• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :

    ثبت نام عضویت

تسلی بخشی های فلسفه

⭐️Setareh⭐️

Lucifer in Hell
ارسال‌ها
788
امتیاز
5,405
نام مرکز سمپاد
فرزانگان ۳
شهر
تهران
سال فارغ التحصیلی
0000
خب بازم سلام :)

اینقدر فعالیت میکنم تا دوباره ی کارزار دیگه میزنن 😔😔😔

فلسفه همیشه تسلی بخشه، و در عین حال کمکمون میکنه که بفهمیم تو زندگی کی هستیم و دنبال چی باید باشیم و همون ز کجا امده ایم امدنم بهر چه بود و این حرفا.

اینجا بیاید از فلسفه بگیم و تاثیرش در زندگی های شخصیمون. از مکاتب فلسفی ایی بگید که تحت تاثیرش قرار گرفتید و از فیلسوفها و جهان بینی هاشون. بیاید بحث کنیم در مورد اینکه واقعا آیا مهم ترین پرسش فلسفی اینست که چرا خودکشی نمیکنیم؟

اگه تاپیک مشابه هست لطفا ارجاع بدید مرج کنم
 
من در مورد تسلی‌بخش بودن فلسفه واقعا شک دارم.
فلسفه هیچوقت اینجا نبوده که به ما کمک کنه به تسلی برسیم. بلکه هدفش این بوده که به حقیقت برسیم. شاید حتی همین هم حرف خیلی بزرگی باشه چون ما اونقدر کوچیک و بی‌اهمیت هستیم که شاید هیچوقت نتونیم به حقیقت هم برسیم. هزاران ساله که فلاسفه مختلف با هم در بحث و جدل هستن و نتونستن روی کوچیکترین جزئیات به توافق برسن. پس بهتره بگیم هدفش اینه که کمکمون کنه در حد و اندازه خودمون حقیقت رو خراش بدیم و جهانبینیمون رو ارتقا بدیم.

اما تسلی‌بخش بودن میتونه به مکتبی که انتخاب میکنیم ربط مستقیم داشته باشه. طبیعتا اگه مکتبی که من بهش احساس نزدیکی میکنم زندگی رو فراتر از همین موقعیت محدودی که هستیم بدونه خیلی میتونه به چنین چیزی کمک کنه. یا این که یه نفر اونقدر قوی باشه و با خودش به صلح رسیده باشه که مشکلی با پایان همه چیز نداشته باشه؟ شاید اگه دیدگاه اگزیستانسیالیست به جهان داشته باشیم و بدونیم که خودمون نویسنده این داستان هستیم باعث بشه که ارزشش رو بدونیم و چنین چیزی باعث بشه که نخوایم خودمون رو از بین ببریم.
 
من در مورد تسلی‌بخش بودن فلسفه واقعا شک دارم.
فلسفه هیچوقت اینجا نبوده که به ما کمک کنه به تسلی برسیم. بلکه هدفش این بوده که به حقیقت برسیم. شاید حتی همین هم حرف خیلی بزرگی باشه چون ما اونقدر کوچیک و بی‌اهمیت هستیم که شاید هیچوقت نتونیم به حقیقت هم برسیم. هزاران ساله که فلاسفه مختلف با هم در بحث و جدل هستن و نتونستن روی کوچیکترین جزئیات به توافق برسن. پس بهتره بگیم هدفش اینه که کمکمون کنه در حد و اندازه خودمون حقیقت رو خراش بدیم و جهانبینیمون رو ارتقا بدیم.

