Paulhenry
آخرین نئاندرتال | Lamark's Bannerman
- ارسالها
- 638
- امتیاز
- 3,462
- نام مرکز سمپاد
- شهید سلطانی کرج
- شهر
- کرج
- سال فارغ التحصیلی
- 1393
- دانشگاه
- علوم پزشکی همدان
- رشته دانشگاه
- داروسازی
داستان زیر که سال 1369 در مجله دانشمند چاپ شده است، "سفر هفتم، از خاطرات یون تیخی" نام دارد که به قلم استانیسلاو لم نوشته شده و توسط صادق مظفر زاده ترجمه شده است. این داستان، همچون خود مجله دانشمند، از رویاها و تخیلات ارزشمندی بود که کودکی بخش بزرگی از نسل ما (همچون خود من) را تشکیل داد. یکی از لذت بخش ترین داستان های کوتاه علمی تخیلی که در طول زندگی ام خوانده ام.
سفر هفتم
از خاطرات یون تیخی
نوشته: استانیسلاو لم
ترجمه: صادق مظفر زاده
به روزآوری: سپهر رادمنش
دوشنبه دوم آوریل از کنار ستاره ابط الجوزا می گذشتم که شهابی ریز، به اندازه یک لوبیا، زره را سوراخ کرد و به دستگاه پیش رانش و قسمتی از سامانۀ سکان آسیب رساند. در نتیجه کشتی، امکان تغییر جهت خود را از دست داد. لباس فضایی پوشیدم و از کشتی بیرون رفتم تا خرابیها را تعمیر کنم، ولی خیلی زود متوجه شدم که برای پیچ کردن سکانِ یدک (که از روی احتیاط همراه آورده بودم) به کمک یک نفر دیگر نیاز دارم. کشتی به قدری ابلهانه ساخته شده بود که حتما یک نفر باید با آچار، سرپیچ را محکم بگیرد تا دیگری بتواند مهره را شل کند. اول زیاد به دلم بد نیاوردم و دو سه ساعتی با پیچ کلنجار رفتم، آچار را بین پاهایم نگه داشتم و تلاش کردم مهره را از سر دیگر با دست بپیچانم. اما ظهر هم گذشت و تلاشم هایم به جایی نرسید. یک بار تقریبا موفق شده بودم، اما آچار از زیر پایم در رفت و در فضا دور شد. با این حساب کاری صورت نداده بودم که هیچ، ابزاری گرانبها را هم از دست داده بودم. دست روی دست گذاشته بودم و تماشا می کردم که آچار چطور دور می شد و در میان ستارگان کوچک و کوچکتر می شد.
آچار پس از طی مسیر بیضوی و طولانی، دوباره نمایان شد. اما با اینکه تبدیل به ماهواره کشتی شده بود، آن قدر هم نزدیک نمی آمد که بگیرمش. به درون کشتی برگشتم، چیزکی خوردم و فکر کردم که چطور می توانم از این گرفتاری احمقانه بیرون بیایم. کشتی هم شتاب گرفته بود و یک راست به پیش می رفت، چون که آن شهاب لعنتی دستگاه تنظیم نیرو را هم داغان کرده بود. خوشبختانه سر راه از اجرام آسمانی خبری نبود، اما این پرواز کورکورانه هم که نمی توانست تا ابد ادامه یابد. تا مدتی دندان روی جگر گذاشتم، اما پس از ناهار که خواستم ظرفها را بشویم متوجه شدم که راکتور اتمی داغ کرده و بهترین غذای من، یعنی فیله گاو را فاسد کرده است. خونم به جوش آمد و دشنامهایی نثارش کردم و چند ظرف را شکستم، که البته کار درستی نبود، ولی به هر حال قدری آرامم کرد. گوشت گاو را بیرون ریختم، اما گوشت به جای آنکه دور شود در همان نزدیکی ماند و شروع به چرخیدن به دور کشتی کرد. کشتی حالا دارای دو ماهواره شده بود و در هر یازده دقیقه و چهار ثانیه، گرفتگی مختصری روی می داد. برای آرامش اعصابم شروع کردم به براورد مختصات و انحرافات گردش گوشت گاو، که این مورد دوم به علت گردش آچار اتفاق می افتاد. طبق براوردهایم، پس از شش میلیون سال، گوشت به آچار می رسید و از آن جلو می افتاد. بالاخره از این محاسبات طولانی و پیچیده خسته شدم و دراز کشیده و خوابیدم. نیمه های شب احساس کردم که یکی شانه ام را گرفته و تکانم می دهد. چشم باز کردم و کسی را دیدم که روی تخت خم شده است. چهره اش عجیب آشنا به نظر می رسید، اما یادم نمی آمد کجا دیده بودمش.
