• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :

    ثبت نام عضویت

گاهی ناکافی بودن واقعی‌ه…!

  • شروع کننده موضوع شروع کننده موضوع venusi
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
من هیچوقت خودم احساس ناکافی بودن نکردم بلکه از جانب بقیه[علی الخصوص خانواده و معاون نکبت مدرسه و کادرش] احساس ناکافی بودن بهم داده می شد منتها چیزی که میخوام بیان کنم اینه که ما اصلا برای کافی بودن واقعا نیاز نبود هیچوقت کار شاخی کنیم.
و اینو من تو ۱۶ ۱۷ سالگیم فهمیدم شما عملا یک نوجوونی رو تصور کنید که حاضر بود واسه معمولی نبودن همه کار کنه از زندگیش بزنه که چمیدونم سمپاد قبول شه،وقتی بقیه دنبال تفریح بودن بشینه المپیاد بخونه،نمیدونم کلاس دوم کلی کلاس متفرقه شرکت کنه و...
خب که چی؟چیشد واقعا؟یعنی متوجه هستم که این کارایی که من تو طول زندگیم کردم واسه یه سریا حسرت شده اما شاید صرفا چون ساخته ذهن مون بوده حسرت شده و اگه انجامش می دادیم شاید واقعا اونقدر هم دوستشون نداشتیم
احتمالا حسرت من واقعا اینه که کاش یکم کمتر به خودم سخت میگرفتم و بیشتر زندگی میکردم؛چون من تو این سالای عمرم از وقتی یادم میاد کار خاصی در جهت شاد بودنم نکردم.
 
یادی کنیم از ژان پل سارتر که میگفت اگر یک افلیج قهرمان دو نشود مقصر خود اوست!
آه که چقد از این کلمه تقصیر بدم میاد :))
نمیدونم منظور سارتر از این حرف چیه، ولی از یه جهت به نظرم درسته. از این جهت که ریشه ناکامی در خود فرده. ریشه ناکامی در کم بودن ظرفیتش برای دویدنه، نه در کم گذاشتن و کم تلاش کردن و فلان.
 
شما وقتی الویت ۱ تا ۳ هیچ احدی نباشی، وقتی هیچ احدی هیچ وقت قبل انجام یه کاری تو رو در جریان نمیذاره و نتیجشو اعلام میکنه، وقتی طرف مقابل سطح دوستی رو تعیین میکنه

احتمالا واقعا کافی نیستی.
 
آه که چقد از این کلمه تقصیر بدم میاد :))
نمیدونم منظور سارتر از این حرف چیه، ولی از یه جهت به نظرم درسته. از این جهت که ریشه ناکامی در خود فرده. ریشه ناکامی در کم بودن ظرفیتش برای دویدنه، نه در کم گذاشتن و کم تلاش کردن و فلان.
فکر میکنم منظورش اراده ی آزاد و مسئولیته. فیلسوف اگزیستاسیال بوده دیگه. ینی میگه اگه یه نفر که حتی محدودیت فیزیکی دوییدن داره قهرمان نشه تقصیر خودشه. یجور اغراق در اهمیت و نقش مسئولیت خود آدما تو زندگیشون.
ولی من مخالفم با حرفش. خیلی شده برگردیم به گذشته بگیم اگه این اطلاعات رو داشتم فلان کار فلان تصمیم فلان رابطه رو تشکیل نمیدادم. مسئله همیشه فقط اراده نیست. مسئله نبود دانشیه که به اراده کمک کنه کار درست رو انجام بده.
 
خب راستش مطمئن نبودم این پست رو بنویسم یا نه. الان هم شاید چند پاراگراف بنویسم و بعدش پاک کنم و این پست light of day رو نبینه به اصطلاح. دلیلش هم پست‌های بقیه و روند تاپیک تا به اینجا بوده. صحبت‌هاتون خیلی سورئال بود واسه من و شاید به طور بامزه‌ای بشه گفت حس «ناکافی» بودن بهم داد. :‌)) حالا امیدوارم پست من به آدمای دیگه که پست گذاشتن و می‌خوان پست بذارن حس «ناکافی» بودن نده هرچند بعید می‌دونم.

من توی ذهنم حس و تعریف ناکافی بودن همیشه خلاف صحبت‌های قبلی این تاپیک بوده. شهر فقیر بودن و شرایط و ابزار درست نداشتن از نظرم اصلا ناکافی بودن فرد نیست، فوقش بشه گفت شرایط ناکافی بوده. شاید حتی بشه بگفت متضاد ۱۸۰ درجه می‌بینمش، کسی که شرایط نداشته و با زحمت به یه نقطه‌ای رسیده اتفاقا خیلی هم کافیه چرا ناکافی باشه. :‌)) نسبت به کی و چی ناکافیه؟ ناکافی بودن شرایط آدم آیا مساوی ناکافی بودن خودشه؟ به نظر من نه ولی نظرها ظاهرا متفاوت بود باهام. تعریف من از ناکافی بودن چیه؟ اینکه ابزار و شرایط و موقعیت همه موجود باشن و خود تو کسی باشی که اون وسط مشکل داری و نتونی بهره ببری. در اون صورت خود شخص توعه که باگ داره و ناکافیه.