اما تسلی‌بخش بودن میتونه به مکتبی که انتخاب میکنیم ربط مستقیم داشته باشه. طبیعتا اگه مکتبی که من بهش احساس نزدیکی میکنم زندگی رو فراتر از همین موقعیت محدودی که هستیم بدونه خیلی میتونه به چنین چیزی کمک کنه. یا این که یه نفر اونقدر قوی باشه و با خودش به صلح رسیده باشه که مشکلی با پایان همه چیز نداشته باشه؟ شاید اگه دیدگاه اگزیستانسیالیست به جهان داشته باشیم و بدونیم که خودمون نویسنده این داستان هستیم باعث بشه که ارزشش رو بدونیم و چنین چیزی باعث بشه که نخوایم خودمون رو از بین ببریم.
بنظر من حقیقت واحدی وجود نداره برای همینه که فلاسفه هیچوقت نتونستن با هم به توافق برسن.
ولی در مورد اون قسمت که بسته به مکتبی که انتخاب میکنیم فلسفه میتونه تسلی بخش باشه حق با شماست. اگر یکی از رواقیون پیروی کنه که میگن خوشبختی فقط تو ذهن آدم شکل میگیره نه شرایط بیرونی اش به تسلی میرسه برعکسشم اگر فلسفه ی پوچ گرا و نیست گرایی رو که همه چی رو فاقد ارزش میدونه دنبال کنه خب احتمالا خیلی اوضاع جالبی نداشته باشه.
ولی اگر بخوایم فلسفه رو با دید نقادانه نگاه کنیم و واقعا بپرسیم از خودمون توی این حقیقتی که چند تا نقاب و صورت داره صورت کی دلنشینتره اونوقت میتونیم در مورد مکتبهای مختلف بحث کنیم و نتیجه بگیریم کدوما میتونن به ما در زندگی بهتر کمک کنن!
 
بنظر من حقیقت واحدی وجود نداره برای همینه که فلاسفه هیچوقت نتونستن با هم به توافق برسن.
ولی در مورد اون قسمت که بسته به مکتبی که انتخاب میکنیم فلسفه میتونه تسلی بخش باشه حق با شماست. اگر یکی از رواقیون پیروی کنه که میگن خوشبختی فقط تو ذهن آدم شکل میگیره نه شرایط بیرونی اش به تسلی میرسه برعکسشم اگر فلسفه ی پوچ گرا و نیست گرایی رو که همه چی رو فاقد ارزش میدونه دنبال کنه خب احتمالا خیلی اوضاع جالبی نداشته باشه.
ولی اگر بخوایم فلسفه رو با دید نقادانه نگاه کنیم و واقعا بپرسیم از خودمون توی این حقیقتی که چند تا نقاب و صورت داره صورت کی دلنشینتره اونوقت میتونیم در مورد مکتبهای مختلف بحث کنیم و نتیجه بگیریم کدوما میتونن به ما در زندگی بهتر کمک کنن!

دقیقا حقیقت واحدی وجود نداره و با دو دو تا چهارتا نمیشه به جایی رسید. هر دین و آیین و فلسفه ای به پذیرش یک سری باور ربط داره و نمیشه درست بودن یک فلسفه ی خاص رو اثبات کرد. نشانش هم همین ادیان و آیین ها و فلسفه ها و احزاب مختلف. به خاطر همین چیزایی مثل برهان نظم و... و هر برهانی که ادعا کنه می تونه درست بودن یک موضوع فلسفی رو اثبات کنه مغلطست و مشکل داره.
فلسفه ی خاصی که اسم داشته باشه رو مد نظرم ندارم ولی خب مثبت گرا هستم و به یک عدالت نسبی تو جهان باور دارم. هر چند اتفاقات ناعادلانه و غمگینی که تو دنیا می افته رو انکار نمی کنم. به نظر من زندگی ما تهش به نیستی نمی رسه یا حداقل امیدوارم، به بهشت و جهنم و تناسخ هم اعتقاد ندارم. البته باور دارم حتی اگر قرار باشه به نیستی برسیم، بهتره تو همین زندگی کوتاه لذت ببریم و آثار مثبتی باقی بذاریم برای نسل های بعد، حالا چه یادشون بمونه چه نه. با کار هایی مثل علم و ...
 