او گفت: "پاشو آچارو بردار، می ریم بالا و پیچها رو محکم می کنیم..."
گفتم: "اولا جنابعالی به چه حقی منو تو خطاب می کنید، و دوما من خوب می دونم که شما وجود ندارید. من نزدیک دو ساله که تو این کشتی تنها هستم و از زمین به طرف صورت فلکی گوساله پرواز می کنم. پس به طور منطقی نتیجه می گیریم که شما فقط یک رویا هستید."
اما او گوشش بدهکار نبود. همچنان تکانم می داد و می گفت که باید فورا با او به سراغ دستگاه ها بروم.
من گفتم: "چرند میگید، (دیگر داشتم از کوره در می رفتم، از این می ترسیدم که تقلا در خواب بیدارم کند و از روی تجربه می دانستم که پس از یک بیدار شدن ناگهانی دوباره به خواب رفتن چقدر دشوار است،) من هیچ جا نمیام، به هر حال بی فایده است. پیچی که در رویا بسته بشه، هیچ چیز رو در واقعیت عوض نمیکنه. لطفا فورا ناپدید بشید، یا به هر روش دیگری که صلاح می دانید رفع زحمت کنین، وگرنه راستی راستی بلند میشم."
شبحِ سمج، داد زد: "بابا به خدا تو خواب نیستی، مگه منو نمی شناسی؟ اینجا رو ببین." و با انگشت دو زگیل را به درشتی توت فرنگی روی گونۀ چپش نشان داد. من به طور غریزی دست به گونه ام بردم، چونکه من هم در همان جا دو زگیل مشابه دارم. فورا فهمیدم که چرا این شبح به نظرم آشنا می رسید. او با من مو نمی زد .
ـ "راحتم بذار!" داد زدم و چشمانم را بستم تا بخوابم... "اگر تو، من هستی، دیگر لازم نیست بهت (شما) بگم، اما این دلیل نمیشه که تو وجود داشته باشی!"
غلتی زدم و لحاف را روی سرم کشیدم. او گفت که حماقت نکنم. من به روی خودم نیاوردم. او هم از کوره در رفت و فریاد زد: "پشیمون میشی احمق! بالاخره می فهمی که منو تو خواب نمی بینی، ولی اون وقت دیگه دیره!"
من از جا تکان نخوردم. فردا صبح که بیدار شدم، فورا به یاد ماجرای عجیب دیشب افتادم. روی تخت نشستم و با خود گفتم که ذهن آدم گاهی چه حقه های جالبی به خود آدم می زند. من روی عرشه تنهای تنها بودم و برای آنکه نیاز خود را به داشتن یک همدم، ارضا کنم، یک همزاد خیالی برای خودم تصور کرده بودم.
پس از خوردن صبحانه تازه فهمیدم که کشتی در سراسر شب شتاب بیشتری گرفته و رفتم تا بلکه در کتابهای مرجعِ کتابخانۀ کوچک عرشه، چاره ای برای این موقعیت خطرناک پیدا کنم. اما چیزی پیدا نکردم. نقشه ستاره ای را روی میز پهن کردم و در زیر نور ستارۀ ابط الجوزا، که در بازه های زمانی معینی، پشت گوشت گاو پنهان می شد، به دنبال تمدنی کیهانی چشم گرداندم که بتوانم از آنها تقاضای کمک کنم. اما ناحیه ای که من در آن بودم منطقه برهوت و خطرناکی بود که همۀ کشتی ها تا حد امکان از آن دوری می کردند. در آنجا جریانهایِ گرداب مانندِ گرانشیِ مرموزی وجود داشت، 174 جریان چرخشی، که وجودشان را شش نگره فیزیک کیهانی توضیح می داد، و هرکدام به نوعی.
گاهنامه کیهان نوردی، در مورد پیامدهای پیش بینی نشدۀ تاثیرات نسبیتیِ عبور از چنین جریانهایی، بویژه در سرعت های بالا، هشدار داده بود.
