• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :

    ثبت نام عضویت

تجربه کاری؛ خیاط و مربی فنی‌و‌حرفه‌ای (حمیده)

  • شروع کننده موضوع شروع کننده موضوع حمیده
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
ارسال‌ها
2,367
امتیاز
66,353
نام مرکز سمپاد
فرزانگان
شهر
بناب
سال فارغ التحصیلی
94
اهم :-"

نمی‌دونم اصلا تا چه حد می‌تونه براتون جالب باشه این قضیه ولی خب تصمیم گرفتم منم براتون تعریف کنم تو این ۱۱ سالی که از فارغ‌التحصیلی‌م می‌گذره، چه کارا کردم، چه تجربیاتی کسب کردم و با چه قشر آدمی در ارتباط بودم. امیدوارم بتونه جرقه‌ای هرچند کوچیک، برای یه فرد تو زندگیش باشه، در جهت تابوشکنی و حرکت در خلاف مسیر رودخونه!


احتمالا حالت زندگی‌نامه طور بنویسم!
 
خب من فارغ‌التحصیل ۹۴ رشته‌ی ریاضی‌ام. خوره‌ی کامپیوتر و ریاضی. جوری که تو انتخاب رشته‌ی دانشگاهم فقط ۱۹ تا انتخاب داشتم، همش هم مربوط به کامپيوتر و ریاضی.

فردای روزی که کنکور دادم، به اصرار مادرم رفتم کلاس خیاطی. مادر ایرانی دوست داره کاری که خودش نتونسته به سرانجام برسونه رو، فرزندش تموم کنه! من متنفر بودم از خیاطی. ولی رفتم سر کلاسش و در نهایت تعجب، نفر اول دوره شدم. دو تا دوره تو کلاسای هلال احمر شرکت کردم تا وقتی جواب کنکور بیاد.

نتیجه‌ی کنکور اومد و من نرم افزار ارومیه آوردم. سر یه سری مسائلی که اون تایم باهاش درگیر بودم، یه بخشی هم بخاطر لج و لجبازی، نرفتم برا ثبت نام و طبق قانون، دو سال محروم شدم از کنکور. ضربه‌ی روحی این کار انقدر قوی بود که من با تمام اطرافیانم قطع رابطه کردم و به دروغ گفتم رفتم دانشگاه، در حالیکه داشتم خیاطی رو ادامه میدادم.

مجبور بودم کنایه های مردم رو تحمل کنم که " ۷ سال تیزهوشان درس بخونی، آخرش خیاط شی!!!! " و مقاومت می‌کردم.

برای دوره‌ی پیشرفته، رفتم سمت یه آموزشگاه فنی و حرفه‌ای، برای آموزش‌های اصولی. اونجا دوباره از ۰ شروع کردم. تو یه سال ( پایان ۹۵ ) دوره‌ی پیشرفته رو هم تموم کردم و به توصیه‌ی مربی‌م، رفتم سراغ مربیگری. برای این کار گفتن که داشتن دیپلم طراحی و دوخت لازمه. ۹ ماه دوباره درگیر کارای دیپلم مجدد بودم و در آخرین لحظه فهمیدم که همون دیپلم معمولی کافی بوده :))

در این حین، تو همون آموزشگاه شروع کردم به کمک مربی شدن ...
 
آخرین ویرایش:
اون سال که من شروع کردم به تدریس به عنوان کمک مربی، کنار مربی دوره‌ی لباس شب و عروس‌م بودم. بدون حقوق، فقط جهت کسب تجربه. در راستای کسب تجربه خییییلی کارا کردم که کم‌کم می‌گم بهتون ((:

کم‌کم ایشون از این آموزشگاه رفت و تو یه مسجد شروع کرد به تدریس. مسجد مدلش یه طوری بود فضای کلاساش جدا از محیط مسجد بود. یه سالن بزرگ پر از میز و صندلی، چرخ خیاطی و اتو. اونجا ایشان تدریس می‌کرد. منو هم معرفی کرد به مسئول پایگاه مسجد و من رسما شدم مربی خیاطی!

دو تا کلاس داشتم اونجا! ۸ تا ۱۲، ۱۲ تا ۴. شیفت صبح همشون هم‌سن مادرم بودن! فکر کن باید به خانومای حداقل ۴۰ ساله می‌گفتم ساکت، درس گوش بدین ((: شیفت دوم هم کلی دختر بچه‌ی ۱۵ تا ۲۰ ساله‌ی بازیگوش! دو تا تجربه‌ی کاملا متفاوت.

جالبه بدونید که هر کارآموز، ۷۰ هزار تومن شهریه پرداخت می‌کرد! بابت ۳ ماه آموزش! و سهم من از هر نفر، ۵۰ تومن بود!!!! الان که به اون روزا فکر می‌کنم، می‌بینم عجب احمقی بودم که برا ۵۰ تومن خودمو جرواجر می‌کردم ((: ولی خب اون مسجد برام شد سکوی پرتاب. اون پایگاه هم زیر نظر فنی و حرفه‌ای بود، هم اداره‌ی ارشاد. برای همین حرفش برو داشت. حتی چون بخاطر پایگاه بسیج بودن، کلاساش قیمت پایین بود، خییییلی زیاد کارآموز جذب می‌کرد.
 
