• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :

    ثبت نام عضویت

خاطرات سوتی‌ها

  • شروع کننده موضوع شروع کننده موضوع tamanna
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
پاسخ : سوتی‌ها

یه بار رفته بودیم خونه یکی از دوستان (غ) واسه تولدش.
بعد فرداش تو مدرسه دوستم(س) داشت مامان دوستی که رفته بودیم خونشون رو وصف می کرد!
هی گفت گفت اینطوری بود اونطوری بود فلان کرد فلان گفت ...
بعد بهش گفتیم برگرد پشتتو نگاه کن! خودش(غ) تو کلاس بود و همشو شنیده بود :))
 
پاسخ : سوتی‌ها

دوست گرام!
کسی که باله میرقصه میشه بالرین
کسی که فقط سبزیجات میخوره میشه وجیترین
بنده خدا شرطی شده بود
یهو گفتم کسی که سوتی زیاد میده چی میشه؟
در کمال خونسردی جواب داد ...!
ما :)) :)) :)) :)) :)) :)) :)) :)) :))
اون ~X( ~X( ~X( ~X( ~X( ~X( ~X( ^#^ ^#^ ^#^ ^#^ ^#^ ^#^ X_X X_X X_X X_X X_X X_X :-ss :-ss :-ss :-ss
 
پاسخ : سوتی‌ها

دوستم یه مقدار از دفتر هندسشو ننوشته بود پس فردا هم امتحان داریم بیچاره رو با خودم آوردم خونه که دفترمو بدم بنویسه
به دم در که رسیدیم من به دنبال کلید
وکلید جامانده در خانه
بعد اون به من تعارف میکنه بیا بریم خونه ما
 
پاسخ : سوتی‌ها

صبح مامانم صدام کرد پری بیدار شو بیا صبحونه بخور تختتم مرتب کن!
من نفهمیدم چی گفت مامانم
آخه حالت خواب و بیداری بودم و اتاقمم طبقه بالاس!
...
بلند شدم و گفتم مـــامـــان؟
جواب شنیدم گفت : غار غار
(پشت پنجره راه پله یک کلاغ بود)
من : :o :o :o :o :o
دوباره گفتم مـــامـــان
دوباره جواب داد : غار غار
من : :-\ :-\ :-\ :-\ :-\ :-\ :o :o :o
من فک کردم مامانم دچار بحران هویت شده بدو بدو رفتم پاییین گفتم مامــــــــــان خوبی؟
مامانم : آره
من : پس چرا صبح غار غار میکردی؟ :| ترسیدم
مامانم : بی ادبه گستاخ این چه طرزه حرف زدنه! :|
من : در ٍ اتاق و باز کردم گفتم من صدا کردم مامان بعد گفتی غارغار! :|
هنوز حرفم تموم نشد که کلاغه گفت غارغار! :))
احتمالا بابام یک زن داشته که کلاغ بوده بهله! =)) =)) =))
 
پاسخ : سوتی‌ها

یکی از دبیرامون داشت از خانواده و حریم خانواده و این جور چیزا حرف میزد، یه دفعه رسید به این جا که اصلا همسر خود بنده هم محاسن داره
یکی از از همکلاسی ها بعد از چند دقه: محاسن چه مدرکیه؟ یا شغل؟ :-?
من: محاسن ینی ریش و اینا :-"
بعدا متوجه شدیم انقدر این دبیرمون افتخار آمیز از این محاسن داشتن حرف میزدن این همکلاسی محترم فکر کرده بود مدرک مذهبی ای چیزیه یا حتی شغلی چیزی :-"
 
پاسخ : سوتی‌ها

و این هم سوتیه دوستم و مادرش
شرح داستان ;D
دوستم با مامانش میره خرید
دیدین که دم بعضی مغازه ها یه سری افراد وایمسن آدم فک می کنه مانکنه
مامان دوستم فک می کنه اون آقایی که دم مغازه وایساده مانکنه
و اون مغازه مردونه فروشی بوده و اونا می خواستن برا باباشون شلواری بلوزی چیزی بخرن(اطلاعات دقیق در دسترس نیست)
دوستم میگفت دیدم هی مامانم داره به اون آقاهه نزدیک میشه
که یهو مامانش میخاسته جنس شلوارو ببینه
شلواره آقاهه رو محکم میچسبه
آقاهم یهو تکون می خوره و گویا مثه این گاوا شده بودن که جلوشون پارچه قرمز تکون میدن
مامانه دوستم هم از این ور هول میکنه و میترسه
دوستم میگفت منم که شاهد کل ماجرا بودم کف اونجا ولو شدم و شرو به خنده کردم
که آقاهه و مامانشم معذرت خواهی میکنن
و میرن به امون خدا(خوبه حالا فیلم ایرانی نبوده که آخر با هم ازدواج کنن)