پاک درمانده بودم و نمی دانستنم چه بکنم. حساب کردم که حدود ساعت یازده به کرانه اولین جریان چرخشی گرانش خواهم رسید، پس زود ترتیب صبحانه را دادم تا دست کم با شکم گرسنه به رویارویی خطر نروم. هنوز آخرین نعلبکی را خشک نکرده بودم که کشتی از همه طرف شروع به تکان خوردن کرد و چیزهایی را که خوب محکم نشده بود، از این دیوار به آن دیوار پرت می شدند. با هزار زحمت و سینه خیز خود را به مبل رساندم و خودم را به آن بستم. در این بین، مه نیلوفری رنگی، بخش مقابل کشتی را فرا گرفت و میان لگن ظرفشویی و اجاق آشپزخانه، شبح آدمیزادی نمایان شد که پیش بند پوشیده بود و داشت توی تابه نیمرو درست می کرد. شبح بدون حیرت و با دقت براندازم کرد و بعد ناپدید شد. چشمهایم را مالیدم. من به ظاهر در کشتی تنهای تنها بودم و این تصویر را به پندارهای بیهودۀ ذهنی ام نسبت دادم.
هنگامی که روی مبل نشست بودم، یا در واقع روی آن ورجه وورجه می کردم، این فکر مثل برق از خاطرم گذشت که آن یک توهم نبوده است. کتاب کلفت نگره نسبیت عام داشت پرواز کنان از کنارم می گذشت، سعی کردم آن را بگیرم و پس از چهار بار تلاش موفق شدم. ورق زدن آن کتاب سنگین در آن وضعیت کاری واقعا دشوار بود، چون زیر تاثیر نیروهایی سهمگین، تلو تلو می خورد. اما سرآخر، فصل مورد نظر را پیدا کردم که دربارۀ پدیده به هم ریختگی زمان بود، یعنی خمیدگی بردار زمان بر اثر میدانهای گرانشیِ نیرومند. این پدیده می تواند حتی به وارونه شدن حرکت زمان و چندگانگی زمان حال بی انجامد. جریانی که من در آن بودم چندان قوی نبود. می دانستم که اگر بتوانم دماغه کشتی را تنها اندکی به طرف قطب کهکشان بچرخانم، در آن صورت جریانهای چرخشی گرانشی که در آنها پدیده های دو زمانی و حتی سه زمانی بارها مشاهده می شوند را قطع می کردم.
در مورد سکان کاری از دستم ساخته نبود. به موتورخانه رفتم و آن قدر با دستگاه ها ور رفتم تا سرانجام توانستم سر کشتی را کمی به طرف قطب کهکشان کج کنم. این عملیات چند ساعتی وقت گرفت و نتیجه کار، بیش از انتظارم بود. نزدیکیهای نیمه شب کشتی وارد مرکز جریانی شد و به لرزه افتاد. چنان غژ و غژی از دیوارها بلند شد که می ترسیدم مبادا از هم بپاشند، اما خوشبختانه صحیح و سالم از مهلکه بیرون جست و به آغوش بیجان و تاریک کیهان فرو رفت. از موتورخانه بیرون آمدم و چشمم به خودم افتاد که آسوده و بی خبر روی تخت خوابیده بودم. فورا شستم خبردار شد که این من هستم، در واقع منِ دیروزی، یا دقیقتر، منِ شبِ دوشنبه. بدون در نظر گرفتن جنبه های روانی و فلسفی این پدیدۀ به راستی بی همتا، فورا شانه هایش را چسبیدم و شروع کردم به تکان دادن و داد زدن تا بیدارش کنم. نمی دانستم که وجود دوشنبه ایِ او با وجود سه شنبه ایِ من، تا چه مدت همزمان خواهد بود، پس عاقلانه تر می بود که هر چه زودتر دست به کار می شدیم و با کمک همدیگر دستگاه سکان را تعمیر می کردیم.
