• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :

    ثبت نام عضویت

دایره‌المعارف ایسم‌ها

  • شروع کننده موضوع شروع کننده موضوع سوفی
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
در مورد پیام های بالا توی بانگ خودشون گفتم
خب

سینیسیزم / کلبی‌گری (Cynicism)​


ریشه کلمه​


از واژه یونانی:


Kunos


یعنی:


«سگ‌مانند» (Dog-like)







توضیح خودمونی​


سینیسیزم یا کلبی‌گری میگه:


«آدما همه‌شون نقش بازی می‌کنن و پشت هر رفتار به ظاهر خوبی، یه نیت شخصی و منفعت‌طلبانه قایم شده.»

یه آدم «سینیک»نسبت به شعارهای قشنگ، آرزوهای انسانی و اخلاقیاتِ شیک، به‌شدت شکاکه. معتقده که دنیا بر پایه قدرت و غریزه‌ست، نه فداکاری‌های الکی.

اصول‌شون:


  • بیخیالِ ثروت و شهرت و مقام.
  • رک بودنِ بی‌رحمانه (حرف حق رو بزن، حتی اگه تلخ باشه).
  • زندگی طبق طبیعت، نه طبق قوانین من‌درآوردی جامعه.



از کجا اومد؟​


از یونان باستان، حدود ۲۴۰۰ سال پیش.


معروف‌ترین آدم‌شون «دیوژن» بود. یه فیلسوفِ به تمام معنا دیوانه و خفن!


  • توی یه خُمره (کوزه بزرگ) زندگی می‌کرد.
  • لباس درست و حسابی نمی‌پوشید.
  • وسط روز با فانوس می‌گشت توی شهر و می‌گفت: «دنبال یه آدم می‌گردم!» (یعنی همه نقش بازی می‌کنن و آدمِ واقعی پیدا نمیشه).

یه بار اسکندر مقدونی (قدرتمندترین مرد اون زمان) رفت بالای سرش و گفت: «چیزی از من می‌خوای؟»


دیوژن خیلی خونسرد گفت: «آره، برو اون‌ور، داری جلوی آفتابم رو می‌گیری




نگاه علمی و زیستی​


اگه بخوایم با عینک به سینیسیزم نگاه کنیم:


در واقع همون «ژن خودخواه» (Selfish Gene) داوکینزه.


یعنی هر رفتاری که از موجود زنده سر می‌زنه، تهش برای بقای خودش و ژن‌هاشه. حتی اگه به کسی کمک می‌کنه، برای اینه که در آینده به خودش کمک بشه (انتخاب خویشاوندی یا همکاری متقابل).


پس از نظر علمی، سینیک‌ها زیاد هم بیراه نمی‌گن؛ ما بردهٔ هورمون‌ها و غرایز بقامون هستیم.




وضعیت امروز​


امروزه به کسی میگن سینیک که:


  • به سیاست‌مدارها اعتماد نداره.
  • فکر می‌کنه عشق فقط یه واکنش شیمیایی موقته.
  • معتقده دنیا هیچ‌وقت جای بهتری نمیشه.

فکر کنم خودم هم جز سینیسیزم هستم:))
 

ایندیویژوآلیسم / فردگرایی (Individualism)​


ریشه کلمه​


از انگلیسی:


Individual + ism


یعنی:


«اولویت دادن به فرد»







توضیح خودمونی​


ایندیویژوآلیسم میگه:


«خودت، سلیقه‌ت، تصمیماتت و آزادیِ شخصی‌ت مهم‌ترین چیز توی دنیاست.»


یعنی به‌جای اینکه بگی «جامعه یا گروه چی می‌خواد؟»، میگی «من چی می‌خوام؟». یه فردگرا معتقده که انسان‌ها نباید زیرِ سایهٔ جمع، سنت یا انتظارات بقیه خفه بشن.


خلاصه: «من، خودم و فقط خودم!»




از کجا اومد؟​


ریشه‌ش برمی‌گرده به دوران روشنگری (قرن ۱۷ و ۱۸) در اروپا. اون موقع فیلسوف‌ها کم‌کم گفتن که حقِ فرد بالاتر از حقِ حکومت یا کلیساست.


بعدها هم در قرن ۱۹ و ۲۰ با سیستم‌های اقتصادی جدید، این ایده که «هرکی مسئولِ زندگی خودشه»، به شدت اوج گرفت.





نگاه شکاکانه (بخش بدبینانه)​


یه فردگرایِ رادیکال ممکنه به جایی برسه که بگه: «بقیه اصلاً مهم نیستن، فقط موفقیتِ خودم مهمه.» اینجاست که فردگراییِ سالم تبدیل میشه به خودخواهیِ محض.


