• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :

    ثبت نام عضویت

اشعار عاشقانه

  • شروع کننده موضوع شروع کننده موضوع saray
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
صنما با غم عشق تو چه تدبیر کنم
تا به کی در غم تو ناله شبگیر کنم

دل دیوانه از آن شد که نصیحت شنود
مگرش هم ز سر زلف تو زنجیر کنم...
 
او
مسافری بود که به دوردست پرید
و من آن چمدان
که در فرودگاه جا ماند
حالا
بین مقیمان دست به دست می شوم
بی آنکه کسی رمز مرا بداند !
 
گــاهـی گمان نمی کنی ولی خوب میشود
گــاهـی نمیشود، که نمیشود، که نمیشود…
گــه جور میشود خود آن بی مقدمه
گــه با دو صد مقدمه ناجور میشود…
گــاهـی هزار دوره دعا بی اجابت است
گــاهـی نگفته قرعه به نام تو میشود…
گــاهـی گدای گدایی و بخت با تو یار نیست
گــاهـی تمام شهر گدای تو میشود…
گــاهـی برای خنده دلم تنگ میشود
گــاهـی دلم تراشه ای از سنگ میشود…
گــاهـی تمام این آبی آسمان ما
یــکباره تیره گشته و بی رنگ میشود…
گــاهـی نفس به تیزی شمشیر میشود
از هــرچه زندگیست دلت سیر میشود…
گــویـی به خواب بود،جوانی مان گذشت
گــاهـی چه زود فرصتمان دیر میشود…
کــاری ندارم کجایی ، چه میکنی !
بـی عـشق سر مکن که دلت پیر میشود….
: قیصر امین پور :GreenHeart
 
آواز عاشقانه ی ما در گلو شکست
حق با سکوت بود ، صدا در گلو شکست
دیگر دلم هوای سرودن نمی کند
تنها بهانه ی دل ما در گلو شکست
سربسته ماند بغض گره خورده در دلم
آن گریه های عقده گشا در گلو شکست
ای داد، کس به داغ دل باغ دل نداد
ای وای ، های های عزا در گلو شکست
آن روزهای خوب که دیدیم ، خواب بود
خوابم پرید و خاطره ها در گلو شکست
" بادا " مباد گشت و " مبادا " به باد رفت
" آیا " ز یاد رفت و " چرا " در گلو شکست
فرصت گذشت و حرف دلم ناتمام ماند
نفرین و آفرین و دعا در گلو شکست
تا آمدم که با تو خداحافظی کنم
بغضم امان نداد و خدا .... در گلو شکست
قیصر امین پور
 
:RedHeart
بی رحــم ترین قطعـه پاییــز، چنیــن اسـت:



باران بزنـــد
، شعـــر بیاید
، تـو نباشــی!))))
 
ز همه دست کشیدم که توباشی همه کس
با تو بودن ز همه دست کشیدن دارد...
 
زاهدا منع نکن چون نگرم در رخ او عیب این چیست که در صنع خدا می نگرم:-":-"

..............................................................................................................
سه بوسه کز دو لبت کرده ای وضیفه ی من اگر ادا نکنی قرض دار من باشی
بگفتمش به لبم بوسه ای حوالت کن به خنده گفت کی ات با من این معامله بود؟:-";;)
 
یک‌آن شُد این عاشِق‌شُدن؛
دنیا همان یک‌لحظه بود...

آن دم كه چشمانت مرا از عُمقِ چشمانم رُبــود

وقتی که من عاشق شدم، شیطان به نامم سجده کرد
آدم زمینی‌تر شد و عالم به آدم سجده کرد...

من بودم و چشمانِ #تو، نه آتشی و نه گِلی
چیزی نمی‌دانم از این دیوانگی و عاقلی...

من عاشقِ چشمت شدم، شاید کمی هم بیشتر
چیزی در آن‌سویِ یقین، شاید کمی هم‌کیش‌تر

آغاز و ختمِ ماجرا، لمسِ تماشای تُو بود
دیگر فقط تصویرِ من در مردمک‌های تو بود...
 
باز امشب غزلی کنج دلم زندانی است
آسمان شب بی حوصله ام طوفانی است
هیچ کسی تلخی لبخند مرا درک نکرد
های های دل دیوانه ی من پنهانی است...
 
Back
بالا