جان تنها در سینه ها مانده
رفته مجنون و لیلا به جا مانده
باز ان من اسیمه سربی بال و پر مانده
اعتماد از من برای من رقیبی ساخته است
هر چه میبارد بر این صحرا نمی روید گلی
چشم شور از من چه خاک بی نصیبی ساخته است
من دوای درد خود را میشناسم
روزگار
از دل بیمار من دیگر طبیبی ساخته است