حالا اگه بخوام وارد تجربه زندگی خودم از ناکافی بودن بگم راستش دقیقا مشابه تعریفم متضاد پست‌های بقیه تا به اینجاست و اتفاقا احتمالا دقیقا (جمله رو:‌))) مثل افرادی‌ام که پست‌های اینجا در مقایسه باهاشون نوشته شده. افرادی که میگید همه چی دارن و داشتن و چرا ناله می‌کنن. زیاد وارد جزئیات نمیخوام بشم ولی بابام پزشکه مامانم خانه‌دار ولی هنرمند و کتابخون و همیشه هم از نظر مالی هم از نظر فرهنگی شرایط و موقعیت‌های خوبی برام فراهم بوده و خانواده هم خودشون برای همه کارم ساپورتیو بودن. من شاید بشه گفت یکی از همونام که «مرفه بی‌درد»اند و به هرجا رسیدن از شرایط خوبشون بوده که البته جایی که بهش رسیدم هیچ‌جاست. :‌))

حالا این هیچ‌جا کجاست؟ از اینکه رفته بودم ژاپنی و انصراف دادم حرف زده بودم قبلا تو سایت. ولی بعدش چی شد؟ خلاصه بگم. حدودا دو سال رو به دست دست کردن الکی و اینکه نمیدونم میخوام چیکار کنم گذروندم. گفتم می‌خوام دوباره کنکور بدم بعضی وقتا کنکور ریاضی بعضیا وقتا هنر. کنکور ندادم اصن. گفتم اصن نمی‌خوام دانشگاه برم می‌خوام تهران بمونم یه کاری کنم. نموندم و کاری هم نکردم. حالا برخیش به خاطر این بود که اجازه‌ی اینکارو بهم ندادن ولی بیشتر به پای خودم بود. چیکار کردم در نهایت؟ رفتم از این رشته‌های بدون کنکور آزاد یه چیزی ثبت نام کردم. چی؟ علوم کامپیوتر. چی شد؟ هیچی الان بعد ۵ ۶ سال تازه دارم کارشناسیمو تموم میکنم. اون وسطش چی شد پس؟ هیچی حدود یکی دو سال زندگیمو به فنا دادم چون افسردگی باعث می‌شد اصن نخوام از خونه دربیام و هیچکدوم از کلاسام رو نرفتم و همینجوری ۴ ترم رو از دست دادم. اون وسطا خودم یه سری چیزای برنامه‌نویسی یاد گرفتم و حتی یه بوت‌کمپ رفتم. اونا نتیجش چی شد؟ هیچی چون که کسی نمی‌خواد آدمی که ۲۴/۲۵/۲۶ سالشه و هیچ تجربه‌ی کاری نداره رو استخدام کنه. خودم هم وقت نذاشتم یه پروژه‌ی خفن درست کنم که قسمت تاریخچه‌ی رزومه‌م رو نادیده بگیرن.

شاید بگید اینا که همش تحصیل و کاره خب، حتما در بعدهای دیگه‌ی زندگیت کلی کارهای جالب کردی. خب بذار فکر کنم. تا همین یکی دو سال پیش تمام دوستای زندگیم دوستایی بودن که از دبیرستان داشتم. تو هیچ‌کدوم از فعالیت‌هایی که می‌کردم با آدمای دورم چه از دانشگاه چه کلاس‌های دیگه به قدری خودم رو ایزوله کرده بودم از همه‌کس و همه‌چیز حتی نتونستم یه دوست عادی در حد سلام خدافز برای خودم بسازم. می‌گم «ساختن» چون دوستی به نظرم دقیقا همینه و اصلا «پیدا کردن»ی نیست برخلاف چیزی که همیشه میگن. نیاز به آستین بالا زدن و ایجاد ارتباط داره. دوستی که نساختم پس بدیهتا میشه پیشبینی کرد که رابطه‌ی عاطفی‌ای هم نتونستم بسازم.

تازه وقتی حدودا ۲ سال پیش بالاخره پیش روانپزشک رفتم تونستم شروع کنم یک ذره پیش بردن کارهام. بالاخره شروع کردم به رفتن به کلاس‌هام. اونم نه همشون. کم کم و اونایی که مجبور بودم چون استادشون حذف می‌کردن. اگه کلاسی رو کل ترم نرفته بودم هم امتحانشو می‌خوندم و می‌رفتم. راستش این مجازی شدن هم احتمالا به گرفتن لیسانسم کمک می‌کنه چون در هر صورت دانشگاه برای من سوخته حساب میشه دیگه از ابعاد دیگه. بعدش هم احتمالا برم بخونم کنکور ارشد بدم چون راه نجاتم رو از این باتلاق مدرک بالاتر می‌بینم. مدرک بالاتر در دانشگاه بهتر. یکی از دوستام رزومه‌ش خوب بود ولی نه اونقدر خوب و صرفا با اسم امیرکبیر تونست تو تپسی کار کنه یه مدت. خودم هم اگه بتونم سعی می‌کنم مهارت‌هام رو بیشتر کنم این مدت و پروژه داشته باشم بلکه چیزی شود. دوست معمولی جدید هم بالاخره تونستم پیدا کنم از چند جا. خدا بخواد رابطه عاطفی هم خودش پیش میاد من که حال ندارم برم دنبالش یه مدت با این اپ‌ها دیت رفتم و خیلی انرژی می‌برد و کلا الان اونقدر تو ذهنم مطرح نیست که بخوام بخشی از پهنای باند محدود مغزمو پاش بذارم.

