• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :
    ثبت نام عضویت

نوشته های آزاد

شاهکار خلقت

کاربر نیمه‌فعال
ارسال‌ها
9
امتیاز
141
نام مرکز سمپاد
فرزانگان
شهر
کرمان
پاسخ : نوشته های آزاد

دیشب باخدا دعوایم شد
باهم قهر کردیم
فکرکردم دیگر مرادوست ندارد...
رفتم گوشه ای نشستم
چندقطره اشک ریختم
خوابم برد


صبح که بیدار شدممادرم گفت
نمیدانی ازدیشب تا صبح چه بارانی می امد
 

justkamand

کاربر نیمه‌فعال
ارسال‌ها
13
امتیاز
11
نام مرکز سمپاد
فرزانگان
شهر
نیشابور
دانشگاه
ینی میشه شریف؟!
پاسخ : نوشته های آزاد

می خواهم شبانگاهی صرف کنم ، فعل رنگین کمان را ، در جمله ای که نهادش باران باشد و گزاره اش ، خورشید.
زندگی شیرین است. بسیار !
از نقره ی دلپذیر ماه ، می شود با خوی سرد شب ، همراه شد.
در تاریک غریبانه ی شاخه ها ، می توان در خواب نرم شکوفه ای ، با بهار دوباره پدیدار شد.
می توان تلخی های دیروز را با باران سحرگه فردا شست. همچون برگ برگ شمعدانی های حیات ، در گلدان های گلی ...
می توان سمفونی رعد را در وزش مداوم باران شنید ...
می توان مهتاب بود ، تابید. حتی در شبی به تاریکی اکنون!
می توان پنجره بود ، ایستاد!
تا تابش دوباره ی آفتاب ، تا رویش دوباره ی بذر باران در دل خورشید.
تا رنگین کمان ...
 

Yasaman.k

کاربر حرفه‌ای
ارسال‌ها
518
امتیاز
3,504
نام مرکز سمپاد
فرزانگان شعبه2
شهر
کـرمان
سال فارغ التحصیلی
96
پاسخ : نوشته های آزاد

درون من آتشی برپاست که آفتاب از سرخی آن در هراس هست
آرزوهای مهال من مثه ابرهای بهاری میان و میرن ولی هیچکدوم ثابت نمیمونن
زندگی منو از اتش ساخت تا بهم ثابت کنه دنیا چیزی جز جنگ و جدال نیست و من سست تر از اونیم که بتونم باهاش بجنگم و حتی پیروز بشم
چشمای سرخ و گونه های سرخ من اخمامو تو هم میکشونه و قلبم از سرخی اون سخت میشه
قلبای سخت دل های بی کینه ای هستند که بی احساسن
زندگی از کی اینقدر بی اهمیت شدی برام؟ حتی مرگ ادم ها هم چنان جذابیتی برام نداره جز یه اتفاق که روزمو متفاوت میکنه
هنوز خیلی چیزا برای از دست دادن دارم اما چیزایی که باید بدست میاوردم خیلی زود نابود شدن و من خیلی زود شکسته
آره مثه اتش قرمزم و از قرمزی اون میسوزم
ببار بارون که شادی ادم ها برام بهترین امیده..
 

mhasadi78

کاربر جدید
ارسال‌ها
0
امتیاز
4
نام مرکز سمپاد
علامه طباطبایی تبریز
شهر
تبریز
پاسخ : نوشته های آزاد

نوشته خودم:

