
 

monaliza

کاربر فعال
ارسال‌ها
44
امتیاز
1,707
نام مرکز سمپاد
فرزانگان 1
شهر
اصفهان
سال فارغ التحصیلی
96
مبل:
ریشه ی این کلمه از لغت موبایل که در آلمانی به آن موبیل نیز میگویند می آید به معنی قابل جابه جایی.چراکه درابتدا مبل ها چرخ هایی زیرشان داشتندتابه آسانی از یک گوشه ی اتاق به گوشه ی دیگر منتقل شوند.به مرور زمان نام این کلمه از موبیل به موبل یا مُبل تغییر کرده است.
 

monaliza

کاربر فعال
ارسال‌ها
44
امتیاز
1,707
نام مرکز سمپاد
فرزانگان 1
شهر
اصفهان
سال فارغ التحصیلی
96
واژه ی بعدی:متکا
 

Anee

کاربر تحت فعال
ارسال‌ها
138
امتیاز
3,133
نام مرکز سمپاد
فرزانگان یک.
شهر
.
متکا.
در مصر قدیم [خیلی قدیم:-"] مردم اعتقاد داشتن یه قسمتی از روح داخل سر قرار داره که اسمش "کا" عه. اونا توی زندان‌هاشون چیزایی شبیه مته داشتن که وقتی کسی زندانی بود، مجبور بود موقع خواب سرش رو، روی اونا بذاره تا بخش "کا" ی سرش بیشتر شکنجه بشه:-" و به این چیز ها می‌گفتن متکا، ولی خودشون موقع خواب چیزی زیر سرشون نمی‌ذاشتن، تا این‌که بعدها پیشرفته‌تر شدن و متکا ها رو واسه آرامش ِ قسمت "کا" ی سرشون ساختن. :D

واژه‌ی بعدی: گریه.
 

miena.m

کاربر فوق‌حرفه‌ای
ارسال‌ها
653
امتیاز
5,700
نام مرکز سمپاد
فرزانگان2
شهر
اسفراین
سال فارغ التحصیلی
1399
اینستاگرام
گریه.
زمانی که ایران تحت سلطه ی اعراب بود کلمه ای به نام جر وارد زبان ما شد...همانطور که می دانید این کلمه زیبا زدنی است.. یعنی بچه ها در بازی جر می زنند...وقتی این اتفاق می افتاد می گفتند: یه یه یه روز انتقامم را می گیرم...کلمه ی جر کمکم تحت تاثیر زبان فارسی به واژه ی گر تغییریافت و تبدیل به گریه می شود
واژه ی بعدی:اتو
 

اُمـــــــیـــــــــد :)

کاربر خیلی حرفه ای
ارسال‌ها
269
امتیاز
1,659
نام مرکز سمپاد
ش.د.غ یکم
شهر
شیراز
سال فارغ التحصیلی
96
رشته دانشگاه
مهندس کامپیوتر
ابولعلی همدانی ؛ ملقب ب شیخ الحراره از کسانی بود ک بر سیستم حمل و نقل هیزم در ایران قدیم نظارت داشت . عبدالحمید سیستانی ، دوست چندین و چند ساله او بود ک همیشه لباس هایش چروک بود . هنگام سفر ب همدان و زیارت دوستش ؛ متوجه این شد ک مردم همدان هیچ کدام لباس چروک ندارند . القصه ، وقتی از مردم علت را جویا شد ، پاسخ این بود که وسیله ای اختراع شده است که باعث مرتب شدن لباس ها میشود . او مدت ها در شهر ب دنبال سازنده ی این وسیله گشت اما به نتیجه ای نرسید . پس خسته و افگار ، ب سمت خانه ی دوست قدیمی اش رفت تا در آنجا استراحت کند . وقتی وارد خانه شد و پس از سلام و خستگی در کردن ، دید مردم لباس هایشان را پیش شیخ الحراره می آورند . همان جا بود ک شک کرد و وقتی بیشتر گشت و وسیله را دید ، از تعجب فریاد زد : اوه ، تو ؟!
ب مرور زمان وسیله ی اوه ، تو ب اتو ( ب علت تلفظ راحت تر) تغییر نام داد .

با شروع قرن بیستم و وجود برق ، اندیشمندان برای حفظ مخیط زیست پیشنهاد دادند این وسیله سوخت خورد را از هیزم به برق تبدیل کند و موفق به انجام چنین کاری شدند . و بدین ترتیب اتو های برقی امروزه ب وجود آمدند.