خب اگه بخوام اینارو تقصیر کسی بندازم می‌تونم. مثلا مامانم. حالا مامانم چیکار کرده مگه؟ کار خاصی هم نکرده. ولی از بچگیام از اونایی بود که اصرار شدید داشت که قرص و داروی روان خوب نیست و هر وقت می‌گفتم خوب نیستم به نظرش باید میرفتم مشاور و روانشناس. هرچقدر هم به شوخی و جدی می‌گفتم که بابا من روانی‌ام باید برم قرص بخورم مغزم مشکل داره گوش شنوایی نبود. (+ از نظر مامانم مشکل من در تنبلی بود و هیچ مشکلی واقعی‌ای نداشتم. شایدم اون راست میگه چمیدونم.) در مرحله دوم میتونم روانشناسایی که می‌رفتم رو ملامت کنم. چرا؟‌ چون که هیچکدومشون سوالای درست ازم نپرسیدن، حرف‌های درست رو از زیر زبونم نکشیدن و در نتیجه نتونستن تشخیص بدن که من باید ارجاع بشم روانپزشک. یکیشون که یه اسکل افضلی بود که میگفت تو خیلی پاکی هیچ مشکلی نداری. :‌)) یکی دیگه توی دوران ژاپنی خوندنم بهم گفت اگه کلاسی رو دوست نداری نرو و خودت رو مجبور نکن بری و من از لج و لجبازی با اون یا خودم یا مامانم یا اصلا نمیدونم کی اکثر کلاسام رو نرفتم و به فنا رفت ترم اول و دوم دانشگاهم و در نهایت انصراف دادم. یکی دیگه یه جلسه رفتم و ازم تست گرفت و نتیجه‌ی تست رو گفت خیلی سالمی نیاز به درمان نداری! یکی دیگه هم مشکل مشخصی نمی‌تونم ازش بگیرم ولی طولانی‌ترین مدت پیشش میرفتم و به نظرم اون باید میفهمید که من به کمک بیشتری لازم دارم ولی نفهمید.

فکر میکنم من در ظاهر خیلی عاقل و سالم و put togetherام. وقتی میگفتم نمیرم کلاس فکر می‌کردن مثلا بعضی وقتا غیبت می‌کردم استرس می‌گرفتم. وقتی میگفتم درس نمیخونم و نمره‌هام افتضاحن میگفتن به خاطر سمپاد فکر میکنی باید ۲۰ بگیری باید اینو تو دانشگاه بذاری کنار. وقتی میگفتم اضطراب اجتماعی دارم و کارامو توصیف میکردم میگفتن عادیه تا یه حدی روشون کار میکنیم بهتر بشن. چون مدل روانی من اجتناب بود به قول خودشون. هیچوقت پنیک اتک یا حتی با لحن مضطرب حرف زدن نداشتم. ولی آخه اینکه از شدت اضطراب اجتماعی موقع دیر رسیدن کلاس نرم چون نمی‌تونستم تحمل کنم نگاه همه یه دفعه برگرده بهم کجاش عادیه؟ یا وقتی برای یه کارگروه قرار کافه داشتم و رفتم اونجا و زودتر از همه رسیدم و یه دقیقه واینستادم و برگشتم خونه و وقتی بهم زنگ زدن دروغ گفتم که وقت ندارم امروز بیام کجاش عادیه. :‌)) به هر حال مدل روانی من «اجتناب» بود و در نهایت هیچکدومشون رو ادامه ندادم و درمانم نشده بودم که بدون اجتناب دلیلشو بگم. :‌))

ولی خب واقعیت تقصیر قضیه اینه که من ۷ ساله یه بزرگسالم و در هر مرحله‌ای میتونستم خودم به مامانم بگم نه روانشناس به درد من نمیخوره و برم روانپزشک. یا به همون روانشناس بگم که فکر میکنم به ارجاع روانپزشک نیاز دارم. یا بگم که اگه میشه تستای این بیماری‌های روانی رایج رو از من بگیرین. راستش خودم بعد تموم شدن جنگ باید برم اینکارو بکنم که تستای تشخیص رو بدم حداقل برای آرامش روان خودم که قرص دیگه‌ای لازم نیست بخورم. الانم هر وقت فکر میکنم خلقم از حدی که با توجه به شرایط عادی نیست پایین میره و دارم دوباره کارامو نمیکنم میرم به روانپزشک سریع میگم قرصامو بیشتر کنه یا عوض کنه چون نمیتونم دیگه اون حالت قبلی رو هندل کنم. این دفعه‌ی آخر هم دلیل اینکه بالاخره رفتم روانپزشک این بود که شدیدا به خودکشی فکر می‌کردم و وقتی توی گروه دوست‌هام ازش حرف زدم ظاهرا به قدری حرفام آلارم داشت که برخلاف همیشه که اکثرا میریم میگیم «کاش بمیرم» «می‌خوام بمیرم»‌ و هیچکس به جاییش نمیگیره چند نفر به طور مجزا بهم پیام دادن و یکی از دوستام انقدر نگران شده بود بهم گفت یا خودت به مامانت میگی یا من زنگ میزنم میگم. :‌)) خب به مامانم گفتم و آن شد که شد. از اینجا به بعد هم I guess خواهیم دید چه خواهد شد.