بنظر من انقدر حجم عجیب بودن ‘انسان بودن’ زیاده که آدما میرن سمت مکتب‌ها و… تا شاید زندگی آسون‌‌تر و قابل پیش‌بینی بشه.
فکر کردن به مدل‌های متفاوت باحاله، مخصوصا اگه آدمی باشی که در لحظه نتونی با ذهن باز فکر کنی و تصمیم بگیری و نیاز داشته باشی با حالت‌های مختلف ‘نتیجه‌گیری’ از قبل آشنا باشی.
 
دقیقا حقیقت واحدی وجود نداره و با دو دو تا چهارتا نمیشه به جایی رسید. هر دین و آیین و فلسفه ای به پذیرش یک سری باور ربط داره و نمیشه درست بودن یک فلسفه ی خاص رو اثبات کرد. نشانش هم همین ادیان و آیین ها و فلسفه ها و احزاب مختلف. به خاطر همین چیزایی مثل برهان نظم و... و هر برهانی که ادعا کنه می تونه درست بودن یک موضوع فلسفی رو اثبات کنه مغلطست و مشکل داره.
فلسفه ی خاصی که اسم داشته باشه رو مد نظرم ندارم ولی خب مثبت گرا هستم و به یک عدالت نسبی تو جهان باور دارم. هر چند اتفاقات ناعادلانه و غمگینی که تو دنیا می افته رو انکار نمی کنم. به نظر من زندگی ما تهش به نیستی نمی رسه یا حداقل امیدوارم، به بهشت و جهنم و تناسخ هم اعتقاد ندارم. البته باور دارم حتی اگر قرار باشه به نیستی برسیم، بهتره تو همین زندگی کوتاه لذت ببریم و آثار مثبتی باقی بذاریم برای نسل های بعد، حالا چه یادشون بمونه چه نه. با کار هایی مثل علم و ...
میدونی من خیلی وقته به این درک و پذیرش رسیدم که مرگ پایان زندگیه. دلیلم دارم براش. ببین کلا سیستمی که بتونه عدالت یونیورسال رو اجرا کنه که گستره ی تاریخ بشر رو هم پوشش بده امکان پذیر نیست. نه فقط از بعد زمانی و جغرافیایی که از بعد روانشناختی و ژنتیکی هم. بنابراین اینکه آدمها اکانتبل باشن برای اعمالشون بعد از مرگ از لحاظ منطقی عملا امکان پذیر نیست چون نمیشه دادگاهی تشکیل داد که همه رو بر اساس عدالت واقعی محاکمه کنه یا پاداش بده. عصر، جغرافیا، جامعه، قانون، ژنتیک، تربیت و هزارتا فاکتور تاثیر داره تو اعمال ادما….
و نظرم اینه که ادم باید کاری رو کنه که ازش لذت میبره و لزوما هم بدنبال تاثیر مثبت نباشه. بدی نکنه ولی خوبی رو وظیفه ی خودش ندونه!!
 
من طبق مطالعات اندکی که از مکاتب افلاطونی،ارسطویی،رواقی،شک گرا والی اخر داشتم و بصورت مستقل و خارج از چهار چوب هم بعضی فیلسوف هارو مطالعه کردم،بیشترین تاثیر رو در زندگی خودم از نیچه گرفتم..اینکه بخوام به تفصیل بگم چه تاثیری گرفتم هم طولانیه و هم خارج از حوصله اما مفاهیم چیرگی بر خویشتن،ایده تفکر فراسوی نیک و بد،تفسیر شخصی از حقیقت و ابر انسان برام جالب بودن .. مختصرا چند نمونه از جملاتی که بصورت ملموس تجربش کردم:
انچه که مرا از پای درنیاورد ،قوی ترم می سازد


چیزي به نامِ پدیده‌یِ اخلاقی در کار نیست. آنچه هست تفسیرِ اخلاقیِ پدیده‌ها ست
.


چه چیز موجبِ قهرمانی است؟
همزمان به استقبالِ بزرگترین رنج و بزرگ‌ترین اُمید خود رفتن
.