از اون طرف هم یه فیلسوفِ منتقد ممکنه بگه: «ما فکر می‌کنیم تنهاییم، ولی در واقع همه‌مون مهره‌های یه سیستمیم که داریم بهش خدمت می‌کنیم، فقط فریب خوردیم که فکر می‌کنیم آزادیم!»




تضاد با مارکسیسم​


مارکسیسم می‌گفت «جامعه و طبقه» مهمه، ایندیویژوآلیسم دقیقاً نقطه مقابلشه و میگه «فرد» مرکزِ ثقلِ دنیاست.
 

سلامم​

اینو خودمم نمیدونستم قشنگ بود​


پوپولیسم یعنی چی؟​

پوپولیسم از کلمهٔ لاتین Populus میاد، یعنی «مردم».

حالا به زبان خودمونی:

پوپولیسم یعنی یه سیاستمدار بیاد بگه:

«من طرف مردم عادی‌ام، اون بالا نشسته‌ها و مسئول‌ها و نخبگان همه از مردم دور شدن و فقط به فکر خودشونن.»
پوپولیست‌ها معمولاً دنیا رو دو قسمت می‌بینن:

  • مردم عادی و زحمتکش 😇
  • نخبگان و مسئولان فاسد 😈
و میگن مشکل کشور از گروه دومه.


مثال ساده​



«همهٔ مشکلات کشور تقصیر یه مشت مسئول بی‌عرضه‌ست. اگه من بیام سر کار، همه‌چی رو درست می‌کنم و پول رو سر سفرهٔ مردم برمی‌گردونم.»
این لزوماً پوپولیسم نیست، ولی بوی پوپولیسم میده؛ چون داره مشکلات پیچیده رو خیلی ساده توضیح میده و خودش رو ناجی مردم معرفی می‌کنه.


چرا مردم جذبش میشن؟​

چون حرف‌هایی میزنه که مردم دوست دارن بشنون:

  • «حق با شماست.»
  • «مشکل از شما نیست.»
  • «یه عده دارن حقتون رو میخورن.»
  • «من صدای شما هستم.»
برای همین مخصوصاً وقتی اوضاع اقتصادی خرابه یا مردم از مسئولان ناراضی‌ان، پوپولیست‌ها طرفدار زیاد پیدا می‌کنن.


آیا پوپولیسم چیز بدیه؟​

نه لزوماً.

طرفداراش میگن:

«بالاخره یکی پیدا شده حرف مردم عادی رو بزنه.»
منتقداش میگن:

«فقط شعار میده و برای مشکلات سخت، راه‌حل‌های خیلی ساده و غیرواقعی ارائه می‌کنه.»


 
میستریسیسم

ایدهٔ اصلی‌اش تقریباً اینه:
بعضی مسائل اساسی واقعیت ممکنه اصولاً فراتر از توانایی شناختی انسان باشند.
یعنی مسئله این نیست که «هنوز جوابش رو پیدا نکرده‌ایم»؛ بلکه شاید ساختار ذهن انسان طوری باشد که بعضی پاسخ‌ها را ذاتاً نتواند بفهمد.
مثلاً ممکنه بپرسی:
«چرا اصلاً چیزی وجود دارد؟»
«آگاهی دقیقاً چگونه از ماده به وجود می‌آید؟»
«چرا قوانین بنیادی جهان این شکلی‌اند؟»
یک میستریسیست می گه:
شاید مغز انسان برای حل بعضی از این پرسش‌ها اصلاً ابزار شناختی لازم را نداره ، همونطور که یک سگ نمی‌توانه حساب دیفرانسیل را بفهمه، حتی اگر براش هزار تا کتاب ریاضی بذاری
 