در نهایت همه‌ی این حرفارو زدم که بگم به نظر من شرایط بد شمارو ناکافی نمی‌کنه. ابزار نداشتن شمارو ناکافی نمی‌کنه. اتفاقا اینکه همه شرایطو داشته باشی و بازم نتونی استفاده کنی چون یه مشکلی در خود تو وجود داره ناکافی بودنه. من مغزم باگ داره. مشکل فنی داره باید ارجاع بشه کارخونه ولی متاسفانه تو دنیای واقعی این آپشن وجود نداره. همین الانشم بازی برام game over شده ولی متاسفانه retry from checkpoint هم در دنیای واقعی وجود نداره. تنها راه حل اینه که از همین لحظه، نه از شنبه، دقیقا از همین لحظه شروع کنم به کارایی که باید بکنم تا بتونم یه گلی به سرم بزنم شاید. نه لزوما درس و کار ۲۴ ساعته بلکه تمام کارهایی که یک آدم عادی در طول روز میتونه انجام بده و در مقابلش من انگار می‌خوام کوه بکنم. فقط همین رو بگم که وقتی تهران بودم دور از خانواده، یکی از سختی‌های بزرگ در طول هر روز برام این بود که غذا درست کنم و وقتایی که پول دارم به غذای بیرون ندم و وقتی پول ندارم نودلیت نخورم. (همین یکی از عوامل اصلی چاق بودنم هم هست ولی دیگه وارد ابعاد دیگه‌ی «ناکافی» بودنم نخواستم بشم:‌))) این موقعیت اضطراری شاید باعث شه بتونم جنبه‌های دیگه‌ی زندگیم رو کنترل کنم که وقتی دوباره قرار بود مستقل زندگی کنم بتونم به آشپزی هم برسم.

در همین حد حرفام بسه واقعا نیاز به تجزیه تحلیل دقیق همه‌جای زندگیم نبود ولی همین نگاه دیگه به ناکافی بودن رو خواستم برسونم.
 
گاهی تو تُنگ کوچیک خودت، بیش از اندازه خوب به نظر می‌رسی و اون جایی که هستی برات کافی نیست برای چی رشد کنی وقتی همین الانشم این ظرف برات تنگه؟ بعد یهو می‌ندازنت تو رودخونه/دریا. اونجاست که تازه می‌فهمی چقدرم کوچیک و ناچیزی و هرچیم رشد کنی زیادم تاثیری نداره و به چشم نمیای. تو این شرایط باید کم کم یاد بگیری که دست از مقایسه‌ی خودت با دیگران برداری روی موفقیت‌های هرچند کوچیک تمرکز کنی و سعی کنی نسبت به دیروزت، بهتر شده باشی. اون تلخیه شاید هیچوقت دست از سرت برنداره ولی وقتی سرگرم تلاش برای بهتر شدنی، کمتر وقت می‌کنی بهش فکر کنی.

پ ن: شاید حرفام بی‌ربط باشه به تاپیک 🫣
 
@پرنـده راستش باید بگم من جریانات نزدیک بهت داشتم و دارم و دارم مبارزه می‌کنم و وقتی خطوطی که نوشتی رو می‌خوندم همزمان داشتم با خودم مقایسه می‌کردم و می‌گفتم: زهرا ببین اینو داره تو نداری، به این دست پیدا کرده تو نکردی…!
و تعدادشون زیاد بود!
بعد فکر کردم منم با همه احساس ناکافی بودنم احتمالا اگر برای تو با جزییات بنویسم شاید چیزایی توش باشه که دستاورد باشه و تو ببینی و من نه…

ناکافی بودن برای من این‌ه که من کجا می‌تونستم باشم و نیستم! و بخشی‌ش می‌تونه سهل‌انگاری یا شرایطی باشه که باعث شده من خسته شدم و توی مسیر توقف کنم…
 
(پیشنهاد: بحث نکنید. احساسه ناکافی بودن. بگید کجا احساسش کردید اگر دوست دارید و برید. قرار نیست همدیگه رو قانع کنیم ناکافی بودن چیه و چی نیست. داریم با هم تجربه مون از این حس رو به اشتراک میذاریم)
 