به چه چیزی ایمان داری؟
به اینکه باید اوزانِ همه چیز را از نو تعیین کرد.
وجدانت چه می‌گوید؟
می‌گوید «تو باید آن شوی که هستی»


هیچ کس نمی تواند برای شما پلی بسازد که دقیقا روی آن از جریان زندگی عبور کنید، هیچ کس به جز خود شما به تنهایی..


زندگی رازش را به من گفت، من باید همواره بر خویشتن چیره شوم
 
من طبق مطالعات اندکی که از مکاتب افلاطونی،ارسطویی،رواقی،شک گرا والی اخر داشتم و بصورت مستقل و خارج از چهار چوب هم بعضی فیلسوف هارو مطالعه کردم،بیشترین تاثیر رو در زندگی خودم از نیچه گرفتم..اینکه بخوام به تفصیل بگم چه تاثیری گرفتم هم طولانیه و هم خارج از حوصله اما مفاهیم چیرگی بر خویشتن،ایده تفکر فراسوی نیک و بد،تفسیر شخصی از حقیقت و ابر انسان برام جالب بودن .. مختصرا چند نمونه از جملاتی که بصورت ملموس تجربش کردم:
انچه که مرا از پای درنیاورد ،قوی ترم می سازد


چیزي به نامِ پدیده‌یِ اخلاقی در کار نیست. آنچه هست تفسیرِ اخلاقیِ پدیده‌ها ست
.


چه چیز موجبِ قهرمانی است؟
همزمان به استقبالِ بزرگترین رنج و بزرگ‌ترین اُمید خود رفتن
.

به چه چیزی ایمان داری؟
به اینکه باید اوزانِ همه چیز را از نو تعیین کرد.
وجدانت چه می‌گوید؟
می‌گوید «تو باید آن شوی که هستی»
هیچ کس نمی تواند برای شما پلی بسازد که دقیقا روی آن از جریان زندگی عبور کنید، هیچ کس به جز خود شما به تنهایی..
زندگی رازش را به من گفت، من باید همواره بر خویشتن چیره شوم
نیچه وای از این نیچه :)
از نوجوونی میخوندمش و خیلی روم تاثیر گذار بود. نیچه رو از دور با نیهیلیسم شاید یاد کنن ( مثلا ایلان ماسک که گفته بود تو نوجوونی نباید نیچه خوند) ولی واقعیت اینه که نیچه همونطوری که خودش گفته فیلسوفیه که ابر انسان میسازه با حرفاش. شاید اره شاید نه. الان به اندازه ی گذشته شیفته اش نیستم. ولی همچنان اعتقاد دارم که میتونست با ترکیبی از فیلسوفهای متعادلتر به زندگیم کمک زیادی کنه. نیچه رو به تنهایی شاید نباید خوند. میدونی باید یکمی لذت گرایی هم قاطیش کنی وگرنه خیلی ابرقهرمانی طور میشه…
 
