• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :

    ثبت نام عضویت

گاهی ناکافی بودن واقعی‌ه…!

  • شروع کننده موضوع شروع کننده موضوع venusi
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
نمیدونم چطور باید بگم
همه خیلی خوب نوشتن همین دوباره حس ناکافی بودن میده
دارم فکر میکنم اولین بار کی حس ناکافی بودن داشتم دیدم که انگار با من به دنیا اومده و پاره تن
از بازی کردن توی دوران بچگی که کسی منو حساب نمیکرد ، از مهدکودک، از دبستان که یادم میاد یه روز بارونی بچه ها بخاطر رنگ قسمتی از موهام مقنعه م رو کشیدن و لگد مال کردن ، از ادامه ندادن نقاشی و خط و... این حس همیشه همراه من بود ولی نمیدونم انگار از پارسال بدتر شد
معلم فیزیک دومین جلسه ازمون گرفت و من روز قبلش به شدت حالم بد بود وفرداش سر امتحان پنیک کردم و کل پارسال هر امتحان فیزیک پنیک کردم
فکر میکردم بلد نیستم و برای هرامتحان فیزیک از هفته قبلش میخوندم تا صبح امتحان طوری که زیر و بمش رو بلد بودم ولی باز سر جلسه حالم بد میشد و سفید تحویل میدادم
یا از دبیر ریاضی که از ثانیه اول تا ثانیه اخر میگفت شما هیچی نیستید
و همکلاسی ها و دبیرهایی که حق پرسیدن سرکلاس رو سلب کرده بودن و کردن
امسال ابان مدرسه هرروز ازمون ازمون میگرفت و از طرفی پدربزرگم جراحی داشت و اومده بود خونه ما باعث شد از درس هام عقب بیفتم ولی خب چون از تابستون خونده بودم زیاد حس نمیشد
اذر بدتر شد چون کلاس هام رو توی ابان درست نرفته بودم و از طرفی شد دوتا امتحان دریک روز
ولی خب امتحانات جمع بندی ترم یک که توی اذر بود همه ی نمراتم بیست بود و رتبه یک یا دو کلاس بودم
اما بچه های کلاس حس ناکافی بودن میدادن همه رتبه های یک تا ده شهر و استان توی ازمون های ازمایشی بودن بودن اما من رتبه یک تا ده ازمون ها از اخر بودم
امتحانات دی امسال من واقعا بخاطر این حس نا نداشتم کاملا بریده بودم حدود پنجاه و پنج روز بخاطر حس ناکافی بودن نه خوابیدم و نه غذا خوردم
تمام امتحانات رو با گریه دادم و زور دادم چون حس میکردم نمیتونم در هر سوال بیست و پنج صدم کم شده بود همش بی دقتی بود هنوزم حالم بد میشه به این موضوع فکر میکنم که چرا اذر که محتوای امتحانا از کل ترم یک بوده بیست شدم ولی دی اینجوری شد
بله هنوز که هنوزه نمیتونم درس بخونم چون که احساس میکنم چیزی بلد نیستم درس خوندنی که تفریح من بود الان عذابه
داشتم فکر میکردم که اگر ابان حس ناکافی بودن نداشتم اون موقع اندک از درسام عقب بودم ولی الان خروار هاست
و انگار تلاش های یازده ساله من کاملا بیهوده شده و حتی نمیدونم امتحان نهایی یعنی امتحان ترم دوم رو چیکار کنم
انگار نه انگار این منم که همیشه بلندپرواز بودم و پر از ارزو و هدف بودم ولی الان از همه اهداف و ارزو هام فاصله گرفتم چون میدونم و احساس میکنم که از پسش برنمیام
 
برای خود من جالب بود این تجارب مشترک. حتی همون کتاب‌فروشی و محدودیت مطالعه که نوشته بودی با خودم گفتم چقدر من...
به‌قول خودت اینجا آزادی، آزادی، آزادی 😁

وقتی اصلا شروع کردم به نوشتن اون پیام حرف‌بزن یه بخشی از ذهنم این بود که اگر اگاه باشیم که چرا این احساس رو داریم یا چی کمه شاید‌ بتونیم چیزی رو تغییر بدیم!