ناکافی بودن برای من اینجوریه که تو جمع هایی با آدمای جدید از صحبت و توجه کنار گذاشته میشم. وقتی دستمو تو کلاس بلند میکنم تا جواب بدم استاد منو نمیبینه و به ردیف جلوییم اجازه صحبت میده. روی یه متن تبریک تولد یا عید که به نظر خودم خاص نوشتمش و خیلی وقت گذاشتم، آدمی که دوسش دارم بهم جواب میده ممنون (شاید خیلی هم خاص نبوده، فقط چون من دلی نوشته بودم فکر کردم خاصه). وقتی همه سعیمو کردم و امتحانی که خیلی سخت بود رو ۱۸ شدم ولی بهم میگن چرا ۱۸. موقعی که یه عکس دسته جمعی گرفته میشه ولی من فکر میکنم همه خوب افتادن جز من. یا موقعی که فکر میکنم چون بینیم قوز داره اگه عملش نکنم دیگه تو کتگوری خوشگل بودن قرار نمیگیرم.
همه اینا بهم حس ناکافی بودن میدن ولی من فقط قبولشون کردم و کنار اومدم، چون معتقدم شاید الان من از مورد x دارم حس ناکافی بودن رو میگیرم ولی به محض اینکه x حل بشه، y میاد تو مرحله بعد جایگزین میشه و یه چیز دیگه قراره اذیتم کنه. پس ذات آدمی کنار اومدن و پذیرفتنه، ضمن اینکه همه مسائل هم به راحتی قابل حل نیستن.
 
من فکر می‌کنم احساس ناکافی داشتن در عین حال که اذیت کننده‌س ولی خیلی حس مفیدیه و باعث پیشرفت می‌شه. پس شاید بد نباشه؟
به نظرم حس ناکافی بودن از مقایسه‌ی ما با آدم‌های بالاتر از خودمون میاد.

اینکه من خودم رو مقایسه می‌کنم با کسی که روابط اجتماعی بهتری نسبت به من داره، باعث پیشرفت من میشه. که تلاش کنم و از اضطراب اجتماعی و منزوی بودن در بیام و بیشتر توی جامعه حضور داشته باشم.

مقایسه با کسی که سطح مالی بیشتر از خودم داره و حس ناکافی بودن بهم میده؛ در نهایت باعث میشه که من هدف‌هام بزرگ‌تر و تلاش‌هام بیشتر بشه.

همین که ما حقوق خودمون رو با افراد کشور‌‌های دیگه مقایسه می‌کنیم و حس ناکافی بودن می‌گیریم هم همینه. متوجه میشیم که باید بیشتر بخوایم.
و...


تنها مقایسه‌هایی که حس ناکافی بودن میده و شاید از دست ما کاری بر نیاد، چیزهایی‌ان که انتسابی بودن نه اکتسابی. در مورد اون می‌تونیم ناراحت باشیم و غمش رو بخوریم ولی نه دائمی. چون بی‌فایده‌س. افسرده و داغدار همیشگی این موارد نباید نباشیم. به این فکر کنیم که چطور میشه همین موارد رو حتی یه درجه هم بهتر کرد.


در مورد خانواده‌ هم متاسفانه همینه و این یه مورد رو کاری نمی‌شه کرد. شانس هر کس متفاوت بوده در این مورد.
من یادم میاد یه دورانی چقدر حسرت می‌خوردم که چرا والدین من، من رو از کودکی به یه رشته‌ی هنری، موسیقی یا ورزشی خاصی نبردن. و به جاش کلاس‌های حفظ و ترتیل قرآن و کلاس‌های بی‌خود دیگه می‌رفتم. چقدر حیف شدم من با این همه علاقه و استعداد و توانایی که در خودم می‌دیدم قطعا آینده‌ی متفاوتی داشتم.
یا اون موقعی که کلاس‌های زبان رو به خاطر درس‌های سخت دوره اول سمپاد رها کردم و گفتم خودخوان می‌خونم و نخوندم؛ چرا کسی مجبورم نکرد که ادامه بدم؟ اون موقع که عاشق درس‌خوندن بودم و بهترین حافظه و توانایی رو داشتم ولی بچه و احمق بودم و نیاز داشتم والدینم بهم بگن که ۲۰ گرفتن توی دور‌ه‌ی اول هیچ تاثیری در آینده‌ت نداره.
و خیلی مثال‌های دیگه که گفتن و نگفتنش سودی نداره :))

در مورد وضعیت مالی خانواده‌ها نمیگم چون همه می‌دونیم چقدر توی آینده‌ی بچه‌ها تاثیرگذاره.
مثالش چند نفر از اقوام خود من که کل زندگی‌شون خوش‌گذرونی کردن و بدون هیچ تلاشی صرفا با پول و پارتی کار می‌کنن و با درآمد ماهیانه‌شون منو میخرن :))

به قولی همیشه میگن. زندگی یه مسابقه‌‌ی دو هست که همه‌ی مسابقه‌دهنده‌هاش روی یه خط نیستن. یکی ده متر جلوتره. یکی روی خط شروعه. و یکی بیست متر عقب‌تره.
و ما در نهایت همه‌ی این‌هارو با هم مقایسه می‌کنیم و این اشتباه‌ترین چیزه.
 
وقتی چیزایی که در مورد "تجربه احساس کافی نبودن" به ذهنم میاد رو مینویسم. میبینم به نظر مسخرن و پاکشون میکنم.
این خودش به خاطر اینه که حس میکنم حرفام به اندازه کافی مهم نیستن🤣🤣

*خنده تلخ من از گریه غم انگیزتر است...
 
