چند روز قبل از خواستگاری، من تو کارگاه کوچیکم یه سری مشتری داشتم. در واقع زن و بچهی آقای لوازم خانگی فروش ِ مغازهی بغلی بود که هوامو داشت معمولا. شبا که مجبور بودم تا دیروقت بمونم، میگفت دخترم کارت طول میکشه وایسم تنها نمونی؟ منم به حساب مرام و معرفت، اومدم برای خانومش و دختراش تخفیف خوبی در نظر گرفتم. موقع تسویه، دختر کوچیکش برگشت نصف مبلغی که بعد از تخفیف قرار بود بده رو، کلا در نظر گرفت. عددش یادم نیست فقط اون موقع یادمه از شدت خشم و عصبانیت، سر ناهار گریه کردم که من چون تو یه محله دارم دوخت انجام میدم، همه فکر میکنن باید قیمت کم بگیرم. طفلی بابامم هم گفت اوکی بابا، گریه نکن! برو تو هر نقطه از شهر که میخوای مغازه، دفتر یا واحد ببین بیام برای اجاره.
روز خاستگاری در واقع من از صبح رفته بودم با پسرخالهی مامانم واحد ببینم برای اجاره

که مامان زنگ زد و گفت: باز تو صبح شد کجا پاشدی رفتی؟ برگرد بیا دوش بگیر که خانوم فلانی با پسرش شب قراره بیان

همینقدر شخمی، برنامهی جارهی دفتر ماسید
خلاصه ما ظرف چند روز عقد کردیم و کلا افتادم رو خط نامزد بازی

اون تایم، مسئول مسجد گفت بیا اینجا بشو مسئول پایگاه که خب من پیچوندم ش و گفتم همسرم اجازه نمیده ( زارت. روحش هم خبر نداشت

) و چون فاصلهی عقد و عروسی ما ۵ ماه بود، منم درگیر تجهیز خونه و خرید و اینا بودم، تو مسجد هم میگفتن کلاس جدید برگزار کن و نمیتونستم، کمکم دیگه رسید به روزهای آخر فعالیتم اونجا.
بعد عروسی که دقیقا روزهای اوج کرونا بود، من کارگاه رو جمع کردم و منتقل کردم به زیرزمین خونمون. مشتری باز هم بود ولی نه به شدت قبل. مسجد هم دیگه نمیرفتم. فقط آموزشگاه راوی.
من این وسط کلاس ضخیمدوزی هم ثبتنام کردم تو ادارهی کل. وسط اون کلاسها بود که ما دلتا رو گرفتیم بالاخره ... تو اون دو هفته، هر دو تا پای مرگ رفتیم و برگشتیم. روز آخر قرنطینه که شد و ما با حال زار رفتیم رفاه که خرید خونه انجام بدیم، من باورم نمیشد بازم دارم دنیا رو میبینم. صبحش رفتم چرخهامو بغل کردم ((:
تا اینکه آموزشگاه جدید " فنسام" تماس گرفت برای همکاری ...