اکنون سال هاست از اتوی برقی استفاده می کنیم .


کلمه ی بعدی : قالی
 

wdr

کاربر حرفه‌ای
ارسال‌ها
425
امتیاز
1,923
نام مرکز سمپاد
hElLi
شهر
tEh
سال فارغ التحصیلی
86
زمان اون خدابیامرز، که اعراب حمله کرده بودن ایران، زبون ایرانیا هم نصف پارسی/ نصف عربی شده بود(عین الان). بعد یه نفر بود خیلی حرف میزد و معمولا هم حرف مفت زیاد میزد. مردم بهش میگفتن قالی. و به همین خاطر مینداختنش زمین و روش میشستن تا صداش درنیادش.

بعدا کم کم مد شد که هرکی پر حرفی میکرد بهش میگفتن قالی میکنیمتا. و این شد که اسم این فرشها که زیرشون مینداختن رو هم به مرور زمان گذاشتن قالی.

واژه بعدی: گرسوز
 

dalghak

کاربر نیمه‌فعال
ارسال‌ها
18
امتیاز
29
نام مرکز سمپاد
/:
شهر
:/
سال فارغ التحصیلی
1399
زمان اون خدابیامرز، که اعراب حمله کرده بودن ایران، زبون ایرانیا هم نصف پارسی/ نصف عربی شده بود(عین الان). بعد یه نفر بود خیلی حرف میزد و معمولا هم حرف مفت زیاد میزد. مردم بهش میگفتن قالی. و به همین خاطر مینداختنش زمین و روش میشستن تا صداش درنیادش.

بعدا کم کم مد شد که هرکی پر حرفی میکرد بهش میگفتن قالی میکنیمتا. و این شد که اسم این فرشها که زیرشون مینداختن رو هم به مرور زمان گذاشتن قالی.

واژه بعدی: گرسوز

منظورت گردسوزه
 

Aliovski

کاربر حرفه‌ای
ارسال‌ها
366
امتیاز
3,902
نام مرکز سمپاد
علامه حلی
شهر
تهران
سال فارغ التحصیلی
1401
در زمان های قدیم،لئوناردو تاوینچی(داداش داوینچی:|:D)برای ایرانیان مقیم ایتالیا اختراعی کرد بس زیبا.او چراغی اختراع کرد که با گردباد میچرخید،و فیتیله ی ان بر اثر اصطکاک و مقاومت هوا(بالاخره کاربرد مقاومت هوا کشف شد و نگفتن ازش صرف نظر کنید)میسوخت!و به آن گردسوز میگفتند.واژه بعدی:
اگزیستانسیالیسم
 

wdr

کاربر حرفه‌ای
ارسال‌ها
425
امتیاز
1,923
نام مرکز سمپاد
hElLi
شهر
tEh
سال فارغ التحصیلی
86
در اوایل که خودرو وارد ایران شد، ناصرالدین شاه چنتا از دافهای دربار را سوار کرد تا ببردشان ددر. در بین راه در یک ناکجا آباد ماشین خراب شد و به پت پت و دود دود افتاد. ناصر که همی خشگمین شده بود به دافها فرمود پیاده شوید که وقت کار است. بس است هرچه خورده اید. و همچنان که زنها هول میدادند ماشین را به یک تعمیرگاه در آن ناکجا آباد بردند.

تعمیرکار که مردی زبر دست بود با دیدن ماشین سریع گفت "اگزیستانسیالیسم"! ناصر که قکر میکرد فحش داده است، با غضب فراوان پرسید مرا مسخره میکنی دلقک؟ میدانی من گیستم؟
تعمیرکار که ترسیده بود گفت. مسخره نمیکنم ... خب اگزیستانسیالیسم!
یکی ازداف ها که اهل همان ناکجا اباد بود گفت: ارباب... این تعمیرکار را عفو کنید. دارد میگوید اگزوزتان سیاه شده به خاطر این سیم!

ناصر آن روز معنای حرف تعمیرکار را نفهمید ولی این را درک کرد در ناکجا آباد دیگر او شاه نیست و مردم به او احترام شایسته نمیگذارند، فلذا باید چاره ای اندیشد تا در ناکجا آباد هم بتواند عین یک شاه زیست نماید. و دستور داد نام این تصمیم شاهانه را در کتب دانشگاهی مرقوم کنند "اگزیستانسیالیسم"!!
(یعنی تو روحت با این کلمه گفتنت)

کلمه بعدی: مرتجع
 
بالا