شهید
چقدر خوب ،ادا کردن حق را آموخته ایم.اصلاً حقشان همین است ، این هم از لطف ماست ،آنان که کاری نکردند .آنان که به خاطر ما روی شن هایی از جنس انفجار نخوابیدند.آنان که به خاطر ما از شط و کارون و اروند نگذشتند ، بعضی هایشان هم که در آن جا غرق نشدند .
ما چه خوب تشکر کردن را آموخته ایم .تشکر از کسانی که چیز زیادی به خاطر ما ندادند ، فقط جان ناقابلی داشتند و به فدای ما کردند تا که الان بنشینیم بگوییم : « خب مگر مجبور بودند ؟ نمی رفتند جبهه ،مگر کسی مجبورشان کرده بود؟» ودیگر کسانی هم نیستند که بگویند «آری ، مجبور بودند ؛ غیرت ، مجبورشان کرده بود .»
آنانی که شهد شیرین شهادت را نوشیدند تا ما شمع علم را در دل بیفروزیم و به همراه آن بیاموزیم که تنها افروختن مهم نیست که اصل ، سوختن در راه علم و عشق و ایمان است.
و آنان به ما آموختند چه عشق و چه علم را در دل بیفروزی ، تا نیاموزی که بسوزی هیچ نیستی .
که اگر سوختی می آموزی ساختن را ، آن هم نه هر ساختنی که ساختن سازنده و نه ساختن سوزاننده.
ما که نمی بینیم ، یا نمی توانیم و شاید هم نمی خواهیم که ببینیم ؛چون ، اگر دیده بودیم آن وقت بود که همه می دیدند ما هم کمی سوختن می دانیم. سوختنی برای روشن کردن و نه برای روشن ماندن.
به چه روشنی ای ، روشن ها رفتند تا ما روشن بمانیم ولی افسو س ، افسوس که ما نمی دانیم تا چراغی در میان این شبستان روشن است ؛نباید شک کنیم که قصد پلنگ تیز دندان نیز روشن است . یوسف ها که بروند وضع کنعان هم روشن می شود ، یوسف ها رفتند تا این شبستان کهن را با نور ایمان روشن نگاه دارند و ما هم نباید راهشان را ادامه دهیم ؟
آری راه شهادت همیشه باز است . همان گونه که خوبان و خواهان واقعی شهادت مسیر رسیدن به او را پیدا می کنند و می پیمایند.
چه زیبا می گوید سید مرتضی : پندار ما این است که ما مانده ایم و شهدا رفته اند ، اما حقیقت آن است که زمان ما را با خود برده است و شهدا مانده اند.
و چه زیبا سرود آن شاعری که شعرش اشک از چشم آقا سرازیر کرد :
ما سینه زدیم و بیصدا باریدند از هرچه که دم زدیم ، آن ها دیدند
ما مدعیان صف اول بودیم از آخر مجلس شهدا را چیدند
 

تامیلا

کاربر فعال
ارسال‌ها
51
امتیاز
438
نام مرکز سمپاد
فرزانگان 1
شهر
تبریــز
سال فارغ التحصیلی
95
دانشگاه
دانشگاه تهران
رشته دانشگاه
زیست فناوری
پاسخ : نوشته های آزاد

تو ته ته آرزو هاى منى
تو را در بى نهايت نگاه داشته ام
تا هرگز دستم بهت نرسد..
مى خواهم همين جا از دور به تماشايت بايستم و
با خيالت عشق بازى کنم..
تنها نگاهت خواهم کرد ,
مبادا تاريکى روحم به
به چشم هاى غرق در معصوميتت آسيبى بزند..
تنها نگاهت خواهم کرد ,
زيرا حتى نگاه کردنت هم مرا لبريز از عشق تو مى کند..
تو
واقعى ترين خيال منى
پنهانى دوستت خواهم داشت
بدون آنکه بويى از اين عشق ببرى
مگر مى توان احساسى پاک تر از احساس تو يافت ؟
تو تنها کسى هستى که صداقت حتى در لابه لاى دروغ هايت هم موج مى زند..
من احساست را باور دارم
همين برايم کافيست..
 

riant

regenbögen
ارسال‌ها
554
امتیاز
10,207
نام مرکز سمپاد
فرزانگان
شهر
تهران
سال فارغ التحصیلی
95
رشته دانشگاه
پزشکی
پاسخ : نوشته های آزاد

و آنگاه که مردمان این قصه در شب به خواب میروند ،
من در آن طرف افکارم ،
با چکمه های قرمز،
روی خرده شیشه های خاطراتت ، میدوم .
آرام تر که رد میشوم ،
انگار از پشت سر ،
صدایی که ابهت یک فریاد دخترانه ،
ذهنم را خدشه دار میکند.
سرم را بر میگردانم .
"من" شکسته ، روی زمین افتاده ، و "من" چکمه پوش را صدا میزند.
بر میگردم عقب تر.
دستش را میگیرم و از روی زمین بلندش میکنم .
برای "من" تاکسی میگیرم
او را میرسانم دور دور ها !
جایی که دست هیچکدام از مردم شهر ،
وقتی از خواب بیدار شوند ،
به آن نرسد.
 

354

کاربر فوق‌فعال
ارسال‌ها
138
امتیاز
58
نام مرکز سمپاد
مدرسه فرزانگان
پاسخ : نوشته های آزاد

حسرت,عشق,معرفت
وقتی راه رفتن آموختی دویدن بیاموز.دویدن که آموختی پرواز را.راه رفتن بیاموز زیرا راه هایی که می روی جزئی از تو می شود و سرزمین هایی که میپیمایی برمساحت تو اضافه می کند.دویدن بیاموز چون هر چیز را بخواهی دور است و هر قدر که زود باشی دیر...