وقتی چیزایی که در مورد "تجربه احساس کافی نبودن" به ذهنم میاد رو مینویسم. میبینم به نظر مسخرن و پاکشون میکنم.
این خودش به خاطر اینه که حس میکنم حرفام به اندازه کافی مهم نیستن🤣🤣

*خنده تلخ من از گریه غم انگیزتر است...
احساس ناکافی بودن برای من یعنی خیلی جاها در دنیای واقعی نظرمو نمی‌گم چون فکر می‌کنم به اندازهٔ کافی درست نیست…
 
اعتماد به نفس نداشتن همون حس ناکافی بودن میتونه باشه دیگه؟
خیلی حرف دارم راجع بهش بزنم هرچند مطمئن نیستم اینجا کار درستی باشه:))

من به هر بعدی از زندگیم که فکر میکنم با نبود اعتماد به نفس دست و پنجه نرم کردم. خاطراتم انقدر به عقب برمیگردن که باعث میشه فکر کنم همینجوری به دنیا اومدم.
پنج شیش سالگی رو یادمه که باشگاه ووشو میرفتم و حسِ به اندازه بقیه خوب نبودن انقدر متنفرم کرده بود از اون فضا که بعضی جلسه ها توی کوچه میموندم و بعد یه مدت برمیگشتم خونه و مامانم فکر میکرد باشگاه بودم. نمیدونم چرا از همون موقعم دردمو نمیگفتم:))
این اولین تجربه ایه که یادم میاد و توی بقیه ۱۷ سالی که زنده بودم هم هر struggle با اعتماد به نفسی رو که بهش فکر میکنم متوجه الگوهای مشابه میشم.
استخری که کلاس سوم میبردنمون هم همین بود. اولش خوشحال بودم و ذوق داشتم. آب رو دوست داشتم. از وقتی به شیرجه رسیدیم و نتونستم انجام بدم دیگه اینجوری بودم که مکن ای سه شنبه طلوع=) همه شیرجه رو یاد گرفتن و دوچرخه رو هم یاد گرفتن و من همونجا موندم. یادمه آخرش امتحان رو هم نرفتم بدم.
گواهینامه گرفتنم هم همینطوری شد. سه ساله که آیین نامه قبول شدم ولی آزمون توشهری رو هیچوقت نرفتم بدم چون میترسیدم=)

از نظر تحصیلی ابتدایی خوب بودم. درسا خوب بود و معلما دوستم داشتن. پایه ششم واسه آزمون تیزهوشان یه سری کلاس فوق برنامه میرفتم. جو کلاس ریاضیش خیلی رقابتی بود. این مدلی که معلمه مسئله میداد و سر سرعتی حل کردن مسابقه بود. از همون اول سه چهار نفر بولد شدن توی اون کلاس و بعد توی مدرسه و آموزشگاه گاج هم معروف شدن و باز من کنار کشیدم.
مشکلم همین بود که اگه از همون اول توی یچیزی خوب نبودم، زود ناامید میشدم و کنار میکشیدم. حالا الان آگاه ترم نسبت به این مسئله. اون موقع بچه بودم و در بطن ماجرا خیلی اذیت میشدم. در هر حیطه ای با این پیشفرض که قراره گند بزنم وارد میشدم و اگه اولش دوبار موفق میشدم و یکی دوتا آفرین باریک الله بهم میگفتن (مثل کلاس زبان) که اوکی بود. اگه اینجوری نمیشد همه چی آلردی تموم شده بود و من با کمال میل آماده بودم که ول کنم. کسی هم ایده ای نداشت که من این مدلیم که بخواد کمک و ساپورتی کنه. کسی نبود درواقع. خونواده باید متوجه میشد عای گس که نشد.
سنگ بنای افول تحصیلی من توی همین کلاس ریاضی و در ۱۲ سالگی گذاشته شد=) از ریاضی که انقد متنفر شدم که سر جلسه آزمون وقت اضافه آوردم ولی جرئت نکردم سوالای ریاضی رو نگاه کنم حتی. بعد رفتیم کلاس هفتم و جلسه اول معلم ریاضی برگشت گفت کسی که ریاضی تیزهوشانو زیر فلان درصد زده اصلا لیاقت نداره اینجا باشه:)) راهنمایی و دبیرستان و درنهایت کنکور هم همین مدلی گذشت. ته جدول نبودم اما همین که صدرش نبودم برای ناامید بودنم کافی بود.
وقتی بهش فکر میکنم میبینم به یه تشویق و هل دادن و reassurance ای نیاز داشتم همیشه. نیاز داشتم کسی منو ببینه. میتونم تصور کنم اگه همچین شخصیتی توی اون سن به دادم میرسید چقدر همه چیز میتونست متفاوت پیش بره.
یادمه راهنمایی از اینکه معلما اسممو یادشون نمیموند ناراحت میشدم. یه بار معلم زیستمون یکیو میخواست که واسه خرید کتاب پول جمع کنه و لیست بنویسه، من فقط با این هدف که معلم بشناستم داوطلب شدم و از پولاهم پنجاه تومن گم شد و مجبور شدم کادوی تولدمو بذارم:))