مرد خفته یک چشمش را باز کرد و به من گفت که به او ( تو ) خطاب نکنم، بعد گفت که مرا دارد در خواب می بیند. من با بی حوصلگی تکانش دادم و بیهوده کوشیدم او را از تخت جدا کنم. اما او گوشش بدهکار نبود و با خیره سَری تکرار می کرد که مرا درخواب می بیند. من فریاد زدم، بد و بیراه گفتم، دشنام دادم، اما او به طور منطقی برایم توضیح داد که هیچ جا نخواهد آمد، چون پیچهایی که در خواب محکم شوند، در عالم واقع کاری صورت نخواهند داد. من به شرافتم سوگند خوردم که اشتباه می کند، یک در میان التماس کردم و ناسزا گفتم، زگیلهایم را نشانش دادم، اما هیچ فایده ای نکرد. او پشت به من کرد و خُرخُرش به هوا بلند شد.
سفر هفتم
از خاطرات یون تیخی
نوشته: استانیسلاو لم
ترجمه: صادق مظفر زاده
به روزآوری: سپهر رادمنش
دوشنبه دوم آوریل از کنار ستاره ابط الجوزا می گذشتم که شهابی ریز، به اندازه یک لوبیا، زره را سوراخ کرد و به دستگاه پیش رانش و قسمتی از سامانۀ سکان آسیب رساند. در نتیجه کشتی، امکان تغییر جهت خود را از دست داد. لباس فضایی پوشیدم و از کشتی بیرون رفتم تا خرابیها را تعمیر کنم، ولی خیلی زود متوجه شدم که برای پیچ کردن سکانِ یدک (که از روی احتیاط همراه آورده بودم) به کمک یک نفر دیگر نیاز دارم. کشتی به قدری ابلهانه ساخته شده بود که حتما یک نفر باید با آچار، سرپیچ را محکم بگیرد تا دیگری بتواند مهره را شل کند. اول زیاد به دلم بد نیاوردم و دو سه ساعتی با پیچ کلنجار رفتم، آچار را بین پاهایم نگه داشتم و تلاش کردم مهره را از سر دیگر با دست بپیچانم. اما ظهر هم گذشت و تلاشم هایم به جایی نرسید. یک بار تقریبا موفق شده بودم، اما آچار از زیر پایم در رفت و در فضا دور شد. با این حساب کاری صورت نداده بودم که هیچ، ابزاری گرانبها را هم از دست داده بودم. دست روی دست گذاشته بودم و تماشا می کردم که آچار چطور دور می شد و در میان ستارگان کوچک و کوچکتر می شد.
آچار پس از طی مسیر بیضوی و طولانی، دوباره نمایان شد. اما با اینکه تبدیل به ماهواره کشتی شده بود، آن قدر هم نزدیک نمی آمد که بگیرمش. به درون کشتی برگشتم، چیزکی خوردم و فکر کردم که چطور می توانم از این گرفتاری احمقانه بیرون بیایم. کشتی هم شتاب گرفته بود و یک راست به پیش می رفت، چون که آن شهاب لعنتی دستگاه تنظیم نیرو را هم داغان کرده بود. خوشبختانه سر راه از اجرام آسمانی خبری نبود، اما این پرواز کورکورانه هم که نمی توانست تا ابد ادامه یابد. تا مدتی دندان روی جگر گذاشتم، اما پس از ناهار که خواستم ظرفها را بشویم متوجه شدم که راکتور اتمی داغ کرده و بهترین غذای من، یعنی فیله گاو را فاسد کرده است. خونم به جوش آمد و دشنامهایی نثارش کردم و چند ظرف را شکستم، که البته کار درستی نبود، ولی به هر حال قدری آرامم کرد. گوشت گاو را بیرون ریختم، اما گوشت به جای آنکه دور شود در همان نزدیکی ماند و شروع به چرخیدن به دور کشتی کرد. کشتی حالا دارای دو ماهواره شده بود و در هر یازده دقیقه و چهار ثانیه، گرفتگی مختصری روی می داد. برای آرامش اعصابم شروع کردم به براورد مختصات و انحرافات گردش گوشت گاو، که این مورد دوم به علت گردش آچار اتفاق می افتاد. طبق براوردهایم، پس از شش میلیون سال، گوشت به آچار می رسید و از آن جلو می افتاد. بالاخره از این محاسبات طولانی و پیچیده خسته شدم و دراز کشیده و خوابیدم. نیمه های شب احساس کردم که یکی شانه ام را گرفته و تکانم می دهد. چشم باز کردم و کسی را دیدم که روی تخت خم شده است. چهره اش عجیب آشنا به نظر می رسید، اما یادم نمی آمد کجا دیده بودمش.
او گفت: "پاشو آچارو بردار، می ریم بالا و پیچها رو محکم می کنیم..."