پرواز را یادبگیر نه برای اینکه از زمین جدا باشی برای آنکه به اندازه فاصله زمین تا آسمان گسترده شوی.من راه رفتن را از یک سنگ آموختم و دویدن را از یک کرم خاکی و پرواز را از یک درخت.بادها از رفتن چیزی به من نگفتن زیرا انقدر در حرکت بودند که رفتن را نمیشناختند؛پلنگان دویدن را یادم ندادند زیرا آنقدر دویده بودن که دویدن را از یاد برده بودند؛پرندگان نیز پرواز را به من نیاموختند زیرا چنان در پرواز خود غرق بودند که آنرا به فراموشی سپرده بودند.

اما سنگی که درد سکون را کشیده بود رفتن را میشناخت؛وکرمی که در اشتیاق دویدن سوخته بود دویدن را میفهمید؛ودرختی که پاهایش در گل بود از پرواز بسیار می دانست.آنها از حسرت بدرد رسیده بودند و درد به اشتیاق و از اشتیاق به معرفت.

وقتی راه رفتن آموختی دویدن بیاموز دویدن که آموختی پرواز را.

راه را بیاموز زیرا هر روز باید از خودت تا خدا گام برداری دویدن بیاموز زیرا چه بهتر که از خودت تا خدا بروی.

پرواز را یادبگیرزیرا باید روزی از خودت تا خدا پربزنی.
 

alirz-

کاربر فوق‌فعال
ارسال‌ها
109
امتیاز
419
نام مرکز سمپاد
فرزانگان
شهر
شیراز
دانشگاه
پلی تکنیک
رشته دانشگاه
برق
پاسخ : نوشته های آزاد

دو تایی توی تاریکی شب روی نیمکت نشسته بودیم.نور ضعیفی پشتمان را میلرزاند و از جهات مختلف سایه هایمان را بر زمین می انداخت.پاهایمان را با ضربات هماهنگ و یکنواختی تکان میدادیم تا سایه هایمان بر روی زمین بیفتد.ناگهان دلم خواست بدانم سایه ای که من ساختم کدام است. به او گفتم تکان نخور تا ببینم سایه ی ناشی از حرکت من کدام است.ولی دیدم هیچ یک از هزار سایه هایی که ساخته شده بود مال من نبود.من روحی بی سایه بودم که در سکوت شب به خود می لرزید...
 

mhs.1d

کاربر نیمه‌حرفه‌ای
ارسال‌ها
260
امتیاز
4,663
نام مرکز سمپاد
فرزانگان
شهر
یزد
سال فارغ التحصیلی
96
دانشگاه
تهران
رشته دانشگاه
ریاضی
اینستاگرام
پاسخ : نوشته های آزاد

یعنی میشود تکنولوژی آنقدر پیشرفته شود
تا هرچه را که در ذهنت میگذرد بتوانی عینا بیان کنی؟ 8->
به قول صادق :"زبان انسان مانند خود او ناقص و ناتوان است"
 

تامیلا

کاربر فعال
ارسال‌ها
51
امتیاز
438
نام مرکز سمپاد
فرزانگان 1
شهر
تبریــز
سال فارغ التحصیلی
95
دانشگاه
دانشگاه تهران
رشته دانشگاه
زیست فناوری
پاسخ : نوشته های آزاد



صدای صاعقه با فریاد گوش خراشم عجین می شود و در جا از خواب می پرم..
نفس هایم سریع و خش دار است
عرق سرد روی بدنم را احساس می کنم
لرزش بی وقفه ی تمام اعضای بدنم را
4:05 دقیقه روی ساعت دیجیتالی شب رنگ خودنمایی می کند
تک تک نورون های مغزم منجمد شده اند
صاعقه ی دیگر
اینبار جیغ نمیزنم
به خودم آمده ام
شاید زمانش فرا رسیده است
با اولین فرمان مغزم ، ملافه را کنار میزنم
پاهای برهنه ام کاشی های یخ زده را که لمس میکنند سوزشش تا مغز استخوانم نفوذ میکند
پله ها را یکی دوتا بالا میروم
در پشت بام را باز میکنم
می ایستم ،
....
نگاه میکنم
.....
همان شب است
اما سیاه تر
همان سرما ، اما سوزناک تر
راه میروم
هماان فریاد ها ، اما بلند تر
همان سکوت ، اما موحش تر
همان زانو زدن
اینبار شکسته تر ، اینبار دردناک تر ،
اینبار غریب تر
نفس هایم سنگین شده اند
ماهیچه های پایم شل می شوند
صدایشان از هر طرف می آید
بلند میشوم
می چرخم
صدایشان بلند تر میشود
می خندم
می خندند ..
زمین میخورم ،
پاها ی سر د کثیف دیوانه وار مرا به رقص وا می دارند
فریاد هایی که بر حنجره ام چنگ می زنند
دستم هایم لحظه ای سکون را التماس میکنند
بلند تر میخندم
بلند تر می خندند
خنده که نه قهقهه هایی که مرا بیشتر می کشند..
هر لحظه بیشتر میمیرم..
ساکت میشوم
ساکت میشوند...
.............
چشمانم را باز میکنم
4:05 دقیقه
غلتی می زنم
من هنوز نمرده ام..