نتیجه اخلاقی:هیچ وقت به شلوار مانکنا دست نزنین حداقل به خاطر رعایت عفت عمومی ;D ;D ;D ;D ;D

واما سوتیه دوم
همون دوستم به همراه مامانش وارد
یکی از این فروشگاها که همه زنونه میفروشه هم مردونه هم بچگونه(اگه آدرس میخواین خودمم نمیدونم)
خیلی هم مغازه شلوغی بود به طوریکه دوستم میگفت هرجا جاداشت یه مانکن گذاشته بود
انگار ایشون(دوستم)یه مانتو میپسندن
و میرن که پرو کنن
بعد میبینن یه مانکن مرد سد راهشون شده
حالا نمیره از اون طرف تر رد بشه ها کلا خیلییییییییی تنبله
و ایشون به مغزشون خطور نکرده این میتونه انسان هم باشه
یهو آقایه فروشنده رو صدا میزنه و همزمان دستشو میذاره دور کمر مانکنه که یکم بکشدش اونور
که دیگه این آقا پسر حول میشنو تکون میخورنو دوستم میفته زمین
حالا اینجا نوبت مامانش بود که به اون بخنده
و کل اهل فروشگاه توسط دوستم شاد میشن
بللللللللللللللللللله
 
پاسخ : سوتی‌ها

کتاب جغرافی سال سوم - صفحه‌ی شصت‌و‌چهار.

92508556322949480474.jpg


انرژی خورشیدی؟ تجدیدناپذیر؟ ریلی؟ :|
 
پاسخ : سوتی‌ها

سر صبح رفتم مغازه سوپري ني براي آزمايش بخرم در مغازه كشويي بود من هي به داخل فشار مي دادم باز نشد فكر كردم بستس داشتم مي رفتم كه يهو مغازه داره اومد درو باز كرد بعدا كه داشتم فكر مي كردم يادم اومد از تو مغازه يه عالمه داشت به من اشاره مي كرد كه در كشويي و من اصلا حواسم نبوده
خلاصه رفتم داخل گفتم ني دارين گفت نه، من هنوز ايستاده بودم بعد از چند دقيقه گفتم خب بيارين ديگه با عصبانيت گفت نداريم خانم منم عصبي شدم مي خواستم از مغازه برم بيرون كه هنوز سعي داشتم با فشار دادن در رو باز كنم....
خب صبح بود منم خواب بودم ديگه البته يادم رفت به مغازه داره بگم كه تيز هوشم ولي الان خوابم مي ياد يه موقع فكر بد نكنه...

دو ماه پيش سر كلاس داشتم با دوستم صحبت مي كردم و دبير داشت تمريناي مسخره ي كتابو حل مي كرد يه هو گفت اين تمرينو كي بلده منم با غرور گفتم من،همه ي بچه ها تعجب كرده بودن سوال به اين سختي رو چطور حل كردم...
رفتم كه حلش كنم داشتم حل مي كردم كه يهو همه ريختن به خنده و دبير با عصبانيت بهم گفت كه بشين سر جات
دو روز بعد فهميدم من داشتم تمرين فصل قبلو حل ميكردم....
خب حرفامون مهم بود نفهميدم رفتيم فصل بعد خب...
اكثر مواقع كه اجازه مي گيرم از كلاس برم بيرون از پنجرهي بقيه ي كلاسا با بچه ها حرف مي زنم و حواسشون رو پرت مي كنم و بعد از دو ساعت مي فهمم دبيرشون تمام مدت داشته منو نگاه مي كرده...
.
.
.
 
پاسخ : سوتی‌ها

دیروز امتحان زیست داشتیم (نهاییی)...
وسط امتحان دیدم ی سوسک با علاقه ی وافری داره میاد سراغم >:D<.... خلاصه هر چی نیرو داشتم تو پام جم کردم که با هاش مبارزه کنم... و ک...ش ..ت..م..ش بعد داشتم جیغ میزدم مراقب اومده میگه چی شده میگم سوسک... میگه خب کشتیش دیگه نکنه بهت گف حسابتو اون دنیا میرسم .. میگم نه گف به وراث سپردم بکشنت :-s
 
پاسخ : سوتی‌ها

سوتی مدیر ما سر صف.
مدیر:بچه ها رو به قبله شین!
ما: :o =)) =)) =))
مدیر: X-(
 
Back
بالا