آهان این کمبود اعتماد به نفسه رو توی ظاهرم هم داشتم همیشه. میل به اسکینی بودن ولی اسکینی نبودن. رژیم های بی نهایت و بی نتیجه و...
ولی یادمه اولین باری که یواشکی توی لباسایی که دوستشون داشتم بیرون رفتم چقدر تعجب کردم از حس خوبی که داشتم و حتی به دوستم گفتم فکر کنم مشکل لباسا بودن=) دردسرام با ظاهرم وقتی میدان بیشتری داشتم در انتخاب کردن لباسام کمتر شد. ولی خب هنوزم از دوربین میترسم. از عکس گرفتن متنفرم و ماهی یک بار پیش دوستام یک سخنرانی میکنم راجع به عمل هایی که میخوام انجام بدم و نقاطی که می‌خوام ژل بزنم:))

نبود اعتماد به نفس به من در روابط عاطفی یک آسیبهایی زد که خیلی بزرگ بود. بی تجربه بودن هم بود البته. ولی اگه اونقدر خودم رو کم و کوچیک نمیدونستم برای راضی نگه داشتن یه آدم رندوم تا اون حد از خودم نمیزدم. من آدم حسرت خوری نیستم. معتقدم هرچیزی که پیش اومده شرایط اونطور ایجاب میکرده و خب گذشته. اما اگر یک پشیمونی در زندگیم داشته باشم همین مسئله‌ست. نمیدونم هیچوقت میتونم خودمو بابت اینکه نتونستم از خودم مراقبت کنم ببخشم یا نه. من هرچی بزرگ تر شدم بیشتر فهمیدم راجع به این مدلی که هستم. ولی هیچوقت در دورترین کابوس هامم نمیدیدم همون پترنی که ۱۰ سالگی منو روی ترازو و ۱۲ سالگی توی دستشویی مدرسه به گریه انداخت، یک روزی به همچین چیزی منجر بشه.

حالا بخوام داستان رو جمع بکنم، دوسال پیش آدمی وارد زندگی من شد که شروع کرد ایده های جدید تو سر من انداختن. حرفای "غیرواقعی" میزد. میگفت چرا که نه؟ مگه میخواد چی بشه؟ اولش خندیدم و گفتم تو نمیدونی و ناراحت شدم و گریه کردم و گفتم تو نمیفهمی. ولی انقدر فشار داد که منی که سر ارائه کلاسی صدام میلرزید و اینجوری بودم که تا هرچی تکست بوک در جهان هستی وجود داره رو نخوندم نمیرم سر کلاس، رفتم آموزشگاهارو گشتم و مصاحبه دادم و دانش آموز گرفتم و درس دادم((:
این جایگزین شدن "غیرممکنه" با "شاید ممکنه" توی ذهن من چندین ماه زمان برد. یادمه اولیش این بود که واسه مسابقه طناب زنی خوابگاه اسم نوشتم. فکر کنم شرکت کنندگان ۱۰ نفر هم نبودن ولی من اول که شدم زنگ زدم و با هیجان بهش اطلاع دادم. میخوام بگم یعنی منی که در بچگی از اسم فامیل بازی کردن با بزرگ تر از خودم هم میترسیدم چون نمیخواستم شکست بخورم و طی سالها هم انقدر آب رفته بودم، برنده شدن همچین چیز کوچیکی اصلا واسم کوچیک نبود. و مسئله هم طنابزنی نبود. مسئله همون نقطه شروع بود. و باور کردن اینکه آقا تو یه قدمی بردار شاید شد=) هنوزم وقتی واسه انجام دادن کاری داوطلب میشم میترسم، اما حداقل امتحانش میکنم. نشد هم نشد.
این تلاش برای تغییر منتالیتی منو در کل شجاع تر هم کرد. برای تجربه کردن. حرف زدن. جلوی حرف زور وایسادن. عوض کردن چیزایی که اذیتم میکنن و پذیرفته بودم از کنترلم خارجن. و حالا که کمتر منفعلم راحت تر توی روی خودم نگاه میکنم.

رشته کلام از دستم رفت حس میکنم. نمیدونم هنوز حرفام با تاپیک مرتبطه یا نه. فکر کنم باقی تجربه ها بیشتر اینجوری بود که من چرا تلاش میکنم اما نتیجه پرفکت و کافی نمیشه. ولی تقریبا همیشه واسه من اینطوری بوده که جلو جلو تصمیم گرفتم قرار نیست چیز خوبی بشه اصن پس کلا استارتش هم نمیزنم.
آره خلاصه.
 
وقتی چیزایی که در مورد "تجربه احساس کافی نبودن" به ذهنم میاد رو مینویسم. میبینم به نظر مسخرن و پاکشون میکنم.
این خودش به خاطر اینه که حس میکنم حرفام به اندازه کافی مهم نیستن🤣🤣

احساس ناکافی بودن برای من یعنی خیلی جاها در دنیای واقعی نظرمو نمی‌گم چون فکر می‌کنم به اندازهٔ کافی درست نیست…

من 2016 اینجا رو پیدا کردم. اون زمان 15 ساله بودم و آدم‌های 24 ساله و دانشجو به‌نظرم خیلی بزرگ و خفن بودن و احساس ناکافی بودن اجازه نمی‌داد اظهار نظر، بحث یا حتی سوال کنم و سالها خواننده مسکوت این سایت بودم.
 