#تامیلا
 
ارسال‌ها
210
امتیاز
4,034
نام مرکز سمپاد
شهید بهشتی 1
شهر
ساری
سال فارغ التحصیلی
1400
دانشگاه
_
رشته دانشگاه
_
از رنجی که می بریم... *
۱- حدود ساعت ۲/۵ صبح ، درست زمانی که دختران مرفه ، پیش از خواب ، صفحه اینستاگرام شان را با تصویری از خود و حیوانی در آغوش به همراه متنی قریب به این مضمون ؛ « الان - نیمه شب ...- ویلای شمال ..‌ » پست می کنند ، خواهران و مادران من در روستاهای دورافتاده استان گلستان ، از خواب بر می خیزند و لباسِ کار می پوشند و فرزندان عزیزشان را - که در خواب به سر می برند - در آغوش می گیرند تا برای کار در باغ های مرکبات راهی مرکز استان مازندران شوند .
۲-مسیر چند ساعته تا ساری ، در اتوبوس های سرد و بی روح ، اگرچه خواب آلود اما غرق در رویای « خوب زیستن » می گذرد . رویایی که اگرچه تحقق نیافتنی است اما امید کاذبی را شکل می دهد که حداقل، دشواری سرمای صبح گاهی را قابل تحمل می سازد.
۳- محیط کار _ باغ های مرکبات _ اگرچه هیچ شباهتی به محیط کار معمول ندارد اما قواعد آن ، بی رحمانه تر از محیط های مرسوم است. شاید باورپذیر نباشد اما تنها مکان نگهداری کودکان خردسال، زیر درختان مرکباتی است که از سر مهر و فروتنی ( پرباری ) شاخه های خود را سپر کودکان خفته در برابر نور خورشید یا باران های گاه به گاه ، می سازند.
اینجا ( بر خلاف نمایشنامه ها و رمان ها ) باران نه لطافت ، که اوج مصیبت است. تصویر زمین گل آلود و زنان جعبه به دوش که در میان گل و آب ، وزنی فراتر از طاقتشان را حمل می کنند ، تصویر رایج این مکان هاست. تصویری که با شیطنت و سرگردانی کودکانی که حالا از خواب بیدار شده اند ، کامل می شود.
۴- سخن از خدمات بیمه و تامین اجتماعی در این میان آنقدر مضحک است که از بیان آن شرمسار می شوید‌ . تو گویی تقدیر چنان بر این « زنان سرپرست خانوار » غضب کرده که در آمارهای رسمی ، عددی و حتی نامی از آنان ذکر نمی شود.
در اینجا ، تبعیض جنسیتی ( نگاه - گفتار - رفتار و ...) تلخ تر از محیط های کاری دیگر ، رخ می نماید. متاسفانه ، شوخی های رکیک و آزارهای کلامی جنسی ( چه از سوی همکاران مرد و چه از جانب کارفرمایان ) امری معمول است که باید با صبوری تحمل کرد. تحمل به امید روزهای روشنی که " شاید " فرا رسند.
۵- ساعت کاری که به پایان نزدیک می شود و غروب خورشید که فرا می رسد ، زمان بازگشت به خانه است. اما از آنجا که بخشی از هزینه دستمزد روزانه، صرف کرایه مسیر می شود و دیگر آنکه ، بدن های خسته و کوفته ، توان سفری چند ساعته رفت و برگشت در صبح را ندارند ، پس عملا بازگشت به خانه منتفی است.
همچون همه تاریخ تشیع، جوار امام زادگان ماوای مستضعفین است. حوالی اذان مغرب ، در اتاق های کوچک و محقر مجاور امام زاده ها ، گروه گروه زنان خسته ای هستند که نان به دست و کودک در آغوش ، راهی اتاق های اجاره ای می شوند تا هم بدن های نحیف و خسته به آرامشی موقتی دست یابند و هم کودکان کامی از آغوش گرم مادر بگیرند.
۶- ساعت نزدیک ۲/۵ صبح است. تصاویر اینستاگرام دختران اشرافی پیش از خواب ، پست می شود. خواهران و مادران من از خواب برخاسته و آماده حرکت می شوند. چشمان من اما از خواب گریزان است. ناخودآگاه شعر ناب « سلمان هراتی » عزیز را با خود زمزمه می کنم :
[ مادرم کارگر است
به مزرعه می آید
با آخرین ستاره از آسمان صبح
و باز می گردد
با اولین ستاره از آسمان شب
مادرم ، خورشید است ! ]**

پی نوشت:
این نوشته تجمیع مشاهدات افراد مختلفی ست لذا در صحت آن تردیدی وجود ندارد .
* عنوان یادداشت را از جلال آل احمد وام گرفته ام.
**در شعر اصلیِ سلمان ، پدرم به جای مادرم به کار رفته است. اما به گمانم هیچ تفاوتی ندارد.
 
