• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :

    ثبت نام عضویت

سفر هفتم - خاطرات یون تیخی. اثر استانیسلاو لم.

  • شروع کننده موضوع شروع کننده موضوع Paulhenry
  • تاریخ شروع تاریخ شروع

Paulhenry

آخرین نئاندرتال | Lamark's Bannerman
ارسال‌ها
638
امتیاز
3,462
نام مرکز سمپاد
شهید سلطانی کرج
شهر
کرج
سال فارغ التحصیلی
1393
دانشگاه
علوم پزشکی همدان
رشته دانشگاه
داروسازی
داستان زیر که سال 1369 در مجله دانشمند چاپ شده است، "سفر هفتم، از خاطرات یون تیخی" نام دارد که به قلم استانیسلاو لم نوشته شده و توسط صادق مظفر زاده ترجمه شده است. این داستان، همچون خود مجله دانشمند، از رویاها و تخیلات ارزشمندی بود که کودکی بخش بزرگی از نسل ما (همچون خود من) را تشکیل داد. یکی از لذت بخش ترین داستان های کوتاه علمی تخیلی که در طول زندگی ام خوانده ام.



سفر هفتم

از خاطرات یون تیخی
نوشته: استانیسلاو لم
ترجمه: صادق مظفر زاده
به روزآوری: سپهر رادمنش

دوشنبه دوم آوریل از کنار ستاره ابط الجوزا می گذشتم که شهابی ریز، به اندازه یک لوبیا، زره را سوراخ کرد و به دستگاه پیش رانش و قسمتی از سامانۀ سکان آسیب رساند. در نتیجه کشتی، امکان تغییر جهت خود را از دست داد. لباس فضایی پوشیدم و از کشتی بیرون رفتم تا خرابیها را تعمیر کنم، ولی خیلی زود متوجه شدم که برای پیچ کردن سکانِ یدک (که از روی احتیاط همراه آورده بودم) به کمک یک نفر دیگر نیاز دارم. کشتی به قدری ابلهانه ساخته شده بود که حتما یک نفر باید با آچار، سرپیچ را محکم بگیرد تا دیگری بتواند مهره را شل کند. اول زیاد به دلم بد نیاوردم و دو سه ساعتی با پیچ کلنجار رفتم، آچار را بین پاهایم نگه داشتم و تلاش کردم مهره را از سر دیگر با دست بپیچانم. اما ظهر هم گذشت و تلاشم هایم به جایی نرسید. یک بار تقریبا موفق شده بودم، اما آچار از زیر پایم در رفت و در فضا دور شد. با این حساب کاری صورت نداده بودم که هیچ، ابزاری گرانبها را هم از دست داده بودم. دست روی دست گذاشته بودم و تماشا می کردم که آچار چطور دور می شد و در میان ستارگان کوچک و کوچکتر می شد.
آ‏چار پس از طی مسیر بیضوی و طولانی، دوباره نمایان شد. اما با اینکه تبدیل به ماهواره کشتی شده بود، آن قدر هم نزدیک نمی آمد که بگیرمش. به درون کشتی برگشتم، چیزکی خوردم و فکر کردم که چطور می توانم از این گرفتاری احمقانه بیرون بیایم. کشتی هم شتاب گرفته بود و یک راست به پیش می رفت، چون که آن شهاب لعنتی دستگاه تنظیم نیرو را هم داغان کرده بود. خوشبختانه سر راه از اجرام آسمانی خبری نبود، اما این پرواز کورکورانه هم که نمی توانست تا ابد ادامه یابد. تا مدتی دندان روی جگر گذاشتم، اما پس از ناهار که خواستم ظرفها را بشویم متوجه شدم که راکتور اتمی داغ کرده و بهترین غذای من، یعنی فیله گاو را فاسد کرده است. خونم به جوش آمد و دشنامهایی نثارش کردم و چند ظرف را شکستم، که البته کار درستی نبود، ولی به هر حال قدری آرامم کرد. گوشت گاو را بیرون ریختم، اما گوشت به جای آنکه دور شود در همان نزدیکی ماند و شروع به چرخیدن به دور کشتی کرد. کشتی حالا دارای دو ماهواره شده بود و در هر یازده دقیقه و چهار ثانیه، گرفتگی مختصری روی می داد. برای آرامش اعصابم شروع کردم به براورد مختصات و انحرافات گردش گوشت گاو، که این مورد دوم به علت گردش آچار اتفاق می افتاد. طبق براوردهایم، پس از شش میلیون سال، گوشت به آچار می رسید و از آن جلو می افتاد. بالاخره از این محاسبات طولانی و پیچیده خسته شدم و دراز کشیده و خوابیدم. نیمه های شب احساس کردم که یکی شانه ام را گرفته و تکانم می دهد. چشم باز کردم و کسی را دیدم که روی تخت خم شده است. چهره اش عجیب آشنا به نظر می رسید، اما یادم نمی آمد کجا دیده بودمش.
‏ او گفت: "پاشو آچارو بردار، می ریم بالا و پیچها رو محکم می کنیم..."
‏گفتم: "اولا جنابعالی به چه حقی منو تو خطاب می کنید، و دوما من خوب می دونم که شما وجود ندارید. من نزدیک دو ساله که تو این کشتی تنها هستم و از زمین به طرف صورت فلکی گوساله پرواز می کنم. پس به طور منطقی نتیجه می گیریم که شما فقط یک رویا هستید."

‏اما او گوشش بدهکار نبود. همچنان تکانم می داد و می گفت که باید فورا با او به سراغ دستگاه ها بروم.
من گفتم: "چرند میگید، (دیگر داشتم از کوره در می رفتم، از این می ترسیدم که تقلا در خواب بیدارم کند و از روی تجربه می دانستم که پس از یک بیدار شدن ناگهانی دوباره به خواب رفتن چقدر دشوار است،) من هیچ جا نمیام، به هر حال بی فایده است. پیچی که در رویا بسته بشه، هیچ چیز رو در واقعیت عوض نمیکنه. لطفا فورا ناپدید بشید، یا به هر روش دیگری که صلاح می دانید رفع زحمت کنین، وگرنه راستی راستی بلند میشم."
