• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :

    ثبت نام عضویت

خاطرات سوتی‌ها

  • شروع کننده موضوع شروع کننده موضوع tamanna
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
پاسخ : سوتی‌ها

اونروزی سر سفره نشسته بودم ، بشقاب افتاد رو پام گفتم : آخ زوقکم :-" :-" :-"
 
پاسخ : سوتی‌ها

یکی ازفامیلامون اومده بود خونمون، این بنده خداهم خیلی اروم صحبت میکنه،تی وی هم همون موقع برنامه داشت،منم مدام عادت دارم کنترل توی دستم باشه.. نمیدونم یهو چی شد که میخواستم صدای تی وی روزیاد کنم گرفتم سمت این بنده خداهه صدااینوزیادکنم!!!!!
 
پاسخ : سوتی‌ها

"از شدت اشک دارم گریه می کنم." اصن انقد اشک اومد، گریه ی منم دراومد. :-" (خیر سرم خواستم بگم از شدت خنده)

بعد اصن شما میدونید المپیاد جهانی ریاضی سه روزش روزِ اوله سه روزش روزِ دوم؟ شیش روزُ فشرده کردن. :د (شیش تا سوال در واقع. :-")
 
پاسخ : سوتی‌ها

آجیم تعریف میکرد...

تو دانشگاه استادشون داشته ی مسئله پای تخته حل میکرده ...بعد هی میگفته حالا اینوبااون جمع میکنیم...حالااینوازاون کم میکنیم...حالااینجوری میشه...حالا....چهارمی یادش نمیاد خودش میگ حالا حالا حالاحالا همه دستاب بالا...بچه هام پایه....ب این عروسودوماد...بگین هزارماشالله...باکف و سوت...!!!!
 
پاسخ : سوتی‌ها

دبیر ادبیات:بچه ها فارسی رو پاس بداریم و اینا...

دوسمم جوگیر روی کتاب فارسی به جای فارسی نوش پارسی..

پس از چن دقه ..

دبیر ادبیات:اوکی بچه ها بریم سر درس..

من:فارسی را پاس بداریم دیگ نه؟ :))
 
پاسخ : سوتی‌ها

اول صبح که رفتیم دنبال مامان بابام ، بعد بابام قشنگ سه چهار بار زل زد تو صورتم نشناختم تا 5 دقیقه داشتم توجیحش میکردم که این منم :))

مامانم که تازه بعدشم باور نمیکرد ، میگف من از پشت شیشه و میله ها دیدمت تو دل گفتم مرتیکه افغانی :)) ، اصَن له لهَم

...

رفیق بابام اومده بیچاره دو تا گوسپند کشته ، آخرش برگشتم میگم خب دیگه کم کم رفع زحمت کنین ;D

...

طرف از این خشکه مذهبا اومده دیدن مامان بابام ، با خودش دست دادم ، زنش کنارش بود با اونم دست دادم ، یهو یادم اومده نباید دست میدادم ، دستمو کشیدم ، یک ساعت ملت میخندیدن بم ;D
 
پاسخ : سوتی‌ها

اینم دیگه آخرین پستا تو ایران
داشتیم ساعت سه شب با قطار میرفتیم راهیان نور بعد مشاورمون شمارشو داده بود به مادر پدر بچه ها که ز بزنن حاله بچه هاشونو بپرسن..
خلاصه ما زنگ زدیم با گوشی ناشناس و گفتیم سلام من پدر فلانی ام. **خواب بد دیدم** میخوام با پسرم حرف بزنم ببینم سالمه یا نه
مشاوره هم کلی اسکل شد و داد گوشیو به اون ما هم گفتیم سلام ای پسرم خوبی...اونم گفت آره و...
حالا مشاوره فکر کرده من پدره اونم و هی برام اس میده که کارشو راه بندازم..
اصن یه وضی!!!
 
پاسخ : سوتی‌ها

معلم ِ زبان بیاد به جای ِ Expect بنویسه Sexpect :-" :)) . #سکوت :-"
 
پاسخ : سوتی‌ها

یه بار یکی بیرون بهم گف مداد نوکی ~X(


اومدم خونه سر دختر داییم داد زدم کجای من نوک مدادیه آخه :|
 
Back
بالا