ارسال‌ها
210
امتیاز
4,034
نام مرکز سمپاد
شهید بهشتی 1
شهر
ساری
سال فارغ التحصیلی
1400
دانشگاه
_
رشته دانشگاه
_
کاریز
1- یادداشت عارفانه " کاریز " - از کتاب کویر - شریعتی را به خاطر دارید ؟
همان سفر روحانی شریعتی در خردسالی به همراه مقنی پیرمرد اما ورزیده و زیردست به عمق 170 متری زمین در مومن آباد سبزوار برای گشایش منافذ کاریز که در طول زمان بسته شده بود.
توصیف معلم شهید از ضربات " نیش کلنگی " استاد مقنی با ریتم خوش و استوار و البته مداوم و مطمئن که عمیق ترین سمفونی را پدید می آورد و به گونه ای سحرانگیز راه می گشاید و چشمه های کور را روان می سازد و چه جوشش ها که پدید می آید و ... و بعد ، رویش دوباره جوانه ها و سبزه ها و در پی آن شادابی زمین و زمان و...
2- هنوز اثرات این آموزه استعاری و فوق العاده معلم شهید که در روح و جانم رسوخ کرده را در زندگی ام حس می کنم. هرجا که " تعلقی " پیش آید یا " زنگاری " بر جان نشیند ، این کاریز شریعتی است که به فریادم می رسد.
هربار چونان شاگردی وفادار، با کمک نمادها و استعاره هایی برساخته ، می کوشم تا منافذ کور و بسته را به مدد انفاس پاک و روحانی ، بگشایم و باغ جان را تازه و سرسبز سازم.
3- یکی از این نمادها در ذهن و روان من ، ساز " لطفی " است. برای من ، همواره لطفی همان مقنی زبردستی بوده که با طمانینه و اطمینان با هر زخمه ای که بر تار می زند ( کلنگ ) زنگارهای بسته بر جان را با مداومت و پشتکار و البته تسلطی کم نظیر ، می زداید و نشاط و شادابی را به ارمغان می آورد.
4- لطفی و تارش یا مقنی و کلنگش و یا... چه فرقی می کند ؟
هرچه هست ، داستان جان های بی قرار که در طول زمان گرفتار گیر و گرفت ها و امور عاریتی روزگار می شوند ، داستان همیشگی بشر است. مهم آموزه هایی است که معلمان بزرگ تاریخ با استعانت و تمرکز بر زیست فطری ، راه های گشایش را می نمایانند و این خود ، چکیده هستی است.
[ کاریز درون جان تو می باید
کز عاریه ها تو را دری نگشاید
یک کوزه آب در میان خانه
به از جویی که از برون می آید! - سنایی ]

ممنون از @maleck :) عزیز که تولد مرحوم لطفی رو یادآوری کرد .
 