‏شبحِ سمج، داد زد: "بابا به خدا تو خواب نیستی، مگه منو نمی شناسی؟ اینجا رو ببین." و با انگشت دو زگیل را به درشتی توت فرنگی روی گونۀ چپش نشان داد. من به طور غریزی دست به گونه ام بردم، چونکه من هم در همان جا دو زگیل مشابه دارم. فورا فهمیدم که چرا این ‏شبح به نظرم آشنا می رسید. ‏او با من مو نمی زد .
ـ "راحتم بذار!" داد زدم و چشمانم را بستم تا بخوابم... "اگر تو، من هستی، دیگر لازم نیست بهت (شما) بگم، اما این دلیل نمیشه که تو وجود داشته باشی!"
‏غلتی زدم و لحاف را روی سرم کشیدم. او گفت که حماقت نکنم. من به روی خودم نیاوردم. او هم از کوره در رفت و فریاد زد: "پشیمون میشی احمق! بالاخره می فهمی که منو تو خواب نمی بینی، ولی اون وقت دیگه دیره!"
‏من از جا تکان نخوردم. فردا صبح که بیدار شدم، فورا به یاد ماجرای عجیب دیشب افتادم. روی تخت نشستم و با خود گفتم که ذهن آدم گاهی چه حقه های جالبی به خود ‏آدم می زند. من روی عرشه تنهای تنها بودم و برای آنکه نیاز خود را به داشتن یک همدم، ارضا کنم، یک همزاد خیالی برای خودم تصور کرده بودم.
‏پس از خوردن صبحانه تازه فهمیدم که کشتی در سراسر شب شتاب بیشتری گرفته و رفتم تا بلکه در کتابهای مرجعِ کتابخانۀ کوچک عرشه، چاره ای برای این موقعیت خطرناک پیدا کنم. اما چیزی پیدا نکردم. نقشه ستاره ای را روی میز پهن کردم و در زیر نور ستارۀ ابط الجوزا، که در بازه های زمانی معینی، پشت گوشت گاو پنهان می شد، به دنبال تمدنی کیهانی چشم گرداندم که بتوانم از آنها تقاضای کمک کنم. اما ناحیه ای که من در آن بودم منطقه برهوت و خطرناکی بود که همۀ کشتی ها تا حد امکان از آن دوری می کردند. در آنجا جریانهایِ گرداب مانندِ گرانشیِ مرموزی وجود داشت، 174 جریان چرخشی، که وجودشان را شش نگره فیزیک کیهانی توضیح می داد، و هرکدام به نوعی.
‏گاهنامه کیهان نوردی، در مورد پیامدهای پیش بینی نشدۀ تاثیرات نسبیتیِ عبور از چنین جریانهایی، بویژه در سرعت های بالا، هشدار داده بود.
‏پاک درمانده بودم و نمی دانستنم چه بکنم. حساب کردم که حدود ساعت یازده به کرانه اولین جریان چرخشی گرانش خواهم رسید، پس زود ترتیب صبحانه را دادم تا دست کم با شکم گرسنه به رویارویی خطر نروم. هنوز آخرین نعلبکی را خشک نکرده بودم که کشتی از همه طرف شروع به تکان خوردن کرد و چیزهایی را که خوب محکم نشده بود، از این دیوار به آن دیوار پرت می شدند. با هزار زحمت و سینه خیز خود را به مبل رساندم و خودم را به آن بستم. در این بین، مه نیلوفری رنگی، بخش مقابل کشتی را فرا گرفت و میان لگن ظرفشویی و اجاق آشپزخانه، شبح آدمیزادی نمایان شد که پیش بند پوشیده بود و داشت توی تابه نیمرو درست می کرد. شبح بدون حیرت و با دقت براندازم کرد و بعد ناپدید شد. چشمهایم را مالیدم. من به ظاهر در کشتی تنهای تنها بودم و این تصویر را به پندارهای بیهودۀ ذهنی ام نسبت دادم.
‏ هنگامی که روی مبل نشست بودم، یا در واقع روی آن ورجه وورجه می کردم، این فکر مثل برق از خاطرم گذشت که آن یک توهم نبوده است. کتاب کلفت نگره نسبیت عام داشت پرواز کنان از کنارم می گذشت، سعی کردم آن را بگیرم و پس از چهار بار تلاش موفق شدم. ورق زدن آن کتاب سنگین در آن وضعیت کاری واقعا دشوار بود، چون زیر تاثیر نیروهایی سهمگین، تلو تلو می خورد. اما سرآخر، فصل مورد نظر را پیدا کردم که دربارۀ پدیده به هم ریختگی زمان بود، یعنی خمیدگی بردار زمان بر اثر میدانهای گرانشیِ نیرومند. این پدیده می تواند حتی به وارونه شدن حرکت زمان و چندگانگی زمان حال بی انجامد. جریانی که من در آن بودم چندان قوی نبود. می دانستم که اگر بتوانم دماغه کشتی را تنها اندکی به طرف قطب کهکشان بچرخانم، در آن صورت جریانهای چرخشی گرانشی که در آنها پدیده های دو زمانی و حتی سه زمانی بارها مشاهده می شوند را قطع می کردم.
‏در مورد سکان کاری از دستم ساخته نبود. به موتورخانه رفتم و آن قدر با دستگاه ها ور رفتم تا سرانجام توانستم سر کشتی را کمی به طرف قطب کهکشان کج کنم. این عملیات چند ساعتی وقت گرفت و نتیجه کار، بیش از انتظارم بود. نزدیکیهای نیمه شب کشتی وارد مرکز جریانی شد و به لرزه افتاد. چنان غژ و غژی از دیوارها بلند شد که می ترسیدم مبادا از هم بپاشند، اما خوشبختانه صحیح و سالم از مهلکه بیرون جست و به آغوش بیجان و تاریک کیهان فرو رفت. از موتورخانه بیرون آمدم و چشمم به خودم افتاد که آسوده و بی خبر روی تخت خوابیده بودم. فورا شستم خبردار شد که این من هستم، در واقع منِ دیروزی، یا دقیقتر، منِ شبِ دوشنبه. بدون در نظر گرفتن جنبه های روانی و فلسفی این پدیدۀ به راستی بی همتا، فورا شانه هایش را چسبیدم و شروع کردم به تکان دادن و ‏داد زدن تا ‏بیدارش کنم. نمی دانستم که وجود دوشنبه ایِ او با وجود سه شنبه ایِ من، تا ‏چه مدت همزمان خواهد بود، پس عاقلانه تر می بود که هر چه زودتر دست به کار می شدیم و با کمک همدیگر دستگاه سکان را تعمیر می کردیم.