وسط این کم‌کم معروف شدن‌ها، به واسطه‌ی آشنایی با یه خری (!)، از طرف آموزشگاه راوی دعوت به مصاحبه شدم. آقای عبدی، مدیر وقت اون آموزشگاه، یه طرح درس ازم خواست. بعد از طرح درسی که دادم ( و چندین سال بعد فهمیدم از بیخ غلط بود !!)، در مورد ایده‌م برای یه طرح متفاوت در زمینه‌ی خیاطی پرسید و من طرح ِ " اتاق پرو دیجیتال " رو براش توصیف کردم. خیلی خوشش اومد و قرار شد باهم روش کار کنیم که خب خورد به ازدواج و اینا، نشد :-"

من اونجا هم مشغول کار شدم. همزمان هم مسجد می‌رفتم، هم اینجا. سر کوچه‌ی مامان اینا هم یه مغازه اجاره کرده بودم، ماهی ۱۵۰ تومن اجاره‌ش بود! تقریبا کارم گرفته بود که کرونا اومد. دو ماه تمام کارگاه تعطیل شد. موقع شروع به کار کارگاه، تو جیبم ۷۵۰ تومن پول داشتم! بابا کمک کرد، یه مغازه‌ی فسقلی شد منبع درآمدم.

قبلش خونه‌ی مامان خیاطی می‌کردم. مشتری هم داشتم. اولش با چرخ خیاطی مامان، بعد بابا کمک کرد، ۱ و ۸۰۰ دادم برای خرید چرخ خیاطی صنعتی. ۱ و پونصد هم ته حسابم بود، باهاش یه اتو صنعتی خریدم. یادمه سردوز مامان هی اذیت می‌کرد، می‌رفت تعمیر، میومد بعد ۳ روز،روز از نو، روزی از نو. یه روز دیگه خسته شدم، بد جور خراب شده بود و من دیگه کلا قطع امید کردم ازش. رفتم تو گوگل دیدم یه سردوز ۵نخ صنعتی، دقیقا ست چرخ خیاطی‌م هست! رفتم مغازه‌ی پسرخاله‌ی مامانم و گفتم میخوامش. گفت آخه این چرا؟! گفتم با چرخم سته ((((((: گفت برات درمیاد ۳ و پونصد! زنگ زدم به بابا، گفت من پول ندارم، خودت داری ۱۰ تا بخر، نداری که هیچ! ۷۰۰ تومن داشتم، ۲ و ۸۰۰ از مامان قرض کردم و سفارشش دادم. وقتی آوردن خونه و نصبش کردن، حس می‌کردم گوچی باید جلوی تجهیزات من لنگ بندازه ((((((: حالا کارم شده بود شب و روز دوختن و تدریس، که ۲ و ۸۰۰ مامان رو برگردونم. عجیب بود که یهو چند تا کلاس خصوصی برام جور شد. فکر کن یه شاگردی از آسمون افتاد پایین که اهل کلیبر بود! هفته‌ای یه روز میومد بناب، خونه‌ی دخترخالش، که باهم بیان کلاس خیاطی من!!

خلاصه که وقتی دیدم مشتری هر سری باید بیاد خونه و من پاشم همه جا رو مرتب کنن و پذیرایی و فلان، دیگه اجاره‌ی مغازه رو قطعی کردم. ولی خب کرونا بد موقعی اومد. ۲ ماه از جیب اجاره دادم. کلاسای راوی تعطیل شد. ولی خب منم ساکت نبودم. تو ۱۰ روز کل بازی تاج و تخت رو نگاه کردم ((((((: بعد شروع کردم یه خریدن و گذروندن دوره‌های مجازی که تازه باب شده بود تو اینستا. گلدوزی مقدماتی و پیشرفته رو گذروندم.

کرونا همچنان در حال تاخت بود که خانواده‌ی همسرم اومدن خواستگاری ...!
 
چند روز قبل از خواستگاری، من تو کارگاه کوچیکم یه سری مشتری داشتم. در واقع زن و بچه‌ی آقای لوازم خانگی فروش ِ مغازه‌ی بغلی بود که هوامو داشت معمولا. شبا که مجبور بودم تا دیروقت بمونم، می‌گفت دخترم کارت طول می‌کشه وایسم تنها نمونی؟ منم به حساب مرام و معرفت، اومدم برای خانومش و دختراش تخفیف خوبی در نظر گرفتم. موقع تسویه، دختر کوچیکش برگشت نصف مبلغی که بعد از تخفیف قرار بود بده رو، کلا در نظر گرفت. عددش یادم نیست فقط اون موقع یادمه از شدت خشم و عصبانیت، سر ناهار گریه کردم که من چون تو یه محله دارم دوخت انجام میدم، همه فکر می‌کنن باید قیمت کم بگیرم. طفلی بابامم هم گفت اوکی بابا، گریه نکن! برو تو هر نقطه از شهر که می‌خوای مغازه، دفتر یا واحد ببین بیام برای اجاره.