احسان از نوع قیچی ساز

کاربر فوق‌حرفه‌ای
ارسال‌ها
648
امتیاز
2,339
نام مرکز سمپاد
شهید مدنی 1
شهر
تبریز/قم
سال فارغ التحصیلی
1400
دانشگاه
بارهم نمیدونم
رشته دانشگاه
فیزیک محض / ریاضی محض
چپ شدن ..../
اکثر دوستانی را که در اطراف خویش می بینم . به خصوصا انهایی که اهل مطالعه هستند ، عاشق ایده سوسیالیسم و مرام اشتراکی در (دوران جوانی و نوجوانی )میشوند .
حال بحث انجاست که چرا جوانان ما مارکسیست میشوند وکتب شریعتی را میخوانند . از اختلاف طبقاتی که در جامعه ایران بوده و نوع فرهنگ ما مبنی بر تساهل و راحت طلبی ، نقش بسیار ویژه ایی دارند البته نقش نخبه کشی که در جامعه رخ میدهد راه را برای عامل دیگری به اسم قهرمانپروری هموار میکند .
حال این قهرمان روشنفکر نما که به دنبال برابری و برادری است اگر در خانواده سنتی و مذهبی رشد کنید مارکسیست ماتریالیست میشود و اگر در خانواده مذهبی و طبقه متوسط جدید مارکسیست مسلمان میشود
اما ایراد این که ما عاشق افرادی مانند چه گوارا و کاسترو و لنین و شریعتی و... بشویم چیست ؟
ایده چپ بر مبنا سعادت بشری در رخ دادن تحولات طبقه پرولتایا و انقلاب است و این منجر به ارمان میشود . حال ارمان با انسان چه کار میکند ؟ او رمانتیسیسم میکند واز شنیدن نظراتی در کنار یا مقابل ارمانش مخالفت میکند . پس مارکسیست بودن یعنی خود را ملتزم به این کردن که هر که با مانیست با دشمن هست . برخلاف دیدگاه های محافظه کارانه مبنی بر اینکه هرکه با ما دشمن نیست متحد ما است . این احساساتی وارمانگرایی منجر به رادیکالیسم شدید میشود . از دیدگاه من اینجا جایی است که باید ازجناب اقای مارکس خداحافظی کرد زیرا باعث بوجود امدن دیکتاتوری میشود ، چون باعث میشود که فکر کنیم فدا شدن هرچیز در مقابل ایدئولوژیک زیبا است .
پس بدانیم در این دوران سخت باید سواد خود را بالا ببریم تا ارمانگرایی هیجانی مان و گرنه ما نیز اشتباهات پدربزرگانمان را خواهیم . چرا پدر بزرگانمان فریب خوردن چون اسلام پتانسیل ارمانگرایی دارد (حادثه کربلا یک موردش هست ) و می تواند براحتی جای شور را با شعور عوض کند . هر چه قدر هم ایت الله شریعتمداری در سالهای 56 و 57 به همراه مطهری داد بزنند، فایده نخواهند داشت .
هیچ ایدئولوژی ارزش کشته شدن را ندارد. (البر کامو)
 
آخرین ویرایش:

SaharTR

کاربر فعال
کنکوری ۹۹
ارسال‌ها
60
امتیاز
203
نام مرکز سمپاد
دبیرستان دوره دوم فرزانگان رفسنجان
شهر
رفسنجان
سال فارغ التحصیلی
1399
تو آزادی! رهایی!
چون پرستویی مهاجر
هیچجا سکنا نمیگزینی
همواره در پروازی
مهم نیست دشت چقدر دانه های نرم به تو ارزانی کند تو دل میکنی!دشت نمیتواند تو را اسیر کند
تو بال هایت را میگشایی و میروی
دیگران برای تو دانه میریزند آنها دلرحمی میکنند
تو،پرنده ای تنها،بی سرپناه و محروم از دانه های دشت!
اما آنها خبر ندارند
که خانه ی تو آسمان است،
و ماه و باد همراهان تو اند
و هرشامگه از ستارگان برای تو دانه میچینند
 

ehsan.AK

جناب کیانوش
ارسال‌ها
300
امتیاز
1,510
نام مرکز سمپاد
میرزا کوچک خان ۲
شهر
رشت
سال فارغ التحصیلی
1401
ما مردم خاورمیانه محکوم به مرگیم

گویا نافمان را با بدبختی و غم و غصه بریده اند
از دوران کهن تا دوران حاضر همواره جنگ و بلا و کشت و کشتار در این سرزمین بلا برپا بوده و مردم بیگناه و بیخبر از همه جا قربانی این فجایع میشدند.

از جنگ های تشکیل سلطنت هخامنشیان تا یورش اسکندر ، از جنگ های ایران و روم در صده های باستان تا جنگ های تشکیل خلافت راشدین ، از جنگ های داخلی خلافت عباسی تا هجوم مغولان خانمان برانداز ، از جنگ های داخلی عثمانی تا دست اندازی روس ها ، از جنگ جهانی اول تا جنگ جهانی دوم و اکنون داعش و مداخلات نظامی ایران و آمریکا در عراق و جنگ و قحطی یمن.......

در همه شان حکومت های خودکامه و خودخواه جاهایشان را عوض میکردند و این مردم بودند که در آنچه منفعتی برایشان ندارد کشته میشدند
مردمی که در جنگ به دنیا می آمدند
در جنگ یتیم میشدند
در جنگ فقیر میشدند
در جنگ صاحب فرزند میشدند
و در جنگ برای همیشه میرفتند تا نوادگانشان این چرخه را ادامه دهند.
ما مردم خاورمیانه کمترین فاصله را با مرگ داریم
از نظر من اگر قرار باشد به ساکنان نیم کره غربی از برای کشفیات و اختراعات علمی مدال افتخار داد ؛ ما مردم خاورمیانه همگی شایسته دریافت مدالیم ،چه پیر و چه جوان و چه زن و چه مرد، همه شایسته دریافت مدال های افتخاریم ؛ چون در این قبرستان تاریخ هنوز هستیم و نفس میکشیم، چون زنده ایم.
 