‏مرد خفته یک چشمش را باز کرد و ‏به من گفت که به او ( تو ) خطاب نکنم، بعد گفت که مرا دارد در خواب می بیند. من با بی حوصلگی تکانش دادم و بیهوده کوشیدم او را از تخت جدا کنم. اما او گوشش بدهکار نبود و با خیره سَری تکرار می کرد که مرا درخواب می بیند. من فریاد زدم، بد و بیراه گفتم، دشنام دادم، اما او به طور منطقی برایم توضیح داد که هیچ جا نخواهد آمد، چون پیچهایی که در خواب محکم شوند، در عالم واقع کاری صورت نخواهند داد. من به شرافتم سوگند خوردم که اشتباه می کند، یک در میان التماس کردم و ناسزا گفتم، زگیلهایم را نشانش دادم، اما هیچ فایده ای نکرد. او پشت به من کرد و خُرخُرش به هوا بلند شد.
 
‏روی مبل نشستم تا قضیه را با خونسردی بررسی کنم. این ماجرا دو بار بر سرم آمده بود، یک بار در نقش آن مرد خوابیده، روز دوشنبه، و حالا در نقش بیدار کننده اش، روز سرشنبه. منِ دوشنبه به حقیقی بودن پدیدۀ ‏دوگانگیِ زمان باور نداشتم، اما منِ سه شنبه داشت. این از معمولی ترین انواع لغزش زمانی بود. اما تکلیف تعمیر سکان در این میان چه می شد، دوشنبه ای به خواب سنگینی فرو رفته بود و من یادم می آمد که آن شب را تا صبح، تخت خوابیده بودم، پس هر گونه تلاش برای بیدار کردنش بی فایده بود. نقشه ستاره ای از وجود تعداد زیاد جریانهای گرانشی بر سر راه خبر می داد و من باید روی دوگانگی زمان حاضر در روزهای آینده هم حساب میکردم. به فکرم رسید که به خودم نامه ای بنویسم و به بالش سنجاق کنم تا من دوشبنه ای، هر وقت بیدار شد، با چشم خودش ببیند که آن به اصطلاح رویا، حقیقت داشته است.
‏هنوز قلم به دست پشت میز جا نگرفته بودم که صدای غژ غژ و تق تق موتورها بلند شد، به موتورخانه دویدم و تا صبح ‏روی کوره اتمی داغ آب می پا شیدم، د‏ر حالی که آن من دوشنبه ای به خواب ناز فرو رفته بود و گاه لبهایش را می مکید، و این کارش مرا پاک از کوره درمی برد. گرسنه و خسته و کوفته، بی آنکه حتی یک لحظه چشم بر هم گذاشته باشم، صبحانه را آماده کردم. سینی را خشک می کردم که کشتی وارد جریان بعدی شد. منِ دوشنبه ای بر صندلی بسته شده و به من زل زده بود. منِسه شنبه ای هم داشتم نیمرو سرخ می کردم. در این هنگام با یک تکان، تعادلم به هم خورد، چشمهایم سیاهی رفت و افتادم. وقتی روی زمین پر از خرده های چینی به هوش آمدم، یک جفت پا دیدم. یک نفر بالای سرم ایستاده بود.
ـ "بلند شو." بلندم کرد. "تونستی کاری بکنی؟"
ـ "نه!" سرم گیج می رفت. به دستهایم تکیه دادم. "مال چه روزی هستی؟"
ـ چهارشنبه، زودتر بلند شو بریم سراغ سکان. زیاد وقت نداریم."
ـ "دوشنبه ای کجاست؟"
ـ "دیگه نیست، یعنی... ظاهرا اون حالا تو هستی..."
ـ "من که سر در نمیارم."
ـ "مهم نیست، هنوز عادت نداری. بیا بریم، وقت نداریم!"
بی آنکه از زمین بلند شوم گفتم: "الان، امروز سه شنبه هست، اگه تو مال چهار شنبه باشی و تا این لحظه سکان تعمیر نشده باشه، پس معلوم میشه که یه چیزی مزاحم کارمونه، وگرنه تو مجبور نبودی روز چهارشنبه، دست به دامن من سه شنبه ای بشی. شاید بهتر باشه اصلا بیرون نریم."
او فریاد زد: "اینا همش خیالبافیه! بابا من مال چهارشنبه هستم و تو مال سه شنبه، اما کشتی انگار به اصطلاح لکه دار شده، یعنی یه جاهاییش سه شنبه هست، یه جاهاییش چهارشنبه، شاید یه جایی هم کمی پنج شنبه داشته باشه. با عبور از این جریانِ آخریه، زمان یه کمی در هم بر هم شده، اما خب به ما چه، ما دو نفریم و میتونیم سکان رو روبراه کنیم."
من جواب دادم: "نه، اشتباه میکنی! اگه تو چهارشنبه سکان تعمیر نشده، پس معلوم میشه سه شنبه هم تعمیر نشده، و اگه ما پس از مدتی قرار می بود تعمیرش کنیم، این مدت برای تو قسمتی از گذشته می بود، پس..."
او غرید: "پس تو مثل قاطر چموشی، از حماقتت پشیمون میشی! تنها دلخوشی من اینه که تو هم از دست خودت عصبانی خواهی شد، درست مثل حالای من. البت اگه اصلا به چهارشنبه برسی!"
‏من داد زدم: "آخ ، صبرکن! یعنی می خواهی بگی که من، چهارشنبه، وقتی تو شدم، با منِ سه شنبه سر و کله خواهم زد، درسته. همون کاری که تو الان می کنی، فقط نقشهامون وارونه خواهد بود؟ تو من میشی و من تو؟ حالا فهمیدم لغزش زمانی یعنی چی؟ صبر کن، اومدم، که این طور ..."