گفتم: "اولا جنابعالی به چه حقی منو تو خطاب می کنید، و دوما من خوب می دونم که شما وجود ندارید. من نزدیک دو ساله که تو این کشتی تنها هستم و از زمین به طرف صورت فلکی گوساله پرواز می کنم. پس به طور منطقی نتیجه می گیریم که شما فقط یک رویا هستید."
اما او گوشش بدهکار نبود. همچنان تکانم می داد و می گفت که باید فورا با او به سراغ دستگاه ها بروم.
من گفتم: "چرند میگید، (دیگر داشتم از کوره در می رفتم، از این می ترسیدم که تقلا در خواب بیدارم کند و از روی تجربه می دانستم که پس از یک بیدار شدن ناگهانی دوباره به خواب رفتن چقدر دشوار است،) من هیچ جا نمیام، به هر حال بی فایده است. پیچی که در رویا بسته بشه، هیچ چیز رو در واقعیت عوض نمیکنه. لطفا فورا ناپدید بشید، یا به هر روش دیگری که صلاح می دانید رفع زحمت کنین، وگرنه راستی راستی بلند میشم."
شبحِ سمج، داد زد: "بابا به خدا تو خواب نیستی، مگه منو نمی شناسی؟ اینجا رو ببین." و با انگشت دو زگیل را به درشتی توت فرنگی روی گونۀ چپش نشان داد. من به طور غریزی دست به گونه ام بردم، چونکه من هم در همان جا دو زگیل مشابه دارم. فورا فهمیدم که چرا این شبح به نظرم آشنا می رسید. او با من مو نمی زد .
ـ "راحتم بذار!" داد زدم و چشمانم را بستم تا بخوابم... "اگر تو، من هستی، دیگر لازم نیست بهت (شما) بگم، اما این دلیل نمیشه که تو وجود داشته باشی!"
غلتی زدم و لحاف را روی سرم کشیدم. او گفت که حماقت نکنم. من به روی خودم نیاوردم. او هم از کوره در رفت و فریاد زد: "پشیمون میشی احمق! بالاخره می فهمی که منو تو خواب نمی بینی، ولی اون وقت دیگه دیره!"
من از جا تکان نخوردم. فردا صبح که بیدار شدم، فورا به یاد ماجرای عجیب دیشب افتادم. روی تخت نشستم و با خود گفتم که ذهن آدم گاهی چه حقه های جالبی به خود آدم می زند. من روی عرشه تنهای تنها بودم و برای آنکه نیاز خود را به داشتن یک همدم، ارضا کنم، یک همزاد خیالی برای خودم تصور کرده بودم.
پس از خوردن صبحانه تازه فهمیدم که کشتی در سراسر شب شتاب بیشتری گرفته و رفتم تا بلکه در کتابهای مرجعِ کتابخانۀ کوچک عرشه، چاره ای برای این موقعیت خطرناک پیدا کنم. اما چیزی پیدا نکردم. نقشه ستاره ای را روی میز پهن کردم و در زیر نور ستارۀ ابط الجوزا، که در بازه های زمانی معینی، پشت گوشت گاو پنهان می شد، به دنبال تمدنی کیهانی چشم گرداندم که بتوانم از آنها تقاضای کمک کنم. اما ناحیه ای که من در آن بودم منطقه برهوت و خطرناکی بود که همۀ کشتی ها تا حد امکان از آن دوری می کردند. در آنجا جریانهایِ گرداب مانندِ گرانشیِ مرموزی وجود داشت، 174 جریان چرخشی، که وجودشان را شش نگره فیزیک کیهانی توضیح می داد، و هرکدام به نوعی.
گاهنامه کیهان نوردی، در مورد پیامدهای پیش بینی نشدۀ تاثیرات نسبیتیِ عبور از چنین جریانهایی، بویژه در سرعت های بالا، هشدار داده بود.
