• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :

    ثبت نام عضویت

پایان هرگز خبر نمیکند

  • شروع کننده موضوع شروع کننده موضوع mohamd
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
نمیخواد بنویسی بگو گوش میکنیم
نه امروز تو مترو داشتم میخوندمش تاریخش مال یک ژانویه بود بعد فکر میکردم با خودم که بچه پررو چهار ماهم گذشته هنوز زندس
 
I’m writing this because I don’t know what is going to happen after my attempt, but I want to tell someone the truth about everything. I destroyed my family, the family who gave me everything, who loved me more than anything. They loved me more than themselves but in return they never received the love they gave me. I don’t know why I took them for granted, I don’t know why I didn’t have as much regard as I should have for their love and devotion. I failed miserably in my life, I didn’t achieve my dreams, I never put much efforts to reach my potential. Maybe it was because in the beginning of my studies everything came so easy to me that the idea of needing to put effort was so alien to me that I would just give up

تا همینجاش باشه
 
I’m writing this because I don’t know what is going to happen after my attempt, but I want to tell someone the truth about everything. I destroyed my family, the family who gave me everything, who loved me more than anything. They loved me more than themselves but in return they never received the love they gave me. I don’t know why I took them for granted, I don’t know why I didn’t have as much regard as I should have for their love and devotion. I failed miserably in my life, I didn’t achieve my dreams, I never put much efforts to reach my potential. Maybe it was because in the beginning of my studies everything came so easy to me that the idea of needing to put effort was so alien to me that I would just give up

تا همینجاش باشه
اگه کسی انگلیسیش اوکی نبود:
من این را می‌نویسم چون نمی‌دانم بعد از تلاشم چه اتفاقی خواهد افتاد، اما می‌خواهم حقیقت همه چیز را به کسی بگویم. من خانواده‌ام را نابود کردم، خانواده‌ای که همه چیز را به من دادند، کسانی که مرا بیش از هر چیز دوست داشتند. آنها مرا بیشتر از خودشان دوست داشتند اما در عوض هرگز عشقی را که به من دادند، دریافت نکردند. نمی‌دانم چرا آنها را بدیهی فرض کردم، نمی‌دانم چرا آنقدر که باید برای عشق و فداکاری آنها احترام قائل نبودم. من در زندگی‌ام به طرز فجیعی شکست خوردم، به رویاهایم نرسیدم، هرگز برای رسیدن به پتانسیل‌هایم تلاش زیادی نکردم. شاید به این دلیل بود که در اوایل تحصیلم همه چیز آنقدر برایم آسان بود که ایده نیاز به تلاش کردن آنقدر برایم بیگانه بود که تسلیم می‌شدم
🖤
 
  • دابل‌لایک
امتیازات: ERFUN
اگه کسی انگلیسیش اوکی نبود:
من این را می‌نویسم چون نمی‌دانم بعد از تلاشم چه اتفاقی خواهد افتاد، اما می‌خواهم حقیقت همه چیز را به کسی بگویم. من خانواده‌ام را نابود کردم، خانواده‌ای که همه چیز را به من دادند، کسانی که مرا بیش از هر چیز دوست داشتند. آنها مرا بیشتر از خودشان دوست داشتند اما در عوض هرگز عشقی را که به من دادند، دریافت نکردند. نمی‌دانم چرا آنها را بدیهی فرض کردم، نمی‌دانم چرا آنقدر که باید برای عشق و فداکاری آنها احترام قائل نبودم. من در زندگی‌ام به طرز فجیعی شکست خوردم، به رویاهایم نرسیدم، هرگز برای رسیدن به پتانسیل‌هایم تلاش زیادی نکردم. شاید به این دلیل بود که در اوایل تحصیلم همه چیز آنقدر برایم آسان بود که ایده نیاز به تلاش کردن آنقدر برایم بیگانه بود که تسلیم می‌شدم
🖤
چقدر خوب ترجمه شده خودت کردی؟
 
به بچه های سایت چه میگید؟
بای بای ما رفتیم
به خانواده‌تون؟
چیزی نمیگم و لبخند میزنم. اگر بتونم پدرم رو برای آخرین بار بغل میکنم و گریه میکنم.
به آینده ای که آرزوشو داشتید؟
خب خیلی غم‌انگیزه ولی از همین الان هم حس میکنم بهش نخواهم رسید. لحظات آخر با فکر کردن به نرسیده‌هام حالم رو بد نمیکنم.
چند درصد چیزی که میخواستید رو تجربه کردید؟
زندگیم تا اینجا ۲۰ ۳۰ درصد چیزی که میخواستم بوده. همیشه دلم میخواسته یه دوره‌ای تنها زندگی کنم و استقلال رو تجربه کنم و بهش رسیدم. و از اونجایی که با امید به زندگی یک فرد ایرانی تا درصد خوبی رفتم جلو، اگر الان بمیرم ناراحت نمیشم.
به چه چیزهایی نرسیدید؟
به عشق
به ثروت هنگفتی که دلم میخواست
به سفر دور دنیا
به دیدن پرو، چین، ژاپن و پراگ
از زندگیتون راضی بودید؟
آره. آره واقعا. هرچند تا زمان خوبی از زندگیم تا ۱۷ سالگی متنفر بودم. حق هم داشتم. به نظرم عمرم تلف شد به دلیل چیزهایی که مقصرش من نبودم؛ ولی اگر اونا هم نبودن الان من این نبودم. از الانِ خودم راضیم.
چه خاطراتی رو هرگز فراموش نمیکنید؟
لحظات گاز زدن قطعات شیشلیک، دل کبابی و سوشی میگو سوخاری
مستی با شراب لیموشیرین در جکوزی
اجرای تئاترم در تونس
ناباوری لحظه‌ای که نتایج آیلتسم اومد

(اینا خوباشه، بداشو دوست ندارم یادم بمونن پس نمینویسم)
چه لحظه های تلخ و شیرین رو میخواستید تجربه کنید؟
دوست داشتم یه بار شیرجه بزنم تو یه آبشار
دوست داشتم صاحب یک گربه بودن رو تجربه کنم
دوست داشتم خونه خودمو بخرم
و دلم میخواست اگر قراره همین الان بمیرم عزیزی رو بغل کنم و ببوسم.
آخرین کاری که میکنید چیه؟
همون بغل کردن بابام و خواهرم اگر بشه
انتظار دارید سایت براتون یادبود بزاره؟
نه. بذارن خوشحال میشم ولی انتظاری ندارم.
 
اگر خوبی دیدید، اشتباه شده
و اگر بدی دیدید، حقتون بوده
 
Back
بالا