وقتی ک میگم..
سلام دوستان! :)
من شاعر و اینا نیستماااا ولی بعضی وقتا شعر هم میگم.. آدم بعضی وقتا احساساتشو مینویسه
البته زیاد هم رو شعرا وقت نمیذارم و تقریبا فقط میگم.. حالا بعضیاشو مینویسم اینجا اساتید نظر بدن ..
بیشتر غزله...
اینو دیشب گفتم:
آن دل ک بجز دغدغه ی یار ندارد
با چشم خطا کار جهان کار ندارد
آن چشم ک از ندیدن یار شد کور
از کوری خود پیش کسی عار ندارد
عاشق ب جهان کور و رسوا بادا...
بر دوش کسی از غم خود بار ندارد
آن شوریده ک در خاطر او غیر تو ناید
جز روی تو را حاجت دیدار ندارد
قلبی ک ب عشق تو دل و جان بسپرده
جز بوی تنت یاور و غمخوار ندارد...
خسته ام از این نرفتن
کاش میبود پا های رفتن
من میخوام برم از این جا
یا بمیرم من همین جا
برم از پیشت نبودن
برم اونجا جای بودن
هی دلم میره ز دستم
میگه من بی دوست خستم
من براش عاشق و مستم
رو ب سمت اون نشستم
اما این آدما پستن
من میخوام ، راهمو بستن...........
تا ابد با سر گیسوی تو من در گیرم
بسته از دست و دل و پا ب سر زنجیرم
نه تو را تاب و توان کز سر خود باز کنی
نه ک من جز ک ب میخانه ی بین دو لبت میمیرم
تو مپندار ک با غیر تو من باشم و دل
ب خدا از همه دنیا ب جز از لعل لبت من سیرم
ای عشق من با تو سخن ها دارم
ای یار من بی تو نخواهم باشم
ای عشق بیا ک با تو معنا گیرم
ای یار بمان ک در غمت میمیرم
مرا با خود ببر از پیش من ای جان من
دگر من خسته ام با دوریت خنجر مزن
بیا کز بوی تو این مرده را جان آیدش
بیا بشکن قفس ما را ببر سوب وطن
ببین بال و پرم خشکیده شد بی آسمان
ببین نایی ندارم خسته ام زین انجمن
کجا رفتی و کردی دیدنت بر ما حرام
ک هر روزش بپوسد اشتیاقت صد بدن
مگر از حال ما ناید خبر بر سوی تو
مگر شنیده ای حالم درین درد کهن
همه پیری و پاییزی شدن بر جان و دل
همه دلشوره ها هر روز فکر نو شدن
منم اینجا تمامم عشق و در رویای یار
چو مرغی در قفس گویم ز بستانم سخن
نمیخواهم بمیرم من در این عشق و فراق
مرا همراه خود کن پیش آن باغ و چمن
مرو یار و مکن تنها مرا در سیل غم
بیا و زنده کن جان را ب بوی پیرهن
خنجر ز قفا ز دوست خوردن سخت است
در بودن او شکسته بودن سخت است
بیگانه و دشمنی اگر ظلمی کرد
این رنج و جفا ز دوست بردن سخت است..
زیاده..... حالا کم کم بقیشم میذارم