• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :
    ثبت نام عضویت

نوشته های آزاد

احسان از نوع قیچی ساز

کاربر فوق‌حرفه‌ای
ارسال‌ها
648
امتیاز
2,339
نام مرکز سمپاد
شهید مدنی 1
شهر
تبریز/قم
سال فارغ التحصیلی
1400
دانشگاه
بارهم نمیدونم
رشته دانشگاه
فیزیک محض / ریاضی محض
جامعه و جامعه شناسی .../
دوستان امدند و نوشتند ورفتند . اما هیچ یک به این موضوع توجه نکردند که جامعه را نمی توان با علمی تحقیقی شناخت . اوج کار اندیشمند برای یک جامعه دادن پیشنهاد است . در مرام اجتماعی ایی که بعضی تبلیغ می کند و نفی خود خواهی میکند این اندیشه ناشی می شود که انان معتقد هستند اندیشمندان باید بر مبنا های یک جامعه ، نظر های متقین و رنگارنگ بدهد . بی انکه بدانند کار اندیشمند پیشنهاد های است که فقط امکان تحقیق انها بالا است و دادن این پیشنهاد مستلزم ارتباط خود خواهی و غیر خواهی است نه فقط غیر خواهی که باعث به وجود امدن اندیشه های رنگی رنگی و موهومی است که به درد روبات ها و حیوانات میخورد .

جامعه ایی که نتواند گروه سازی کند رو به شکست است در جامعه امروز ما مردم به واسطه اجتماعات توده ایی خود نظر سیاسی میدهند و با چند کلمه یکدل میشوند بدون انکه اهداف خویش را بدانند اگر اصل یک اجتماع را نفی خود بدانیم جامعه ایرانی در بالاترین سطح غیر خواهی ناگاهانه هست . افراد در مقام شخص اجتماعی باید با دیدی از نوع خود وارد جامعه شوند حتی اگر این دید ضد عرف جامعه باشد سپس گروه تشکیل بدهند .

انقدر اتحاد اتحاد کردید که بدیهی ترین اصول را از یاد برده اید و هرکس که سخن جامعه را بگوید شخص اجتماعی میدانید با انکه رفتار بیرونی یا پنهان او چیز دیگری است اصلی ترین مشکل کشور ما همین است . مشکل ما ندانستن بدیهیات جامعه شناسی نیست بلکه فراموش کردن ان یا پنهان سازی ان زیر اندیشه همدلی ویکپارچگی برای جلوگیری از هرگونه انارشیسم هست .

یکسان سازی رفتار افراد و تطابق ان با هنجارهایی تعیین شده کاری است که جوامع مدرن میکنند تا اختلاف طبقاتی را لا پوشانی کند و روشنفکرانی که بر همدلی کردن قلم می زنند جز نابود سازی نقش دانشگاه و تبدیل به مدارس اسکولاستیک کاری دیگر انجام نمیدهند .
جامعه انسجام افراد در یک قالب نیست بلکه نظم موجود بین گروه های مختلف و نامتجانس که بر امر سیاسی تاثیر میگذارند . تفاوت اولی با دومی این است که در اولی امر اجتماعی مغلوب امر سیاسی و در دومی امر سیاسی مغلوب امر اجتماعی . به یقین سعادت افراد در بیان ازادانه اندیشه هایشان هست هر چند مبتذل . مسئله اصلی شناخت جامعه و تمیز کردن ان از مفهوم اجتماعات هست . به سهم خودم میگویم پیش به سوی فردگرایی سپس تشکل و بعد جامعه نه تقدم جامعه بر فرد زیرا این خلاف ماهیت جامعه هست
 
ارسال‌ها
211
امتیاز
4,032
نام مرکز سمپاد
شهید بهشتی 1
شهر
ساری
سال فارغ التحصیلی
1400
دانشگاه
_
رشته دانشگاه
_
... بنگر چه بر باد می دهی !