احسان از نوع قیچی ساز

کاربر فوق‌حرفه‌ای
ارسال‌ها
648
امتیاز
2,339
نام مرکز سمپاد
شهید مدنی 1
شهر
تبریز/قم
سال فارغ التحصیلی
1400
دانشگاه
بارهم نمیدونم
رشته دانشگاه
فیزیک محض / ریاضی محض
هنر وهنرمند

دو واژه ایی که در طی تاریخ زیست بشریت بر این جهان دارای قدرت اجتماعی بالایی بود ، و حال سوال این است . چرا هنر مند قدرت بالایی در جامعه دارد ؟ برای پاسخ به ان بهتر است اول کمی عقب بیاییم و دیدی ژرف تر داشته باشیم تا از خویشتن بپرسیم چه چیزی هنر هست ؟ و چه چیزی عیار هنری اثار مصنوع شده از انسان را مشخص میکند ؟

هر اثری که خلق می شود اگر بخواهد تاثیری بگذارد ناگزیر است لحنی به خود بگیرد که این لحن را ما فرم میگوییم که سبب افرینش حس در یک یا چند نفر است .تا اینجا کار همه متفق القول هستند که کار مصنوعات انسان اینگونه است . البته نوع دیگری هم هست . ان این است اثر لحنی را بگیرد که در جامعه تا قبل از ان وجود نداشته است . یعنی ابداع فرمی خاصی و بیگانه در درون مردم . هنر باعث میشود نوع دید و زاویه دید مردم به یک مسئله تغییر کند این مزیت هنر را هنرمندان غفلت عمیقی کردند زیرا در اکثر لحظات حساس تاریخ سکوت کردند و با سکوت خود جووهر درونی خود را برای ایفا نقش راوی نگه داشتند ، به قول کامو همین باعث مهجوریت هنرمند از جامعه و مردم هست

اما زیاد به حاشیه نرویم زیرا در مقاله سعی داریم هنرمند را وعیار هنری اثر را معرفی کنیم تا ببینیم در این دوران نقش فرد هنرمند چیست ؟ و جامعه چه بازپاسخی به او باید بدهد ؟ عیار هنری یک اثر را میزان اثر بخشی ان اثر بین عوام معرفی میکند تا حدودی منتها این عیار هنری مقبولیت اثر در دوران خودش هست و گرنه در دوران های دیگر اثر ممکن تاب امتحان سخت با اثار دیگر را نداشته باشد . ولی خوب در دوره خود تبدیل به اثر هنری ان دوران وبیان احوالات مصنوع یا جامعه ایی که مصنوع در ان زندگی میکند هست و میزان ان که ببینیم این اثر چه میزان هنری است باید ببینیم چند نفر انسان با دیدن این اثر فکرشان از نوع دید خود به نوع دید هنرمند تغییر کرد ، هرچه میزان بیشتر اثر در ان دوران هنری تر . حال بحث های دیگر هم در این جا شکل میگیرد که صحبت در ان نیازمند مطالعه ساختار وفرم شناسی در هنر است . نکته دیگر که به جاست گفته شود این است ممکن است نوع نگاه مردم یک جامعه چنان سطحی باشد که بایک اثر مبتذل نیز دیدشان تغییر کند چاره ایی نیست مجبوریم بگویم این اثر در این جامعه هنری است منتها این گونه اثر دارای عیار بالایی در میان دیگر اثار نیستند ولی هنگام بررسی یک جامعه و فرهنگ ان در مقطع زمانی معین باید ان اثر را هرقدر هم مبتذل باشد به عنوان اثار هنری ان جامعه در ان زمان شناخت و ان را در بررسی ها مورد لحاظ قرار دهیم .

