• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :

    ثبت نام عضویت

خاطرات سوتی‌ها

  • شروع کننده موضوع شروع کننده موضوع tamanna
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
پاسخ : سوتی‌ها

امروز امتحان ریاضی داشتیم ساعت اول
سوالا رو دبیر از سوالای سمپاد کپی کرده بود اما چون وقت نبود گفت نمیخواد سوالای 1تا 3 و 13 به بعد رو جواب بدیم
من 1و2 رو جواب دادم دیدم اسونه گفتم بزارم اخر بعدش رفتم از اخر برگه شروع کردم به حل کردن :-" ^#^ X_X
وسط امتحان اونقد خوابم میومد که 10 دقه ای فقط برگه رو میدیدم حتی نمیتونستم نوشته هارو تشخیص بدم ;D
 
پاسخ : سوتی‌ها

امروز رفته بودیم اردو بعد پانیذ یه کیسه پلاستیک می خواست گفت:بچه ها ازینا که توش میکنن ندارین :)) ;D :))
یه نفر دیگه که اسمشو نمیگم چون منو می کشه :-ss می خواست بگه :یخ در بهشتم گفت :یخ بندم نمی دونم داشت به چی فکر می کرد ;D ;D ;D
 
پاسخ : سوتی‌ها

با بچه ها نشستیم میگم بچه ها اسم اصلی ابوالفضل چیه ؟
یکی میگه اونکه معلومه ابوالفضل دیگه!!
من :نه بابا اون لقبشه
یکی :اهه اونو نمیدونین علی دیگه
اون یکی نه بابا اون پدرشونه اسمش رضاست
من نه بابا رضا که ماله خیلی بعده
بابا ولش هرچی هست به خودش ربط داره.
یه هو ناظم اومده (فک کنم 24 ساعته جلوی کلاس ماست) اغا اغا اسم اصلی ابوالفضل چیه؟؟
ناظم همون پسره ام البنی
اره اره
معلومه دیگه قاسم
همه ;D ;D :-/ :-/ :o :o
یه هو یه پسر راهنمایی اومده کشیدمش کلاس اونم بچه داره از ترس میمیره میگم اسم ابوالفضل چیه میگه خوب عباس.
ناظم: X_X :-s
ما: :P :P
 
پاسخ : سوتی‌ها

امروز با مامانم رفتیم پیرهن بخریم واسه عروسی و اینا
بعدا ی مغازه ، خانومه ی لباس اورد ، گفتم این ک ب من خیلی گشاده! من 36ام! ;;) این بیچاره زنگ زد انبار واسش کوچیکشو بیارن ، ما رفتیم تو اتاق پرو اینو تنمون کردیم ، دیدیم بسته نمیشه اصلا
حالا میخوایم در بیاریم میبینیم هیچ جوره درنمیاد چسبیده! X_X
بعد از 10دقیقه حدودا مامانم اومد پشت در گفت پوشیدی صدام کن ببینم منم آروم گفتم مامان کمک!!
اومده تو ، اول وخامتو حس نکرد گفت بشین من از بالا میکشم.دیدیم نخیر اینم جواب نداد
چنددقیقه دیگه م گذشت خانومه اومد پشت در گفت تن خورش چطوره؟ ;;)
بعد دیگه مامان ما طاقت نیاورد شروع کرد خنده های هیستیریک کردن و اینا :-"
حدود ی ربع دیگ م گذشت ، خانومه باز اومد پشت در گفت مشکلی پیش اومده؟!!
مامانم گفت نه فقط داره تصمیم نهایی میگیره الان میایم! ;D
بعد دوباره ی تلاشی کرد یهو لباس گفت قرررررچ! X_X
دیدیم به! سرتاسر درزش باز شد!
بیچاره مامانم سرخ شده بود داشت لباسو ب خانومه نشون میداد! ;D
تهشم مجبور شدیم واسه همون لباس پاره 200تومن بدیم هیچیم نگیریم برگردیم خونه!
 