من همیشه ترسیدن از حرف زدن، از بیان کردن نظرم، از قضاوت شدن همراهم بود، بهش آگاه بودم و اذیتم می‌کرد! در نهایت همه‌ش می‌رسید به صدای درونم که متقاعدم می‌کرد کافی نیستم برای شرکت کردن توی هر بحثی که در جریانه! من سال‌های زیادی اینجا بودم ولی راستش هرگز مثل شاید یکی دو سال اخیر حرف نزدم! دلیلش هم اینه که آگاه بودم به این احساسم و اینجا رو تبدیل کردم به یه جایی برای اینکه خودمو مجبور کنم حرف بزنم، احساسم رو بگم!
اوایل که شروع کردم نوشتن حرف زدن‌های طولانی دربار‌ۀ پست‌هام اورتینک داشتم ولی مدام و مدام انجامش دادم! ولی بعد انگار واکنش‌های بچه‌ها و دعوا کردن و بحث کردن و شوخی کردن و بقیه من رو در جهان واقعی هم تغییر داد. اونجا هم راحت‌تر حرف می‌زدم!

راستش هنوز هم همراهم هست و آخرین روزی که نمی‌دونستم آخرین روزه شجاعت خوندن طرحم رو سر کلاس شهرام کرمی نداشتم پس نخوندم و بعد فهمیدم چه طرح خوبی بوده...

در نهایت می‌خواستم بگم سایت برای من یه موهبت بود که این احساس ناکافی بودن رو کمی حلش کنم و باهاش کنار بیام...
 
تراپیستم ازم می‌خواست که بنویسم کجا ها حس ناکافی بودن کردم.
تا با هم بررسی کنیم و ببینم واقعا ناکافی‌ام یا نه. اینجا نوشتنشون حس خیانت به تلاش‌های تراپیستم رو می‌ده ولی here we are
من هرگز انتخاب نشدم. نه تو خانواده‌ی خودم که ترجیح میدم توضیحش ندم؛ نه تو بین جمع دوست‌هام و نه هیچکس دیگه.
بعد از اتفاقاتی که افتاده بود، منِ ۱۰ ساله تا همین منِ الان، دیگران رو در معرض انتخاب کردن قرار می‌داد تا بهش ثابت بشه که هیچوقت قرار نیست کسی اون رو انتخاب کنه.
وقتی یه بچه‌ی کوچیک بودم از دوستم می‌خواستم بهم بگه که چندمین آدم مهم زندگیشم که ببینم وقتی اون نفر اول منه، منم برای اون هستم یا نه.
و همه اون‌ها ترکم کردن؛ همشون.
وقتی بزرگ شدم و برای بار اول رابطه عاطفی رو تجربه کردم، بهم خیانت شد. جلوی چشمام. اون شخص بهم گفت آره همیشه ناکافی بودی.
اما مگه اینکه بهم خیانت شد، تقصیر من بود؟
تجربه‌های کوچیکی هم هست که زخم های عمیقی باقی گذاشته. وقتی راهنمایی بودم و با مدرسه رفتیم سفر، ما یه اکیپ پنج نفره بودیم و اتاق‌ها چهار نفره. پس اونا تصمیم گرفتن که من رو کنار بذارن و من با غریبه‌ها هم‌اتاقی شدم.
حتی اون موقع بخاطر اینکه دوست صمیمیم گفت نمی‌خواد با مدرسه بیاد به این مسافرت، من بهش گفتم که اگر اون نمیره، منم نمی‌رم ولی بعداً فهمیدم قبل از من ثبت‌نام کرده بوده ولی نمی‌خواست با من باشه.
و من می‌دونم هیچوقت بدی‌ای نکرده بودم. از اون آدم‌هایی بودم که اگر آدم‌های مهم زندگیم ازم یه چیزی می‌خواستن، تا سر قله قاف هم می‌رفتم تا اونو براشون بیارم.
هیچوقت چیزی کم نذاشتم و مشکل همین بود؛ من ناکافی نبودم. فقط زیادی خوب بودم.
نوشته‌ی خانم‌ وایولت‌ رو خوندم‌. دیگه احساس نمی‌کنم‌ نیاز به‌ نوشتن‌ باشه. چقدر عجیب که تک به تکش برام‌ اتفاق‌ افتاده.
 