تک تک کسایی که اینجا می نویسن‌رو دوست دارم بغل کنم*-* ♡
 
من 2016 اینجا رو پیدا کردم. اون زمان 15 ساله بودم و آدم‌های 24 ساله و دانشجو به‌نظرم خیلی بزرگ و خفن بودن و احساس ناکافی بودن اجازه نمی‌داد اظهار نظر، بحث یا حتی سوال کنم و سالها خواننده مسکوت این سایت بودم.
راستش وقتی تاپیک رو زدم می‌خواستم درباره‌اش حرف بزنیم ولی نمی‌دونم درسته احساس مشترکم رو بگم یا نه…نمی‌خوام معذب بشیم.

بگم تجربهٔ مشترک‌م رو؟
 
من 2016 اینجا رو پیدا کردم. اون زمان 15 ساله بودم و آدم‌های 24 ساله و دانشجو به‌نظرم خیلی بزرگ و خفن بودن و احساس ناکافی بودن اجازه نمی‌داد اظهار نظر، بحث یا حتی سوال کنم و سالها خواننده مسکوت این سایت بودم.
من همین تجربه رو با فیسبوک دارم. سال ۹۰ که ۱۵ سالم بود فیسبوک داشتم و اون موقع مثل الان مرسوم نبود اینقدر بچه کمسن توی اینترنت باشه. فیسبوک دست دهه پنجاهیا و دهه شصتیا بود و من هر کامنتی میذاشتم اونا اینجوری بودن که این فنچ رو کی اینجا راه داده؟
انگار همین دیروز بود. اینقدر سریع همه چیز عوض شد. الان کاربر سن‌بالاتر از خودم میبینم تعجب میکنم.
 
راستش وقتی تاپیک رو زدم می‌خواستم درباره‌اش حرف بزنیم ولی نمی‌دونم درسته احساس مشترکم رو بگم یا نه…نمی‌خوام معذب بشیم.

بگم تجربهٔ مشترک‌م رو؟
برای خود من جالب بود این تجارب مشترک. حتی همون کتاب‌فروشی و محدودیت مطالعه که نوشته بودی با خودم گفتم چقدر من...
به‌قول خودت اینجا آزادی، آزادی، آزادی 😁
 
تراپیستم ازم می‌خواست که بنویسم کجا ها حس ناکافی بودن کردم.
تا با هم بررسی کنیم و ببینم واقعا ناکافی‌ام یا نه. اینجا نوشتنشون حس خیانت به تلاش‌های تراپیستم رو می‌ده ولی here we are
من هرگز انتخاب نشدم. نه تو خانواده‌ی خودم که ترجیح میدم توضیحش ندم؛ نه تو بین جمع دوست‌هام و نه هیچکس دیگه.
بعد از اتفاقاتی که افتاده بود، منِ ۱۰ ساله تا همین منِ الان، دیگران رو در معرض انتخاب کردن قرار می‌داد تا بهش ثابت بشه که هیچوقت قرار نیست کسی اون رو انتخاب کنه.
وقتی یه بچه‌ی کوچیک بودم از دوستم می‌خواستم بهم بگه که چندمین آدم مهم زندگیشم که ببینم وقتی اون نفر اول منه، منم برای اون هستم یا نه.
و همه اون‌ها ترکم کردن؛ همشون.
وقتی بزرگ شدم و برای بار اول رابطه عاطفی رو تجربه کردم، بهم خیانت شد. جلوی چشمام. اون شخص بهم گفت آره همیشه ناکافی بودی.
اما مگه اینکه بهم خیانت شد، تقصیر من بود؟
تجربه‌های کوچیکی هم هست که زخم های عمیقی باقی گذاشته. وقتی راهنمایی بودم و با مدرسه رفتیم سفر، ما یه اکیپ پنج نفره بودیم و اتاق‌ها چهار نفره. پس اونا تصمیم گرفتن که من رو کنار بذارن و من با غریبه‌ها هم‌اتاقی شدم.
حتی اون موقع بخاطر اینکه دوست صمیمیم گفت نمی‌خواد با مدرسه بیاد به این مسافرت، من بهش گفتم که اگر اون نمیره، منم نمی‌رم ولی بعداً فهمیدم قبل از من ثبت‌نام کرده بوده ولی نمی‌خواست با من باشه.
و من می‌دونم هیچوقت بدی‌ای نکرده بودم. از اون آدم‌هایی بودم که اگر آدم‌های مهم زندگیم ازم یه چیزی می‌خواستن، تا سر قله قاف هم می‌رفتم تا اونو براشون بیارم.
هیچوقت چیزی کم نذاشتم و مشکل همین بود؛ من ناکافی نبودم. فقط زیادی خوب بودم.
 
Back
بالا