‏پیش از آنکه فرصت کنم از زمین بلند شوم، در جریانی دیگر افتادیم و یک نیروی سهمگین گرانشی ما را روی سقف پهن کرد. آن پرشهای وحشتناک و تکانها و لرزه ها در تمام شب چهارشنبه یک بند ادامه داشت. وقتی اوضاع قدری آرام تر شد، کتاب نگره نسبیت که توی کابین شناور بود به پیشانی ام خورد و بیهوشم کرد. وقتی چشم باز کردم، ظرفهای خرد شده را دیدم و یک نفر را هم که بینشان افتاده بود. فورا از جا پریدم، زیر بغلش را گرفتم و گفتم: "پاشو ببینم، تونستی کاری بکنی؟"
‏او در حالی که چشم باز می کرد جواب داد: "نه. مال چه روزی هستی؟"
‏ـ "چهارشنبه. بلند شو بریم سراغ تعمیرات. زیاد وقت نداریم."
‏او همان طور که می نشست پرسید: "دوشنبه ای کجاست؟ زیر یک چشمش کبود بود ."
‏ـ "دیگه نیست ، یعنی... ظاهرا اون حالا تو هستی."
‏ـ "من؟"
ـ "خب ، چون دوشنبه ای در شب سه شنبه به سه شنبه ای تبدیل شده و..."
‏ـ "من که سر در نمیارم."
‏ـ "مهم نیست، هنوز عادت نداری. بیا بریم، وقت نداریم!"
‏این را که می گفتم به دنبال ابزار چشم گرداندم.
‏او به کُندی، بی آنکه حتی انگشتی بجنباند، پاسخ داد: "الان، امروز سه شنبه هست. اگه تو مال چهار شنبه باشی و تا این لحظه دستگاه سکان تعمیر نشده باشه، معلوم میشه که یه چیزی مزاحم کارمون خواهد شد، و گرنه تو که چهارشنبه ای هستی مجبور نبودی دست به دامن من سه شنبه ای بشی. شاید بهتر باشه بی خود به خودمون زحمت ندهیم."
‏با خشم فریاد زدم: "اینها همش خیال بافیه، من مال چهارشنبه هستم و تو مال سه شنبه..."
‏و بدین ترتیب بگو مگوی ما، البته با نقشهای وارونه تکرار شد و او واقعا مرا از کوره به در برد، چون اصلا حاضر نبود همکاری کند. من هم او را قاطر چموش خواندم. وقتی سرانجام توانستم متقاعدش کنم، وارد جریان گرانشی بعدی شدیم. عرق سردی روی پیشانیم نشست، چون به فکرم رسید که ما در این لغزش زمانی در دور بسته و بی پایانی خواهیم افتاد. ولی خوشبختانه این طور نشد. وقتی نیروی گرانش آن قدر کم شد که می توانستم بروی پاهایم بایستم، دوباره در کابین تنها بودم. ظاهرا زمان چهارشنبۀ محلی که پیشتر در دور و بر لگن ظرفشویی برقرار بود، از بین رفت و به صورت گذشتۀ برگشت ناپذیر درآمده بود، روی نقشه به دنبال یک جریان درست و حسابی گشتم که کشتی را به درونش ببرم. امیدوار بودم که باز دچار انحنای زمانی بشوم و یک وردست بدرد بخور هم گیرم بیاید.
جریانی پیدا کردم که ظاهرا بدک نبود و پس از مانورهای خسته کننده با موتورها، کشتی ‏را یک راست به مرکزش هدایت کردم. این جریانِ گردابیِ گرانشی، ترکیبی ناهنجار داشت و دارای دو هستۀ مرکزی بود. اما من به قدری گیج و دستپاچه بودم که به این ناهنجاری، کوچکترین توجهی نکردم.
‏کار در موتورخانه دستهایم را حسابی کثیف کرده بود. رفتم دست هایم را بشویم. تا ورود به جریان بعدی هنوز خیلی وقت داشتم. درب حمام بسته بود. از داخل حمام صداهایی می آمد، انگار یک نفر داشت غرغره می کرد.
‏با حیرت پرسیدم: "کی اونجاست؟" صدایی گفت:"من!"
‏ـ "کدوم منی؟"
‏ـ "یون تیخی."
ـ "میدونم بابا، از چه روزی‏؟"
ـ "جمعه، چیکار داری؟"
‏من به خودم جواب دادم: "می خوام بیام تو دستشویی."
‏باخودم گفتم: "حالا چهارشنبه عصره، اونم مال جمعه ست، پس جریانی که کشتی داره به داخلش میره، زمان رو از جمعه تا چهارشنبه خم میکنه. دیگه چی؟" هیچ نمی دانستم. خیلی دلم می خواست بدانم این وسط تکلیف پنج شنبه چه می شود. در این بین آن مرد جمعه ای هنوز مرا به حمام راه نمی داد و حسابی لفتش داده بود، من هم با سرسختی به در می کوبیدم.
‏بالاخره کاسۀ صبرم لبریز شد: "غرغره کردنو تموم می کنی یا نه؟ بابا آخه هر لحظه گرانبهاست. زود بیا بیرون، باید سکانو تعمیر کنیم."
‏او با خونسردی از پشت ‏در جواب داد: "منو لازم نداری. پنج شنبه ای باید همین دور و برها باشه، با اون برو."
‏ـ "چی؟ پنجشنبه ای؟ امکان نداره..."
‏ـ "اینو من بهتر می دونم که مال جمعه هستم، که هم چهارشنبه تو، هم پنجشنبه اونو گذروندم."
‏من با سرگیجۀ ملایمی از پشت در دور شدم، سر و صدایی از کابین بگوشم رسیده بود. آنجا کسی داشت کیف ابزار را از زیر تخت بیرون می کشید.
‏به درون دویدم و فریاد زدم: "تو پنج شنبه ای هستی ؟"
‏ـ "خب معلومه... بیا کمکم کن... "
وقتی داشتیم آن کیف سنگین را از زیر تخت بیرون می کشیدیم پرسیدم؟ "حالا می تونیم دستگاه سکان رو تعمیر کنیم؟"
‏ـ "نمی دونم، پنج شنبه که هنوز تعمیر نشده بود. از جمعه ای بپرس ..."