راستش خیلی احساس ناکافی بودن دارم ولی میخوام به روی خودم نیارم و بگم که تقصیر من نیست که بهترین اتفاقات نیفتادن ولی ته دلم میدونم اون موقع که باید آدم خیلی شادی میبودم با افسردگی همه چی رو از خودم گرفتم
 
[خوشحالم که این تاپیکو دیدم. بهم احساس «خونه» می‌ده. ممکنه یه‌کم آشفته و بی‌ربط بنویسم چون این حسه به خیلی از زوایای زندگیم بسط پیدا کرده و به سختی می‌تونم از مسائل مرتبط بهش تفکیکش کنم؛ اما به هر حال می‌نویسم چون این‌جور منبرها کم گیر میاد.]

احساس خیلی پررنگ و ملموسیه برای من؛ در حدی که اگه اطرافیان نزدیکم بخوان تو سه عبارت خلاصه‌م کنن، یکیش بی‌تردید اینه. منتها من سال‌هاست که احساس کاذبی نمی‌دونمش و تنها چالشم باهاش اینه که پذیرشش طاقت‌فرساست. خیلی سعی کرده‌م تو خودم ریشه‌یابیش کنم و چیزی که تو مرور خاطرات آزارم می‌ده اینه که جای هر احساس کافی نبودنی که امروز دارم، دیروز یه تصویر ذهنی ایده‌آل نشسته بوده که هرگز به واقعیت نپیوسته. حالا کاری ندارم که چه‌قدر از این‌ها رو می‌شد با تلاش به دست آورد و چه‌قدرشون بنا به شرایط قرار بوده همین بمونن، در نهایت چه من کوتاهی کرده باشم چه محیط سرم آورده باشه، این آشیه که الان تو کاسهٔ منه.

اولین دفعه‌ای که با این معضل -و در پی‌اش، اضطراب اجتماعی خیلی شدید- روبه‌رو شده‌م رو یادم نمی‌آد، ولی اولین جرقه‌های جدیش رو می‌تونم همون راهنمایی و دبیرستان حساب کنم. دوستایی که اون زمانِ منو یادشونه می‌دونن دارم از چی حرف می‌زنم. دروسی که من دوستشون داشتم تو اون مدرسه اصلاً درس حساب نمی‌شدن و اندوختهٔ ناچیزم از مطالعات آزاد توی مدرسه نهایتاً در این حد برام احترام می‌خرید که کسی مستقیماً به روم نیاره که آدم حسابم نمی‌کنه! به موازات مدرسه‌ای که هیچ‌وقت احساس تعلق بهم نداد و پیوسته هیچی نبودنم رو توی سرم می‌کوبید، یه سمپادیا داشتم که عرصهٔ قابل‌توجهی بود برای ابراز وجود. دوستانی داشتم که از سر لطف مرتباً بهم القا می‌کردن که آدم مستعدی‌ام و ترشی نخورم یه چیزی می‌شم. خطرات این‌ورِ قضیه رو اون زمان درک نمی‌کردم. اون بادی که اینجا به کله‌م افتاد از من پیش خودم یه تصویر خیالی ساخت که به پندار خامم قرار بود بعد از خلاصی از شر دبیرستان بهش دست پیدا کنم. به درک غلطی از خودم، ظرفیتم و استعدادهام رسیده بودم. به لطف ارتباط ضعیفم با جامعه یادم نرفته بود هنوز کافی نیستم اما اون برداشت اغراق‌آمیزی که از پتانسیلم داشتم باعث می‌شد فکر کنم این‌ها مقطعیه و همه‌چی قراره به خودی خود حل شه. تو این سال‌ها به هزارویک بهونه هیچ تلاشی برای رشد نکردم ولو این که امکانش تا حد خوبی برام فراهم بود؛ شاید خیلی بیشتر از کسانی که هم‌زمان با من از اون برهه عبور کردن و علی‌رغم فقدان شرایط مناسب، تمام زورشونو برای توسعهٔ فردی زدن. بت پوشالی من نهایتاً تو دانشگاه شکست. من یه انتخاب رشتهٔ ایده‌آل داشتم و پام به بهشت موعود رسیده بود، دیگه دروس تحمیلی دبیرستان نبود، حد اعلای موفقیت تحصیلی رو روی کاغذ می‌دیدم و فکر می‌کردم حالا افتاده‌م رو دور درست، اما اون تصویر خیالی که از خودم داشتم، ذره‌ذره داشت ترک برمی‌داشت. حقیقت تلخی که به مرور برام کتمان‌ناپذیر شد این بود که من تو زندگیم به جایی که می‌خواستم نرسیده بودم و بنا به برخی قرائن هرگز هم قرار نبود برسم. نه خونواده‌م بد بودن، نه از نظر مالی با مشکلی روبه‌رو بودم و نه فشار جبر جغرافیایی روم از میانگین چیزی که یه شهروند ایرانی تجربه می‌کنه بیشتر بود. البته مشکلات شخصی‌ای بود که اینجا حرف زدن ازشون راحت نیست، ولی بازم درجا زدن من رو توجیه نمی‌کنن. من تمام زندگیمو تو توهم گذروندم و نقص‌هامو نادیده گرفتم و چیزی که نمی‌تونستم باشم رو از خودم توقع داشتم، پس حالا چشم دیدن این فلک‌زدهٔ بادبه‌دستِ توی آینه رو ندارم. اگه رو خودم شرط قهرمانی نبسته بودم، ممکن بود الان خودمو دست‌کم «بازنده» نبینم؟ شاید.