پاک درمانده بودم و نمی دانستنم چه بکنم. حساب کردم که حدود ساعت یازده به کرانه اولین جریان چرخشی گرانش خواهم رسید، پس زود ترتیب صبحانه را دادم تا دست کم با شکم گرسنه به رویارویی خطر نروم. هنوز آخرین نعلبکی را خشک نکرده بودم که کشتی از همه طرف شروع به تکان خوردن کرد و چیزهایی را که خوب محکم نشده بود، از این دیوار به آن دیوار پرت می شدند. با هزار زحمت و سینه خیز خود را به مبل رساندم و خودم را به آن بستم. در این بین، مه نیلوفری رنگی، بخش مقابل کشتی را فرا گرفت و میان لگن ظرفشویی و اجاق آشپزخانه، شبح آدمیزادی نمایان شد که پیش بند پوشیده بود و داشت توی تابه نیمرو درست می کرد. شبح بدون حیرت و با دقت براندازم کرد و بعد ناپدید شد. چشمهایم را مالیدم. من به ظاهر در کشتی تنهای تنها بودم و این تصویر را به پندارهای بیهودۀ ذهنی ام نسبت دادم.
هنگامی که روی مبل نشست بودم، یا در واقع روی آن ورجه وورجه می کردم، این فکر مثل برق از خاطرم گذشت که آن یک توهم نبوده است. کتاب کلفت نگره نسبیت عام داشت پرواز کنان از کنارم می گذشت، سعی کردم آن را بگیرم و پس از چهار بار تلاش موفق شدم. ورق زدن آن کتاب سنگین در آن وضعیت کاری واقعا دشوار بود، چون زیر تاثیر نیروهایی سهمگین، تلو تلو می خورد. اما سرآخر، فصل مورد نظر را پیدا کردم که دربارۀ پدیده به هم ریختگی زمان بود، یعنی خمیدگی بردار زمان بر اثر میدانهای گرانشیِ نیرومند. این پدیده می تواند حتی به وارونه شدن حرکت زمان و چندگانگی زمان حال بی انجامد. جریانی که من در آن بودم چندان قوی نبود. می دانستم که اگر بتوانم دماغه کشتی را تنها اندکی به طرف قطب کهکشان بچرخانم، در آن صورت جریانهای چرخشی گرانشی که در آنها پدیده های دو زمانی و حتی سه زمانی بارها مشاهده می شوند را قطع می کردم.
در مورد سکان کاری از دستم ساخته نبود. به موتورخانه رفتم و آن قدر با دستگاه ها ور رفتم تا سرانجام توانستم سر کشتی را کمی به طرف قطب کهکشان کج کنم. این عملیات چند ساعتی وقت گرفت و نتیجه کار، بیش از انتظارم بود. نزدیکیهای نیمه شب کشتی وارد مرکز جریانی شد و به لرزه افتاد. چنان غژ و غژی از دیوارها بلند شد که می ترسیدم مبادا از هم بپاشند، اما خوشبختانه صحیح و سالم از مهلکه بیرون جست و به آغوش بیجان و تاریک کیهان فرو رفت. از موتورخانه بیرون آمدم و چشمم به خودم افتاد که آسوده و بی خبر روی تخت خوابیده بودم. فورا شستم خبردار شد که این من هستم، در واقع منِ دیروزی، یا دقیقتر، منِ شبِ دوشنبه. بدون در نظر گرفتن جنبه های روانی و فلسفی این پدیدۀ به راستی بی همتا، فورا شانه هایش را چسبیدم و شروع کردم به تکان دادن و داد زدن تا بیدارش کنم. نمی دانستم که وجود دوشنبه ایِ او با وجود سه شنبه ایِ من، تا چه مدت همزمان خواهد بود، پس عاقلانه تر می بود که هر چه زودتر دست به کار می شدیم و با کمک همدیگر دستگاه سکان را تعمیر می کردیم.
مرد خفته یک چشمش را باز کرد و به من گفت که به او ( تو ) خطاب نکنم، بعد گفت که مرا دارد در خواب می بیند. من با بی حوصلگی تکانش دادم و بیهوده کوشیدم او را از تخت جدا کنم. اما او گوشش بدهکار نبود و با خیره سَری تکرار می کرد که مرا درخواب می بیند. من فریاد زدم، بد و بیراه گفتم، دشنام دادم، اما او به طور منطقی برایم توضیح داد که هیچ جا نخواهد آمد، چون پیچهایی که در خواب محکم شوند، در عالم واقع کاری صورت نخواهند داد. من به شرافتم سوگند خوردم که اشتباه می کند، یک در میان التماس کردم و ناسزا گفتم، زگیلهایم را نشانش دادم، اما هیچ فایده ای نکرد. او پشت به من کرد و خُرخُرش به هوا بلند شد.