من فلسفه زیاد میخوندم یه مدت. آدم و ایده ی جالب کم ندیدم بینشون. ولی خیلی مبهمه برام چون مال سال های دوره.
اما چیزی که میتونم تحت عنوان تاثیر کلی فلسفه رو خودم ببینم، صراحت تفکره. فلسفه به شما کمک میکنه شجاع باشید و تفکر خودتون رو متنوع کنید. به هرچیزی فکر کنید و چیزی به نظرتون زشت یا بعید نیاد. چیزی که برای یک فیلسوف زشته، اساس تفکر دیگریه.
بین فلاسفه من رواقیون رو خیلی دوست داشتم. ساده زیستی رواقی در این دنیای رقابتی برا من خیلی کار کرده. از وقتی یادمه ظاهرم برام چندان مهم نبوده و پولم رو زیاد خرج لباس نمیکردم. ایضا دنبال هرچیز لاکچری ای رفتن حتی گزینه هم نبوده تو ذهنم، وقتی به جاش میشه راحتی خودت رو تضمین کنی.
همچنین ویتگنشتاین بازی های زبانی جالبی پیش روتون میذاره و باعث میشه به چیزی که میگید بیشتر فکر کنید. از این جهت هایدگر هم به نظرم جالبه. نیچه و شوپنهاور هم میتونن کاری کنن که آدم هنجارشکن تری باشید و بابت سازشگر نبودن خودتون رو سرزنش نکنید.
ولی جالبترین آدم گمونم برام سقراط بوده. جنس پرسش سقراطی، تواضع و ندانم گرایی خاصی در خودش داره که تفکر انتقادی رو بی نهایت تقویت میکنه. من توصیه میکنم هرچیزی منتسب به سقراط هست(خودش هرگز ننوشت، چیزی اگر هست از قول افلاطونه) رو مطالعه کنید.
همین دیگه. فلاسفه آدم های جالبین. هر حوزه ای یک فیلسوف داره. مثلا اگر آدم خیلی علمی ای هستید احتمالا از خوندن فلسفه ی علم لذت ببرید.
یکم غرق شدن در دنیای فلسفه عملگرایی آدم رو در زندگی کم میکنه. برا خودم هم این اتفاق افتاد. اما در مجموع مزایاش بیشتر از معایبشه
 
نیچه وای از این نیچه :)
از نوجوونی میخوندمش و خیلی روم تاثیر گذار بود. نیچه رو از دور با نیهیلیسم شاید یاد کنن ( مثلا ایلان ماسک که گفته بود تو نوجوونی نباید نیچه خوند) ولی واقعیت اینه که نیچه همونطوری که خودش گفته فیلسوفیه که ابر انسان میسازه با حرفاش. شاید اره شاید نه. الان به اندازه ی گذشته شیفته اش نیستم. ولی همچنان اعتقاد دارم که میتونست با ترکیبی از فیلسوفهای متعادلتر به زندگیم کمک زیادی کنه. نیچه رو به تنهایی شاید نباید خوند. میدونی باید یکمی لذت گرایی هم قاطیش کنی وگرنه خیلی ابرقهرمانی طور میشه…
به نظرم این بشر شاهکاریست در تاریخ فلسفه که در قالب مشخص و از پیش تعیین شده ای نمیگنجه...
به قول ویکتور فرانکل در تک تک گزین گویه های نیچه حکمتی عظیم نهفته است...
هیچ رنجی از زندگی نتوانست مرا به بدگویی از زندگی وادار کند،غر زدن نشانه ایست از ضعف...به یاد داشته باش که تهوع ام از زندگی بود که برایم بال افرید
 
