• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :

    ثبت نام عضویت

قشنگ‌ترین بیت‌هایی که شنیدید

  • شروع کننده موضوع شروع کننده موضوع radiowavefm
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
شب من پنجره‌ای بی فردا
روز من قصه‌ی تنهایی ما
مانده بر خاک و اسیر ساحل
ماهی‌ام ماهی دور از دریا
 
گر رفته باشم زین جهان ، باز آیدم رفته روان
گر این چنین دامن کشان بالای خاکم بگذری ‌..
 
مرید پیر مغانم ز من نرنج ای شیخ
چرا که وعده تو کردی و او به جا آورد
حافظ
 
گفتند که نامحرمی و بوسه حرام است!
دل گفت که محرم‌تر از این عشق کدام است؟

رهی معیری
 
شبی با بید می رقصم ، شبی با باد می جنگم
که من چون غنچه های صبحدم بسیار دلتنگم
(عليرضا بديع)
 
زندگی هم با همین بیش و همین کم ها خوش است
لابه لایِ خنده ها هم غصه ی دنیا خوش است
غم اگر در ما نباشد معنیِ شادی کجاست
سخت اگر هرشب نگیری زندگی هر جا خوش است

سهراب عرب زاده
 
در گلستان جهان چون غنچه های صبحدم
با درون پر ز خون در حال لبخندیم ما
 
عمق تو دره ژرفی‌ست،مرا می‌خواند
کسی از بین خودم قصد پریدن دارد

اول قصه هر عشق کمی تکراری‌ست
آخـر قصه ی فرهــــاد شنیدن دارد

#کاظم_بهمنی
 
چو پرده دار به شمشیر می‌زند همه را
کسی مقیم حریم حرم نخواهد ماند

چه جای شکر و شکایت ز نقش نیک و بد است
چو بر صحیفه هستی رقم نخواهد ماند

سرود مجلس جمشید گفته‌اند این بود
که جام باده بیاور که جم نخواهد ماند

#حافظ_جان
 
من چرا دل به تو دادم که دلم می‌شکنی
یا چه کردم که نگه باز به من می‌نکنی
دل و جانم به تو مشغول و نظر در چپ و راست
تا ندانند حریفان که تو منظور منی
دیگران چون بروند از نظر از دل بروند
تو چنان در دل من رفته که جان در بدنی
سعدی
 
آهای دختر چوپووون آهای دختره چوپوون
دل دیونمو کشوندی تو دشت و بیابووون از این سوووو به اون سوووو :دی
 
آنرا كه صبح و شام به‌روى تو منظر است
در خانه بى بهانه ، بهشتش مُيسر است
تنها دهان توست كه دل را نمى زند
قندى كه در مكرر خود نا مكرر است

#حسین_منزوی
 
لطفی کن و در خلوتِ محزونِ من ای دوست
آرام و قرارِ دلِ دیوانه ی من باش...
مهدی اخوان ثالت
 
ای بس که نباشیم و جهان خواهد بود
نی نام زما و نه نشان خواهد بود
زین پیش نبودیم و نبد هیچ خلل
زین پس چو نباشیم همان خواهد بود
 
جُرمم
این دان

که ز جان
دوست‌ترت می‌دارم...♥️

#عراقی
 
هیچ اگر سایه پذیرد منم آن سایه ی هیچ
که مرا نام نه در دفتر اشیا شنوند

#خاقانی
 
ده سال دور و تنها،تنها به جرم اینکه
او سرسپرده میخواست،من دلسپرده بودم

ده سال میشد،آری،در ذره ای بگنجم
از بس که خویشتن را در خود فشرده بودم

#محمد علی بهمنی
 
او می‌رود دامن کشان من زهر تنهایی چشان
دیگر مپرس از من نشان کز دل نشانم می‌رود
در رفتن جان از بدن گویند هر نوعی سخن
من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم می‌رود

سعدی
 
Back
بالا