کیهان گرایی روسی

ایدهٔ مرکزی چی بود؟
کیهان‌گرایان روسی می‌گفتند انسان نباید صرفاً موجودی باشه که در برابر طبیعت تسلیم می‌شه.
برعکس، انسان با کمک علم و تکنولوژی باید در آینده در سرنوشت خودش و حتی کیهان دخالت کنه.
در بعضی نسخه‌های این جریان، هدف‌هایی مطرح می‌شه که امروز تقریباً علمی‌تخیلی به نظر می‌رسند:
غلبه بر مرگ
بازگرداندن مردگان به زندگی
سفر و سکونت در سراسر کیهان
تبدیل طبیعت از یک نیروی کور به چیزی تحت کنترل آگاهانهٔ انسان
گسترش حیات و آگاهی در جهان
عجیب‌ترین بخش: «وظیفهٔ مشترک»
مهم‌ترین شخصیت اولیهٔ این جریان، نیکلای فئودوروف (Nikolai Fyodorov) بود.
فئودوروف ایده‌ای به نام «وظیفهٔ مشترک» (Common Task) داشت.
استدلالش تقریباً این بود:
نسل‌های گذشته مرده‌اند و نسل‌های فعلی زندگی‌شان را مدیون آنها هستند؛ پس یک وظیفهٔ اخلاقی داریم که فقط زندگی خودمان را بهتر نکنیم، بلکه در نهایت همهٔ نسل‌های گذشته را بازگردانیم.
یعنی از نظر او، مرگ چیزی نبود که باید صرفاً بپذیریم؛ یک مسئلهٔ اخلاقی و علمی بود که باید حلش کنیم.
این قسمت واقعاً عجیب است:
فئودوروف صرفاً نمی‌گفت «کاش انسان جاودانه بود». او به‌صورت جدی دربارهٔ احیای مردگان توسط علم آینده فکر می‌کرد.
پس چرا «کیهانی»؟
چون داستان برای فئودوروف با زمین تمام نمی‌شد.
اگر انسان قرار است بر مرگ و محدودیت‌های طبیعی غلبه کند، در نهایت باید از زمین فراتر برود.
اینجا ایدهٔ گسترش انسان در کیهان وارد می‌شود.
بعدتر متفکرانی مثل کنستانتین تسیولکوفسکی این نگاه را با ایده‌های مربوط به سفر فضایی و آیندهٔ تمدن پیوند زدند. تسیولکوفسکی از پیشگامان نظریهٔ سفر فضایی و موشک بود و به آیندهٔ تمدن انسانی در مقیاس کیهانی فکر می‌کرد.
 
کورپوراتیسم

کورپوراتیسم (Corporatism) یعنی جامعه و اقتصاد را به‌جای اینکه فقط بر اساس «افراد» یا «طبقات» سازمان بدهی، بر اساس گروه‌های حرفه‌ای و صنفی سازمان‌دهی کنی؛ مثل کارگران، کشاورزان، صنعتگران، پزشکان، بازرگانان و... .

فرض کن در یک کارخانه دو گروه اصلی وجود دارند:
کارفرماها ↔ کارگران
در مارکسیسم، این تضاد طبقاتی مسئلهٔ مرکزی است و راه‌حل می‌تواند مبارزهٔ طبقاتی و تغییر مالکیت باشد.
در لیبرالیسم، این دو گروه عمدتاً از طریق قرارداد و بازار با هم تعامل می‌کنند.
اما کورپوراتیسم فاشیستی می‌گفت:
«نه جنگ طبقاتی، نه بازار کاملاً آزاد؛ دولت باید کارفرما و کارگر را در یک نظام صنفی کنار هم قرار دهد و اختلافشان را مدیریت کند.»
یعنی دولت نقش داور و هماهنگ‌کنندهٔ اصلی را پیدا می‌کند.

این طرح به شدت در زمان ایتالیای موسولینی اجرا شد

در نظریهٔ فاشیستی، جامعه به «کورپوریشن‌ها» یا سازمان‌های صنفی تقسیم می‌شد؛ مثلاً حوزه‌های کشاورزی، صنعت و مشاغل مختلف.
این سازمان‌ها قرار بود نمایندهٔ منافع گروه‌های مربوطه باشند، اما زیر نظارت دولت فاشیستی قرار داشتند.
هدف ادعایی:
کارگر + کارفرما → همکاری → تولید ملی → قدرت دولت و ملت
بنابراین فاشیست‌ها می‌گفتند:
«جامعه نباید میدان جنگ کارگر و سرمایه‌دار باشد؛ همه باید برای ملت کار کنند.»


کورپوراتیسم ایتالیایی توانست اقتصاد را بسیج و کنترل کند، اما شواهد تاریخی نشان نمی‌دهد که یک مدل اقتصادی فوق‌العاده موفق و برتر ساخته باشد.
 
بوشیسم (Bushism)

یک جریان محافظه‌کارانه که اقتصاد بازار و سرمایه‌داری را می‌پذیرد، اما به دولت قدرتمند و مداخله‌گر در مواقع استراتژیک هم باور دارد.

در اقتصاد: مالیات پایین، حمایت از کارآفرینی و تجارت آزاد؛ اما در صورت ضرورت، استفاده از تعرفه، هزینه‌های دولتی و سیاست‌های مداخله‌ای برای حفظ منافع ملی.

به زبان ساده:
بازار را آزاد بگذار، اما دولت باید آن‌قدر قدرتمند باشد که هر وقت منافع ملی اقتضا کرد وارد عمل شود.
 
Back
بالا