در آبان ماه ۹۶ در یادداشت « مناسک و بقای گفتمانی » در بررسی پیاده روی اربعین ، نوشته بودم که :
《 آنچه قوام و دوام گفتمان ها را تضمین می کند ، نه مناسک که پشتوانه های نظری و تناسب آن با جلوه های عملی است. به واقع عیار سنجش یک گفتمان(چه گفتمان غالب و چه حاشیه ای ) نه هیاهوهای مناسکی که بهره مندی آن از میزان انطباق " واقعیت " بر " حقیقت " است. 》
به بیان بهتر، راز ماندگاری گفتمان ها ، میزان موفقیت آنها در تطابق واقعیت زیستی با حقیقتی است که هر گفتمان مروج آن است. چه کنش گران حاضر در یک فضای گفتمانی به صورت پیاپی به بررسی ، " قضاوت " و در نهایت " انتخاب " ایده هایی می پردازند که گفتمان ها در پی ترویج آنند که از طریق آن، هویت خویش را بازیابی و بازسازی کنند.
تلاش برای شکل دهی هویت یک جامعه از طریق تقویت " بُعد مناسکی " و غفلت از سنجش دائمی میزان انطباق حقیقت گفتمانی با واقعیت پیرامونی ، خطایی است که اغلب گفتمان ها بدان دچارند اگرچه عوارض ناشی از آن که همانا انکار هویتی و زوال گفتمانی است، بیش از همه دامان گفتمان غالب را خواهد گرفت.
۲- مطابق آیه ۳۲ سوره مائده، عصاره گفتمان اصیل اسلامی ، اصالت جان آدمی است اما آنچه ما این سالها شاهد آنیم ، تباه شدن جان آدمی برای حفظ مناسک هابی است که بخش سطحی یک گفتمان را شکل می دهد. نمونه های بسیاری را می توان مثال زد. از نمونه های متاخر ؛ کشته شدگان تشییع پیکر سردار سلیمانی یا این روزها ، اصرار بر عدم قرنطینه حرم ها و مراسم مذهبی ...
به واقع تلاش برای شکل دهی هویت یک جامعه از طریق مناسک گوناگون بی توجه به سنجش گری دائمی کنش گران میان حقیقت گفتمانی و واقعیت پیرامونی، تلاش ابتری است که حاکمان ، ساده لوحانه بدان مشغولند. امری که اثر معکوس آن ، گریبان آنها را خواهد گرفت.
۳- با آقای حسن رحیم پور ازغدی موافقم که معیار بقای یک گفتمان ( و سیستم مولود آن ) خون / جان انسان هاست. اما حضرت ایشان ، حساب آمار از دستشان خارج شده است.
چه به سنت های لایتغیر الهی مومن باشیم و چه به قواعد جامعه شناختی ملتزم ، حاصل یکی است:
خون های به ناحق ریخته شده و جان های به غفلت تباه شده ، طومار گفتمان های عاریتی را می پیچد.
[یک دم نگاه کن که چه بر باد می دهی
چندین هزار امید بنی آدم است این
گفتی که شعر « سایه » ، همه رنگ غم گرفت
آری ، سیاه جامه صد ماتم است این ؛ - ابتهاج ]
 
آخرین ویرایش:
ارسال‌ها
211
امتیاز
4,032
نام مرکز سمپاد
شهید بهشتی 1
شهر
ساری
سال فارغ التحصیلی
1400
دانشگاه
_
رشته دانشگاه
_
مرگ اگر مرد است گو نزد من آی !

1-گمانم فصل مشترک همه کسانی که اساس زندگی را بر ستون " فهم " استوار کرده اند و دائما دغدغه اگزیستانسیالیستی را تازه نگه می دارند ، " درد زیستن " است.
نخستین خروجی استدراک این درد ، حقیر دیدن جهان زیستی است . تو گویی جهان و هرچه در آن است ، در برابر اصالت وجود انسانی ، بازی بیش نیست !
کاری ندارد این جهان ، تا چند گِل کاری کنم / حاجت ندارد یار من ، تا که منش یاری کنم !
چون بلبلم در باغ دل ، ننگست اگر جغدی کنم / چون گلبنم در گلشنش ، حیف است اگر خاری کنم !- مولانا

اما این درد زمانی مضاعف می شود که " به مرور زمان " ، تعلقات زیستی که تا پیش از این حقیر می نمود ، بر دغدغه های وجودی سایه می افکند و آدمی در دام آن گرفتار می شود.
رنج روزمرگی ، کلافگی ، سردرگمی و تکرار ، از نخستین عواقب این اسارت است.
در این شرایط دشوار ، دغدغه "رهایی" بر دغدغه " وجود " پیشی می گیرد و یافتن مفری برای رهایی دائمی ، اولویت نخست می شود یا لااقل با دغدغه وجودی ممزوج می گردد.
داستان توجه به مرگ در نگرش اگزیستانسیال از همین جا آغاز می شود و مرگ به عنوان گریزگاهی توامان برای " رهایی" و نیز روزنه ای برای " فهم وجود خویش " مورد توجه قرار می گیرد.
کلام حضرت امیر در خطبه درخشان همام ، از همین زاویه قابل فهم است:
دنیا، آزادگان را خواست ، نخواستندش . . .
اسیرشان کرد ،
جانشان را دادند تا رها باشند . . . ! - نهج البلاغه ،خطبه 192 -