‏راستی هم، چرا به فکرم نرسیده بود؟
‏با عجله به طرف حمام دویدم...
‏ـ "اوهوی جمعه ای... سکان تعمیر شده؟"
ـ جمعه که نشده بود."
‏ـ "چرا؟
‏ـ "زیرا..."
این را گفت و در را باز کرد. سرش حوله پیچ بود و یک تیغ ریش تراشی را به پیشانی می فشرد تا نگذارد وَرَمی که به اندازۀ یک تخم مرغ بود، درشت تر شود. در این بین پنج شنبه ای هم با ابزارها سر رسید، کنارم ایستاد و آسوده و با دقت به جمعه ایِ زخمی چشم دوخت. این یکی با دست آزادش شیشۀ محلول ضدعفونی را روی تاقچه گذاشت. من غُلغُل آب را ‏غرغره تصور کرده بودم.
‏از باب همدردی پرسیدم: "چی تو رو به این روز انداخته؟"
‏ـ "چی نه، بگو کی، کار یکشنبه ایه."
‏ـ "یکشنبه ای؟ اما چطوری... امکان نداره!"
ـ "داستانش مفصله."
‏پنج شنبه ای گفت: "عیب نداره! حالا بریم بالا، شاید کاری صورت دادیم."
‏من جواب دادم: "ولی ما در منطقۀ جریانهای گرانشی هستیم. یک تکون کافیه ما رو به درون خلا پرتاب کنه و اون وقت کارمان تمومه."
‏پنج شنبه ای گفت: "چرند نگو. جمعه ای زنده ست، پس بلایی سرمون نمیاد. امروز تازه پنج شنبه ست."
‏ـ "نه، چهارشنبه ست."
‏ـ "شاید، فرقی هم نمیکنه، به هر حال هر دو تامون جمعه زنده هستیم."
‏من گفتم: "ما در واقع یک نفر هستیم، فقط از روزهای مختلف ..."
‏ـ "خوبه، دیگه کافیه. حالا دریچه هوابند رو باز کن."
‏در اینجا معلوم شد که در کشتی تنها یک دست لباس فضایی بود و هر دو نمی توانستیم همزمان بیرون برویم، فکر تعمیر را هم می باید از سرمان بیرون می کردیم.
‏با خشم کیف ابزار را پرت کردم و فریاد زدم: "برید به درک! شما باید لباس فضایی رو می پوشیدید و دیگه در نمی آوردین. من فکرش نبودم، اما تو پنجشنبه ای، تو باید فکرشو می کردی!"
‏او جواب داد: "ولی جمعه ای لباس فضایی منو برداشته بود."
‏ـ "کِی؟ چرا؟"
‏ـ "اَه، ارزش گفتن نداره." و شانه ها را بالا ‏انداخت، چرخید و به کابین رفت. جمعه ای پیدا بود. نگاهی به حمام انداختم، آنجا هم نبود.
‏وقتی برگشتم با تعجب پرسیدم: "جمعه ای کجاست؟" پنجشنبه ای داشت تخم مرغ ها را یکی یکی با کارد می شکست و توی روغن داغ خالی می کرد.
 
‏او در حالی که نیمرو را هم می زد، با آرامش گفت: "حتما حول و حوش شنبه ست."
‏ـ "نه، نه. تو چهارشنبه سهم خودتو خوردی و حق نداری عصرانه چهارشنبه را دوباره بخوری."
او در حالی که با خونسردی گوشه های سفت شدۀ نیمرو را با چاقو بلند می کرد، جواب داد: "آذوقه همون قدر که مال تو هست، مال منم هست. من تو هستم و تو، من هستی، پس فرقی نمیکنه."
‏تابه از دستش رها شد و من به طرف دیوار پرت شدم. ما دوباره وارد یک جریان شده بودیم. کشتی مثل بید می لرزید. من تنها یک فکر در سرم دور می زد. خود را به راهرو برسانم و لباس را بپوشم. در آن صورت اگر پنج شنبه می شد، می توانستم به عنوان پنج شنبه ای لباس را بر تن داشته باشم، و اگر آن را حتی یک لحظ هم از تن در نمی آوردم، جمعه هم بر تنم می ماند. حال اگر هم منِ پنج شنبه ای و هم منِ جمعه ای، لباس فضایی را به تن می داشتند و در زمان حال باهم بوخورد می کردند، این امکان وجود می داشت که سکان کذایی را سرانجام رو به راه کنند.
‏نیروی گرانش فزاینده ذهنم را قدری تیره و تار کرده بود و وقتی پلکم هایم را باز کردم، دیدم که در سمت راست پنج شنبه ای دراز کشیده ام و نه مثل یک ربع پیش در ‏سمت چپش. نقشه کشیدن برای پوشیدن لباس فضایی خیلی آسانتر بود تا اجرا کردنش، چون من ‏به علت گرانش رو به فزونی نقش بر زمین شده بودم و توانایی هیچ حرکتی نداشتم. وقتی گرانش اندکی کاهش پیدا کرد، خود را میلیمتر به میلیمتر به طرف در خروجی راهرو کشاندم. خیلی زود متوجه شدم که پنجشنبه ای هم سانتیمتر به سانتیمتر به سمت در می خزد. سر آخر پس از حدود یک ساعت، چونکه جریان کم و بیش بزرگی بود، سینه خیز جلوی در به هم وسیدیم. باخود گفتم که اگر پنج شنبه ای بتواند در را باز کند، من دیگر لازم نیست به خودم زحمت زیادی بدهم. در عین حال چیزهای مختلفی از خاطرم گذشت و یادم آمد که حالا پنج شنبه ای من هستم و نه او. برای خاطر جمعی پرسیدم: "مال کدام روزی؟" چانه ام به زمین فشرده شده بود و از نزدیک چشم در چشمش دوخته بودم. او به زحمت دهانش را باز کرد و نالید: "پنج شنبه!"