اشاره‌ای به احساس دوست‌داشتنی نبودنم نکردم از این جهت که نکتهٔ حرفم چیز دیگه‌ایه، وگرنه پررنگ‌ترین بخشش رو می‌شه در این دید. شاید بشه اون توقع فراتر از ظرفیت رو حتی به این مورد هم به نوعی تعمیم داد. من خیلی تلاش کردم شرایطی فراهم کنم که از پذیرش دوست‌داشتنی نبودنم طفره برم، حتی یه‌جاهایی پامو از مرزبندی‌های خودم فراتر گذاشتم تا فقط یه سیگنال کوچیک از جهان اطرافم بگیرم که «حالا اون‌قدرا هم زشت/بداخلاق/حوصله‌سربر/سطحی نیستی» و در نهایت قانع نشدم. دردسرم اینجا بود که من قبل از این که اصلاً سرم وارد این حساب‌کتابا شه بارها و بارها خودمو با دیگران در این زمینه مقایسه کرده بودم و ناخودآگاه اون توقعه برام ایجاد شده بود. نمی‌گم اگر توقعه نبود کار سختی در پیش نداشتم، نه؛ در هر حال باید می‌پذیرفتمش. اما چیزی که الان دارم در مسیر این پذیرش تحمل می‌کنم تا حد قابل‌توجهی ناشی از شکاف عمیق بین من واقعی و اون منیه که از خودم انتظار داشتم.

در نهایت آیا فرقی می‌کنه که من احساس کنم کافی‌ام یا نه؟ راستش فکر می‌کنم بله. درمورد من که این‌جور بود. اعتمادبه‌نفسی که فرضاً سر ظاهرت از دست می‌دی قبل مصاحبهٔ کاری یقه‌تو می‌گیره که «چی تو خودت می‌بینی که بری واسه چنین کاری درخواست بدی؟». با این حال حدس من اینه که اگه از زمینه‌های بروز این احساس آگاه باشیم، شاید بشه جلوی گسترشش رو گرفت که دست‌کم به نقاط امنمون نفوذ نکنه.

(به دلایلی برای من مقدور نبود که بعضی فاکتورهای مهم دخیل در این مسئله رو بازگو کنم، بنابراین تأکید می‌کنم که ممکنه بعضی از زوایای تجربهٔ شخصی من اغراق‌آمیز و بی‌منطق به نظر بیان. متأسفم که برای ذکر مهم‌ترین جزئیات، احساس امنیت نکردم.)
 