پاسخ : سوتی‌ها

شاید نتونم خوب تعریف کنم هاا ...
-----
سره صف بودم ( صبگاه :-" ) بعد مدیر داشت اوون بالا حرف میزد , حوصلم سر رفت دست کردم تو جیبم دیدم به به به :-/ یه تــــک تـــــک که قرار بود تو سرویس بخورم هستش , بعد از تو جیبم درش اوردم ( 4 تایی بود :-" ) بازش کردم و شروع کردم ب خودرنش
تیکه ی اول رو ک خوردم دیدم بچه های خودمون خیلی نگاه میکنن , گفتم تعارف کنم زشته ;D , بعد ب چند نفر تعارف کردم و تکّه هایی کوچک کندن و خوردن , دیدم صف بغلی ( سوم ریاضی ) هم نگاه میگنه , ب چن تا شون تعارف کردم ولی نخوردن ;;) سرم رو ک بردم بالا دیدم ناظم اوون بالا وایساده و گفت میخوای ب بچه های اول هم تعارف کن
من : X_X :-[ X_X
بعد خواستم دستم رو بیارم رو سینم ( یه حالت عذر خواهی دیگه درک کنید ^-^ ) چشمتون روز بد نبینه اشتباهی دستم رو اوردم جلو بینی ( دماغ ) و یه حالت ساکت باش , دقیقن این جوری -> :-$ , ب خدا ( فقط این حالت بستن زیپ دهن رو نرفتم )
من : X_X X_X X_X
ناظم : X-(
بعدش سریع همون حالت عذر خواهی رو گرفتم , ( تازه اوون یکی ناظم هم پشتش بود [-o< )
با توسل و دعا و کلی ( دست انابت ب امید اجابت :| ) خدا خدا وقتی سخنان مدیر تموم شد و گفتن برید سره کلاس , ی جوری تو جیبِ ( :| ) یکی از بچه ها قایم شدم رفتم بالا ...
#:-S #:-S #:-S
------------
ب خیر گذشت ...
------------
نکته ی اخلاقی : هیج وقت سره صف چیزی نخورید ... :-"
 
پاسخ : سوتی‌ها

واسه پروژه ی آمارمون داشتیم پرسشنامه میدادیم به کلاسا که پر کنن.
بعد من در یه کلاسی رو زدم باز کردم درو دیدم عه X_X معلمشون یکی بود که من خیلی ازش میترسم!
هیچی دیگه درو باز کردم خیلی شیک گفتم "سلام" بعد زود درو بستم ;D

الان فکر میکنه من از کلاسم زدم بیرون سه طبقه رو طی کردم اومدم به این سلام بدم 8-} :>
 
پاسخ : سوتی‌ها

نشست اعتقادی داشتیم تو مدرسمون با حضور مسئولین اداره و بسیج
بحث درمورد شراب خواری بود بعد من میخواستم در جواب یکی بگم:«شما که میگین شراب خواری میکنن
گفتم :شما که میگین شراب خواری میکنین ;D
همه: :)) :)) :))
من اینجوری :-L گفتم:چرا میخندین؟؟؟خنده نداره،واقعیته :))
همگی: :o
من: X_X
 
پاسخ : سوتی‌ها

زنگ عربی میخواستم جواب سوالی رو بنویسم به دوستم میگم کدوم سواله ؟
دوستم:همین سوالی که نوشته انتخب.............
من:خب جوابش چیه؟؟
همچین خوشگل تو حس میگه منتخب کردیم سومی را(رگ عربیش گرفته بود)
**************
سرم رو دسته صندلی بود داشتم چرت میزدم دوستم هم هی با دست میزد به کمرم
با عصبانیت بلند شدم گفتم:کرم وجود
از واکنش من هنگ کرده بود زودی گفت :من که نریختم
 
پاسخ : سوتی‌ها

این خواهر من خواباش واقعا تاریخیه ! ;;)

پریشب ساعت 11:30 شبه من دیدم چراغ اتاقش روشنه بعد رفتم تو دیدم با چادر جشن تکلیفش رو جانماز خوابیده ! :)) بعد من بلندش کردم به زور چادرو از سرش در آوردم دارم میفرستمش سمت تختش ! اینم به زور سعی داره یه چیزی رو رو سرش درست کنه !! بعد مهر رو هم از تو دستم داره میکشه بیرون ! ;D

حالا من حس اذیتم فوران کرد یه شی خیالی گذاشتم رو دستش گفتم برو بخون نمازتو بگیر بخواب !

حالا این بدون چادر وایساده به نماز !! :))

بابامم میگه اذیتش نکن بذار بخوابه ! من هدایتش کردم سمت تخت دیدم داره عین آدم میره ! پس حتما از خواب بیدار شده ! ;D یهو جهت عوض کرد رفت سمت تردمیل :)) با کله خورد بهش پا شد دراز کشید روش !! =))

حالا من این وسط دلمو گرفتم میخندم بابای بیچارمم نمیدونه منو جمع کنه یا اونو !! ;D

تازه صبح پاشده میبینه ساق پاش یه کم کبود شده بخاطر خوردن به کنار تردمیل ، برگشته به من میگه : مرض داری شبا تو خواب غلت میزنی میکوبی رو پام !!؟ :))
 
پاسخ : سوتی‌ها

واسه عید مامانم رفته بوده خرید خوراکی بعد میخواسته شکلات بخره گفته ببخشید آقا این شکلاتا دونه ای چندن؟ :)
بعد خودش به این حالت #:-S :))
فروشنده:دونه ای هم بهتون میدیم :))


رفته بودیم بازار بعد این بچه ی دختر عمم همش بهونه میگرفت که لواشک میخوام اونم که نمیخواست واسش بخره از فروشنده پرسید آقا این لواشکا فروشیه؟؟ بعدم یه چشمک ناجوری زد که طرف بگه نه ;D
بعدش فهمید چیکار کرده :-[ :-[ :-[
ما: ;)) :)) =))
فروشنده: #:-S ;)) نه فروشی نیست
 
Back
بالا