‏عجبا، یعنی من پس از همۀ این ماجراها هنوز هم چهارشنبه ای بودم؟به آخرین خاطراتم رجوع کردم و این را ناممکن دانستم. او احتمالا مال جمعه بود و چون یک روز از من جلوتر بود، پس این تفاوت باید همچنان حفظ شده باشد. صبر کردم تا او در را باز کند، اما ظاهرا او هم همین کار را از من انتظار داشت. گرانش به طرز محسوسی کاهش پیدا کرده بود. از جا بلند شدم و به راهرو دویدم. وقتی به لباس فضایی دست یافتم، او به من پشت پا زد و آن را از دستم قاپید. من زمین خوردم و فریاد زدم: "ای بی انصاف، خوک کثیف! خودتو گول می زنی، ناکس...!"
‏اما او بی اعتنا به من شروع به پوشیدن لباس کرد. ابن دیگر اوج بی شرمی بود. اما ناگهان نیروی شدیدی او را از توی لباس به بیرون پرت کرد، ظاهرا کسی آن تو بود. من ماتم برده بود، آخر دیگر معلوم نبود کی به کیست.
‏یکی از توی لباس داد زد: "اوهوی، چهارشنبه ای، پنج شنبه ای رو ول نکن، کمکم کن. پنج شنبه ای هم داشت تقلا می کرد او را از آن تو بیرون بکشد: "لباسو خالی کن ببینم!"
ـ "ولم کن! چی می خواهی؟ مگه سرت نمیشه که این را باید من بپوشم نه تو؟"
ـ "کنجکاوم کردی. بگو چرا ؟"
‏ـ "برای اینکه من از توی الاغ به شنبه نزدیکترم و اینطوری روز شنبه دو نفرمون لباس فضایی پوشیدیم!"
‏من به میان صحبتشان پریدم: "چرنده، در بهترین حالت در شنبه، تو، تنها توی لباس فضایی هستی و هیچ کاری هم از دستت برنمیاد، بده به من. اگه من حالا بپوشمش، هم تو اون رو به عنوان جمعه ای به تن خواهی داشت و هم من، شنبه به عنوان شنبه ای، پس ما هر دو با هم، لباس فضایی به تن خواهیم داشت... پنج شنبه ای، کمکم کن..."
‏جمعه ای که من داشتم لباس را با زور از تنش می کندم اعتراض کرد: "بس کن! به کی میگی پنجشنبه ای، ها... چون نیمه شب گذشته و حالا خودت پنج شنبه ای هستی. در ضمن بهتره من توی لباس بمانم، تو که به هر حال ازش نصیبی نخواهی برد ..."
‏ـ "چرا، اگر من امروز بپوشمش، فردا هم تنم می مونه!"
‏ـ "خودت می بینی، من دیگه تو هستم، یعنی روز پنجشنبه، پنجشنبۀ من گذشته...، پس خوب خبر دارم..."
‏من توپیدم: "روده درازی کافیه. زود بده به من."
‏اما او خود را رهانید و پا به فرار گذاشت. من هم دنبالش دویدم. اول به موتور خانه رفتم و بعد یکی پس از دیگری به کابین دویدیم. راستی هم انگار خبری شده بود، چون حالا فقط ما دو تا آنجا بودیم. تازه دستگیرم شد که چرا پنجشنبه ای، وقتی می خواستیم با ابزار از هوا بند بیرون برویم، به من گفت بود که جمعه ای آن را از او گرفته است. اما من خیال نداشتم به این زودیها تسلیم شوم. به راهرو دویدم و از آنجا به موتور خانه. موقع دویدن چشمم به یک چوبدست افتاد که برای همزدن راکتور اتمی به کار می رفت. برداشتمش و مسلح به سوی کابین شتافتم. آن یکی منِ دیگر، لباس را پوشیده بود، فقط هنوز کلاه را سرش نگذاشته بود .
‏ـ "لباسو در بیار!" چوبدست را تهدید کنان چرخاندم.
ـ "در نمیارم."
‏ـ "بهت میگم درش بیار."
‏دو دل بودم که بزنمش یا نه، چون او نه چشم کبود داشت و نه کلۀ باد کرده. اما ناگهان متوجه شدم که باید هم همینطور باشد. آن یارو جمعه ای حالا حتما شنبه ای شده بود، شاید هم حالا داشت توی یکشنبه ول می گشت. از طرف دیگر آن جمعه ای توی لباس همان پنجشنبه ای بود که من نیمه شب به جلدش رفت بودم. پس من داشتم روی یک منحنی با شیب منفی به نقطه ای نزدیک می شدم که در آ نجا جمعه ای کتک نخورده به تیخی ـ جمعه ای کتک خورده تبدیل می شد. اما او قبلا به من گفته بود که یکشنبه ای این بلا را به سرش آورده، از این یکی هم که فعلا کوچکترین اثری نبود. ما در کابین تنها بودیم، من و او.
‏ناگهان فکر بکری به سرم زد. تهدید کنان غریدم: "لباسو در بیار!
‏ـ "پنجشنبه ای، راحتم بذار."
‏ـ "من پنجشنبه ای نیستم! من یکشنبه ای هستم! این را گفتم و حمله کردم. او خواست پشت پا بزند، اما کفشهای فضایی خیلی سنگین هستند و او پیش از آنکه بتواند پایش را بلند کند، من چماق را بر سرش فرود آورده بودم. البته چندان محکم نزدم، چون آن قدر تجربه داشتم که بدانم خودم هم، وقتی از پنجشنبه ای به جمعه ای بر می گشتم، ضربتی نوش جان می کردم و هیچ دلم نمی خواست ملاج خودم را داغان کنم. جمعه ای به زمین افتاد و ناله کنان به سرش دست برد. من وحشیانه لباس را از تنش در آوردم. او تلوتلو خوران به حمام رفت و زیر لب می گفت: "پنبه کجاست؟... دوا کجاست؟ ..."
‏لباس غنیمتی را هول هولکی پوشیدم. در این موقع چشمم به یک پا افتاد که از زیر تخت بیرون زده بود. زانو زدم و دیدم یکی آن زیر دراز کشیده و لبهایش را می لیسد و آخرین تکه شکلات شیری ای را که من توی چمدان کوچکی برای روز مبادای کهکشانی گذاشته بودم، می بلعد. آن حقه باز به قدری عجله داشت که شکلات را با کاغذش می لمباند.