یادمه اوایل سال قبل یه روزی که داشتم همینجوری تو نت می‌چرخیدم یه وبلاگ خیلی قدیمی که اولین نوشته اش مربوط به سال 2011 اینا بود پیدا کردم.
یه پسری بود در یکی از شهر های کوچیک و اون زمان 18 19 سالش بیشتر نبود. قلم خیلی خوبی داشت و به سرعت جذب نوشته هایی که از روزمرگی و آرزو و حسرت هاش داشت شدم.
به خاطر شرایط زندگیش خیلی زود مجبور بود کار کنه و تنها کاری که گیر آورده بود کارگری تو معدن (به همراه پدرش؟)بود. من همینجوری پست هاش در گذر زمان رو می‌خوندم تا جایی که رسید به تاریخی که خبر فروریختن معدن هارو تو اخبار اون زمان میگفتن و فکر میکنم اون زمان هنوز اون پسر 23 و 24 ساله، نمی‌دونست پدرش زنده است یا نه و این آخرین نوشته اون وبلاگ بود. یادمه انقدر گریه کردم و با اشک توی نت داشتم در مورد کشته شده های اون اتفاق می‌گشتم که ببینم پدرش زنده است یا نه و در آخر هیچی پیدا نکردم.
من گریه میکردم و متاسف بودم از اینکه همچین اتفاقی افتاده بود و من با راحتی توی خونه ام بودم و حتی بدرد نخور هم بودم.
از اینکه توی سمپاد بودم احساس مسئولیت میکردم، شاید اگه یه نفر دیگه جای من بود که پر تلاش تر بود می‌تونست استفاده بهتری از محیط ببره و بیشتر مفید باشه
احساس مسئولیت میکنم که من توی امکانات خوبی بزرگ شدم و به مدرسه خوبی رفتم که خیلی ها نرفتن در حالی که اگه شرایطش بود شاید می‌تونستن قبول شن و بهتر از من باشن...و خب هیچ وقت جواب این سوالم رو نمی‌فهمم. فقط اینکه من باید به جای بقیه هم تلاش کنم و مفید باشم تا برای بقیه که امکانات کمتری دارن زندگی راحت تری بسازم. مثل اینکه این وظیفه منه
و من نتونستم این کارو انجام بدم و ناکافی ام، شاید من لیاقتش رو نداشتم.
 
به واقع سمپاد و سمپادیا همیشه به من احساس ناکافی بودن داده، تو مدرسه و اینجا همه بسیار بیشتر از من موفقیت داشتن تو زندگیشون و من یک لوزر به تمام معنا بودم و هستم، احساس کم هوش بودن من از همون سال اول بودن توی فرزانگان شروع شد اما پذیرفتمش و باهاش کنار اومدم چون متغیرهای زیادی در موفقیت تحصیلی و شغلی تاثیرگذارن که خیلی وقتا کنترلش از دست من خارج بوده. یه جورایی راه بهانه‌جویی رو بر خودم بستم.
بنا بر همین بهونه نگرفتن به خاطر گذشت زمان و از دست دادن موقعیت‌ها یه شروع دیر هنگام در زمینه‌ی موسیقی داشتم که نه خیلی خوب و نه خیلی بد پیش رفت... اما خیلی وقتا شد که به خاطر همین حس دیر بودن و نتیجه ندادن انگیزمو برای ادامه از دست دادم و درجا زدم. با همه‌ی این شرایط تجربه‌های جالبی نصیبم کرد و سعی می‌کنم سپاسگزار باشم ولی شاید اگر من هم به موقع و از سن کم توی مسیر درست قرار می‌گرفتم الان اوضاع خیلی فرق می‌کرد...
در نهایت حسی که به تقلاهای خودم توی این سن و سال در جهت لوزر نبودم دارم اینطوریه:
20241230_193859.jpg

از کتاب "کتاب‌خوان" اثر "برنهارد شلینک"
 
از وقتی اومده بودم آموزشگاه جدید، از همون اولین جلسه‌ احساس می‌کردم برای کلاس کافی نیستم، یادم نمیره که من تا ۴ ۵ ترم هیچ دوستی تو کلاس نداشتم، کسی رو نمی‌شناختم، این بیشتر اذیت‌م می‌کنه که یادم می‌آد خیلی تلاش می‌کردم که با بقیه دوست شم، اظهار نظر می‌کردم ولی حس می‌کنم نگاه‌های معلم هم حتی مسبب این رفتار بچه‌ها بود، اون هم به من اهمیت نمی‌داد...
من اون ترم حتی نمی‌دونستم بخش شنیداری تو میان‌ ترم‌مون هست ( با تعیین سطح افتاده بودم ترم ۱۶ و آموزشگاه قبلی‌م بیشتر مکالمه بود، یعنی از ما آزمون کتبی نمی‌گرفتن براساس اجرا و حرف زدن‌مون تو کلاس نمره می‌گرفتیم)، یکی مونده به آخر کلاس شده بودم:)
به مرور اوضاع بهتر شد ولی دوباره کلاس منصور قشنگ اون حس مزخرف تو هیچی بلد نیستی رو به من می‌داد، وقتی رفتم بهش گفتم من بالاخره استرس مارک و فونوتیک رو خوب یاد گرفتم و بدون غلط جواب می‌دم خیلی خوشگل بهم نگاه کرد و گفت خب بایدم یاد می‌گرفتی:)
یا حتی تو کلاس عربی یا فارسی، بد نیستم ولی عالی هم نیستم، بالاتر از منم هست؛ فکر کنم کلا با زبان مخالف‌م حالا هر نوعش دی:
من حتی اینجا هم خجالت می‌کشم تو بحث‌ها نظر بدم چون احساس می‌کنم نمی‌تونم نظر خوبی رو ارائه بدم.
 