من فلسفه زیاد میخوندم یه مدت. آدم و ایده ی جالب کم ندیدم بینشون. ولی خیلی مبهمه برام چون مال سال های دوره.
اما چیزی که میتونم تحت عنوان تاثیر کلی فلسفه رو خودم ببینم، صراحت تفکره. فلسفه به شما کمک میکنه شجاع باشید و تفکر خودتون رو متنوع کنید. به هرچیزی فکر کنید و چیزی به نظرتون زشت یا بعید نیاد. چیزی که برای یک فیلسوف زشته، اساس تفکر دیگریه.
بین فلاسفه من رواقیون رو خیلی دوست داشتم. ساده زیستی رواقی در این دنیای رقابتی برا من خیلی کار کرده. از وقتی یادمه ظاهرم برام چندان مهم نبوده و پولم رو زیاد خرج لباس نمیکردم. ایضا دنبال هرچیز لاکچری ای رفتن حتی گزینه هم نبوده تو ذهنم، وقتی به جاش میشه راحتی خودت رو تضمین کنی.
همچنین ویتگنشتاین بازی های زبانی جالبی پیش روتون میذاره م باعث میشه به چیزی که میگید بیشتر فکر کنید. از این جهت هایدگر هم به نظرم جالبه. نیچه و شوپنهاور هم میتونن کاری کنن که آدم هنجارشکن تری باشید و بابت سازشگر نبودن خودتون رو سرزنش نکنید.
ولی جالبترین آدم گمونم برام سقراط بوده. جنس پرسش سقراطی، تواضع و ندانم گرایی خاصی در خودش داره که تفکر انتقادی رو بی نهایت تقویت میکنه. من توصیه میکنم هرچیزی منتسب به سقراط هست(خودش هرگز ننوشت، چیزی اگر هست از قول افلاطونه) رو مطالعه کنید.
همین دیگه. فلاسفه آدم های جالبین. هر حوزه ای یک فیلسوف داره. مثلا اگر آدم خیلی علمی ای هستید احتمالا از خوندن فلسفه ی علم لذت ببرید.
یکم غرق شدن در دنیای فلسفه عملگرایی آدم رو در زندگی کم میکنه. برا خودم هم این اتفاق افتاد. اما در مجموع مزایاش بیشتر از معایبشه
سقراط ی جمله داره که هر وقت میخوام تصمیمی بگیرم با خودم تکرارش میکنم “تنها و تنها با خودت صادق باش”. میدونی سقراط هیچوقت نیومد به ادمها مستقیم لکچر بده اینطوری فکر کنید اونطوری فکر کنید مثل یک طراح ماهر که انگاری نقشه ی راه رو حفظه با سوالاش ادما رو میرسوند به جواب جوابی که فکر میکردند خودشون بهش رسیدند ولی من اعتقاد دارم هوشمندی در نحوه ی پرسشگری سقراط بود.

ی بخشایی از فلسفه هست که نخونده بودم جدی مثل لاک و هیوم. اگر خوندم بیشتر میام در موردشون میگم.

در مورد تاثیر رواقیون تو زندگی شخصیت هم گفتی جالب بود. من خودم ی مدت زیادی اپیکتتوس میخوندم. و اون سنکای جوان که با اینکه خیلی ثروتمند بود همش از اینکه ثروت مهم نیست میگفت بنظرم انتقادایی که ازش میشد خیلی عادلانه نبود. اعتقاد دارم این وسط اگه اینا رو با همون نقطه مقابلشون ینی اپیکوروس ترکیب کنی ممکنه معجون خوبی ازش دراد.
 
به نظرم این بشر شاهکاریست در تاریخ فلسفه که در قالب مشخص و از پیش تعیین شده ای نمیگنجه...
به قول ویکتور فرانکل در تک تک گزین گویه های نیچه حکمتی عظیم نهفته است...
هیچ رنجی از زندگی نتوانست مرا به بدگویی از زندگی وادار کند،غر زدن نشانه ایست از ضعف...به یاد داشته باش که تهوع ام از زندگی بود که برایم بال افرید
نیچه خیلی به فضای فکری لوگوتراپی فرانکل میخورد.
ملامت ضعف شخصی در مواجه با حتی فجایع زندگی، شاید هم برعکس ستایش قدرت شخصی در تحملشون… نیچه فیلسوف هرکسی نیست همونطوری که خودش هم گفته!!
 
نیچه خیلی به فضای فکری لوگوتراپی فرانکل میخورد.
ملامت ضعف شخصی در مواجه با حتی فجایع زندگی، شاید هم برعکس ستایش قدرت شخصی در تحملشون… نیچه فیلسوف هرکسی نیست همونطوری که خودش هم گفته!!
به نظرم دومی،چون اساس فلسفش روی اراده معطوف به قدرت میچرخه...قدرت به مثابه پذیرش و چیرگی لحظه به لحظه بر خویشتن که منجر به آفریدن دوباره ی ارزش های شخصی و رهایی ازاخلاق گله ای می شود...

با زخم زدن جان ها می بالند و قهرمانها می شکفند
 
به نظرم دومی،چون اساس فلسفش روی اراده معطوف به قدرت میچرخه...قدرت به مثابه پذیرش و چیرگی لحظه به لحظه بر خویشتن که منجر به آفریدن دوباره ی ارزش های شخصی و رهایی ازاخلاق گله ای می شود...