اما هنرمند چه کسی است ؟ و چه وظایفی دارد ؟ هنرمند مصنوع یک اثر است و خواسته و ناخواسته با استفاده از قدرت ناخوداگاه و تکنیکهای فرمی که مهارت او هست نوع دید جامعه را تغییر میدهد اما هنرمند میتوان نحوه نگاه جامعه به محسوسات را کاهش دهد و اطلاعات بدهد سطحی با شعارزدگی یا نحوه نگاه جامعه به محسوسات را افزایش بدهد و همگام اندیشمندان جامعه حرکت کند و جامعه را به سوی معنا دهی های عمیق جریان دهد . دیگر هنرمندان فراغت گذشته را همچون سزان و هومر را دارا نیستند بلکه در وسط سیاهچال تاریخ کنار زندانی و شکنجه گر ایستاده است اوست که انتخاب میکند به زندانی کمک کند یا همراه شکنجه گر بایستد سکوت او نیز تشویقی ضمنی برای شکنجه گر است زیرا به معنا ان است که من نمی خواهیم معنا های حرکت های اجتماعی و انتزاعات را در ناخوداگاه تو بپرورم و رهایت میکنم تا بدون این که نوع دید افزایش یابد به شکنجه گر عادت کنی . اری هر هنرمندی که گامی رو به جلو برای ازادی انسان از شکنجه گران و بهتر دیدن ما به محسوسات نکند خودش هم ابزار شکنجه گر می شود و ان جوهر درونی برای معنایش را در بهترین حالت از دست میدهد یا از ان برای تولید اطلاعاتی سطحی جهت حکومت ها میکند .
 
ارسال‌ها
210
امتیاز
4,034
نام مرکز سمپاد
شهید بهشتی 1
شهر
ساری
سال فارغ التحصیلی
1400
دانشگاه
_
رشته دانشگاه
_
جامعه گم شده است !
۱- شرایط بحرانی جامعه ایرانی نیازمند توصیف نیست و قرائن بسیاری آن را فریاد می زند اما به عقیده من ، موضوع نگران کننده تر از آن ، ذهن مشوش و نامنظم متفکران ماست که در این شرایط بد نمی توانند به کمک جامعه بیایند.
به گمانم با من هم عقیده باشید که یادداشت های ماه های اخیر روشنفکران ما ( با چند استثناء همچون دکتر کاشی یا دکتر فراستخواه ) یا متفرعانه است یا مستاصل و یا تکراری و کسل کننده... به تعبیر زنده یاد سلمان هراتی ؛
«... آنها می نویسند و بر کسالت دامن می زنند ! »
۲- خوب به خاطر دارم که در سیزده ، چهارده سالگی ، از « اصول موضوعه » گریزان بودم. اصول موضوعه در ذهنم مبهم ، کلی و پیچیده و در نتیجه نارسا می آمد اما اکنون کاملا بر این عقیده ام که به شرط « آشنایی زدایی » ، اصول موضوعه ، بیشترین نقش را در گره گشایی از امور دارد. به واقع تمرکز بر امور بدیهی ، نخستین گام برای استخراج و در پی آن، حل مسائل است.
۳- یکی از این اصول موضوعه ، نظر ساده اما بسیار مهم سی رایت میلز - جامعه شناس امریکایی - است که در صورت توجه ، بسیار راهگشاست. اینکه به خاطر داشته باشیم :
الف : همه مسائل « ریشه » اجتماعی دارند.
ب : همه مسائل « راه حل » اجتماعی دارند.
به گمانم در این مقطع زمانی که در کشاکش نظریات در باب سیاست و اقتصاد ، جامعه به واقع گم شده است ، ضروری ترین اصل ، توجه و عمل به اصل بدیهی میلز است و این مسیر نیست مگر با گسترش کنش ارتباطی ( کنش همکارانه ) .
به نظرم باید هرکس به سهم خویش بکوشد تا مانع از اتمیزه شدن (ذره ای شدن ، گسترش فرد گرایی ) بیشتر جامعه شود. به واقع « مقاومت اخلاقی / اجتماعی » ( از باب درهم تنیدگی آنها ) ضروری ترین اولویت است‌. نباید ناامید بود و هر فرد باید به سهم خود ، « دیگری خواهی » را گسترش دهد و به قدر توان خود ، مراقب « دیگری » باشد .
[ تو مگو همه به جنگند و ز صلح من چه آید / تو یکی نه ای ، هزاری ، تو چراغ خود برافروز ! - مولانا ]
به یقین دست یابی به هر کامیابی ( خواه مادی ، خواه معنوی ) تنها و تنها درگرو دفاع و حفظ جامعه است.
[... نزدیک ما شب بی دردی است ، دوری کنیم
کنار ما ریشه بی شوری است ، برکنیم
برخورد خیمه زنیم ، سایبان آرامش ما ، « ماییم » ! - سهراب سپهری ]

پ.ن :
چندان امیدوار نیستم که این یادداشت در هیاهوی زندگی مبتذل فردگرایانه ، رسوخ کند اما یقین دارم که روزی اصل موضوعه سی رایت میلز ، گریبان ما را خواهد گرفت که :
[ روزی رسد که این سخن ، دعوی کند با مستمع / کاب حیاتم خواندمت ، تو خویشتن کر ساختی ! - مولانا ]
 
بالا