از بچگی تا جایی که یادم میاد تنها بودم (که همینم باعث تخیل زیاد و او سی دی شد که تا حالا باهامه و دست از سرم برنمیداره )و ازش متنفر بودم به معنای واقعی کلمه هر کاری میکردم تا وقتی کسی اومد خونمون نگهش دارم ولی خب نمیشه آدم ها رو تا ابد نگهش داشت کم کم عادت کردم به سرگرم کردن دیگران تا پیشم بمونن وقتی جواب نمی داد با خودم میگفتم که شاید کافی نبودم باید بهتر باشم شاید مشکل قیافمه؟ شاید بد حرف زدم؟باید شنونده بهتری باشم جوک هام خوب بود؟ولی مهم نیست چقدر تلاش کنی نمیتونی تا ابد یکی رو نگه داری دبستان که بودم از دوستام قول میگرفتم که همیشه باهم بمونیم تا احساس امنیت کنم وقتی یکی از دوستای صمیمیم ولم کرد استرسام بیشتر شد رفتم توی فاز کنترلگری نمی گذاشتم آدم های اطرافم یه آب خوش از گلوشون پایین بره انگار بالای صحنه تئاتر بودم‌ و همه چیز باید بی نقص پیش میرفت هیچوقت هم کافی نبود بقیه هم کم کم میفهمیدن که دارم آزادیشون رو میگیرم و فاصله میگرفتن.به هر حال سال ها گذشت و الان کم کم دارم به قولی نفرین رو می شکنم به نظرم اینکه شروع کنی خودت رو دوست داشته باشی خیلی جواب میده میدونم کلیشه ای هست ضمنا نگاه کردن به دنیای هم میتونه خوب باشه صدای تیک تاک ساعت، گرمیه چایی،حرکت برگ درختا توی نسیم و... بعضی وقتا اگه از خودت بیای بیرون و مثل یه فیلم سینمایی به دنیا نگاه کنی اون حس من کافی نیستم میپره.
 
مدتیه احساس میکنم برای یک پزشک خوب شدن به اندازه کافی خوب نیستم. در واقع حسم اینه که هرگز به اون چیزی که آرزوش رو داری نمیرسی چون آدمای معمولی بهش نمیرسن و تو یه آدم معمولی هستی. هوش معمولی و تلاش معمولی
 
مدتیه احساس میکنم برای یک پزشک خوب شدن به اندازه کافی خوب نیستم. در واقع حسم اینه که هرگز به اون چیزی که آرزوش رو داری نمیرسی چون آدمای معمولی بهش نمیرسن و تو یه آدم معمولی هستی. هوش معمولی و تلاش معمولی
این حس اتفاقا نشون میده که پزشک خوبی میشین چون یه پزشک بد یا سهمیه‌ای هیچوقت به چنین چیزی فکر نمیکنه. حتی واسش مهم هم نیست. یه جور ایمپاستر سندرومه.
در مورد معمولی بودن هم درست میگین ولی مگه ایراد معمولی بودن چیه؟ همه ما معمولی هستیم پزشک‌ها هم. این دیدگاه خانواده ایرانیه که توی ذهن بچه‌ها انداخته برای پزشکی خوندن باید استثنایی و نخبه بود. (البته اینو رد نمیکنم که تلاش و هوش و درس خوندن خیلی زیادی لازم داره.)
 
بعضی وقتا حسِ ناکافی بودن الکی نیست. واقعاً پیش میاد آدم یه جاهایی از زندگی عقب‌تر از بقیه باشه. نه به خاطر تنبلی یا بی‌عرضگی، گاهی فقط چون شرایطش سخت‌تر بوده، یا زمانه باهاش مهربون نبوده.


آدم به دور و بری‌هاش نگاه می‌کنه و می‌بینه چیزایی که برای بقیه عادی بوده، برای خودش یه مسیر سخت و طولانی بوده… و این تلخه. خیلی هم تلخه.