‏پایش را کشیدم: "میشه اون شکلاتو سر جاش بذاری؟ تو کی هستی؟ مال پنجشنبه ای؟..." این را با صدای آهسته و با قدری نگرانی گفتم، چون به فکرم رسید که نکند خودم دیگر جمعه ای شده باشم و ضربتی را که پیشتر نثار جمعه ای کرده بودم، حالا خودم نوش جان کنم.
‏او با دهان پر من و من کرد: "من یکشنبه ای هستم." سرم گیج رفت. یا دروغ می گفت، که در این صورت اهمیتی نداشت، یا راست می گفت، که در این صورت خطر چماق بالای سرم بود، چون این یکشنبه ای بود که جمعه ای را زده بود، جمعه ای هم قبلا این را به من گفت بود و من خود را یکشنبه ای جا زده و او را با چماق زده بودم. اما اگر حتی دروغ هم می گفت، باز امکان داشت که از من عقب تر باشد. و اگر عقب تر می بود، می توانست هر چیزی را که من می دانستم به یاد بیاورد و بداند که من به جمعه ای دروغ گفته ام و می توانست به همان ترتیب مرا فریب دهد، زیرا آنچه برای من یک حقۀ جنگی بی مقدمه به حساب می آمد، برای او فقط خاطره ای بود که می توانست
با خیال راحت از آن به سود خود استفاده کند. در حالی که چه کنم چه نکنم می کردم، او بقیۀ شکلات را هم بلعید و از زیر تخت بیرون خزید.
 
‏من کلک خوبی به فکرم رسید و گفتم: " اگر تو یکشنبه ای هستی، پس لباس فضایی کو؟
‏ـ "یه لحظه صبر کن!" او این را با آسودگی گفت و ناگهان در دستهایش چماقی نمایان شد.
‏چشمهایم برق زد. انگار ده اَبَرنواَختَر همزمان منفجر شدند. بیهوش شدم. وقتی به خود آمدم کف حمام دراز کشیده بودم. یکی در زد. من شروع به باند پیچی زخمها و ضرب دیدگی هایم کردم. آن بابا همچنان به در می کوبید. معلوم شد چهارشنبه ای است. بالاخره در را باز کردم و سرِ وَرَم کرده ام را نشانش دادم و او رفت تا با پنجشنبه ای ابزار را بر دارد. بعد صدای کشمکش به گوش رسید. یواشکی از حمام بیرون آمدم و زیر تخت رفتم تا ببینم شکلاتها توی چمدان هست یا نه. وقتی داشتم تکۀ آخری را که زیر پیراهنها پیدا کرده بودم، می خوردم، یک نفر پایم را کشید. این دیگر خدا می داند کی بود، اما من محض احتیاط ‏با چماق یکی توی سرش زدم، لباس فضایی را از تنش در آوردم و داشتم می پوشیدم که کشتی وارد جریان بعدی شد.
‏حواسم که جا آمد، دیدم کابین پر از آدم است و جای سوزن انداختن نیست. معلوم شد که همه من هستیم، یعنی یون تیخی؛ البته از روزها، هفته ها و ماههای مختلف. حتی یکی هم بود که ظاهرا مال سال آینده بود. بعضی ها زیر چشمِ کبود و کلۀ باد کرده داشتند، پنج تا شان هم لباس فضایی پوشیده بودند. آنها به جای اینکه بی معطلی بیرون بروند و دست به کار تعمیر خرابی شوند، شروع کردند به بگو مگو، چانه زدن و حتی پرخاش کردن. بحث سر این بود که کی، ‏کی را و چه وقت زده است. قضیه اولا از آنجا پیچیده تر شده بود که صبحیها و بعدازظهریها هم سر و کله شان پیدا شده بود و من می ترسیدم که مبادا پای تیخی های دقیقه ای و ثانیه ای هم به میان کشیده شود . دوما بیشتر آنها بی شرمانه دروغ می گفتند و من تا امروز هم درست نمی دانم که در آن داستان مثلثی بین پنج شنبه ای، جمعه ای و چهارشنبه ای، که من به ترتیب نقش هر سه را بازی کردم، کی را زدم و از کی خوردم. به نظرم این طور می رسید که چون به جمعه ای دروغ گفتم و خودم را به او یکشنبه ای جا زدم، یکی بیش از آنچه طبق تقویم می شود حساب کرد، نوش جان کردم. اما ترجیح می دهم حتی در عالم خیال نیز به سراغ آن خاطرات ناگوار نروم. آخر آدمی که یک هفته آزگار جز کلنجار رفتن با خودش و کتک زدن خودش کار دیگری نکرده، نمی تواند چندان به خود ببالد.
‏بگومگوی تیخی ها تمامی نداشت و دیدن این منظره و این وقت تلف کردنها آدم را پاک نومید میکرد. در این بین کشتی ره گم کرده و بی سکاندار کورکورانه به پیش می تاخت و از این جریان به آن جریان می افتاد. بالاخره لباس دارها به جان بی لباسها افتادند و جنگ مغلوبه شد.
من خودم را وسط انداختم. خواستم در آن هرج و مرج مطلق، نظمی برقرار کنم. سرانجام با هزار زحمت توانستم چیزی شبیه به یک گردهمایی را ترتیب دهم و تیخی سال آینده، تا حدی به خاطر ریش سفید بودنش، به ریاست جلسه برگزیده شد.