با زخم زدن جان ها می بالند و قهرمانها می شکفند
اراده ی معطوف به قدرت : ))) خوندیش کامل؟ خیلی سنگینه یکم!
تو چنین گفت زرتشت ادمهای ضعیف رو هم ملامت میکنه ولی اره بیشتر پیامش روی همون بشو همان که هستی و ایناست.

بزنم به تخته ماشالا حفظید نیچه رو : )))
 
خیلی جدی فلسفه نمی خونم و دنبالش نمی کنم
از نیچه هم خیلی نخوندم ولی الان که حرفی ازش اومد جاداره بگم چقدر این ایده و تاکیدش روی زاویه دید(نمی دونم ترجمه درستشه یا نه) Perspective برام جالب بود،طوری که میشه تو هر جنبه ای از زندگی‌ حسش کرد و ازش شگفت زده شد.لحظه ای که فهمیدم لزوما همه زندگی رو با یه نگرش خاص نمی بینن و غیرممکنه که یه نسخه یکسان برای همه پیچید.موقعی که سعی می کرد خوب و بد رو هم ریشه و یه تفسیر سطحی از اتفاقات نشون بده،

حس می کنم همشون حداقل برای من، نگاه کردن به دنیا و قبول کردنش رو خیلی راحت تر کرده.
 
اراده ی معطوف به قدرت : ))) خوندیش کامل؟ خیلی سنگینه یکم!
تو چنین گفت زرتشت ادمهای ضعیف رو هم ملامت میکنه ولی اره بیشتر پیامش روی همون بشو همان که هستی و ایناست.

بزنم به تخته ماشالا حفظید نیچه رو : )))
اره اثار نیچه رو چندین بار خوندم...به قول داریوش آشوری کتب نیچه رو باید زندگی کرد باهاش...
 
من بسیار بسیار فلسفیدن رو دوست دارم. خارج از چارچوب فکر کردن خیلی برام جذابه روی یک زمین متفاوت قدم گذاشتن و کشف کردن و بسيار تر از گفت و گو درباره اش لذت میبرم فرقی نمیکنه چه مکتبی باشه چه نوع نگاهی باشه چون به قولی تمام فیلسوف ها از همدیگه وام گرفتن و این مسیر روی شونه های متفاوت جلو رفته اما ی جاهایی متاسفانه امر فلسفی جای زندگی رو واسم گرفت، یعنی بجای اینکه در زندگی دنبال‌ زندگی باشم در فلسفه دنبال زندگی بودم و به همین سبب از لمس زندگی عقب افتادم، یک جایی یادمه فرهاد پیربال شاعر کرد میگفت که بجای کتاب خوندن در دل طبيعت زندگی کنید، کتاب ها به شما رسم زندگی یاد نمیدن...
 
Count No Man Happy Until His End Is Known

ی پادشاه یونانی بوده که خیلی ثروتمند بود بعد این خودشو خیلی دوست داشته و از خود متشکر بوده یه روز وزیرش بهش میگه ببین انقدر منم منم نکن fortune همش در حال تغییره و اون جمله بالایی رو بهش میگه. خلاصه میگذره تا پسر این پادشاه تو جنگ کشته میشه. بعد خشایار شاه به کشورش حمله میکنه و اینو میگیرن و میبرن که بسوزونن وقتی داشته میسوخته این جمله ی وزیرش رو فریاد میزنه.

سنکای جوان هم خیلی ثروتمند و مورد لطف نرون بوده و در واقع مشاور اعظم نرون محسوب میشده. بعد که خب شاه دیوانه به همه شک داشته بهش دستور میده خودشو بکشه. اونم باید رگ دستشو میزده و وایمیستاده تا بمیره. خلاصه اره اینجوریه. خوشبختی ایی که دووم نداشته باشه خوشبختی نیست.
 
Back
بالا