ولی کنار اومدن باهاش شاید یعنی اینو بپذیری که زندگی همیشه منصفانه نیست. بعضی وقتا تنها کاری که از دست آدم برمیاد اینه که با همین حالِ نصفه و نیمه، باز هم ادامه بده. همین ادامه دادنِ ساده، خودش یه جور مقاومت کردنه.
 
چیزیکه جامعه می‌خواد و نیاز داره نیستم همه مدلی همزمان هستم ولی همزمان هیچی کافی نیستم
هر روز بابتش رنج می‌کشم و احساس تنهایی می‌کنم.
 
طی چند سال گذشته دوبار شرایط مهاجرت برام پیش اومد برای بار اول تصمیم گرفتم که زیادی دستم خالیه از لحاظ رزومه تحصیلی و اگر توی مقطع بالاتری برم اونجا، برام میتونه بهتر باشه الآن هر روز تو سرمه آیا اشتباه کردم؟ آیا زندگیمو باختم با این تصمیم؟
بار دوم رزومه‌‌ای چه بسا بالاتر از حد نیاز با ماکسیمم شرایط داشتم اما نتونستم زبانم رو برسونم و نبود مدرک زبان دستم رو بست و حس میکنم از عرضه نداشتن و ناکافی بودن خودم بوده… کلا این روزا تنها فکری که تو سرمه اینه که برای این دنیای بی رحم قوی نیستم و به شدت برای معیار هاش ناکافی… هر چقدر میدوام اهدافم از من دور تر میشن تا یه جاهایی که دیگه نمیبینمشون…
 
با آدمایی که بهتون احساس ناکافی بودن می‌دن چه می‌کنید؟
 
با آدمایی که بهتون احساس ناکافی بودن می‌دن چه می‌کنید؟
جایی که بتونم قطع ارتباط.
جایی که نتونم تقسیمش میکنم به حالتی که طرف قصد این کار رو داره یا متوجه نیست. اگر از قصد این کار رو بکنه چنان به سخره میگیرم خودش و تمام ارزش هاشو که بدونه برای این به شدت کافی ام و خودشو جمع کنه. اگر هم ندونه سعی میکنم براش توضیح بدم و حالا دوباره اگر انجام داد مثل قبل که گفتم.
 
با آدمایی که بهتون احساس ناکافی بودن می‌دن چه می‌کنید؟
پارتنرم باشه بهش میگم و متوجه‌ش می‌کنم.
خانواده‌م باشه (اکثر موارد) سعی می‌کنم تاثیر نپذیرم چون اصلاح‌پذیر نیستن و حوصله‌ی قهر و به روآوردن رو ندارم.
رفیق خیلی صمیمی باشه به دل می‌گیرم و در صورت تکرار زیاد از صمیمیت‌م کاسته می‌شه.
بقیه* هم نظرشون رو تخم [چشم] ما جا داره.

*عمه‌م این‌کار رو زیاد می‌کنه که تقریبا همه می‌دونن مریضی روانی داره پس جایگاه نظر ایشون هم مشخصه.
 
این حس رو همواره خیلی زیاد دارم و بعضی وقتا حتی از حالت عادی هم بیشتر می‌شه. مامانم هم بصورت فعالانه درحال دادن این حس بهم هست و سخت میشه جلوشو گرفت.
تمام جنبه‌های زندگیمو در بر می‌گیره. از کنکور بگیر که اون‌جوری که می‌خواستم و ازم توقع داشتن نشد، تا دانشگاه و معدلم، اینکه کاری غیر درس انجام نمی‌دم، اینکه مهارت خاصی ندارم، روابط اجتماعی‌ام، میزانی که توی جمع‌ها پذیرفته می‌شم، افکار و ارزش‌هام، مدل نگاهم به دنیا و خیلی چیزای دیگه.
تقریبا اینطوریم که کاش یه چیزی داشتم دلم بهش خوش باشه و بگم حداقل از این لحاظ قابل توجهم و دیگران توی این مورد قبولم می‌کنن.
ولی واقعا هرچی می‌گردم چیزی پیدا نمی‌کنم. نه فرزند خوبی‌ام، نه دوست خوبی‌ام، نه دانشجوی خوبی‌ام، نه پارتنر خوبی‌ام، نه خواهر خوبی‌ام، نه هیچ چیز خوب دیگه‌ای. بعضی وقتا اینا خیلی سنگین و عذاب آوره. میشه واقعا طومار نوشت راجع بهش، ولی همین‌قدر حق مطلب ادا می‌شه.
 
Back
بالا