‏بعد یک انجمن بررسی، یک انجمن پیگیری و یک انجمن دادخواست انتخاب کردیم. وظیفه برقراری نظم به چهار نفر از ماه آینده سپرده شد: در این میان کشتی از یک جریان منفی گذشت و تعدادمان به نصف کاهش یافت، طوری که هنگام رای گیری به مقدماتی، کمینۀ لازم به دست نیامد و پیش از انتخاب نامزدهای تعمیر سکان، نظامنانه باید بازنویسی می شد. نقشۀ ستاره ای از نزدیک شدن جریانهای جدیدی خبر می داد که دستاوردهای کنونی ما را به نابودی تهدید می کردند. یک بار نامزدهای برگزیده ناپدید شدند. بعد چهارشنبه ای و جمعه ای حوله به سر نمایان شدند و به جر و بحث زننده ای پرداختند. پس از گذشتن از یک جریان گرانشیِ مثبتِ قوی، در کابین و راهرو دیگر جا نبود و از تنگی جا حتی نمی شد دریچۀ هوابند را بازکرد. اما بدتر از همه، این بود که ابعاد جابجایی زمانی، مدام بیشتر و بیشتر می شد، طوری که دیگر سر و کله مو سفیدها و شیرخواره ها پیدا شده بود. پر واضح است که همۀ اینها کسی نبودند به جز خودِ من: یون تیخی.
‏راستش دیگر یادم نبود که هنوز یکشنبه ای بودم یا دوشنبه ای شده بودم. گرچه دیگر اهمیتی هم نداشت. بچه ها زیر دست و پا گریه می کردند و مادرشان را می خواستند. تیخی سال آینده، رئیس جلسه، عصبانی بود و بد و بیراه می گفت، چونکه پای چهارشنبه ای را که زیر تخت بیهوده دنبال شکلات می گشت، لگد کرده بود و این یکی هم پای او را گاز گرفته بود. دیدم قضیه دارد بیخ پیدا می کند، مخصوصا که جا به جا، موها و ریشهای جو گندهی هم به چشم ‏می خورد. بین جریانهای 142 ‏و 143 ‏فهرستی برای حضور و غیاب درست کردم و دست به دست گرداندم، اما معلوم شد که خیلی از حاضران صاف و ساده دروغ می گویند و دربارۀ خود اطلاعات نادرست می دهند. خدا می داند چرا، شاید فضای حاکم ذهنشان را به هم ریخته بود. جنجال به قدری بالاگرفت که فقط با داد و فریاد می شد حرف را به گوش رساند.
‏ناگهان یکی از یون های پارسالی فکر درخشانی به مغزش رسید. پیرترین ما داستان زندگی اش را تعریف کند تا معلوم شود چه کسی باید در اصل دستگاه را تعمیر کند، چون گذشتۀ پیرترین ما، شامل گذشتۀ همۀ آنهای دیگر هم می شد. به سراغ پیرمرد مو سپیدی رفتیم که تک و تنها در گوشه ای ایستاده بود و کمی هم می لرزید. او شروع کرد به تعریف کردن از سیر تا پیاز زندگی خود. بچه ها و نوه ها و نتیجه هایش و از سفرهای فضایی بی شمار در طول عمر نود سالۀ خود. اما پیرمرد، سفر فعلی را که برای ما از همه مهمتر بود به علت تپش قلب و هیجان زدگی، دیگر اصلا به خاطر نمی آورد، ولی چون آدم مغرور و خودپسندی بود، حاضر نبود اعتراف کند. از دادن جواب طفره می رفت و در عوض از آشنایی اش با محافل با نفوذ، از نشانهایش و از نوه هایش می گفت. عاقبت با خواهش و تمنا و داد و فریاد، ساکتش کردیم.
‏دو جریان تعداد حاضران را به شدت کاهش داد. در جریان سوم نه تنها درون کشتی خلوت تر و روشنتر شد، بلکه همۀ با لباس ها هم ناپدید شدند. یک ‏دست لباس فضایی خالی باقی ماند که آن را هم با تصمیم یک گروه ویژه در راهرو آویزان کردیم و رایزنی را از سر گرفتیم. پس از کشمکشی دیگر بر سر این جامۀ گرانبها، باز در جریانی افتادیم و کشتی یک باره سوت و کور شد. من کف زمین نشسته بودم، با چشمهای باد کرده و کلۀ ورم کرده، در یک کابین دراندردشت، میان اثاثیۀ درب و داغان شده، تکه پاره های لباس و کتابهای پاره شده. برگه های رای روی زمین را پوشانده بود. نقشۀ ستاره ای از پشت سر گذشتن منطقۀ جریانهای گرانشی خبر می داد. من که دیگر نمی توانستم به امید یک همزاد و دستیار برای تعمیر خرابی باشم، دستخوش نومیدی و سستی شدم. پس از حدود یک ساعت نگاهی به راهرو انداختم و با شگفتی فراوان دیدم که از لباس فضایی اثری نیست. انگار در پس پرده ای از مه به خاطرم آمد که درست اندکی پیش از جریان آخر، دو پسر بچه، یواشکی به راهرو رفته بودند. یعنی دوتایی با هم لباس را پوشیده بودند؟ مثل برقزده ها به طرف میز فرمان دویدم، کار می کرد! پس آن موقعی که ما داشتیم توی سر و کله ‏هم می زدیم، این نیم وجبی ها ایراد را برطرف کرده بودند! حتما یکی از آنها دست کرده بود توی آستین ها و دیگری هم توی پاچه های لباس فضایی و این طوری توانسته بودند برای سفت کردن مهره های هر دو طرف سکان، آچارها را به طور همزمان نگه دارند. لباس فضایی را در هوابند و پشت دریچه پیدا کردم. آن را همچون جسمی مقدس برداشتم و به درون کشتی آوردم. در دل سپاسگذار این دو نوجوان بیباک بودم که در واقع کسی نبودند جز منِ سالهای پیش. و بدین ترتیب این شاید عجیب ترین ماجرای من به خوبی و خوشی به پایان رسید و من از پرتو هوش و فهم و شجاعتی که خود در قامت آن دو نوجوان بروز داده بودم، به سر منزل مقصود رسیدم.
بعدها کسانی گفتند که من این داستان را از خود بافته ام و بدخواهان حتی کار را به جایی رساندند که مرا به میخوارگی متهم کردند، که در زمین بند را آب نمی دادم و در سفرهای فضایی بلند مدت خود با خیال آسوده، دمی به خمره می زده ام. فقط خدا می داند که چه شایعات دشمن گنانه دیگری از این دست بر سر زبانهاست. ولی چه می شود کرد، آدمیزاد است دیگر. او چرندیات باورنکردنی و دروغهای شاخدار را زودتر باور می کند تا حقایق موثقی که من در اینجا آورده ام.
 
Back
بالا