زندگی هم با همین بیش و همین کم ها خوش است
لابه لایِ خنده ها هم غصه ی دنیا خوش است
غم اگر در ما نباشد معنیِ شادی کجاست
سخت اگر هرشب نگیری زندگی هر جا خوش است سهراب عرب زاده
من چرا دل به تو دادم که دلم میشکنی
یا چه کردم که نگه باز به من مینکنی
دل و جانم به تو مشغول و نظر در چپ و راست
تا ندانند حریفان که تو منظور منی
دیگران چون بروند از نظر از دل بروند
تو چنان در دل من رفته که جان در بدنی
سعدی
او میرود دامن کشان من زهر تنهایی چشان
دیگر مپرس از من نشان کز دل نشانم میرود
در رفتن جان از بدن گویند هر نوعی سخن
من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم میرود