روز خاستگاری در واقع من از صبح رفته بودم با پسرخاله‌ی مامانم واحد ببینم برای اجاره :)) که مامان زنگ زد و گفت: باز تو صبح شد کجا پاشدی رفتی؟ برگرد بیا دوش بگیر که خانوم فلانی با پسرش شب قراره بیان :| همینقدر شخمی، برنامه‌ی جاره‌ی دفتر ماسید :))

خلاصه ما ظرف چند روز عقد کردیم و کلا افتادم رو خط نامزد بازی :-" اون تایم، مسئول مسجد گفت بیا اینجا بشو مسئول پایگاه که خب من پیچوندم ش و گفتم همسرم اجازه نمیده ( زارت. روحش هم خبر نداشت :دی ) و چون فاصله‌ی عقد و عروسی ما ۵ ماه بود، منم درگیر تجهیز خونه و خرید و اینا بودم، تو مسجد هم می‌گفتن کلاس جدید برگزار کن و نمی‌تونستم، کم‌کم دیگه رسید به روزهای آخر فعالیتم اونجا.

بعد عروسی که دقیقا روزهای اوج کرونا بود، من کارگاه رو جمع کردم و منتقل کردم به زیرزمین خونمون. مشتری باز هم بود ولی نه به شدت قبل. مسجد هم دیگه نمی‌رفتم. فقط آموزشگاه راوی.

من این وسط کلاس ضخیم‌دوزی هم ثبت‌نام کردم تو اداره‌ی کل. وسط اون کلاس‌ها بود که ما دلتا رو گرفتیم بالاخره ... تو اون دو هفته، هر دو تا پای مرگ رفتیم و برگشتیم. روز آخر قرنطینه که شد و ما با حال زار رفتیم رفاه که خرید خونه انجام بدیم، من باورم نمیشد بازم دارم دنیا رو میبینم. صبحش رفتم چرخ‌هامو بغل کردم ((:

تا اینکه آموزشگاه جدید " فن‌سام" تماس گرفت برای همکاری ...
 
تو آموزشگاه فن‌سام قرار شد دوره‌ی دراپینگ رو تدریس کنم. از این دوره چی می‌دونستم؟ یدونه یقه دراپه که تو دوره‌ی مقدماتی تدریس شده بود :| این مدل کله خری رو از دائیم به ارث بردم :))

رفتم کتابش رو سفارش دادم اومد و تازه شروع کردم به خوندش! هر جلسه که قرار بود اینجا برم، یه روز قبلش اون جلسه رو خودم تو خونه تمرین می‌کردم، سوال‌هایی که ممکن بود کارآموز بپرسه رو حدس میزدم و جواب میدادم بهش. اتفاقا ۱۰۰ درصد قبولی تو آزمون هم ثبت شد برام :)) ولی استرسی که اون تایم می‌کشیدم قابل وصف نبود!

تو این آموزشگاه دو سه تا شاگرد خصوصی هم داشتم منتهی با مدیرش از نطر اخلاقی به مشکل خوردم. اصلا آدم مسئولیت پذیری نبود. خودشم خورد به پاییز و زمستون، ما از سرما منجمد میشدیم، بانو زحمت نمیداد بخاری روشن کنه :|

شب یلدای ۱۴۰۰ ما فهمیدیم که قراره نرگس خانوم به جمعمون اضافه بشه ^____^ منم از خدا خواسته به مدیر فن‌سام گفتم دکتر استراحت مطلق داده، اینجا هم پله‌ش زیاده دیگه نمیام :)) و این شد پایان همکاری من با این مدیر پر حاشیه.

همزمان با این آموزشگاه، تو یه آموزشگاه دیگه به اسم رنگ و نگار هم نازک‌دوزی تدریس می‌کردم. سابقه‌ی آشنایی من با اینجا برمیگشت به زمانی که اونجا کارآموز دوره‌ی بافتنی بودم. بعدا براش روزمه اینا فرستادم و دو سه دوره‌ی نازک‌دوزی اونجا تدریس کردم. منتهی ایشون هم یکم حق و حساب حالیش نبود، منم اعصابم خورد میشد دیگه خیلی ادامه ندادم!

خلاصه که، تا ماه ۸ بارداری، همچنان پر قدرت تدریس می‌کردم، سفارش قبول می‌کردم و این وسطا، کلی از لباسای سیسمونی نرگس رو هم می‌دوختم!

مرداد ۱۴۰۱، جمعه ۲۸ ام، نرگس خانوم اومد و ما ۴۰ روز رفتیم تو استراحت :-"
 
آخرین ویرایش:
Back
بالا