2-نزد خداوند نیز ، از جمله ویژگی های مقربان و خاصان درگاه حق تعالی ،
"
آرزوی مرگ " است :
فتمنوا الموت ان کنتم صادقین - سوره جمعه، آیه 6
با این توصیف، مومنان زیرک و آگاه در پی مرگ، چونان نابینایی در شب به دنبال آب می گردند (نهج البلاغه، کلام 132) تا جانشان را داده و عطش " رهایی و فهم وجود " را فرو نشانند.
مولانا این اشتیاق به مرگ را ، که از کلام امام به خوبی بهره برده ، اینگونه توصیف کرده است:
همچو نیلوفر برو زین طرف جو / همچو مستسقی ، حریص و مرگ جو
مرگ او آب است و او جویای ‌آب / می خورد والله اعلم‌ بالصواب!- مولانا

به واقع ، مرگ اکسیر یگانه ای است که هم رنج زیستن را فرو می نهد و هم دریچه ای است که پاسخ همه چراهای زیستی را به روی ما می گشاید. دقیقا از همین منظر است که هوشیاران با شادی به استقبال آن می روند :
خوش خوش به پایان می رود ، این روز سرگردان ما / زودا که با منزل شویم ، آرام گیرد جان ما
ای خواجه بازارگان، از این قفس هامان رهان/ کز پرده حرف و سخن ، بیرون فتد دستان ما
گر نیست درد ، این زندگی ، مرگ از چه درمانش کند ؟ / زین درد جانم خسته شد ، تا کی رسد درمان ما !- دکتر زرین کوب

3-به نظر می رسد اقدام به مرگ خودخواسته (خودکشی) از سوی متفکران بزرگی چون آلتوسر یا دریدا از همین منظر قابل فهم است .
(خودکشی انسانهای بی هویت ، موضوع دیگری ست )
به واقع " فهم " صحیح از حقارت جهان زیستی از یک سو و تلاش برای "رهایی" از منجلاب روزمرگی و تکرار از سوی دیگر ، آنان را به سمت مرگ خودخواسته به عنوان یک راه حل دائمی (فارغ از نتایج آن) سوق داده است.
به گمانم ،
الف : سیطره بیش از حد ارکان " هستی شناسی " و " معرفت شناسی " بدون پشتوانه الهیاتی
(یعنی لحاظ کردن عاملی به نام خالق در حل مسأله )
در منظومه فکری این بزرگان برای واکاوی 2 دغدغه مذکور ( رهایی + اصالت وجود )
ب : بی توجهی به " امر اجتماعی" با اولویت اشتراک تجربه زیسته به عنوان عاملی برای التیام درد دغدغه (و نه درمان نهایی)
منجر به این تصمیم تلخ می شود .
4-با آنچه شرح آن رفت و با نگاهی برون دینی و بیرون از ادبیات رسمی ، با قاطعیت می توان گفت ، امام حسین کامل ترین نمونه انسان مرگ اندیش عمل گراست.
وجود نگرشی که به حقارت دنیا ایمان دارد (دغدغه اصالت وجود)
در عین حال تلاش برای پرداختن به نیازهای " دیگران " در جهت کاهش درد بودن (امر اجتماعی)
در کنار یاری جستن از خداوند برای گریز از ابتذال روزمره (دغدغه رهایی)
سبب گشته تا مرگ را چونان الهه زیبایی - که هم سرآغاز جاودانگی است و هم پاسخ همه پرسش های بی پاسخ - در آغوش گیرد :
مرگ اگر مرد است گو نزد من آی / تا در آغوشش بگیرم تنگ تنگ
من از او جامی ستانم جاودان / او ز من دلقی ستاند ، رنگ رنگ! – مولانا

5-بی تردید مرگ در نگرش اگزیستانسیال معنوی ، یک موهبت است.
جان فزا و شادی آفرین است.
و هرچه روح بزرگتر ، این شادی ، مضاعف تر ...
هم از این روست که مولانا در وصف رهایی امامِ شهید ، از منظری متفاوت ، چنین می سراید :
روح سلطانی ز زندانی بجست/ جامه چه درانیم و چون خاییم دست
چونکه ایشان خسرو دین بوده اند / وقت شادی شد، چو بشکستند بند
روز ملک است و شه و شاهنشهی/ گر تو یک ذره ز ایشان آگهی ...!- مولانا

6 – و در نهایت ، خدای را می خوانیم تا ما را در عقب کاروان بزرگ " خسروان مرگ اندیش" روانه سازد و نعمت " فهم " و " رهایی" را بر جان تشنه ما نیز ارزانی دارد :
کاش امشبم آن شمع طرب می آمد/ وین روز مفارقت به شب می آمد
آن لب که چو جان ماست، دور از لب ماست/ ای کاش که جان ما به لب می آمد!- رهی معیری
 
بالا