اعتماد به نفس نداشتن همون حس ناکافی بودن میتونه باشه دیگه؟
خیلی حرف دارم راجع بهش بزنم هرچند مطمئن نیستم اینجا کار درستی باشه
من به هر بعدی از زندگیم که فکر میکنم با نبود اعتماد به نفس دست و پنجه نرم کردم. خاطراتم انقدر به عقب برمیگردن که باعث میشه فکر کنم همینجوری به دنیا اومدم.
پنج شیش سالگی رو یادمه که باشگاه ووشو میرفتم و حسِ به اندازه بقیه خوب نبودن انقدر متنفرم کرده بود از اون فضا که بعضی جلسه ها توی کوچه میموندم و بعد یه مدت برمیگشتم خونه و مامانم فکر میکرد باشگاه بودم. نمیدونم چرا از همون موقعم دردمو نمیگفتم

این اولین تجربه ایه که یادم میاد و توی بقیه ۱۷ سالی که زنده بودم هم هر struggle با اعتماد به نفسی رو که بهش فکر میکنم متوجه الگوهای مشابه میشم.
استخری که کلاس سوم میبردنمون هم همین بود. اولش خوشحال بودم و ذوق داشتم. آب رو دوست داشتم. از وقتی به شیرجه رسیدیم و نتونستم انجام بدم دیگه اینجوری بودم که مکن ای سه شنبه طلوع=) همه شیرجه رو یاد گرفتن و دوچرخه رو هم یاد گرفتن و من همونجا موندم. یادمه آخرش امتحان رو هم نرفتم بدم.
گواهینامه گرفتنم هم همینطوری شد. سه ساله که آیین نامه قبول شدم ولی آزمون توشهری رو هیچوقت نرفتم بدم چون میترسیدم=)
از نظر تحصیلی ابتدایی خوب بودم. درسا خوب بود و معلما دوستم داشتن. پایه ششم واسه آزمون تیزهوشان یه سری کلاس فوق برنامه میرفتم. جو کلاس ریاضیش خیلی رقابتی بود. این مدلی که معلمه مسئله میداد و سر سرعتی حل کردن مسابقه بود. از همون اول سه چهار نفر بولد شدن توی اون کلاس و بعد توی مدرسه و آموزشگاه گاج هم معروف شدن و باز من کنار کشیدم.
مشکلم همین بود که اگه از همون اول توی یچیزی خوب نبودم، زود ناامید میشدم و کنار میکشیدم. حالا الان آگاه ترم نسبت به این مسئله. اون موقع بچه بودم و در بطن ماجرا خیلی اذیت میشدم. در هر حیطه ای با این پیشفرض که قراره گند بزنم وارد میشدم و اگه اولش دوبار موفق میشدم و یکی دوتا آفرین باریک الله بهم میگفتن (مثل کلاس زبان) که اوکی بود. اگه اینجوری نمیشد همه چی آلردی تموم شده بود و من با کمال میل آماده بودم که ول کنم. کسی هم ایده ای نداشت که من این مدلیم که بخواد کمک و ساپورتی کنه. کسی نبود درواقع. خونواده باید متوجه میشد عای گس که نشد.
سنگ بنای افول تحصیلی من توی همین کلاس ریاضی و در ۱۲ سالگی گذاشته شد=) از ریاضی که انقد متنفر شدم که سر جلسه آزمون وقت اضافه آوردم ولی جرئت نکردم سوالای ریاضی رو نگاه کنم حتی. بعد رفتیم کلاس هفتم و جلسه اول معلم ریاضی برگشت گفت کسی که ریاضی تیزهوشانو زیر فلان درصد زده اصلا لیاقت نداره اینجا باشه

راهنمایی و دبیرستان و درنهایت کنکور هم همین مدلی گذشت. ته جدول نبودم اما همین که صدرش نبودم برای ناامید بودنم کافی بود.
وقتی بهش فکر میکنم میبینم به یه تشویق و هل دادن و reassurance ای نیاز داشتم همیشه. نیاز داشتم کسی منو ببینه. میتونم تصور کنم اگه همچین شخصیتی توی اون سن به دادم میرسید چقدر همه چیز میتونست متفاوت پیش بره.
یادمه راهنمایی از اینکه معلما اسممو یادشون نمیموند ناراحت میشدم. یه بار معلم زیستمون یکیو میخواست که واسه خرید کتاب پول جمع کنه و لیست بنویسه، من فقط با این هدف که معلم بشناستم داوطلب شدم و از پولاهم پنجاه تومن گم شد و مجبور شدم کادوی تولدمو بذارم
آهان این کمبود اعتماد به نفسه رو توی ظاهرم هم داشتم همیشه. میل به اسکینی بودن ولی اسکینی نبودن. رژیم های بی نهایت و بی نتیجه و...
ولی یادمه اولین باری که یواشکی توی لباسایی که دوستشون داشتم بیرون رفتم چقدر تعجب کردم از حس خوبی که داشتم و حتی به دوستم گفتم فکر کنم مشکل لباسا بودن=) دردسرام با ظاهرم وقتی میدان بیشتری داشتم در انتخاب کردن لباسام کمتر شد. ولی خب هنوزم از دوربین میترسم. از عکس گرفتن متنفرم و ماهی یک بار پیش دوستام یک سخنرانی میکنم راجع به عمل هایی که میخوام انجام بدم و نقاطی که میخوام ژل بزنم
نبود اعتماد به نفس به من در روابط عاطفی یک آسیبهایی زد که خیلی بزرگ بود. بی تجربه بودن هم بود البته. ولی اگه اونقدر خودم رو کم و کوچیک نمیدونستم برای راضی نگه داشتن یه آدم رندوم تا اون حد از خودم نمیزدم. من آدم حسرت خوری نیستم. معتقدم هرچیزی که پیش اومده شرایط اونطور ایجاب میکرده و خب گذشته. اما اگر یک پشیمونی در زندگیم داشته باشم همین مسئلهست. نمیدونم هیچوقت میتونم خودمو بابت اینکه نتونستم از خودم مراقبت کنم ببخشم یا نه. من هرچی بزرگ تر شدم بیشتر فهمیدم راجع به این مدلی که هستم. ولی هیچوقت در دورترین کابوس هامم نمیدیدم همون پترنی که ۱۰ سالگی منو روی ترازو و ۱۲ سالگی توی دستشویی مدرسه به گریه انداخت، یک روزی به همچین چیزی منجر بشه.
حالا بخوام داستان رو جمع بکنم، دوسال پیش آدمی وارد زندگی من شد که شروع کرد ایده های جدید تو سر من انداختن. حرفای "غیرواقعی" میزد. میگفت چرا که نه؟ مگه میخواد چی بشه؟ اولش خندیدم و گفتم تو نمیدونی و ناراحت شدم و گریه کردم و گفتم تو نمیفهمی. ولی انقدر فشار داد که منی که سر ارائه کلاسی صدام میلرزید و اینجوری بودم که تا هرچی تکست بوک در جهان هستی وجود داره رو نخوندم نمیرم سر کلاس، رفتم آموزشگاهارو گشتم و مصاحبه دادم و دانش آموز گرفتم و درس دادم((:
این جایگزین شدن "غیرممکنه" با "شاید ممکنه" توی ذهن من چندین ماه زمان برد. یادمه اولیش این بود که واسه مسابقه طناب زنی خوابگاه اسم نوشتم. فکر کنم شرکت کنندگان ۱۰ نفر هم نبودن ولی من اول که شدم زنگ زدم و با هیجان بهش اطلاع دادم. میخوام بگم یعنی منی که در بچگی از اسم فامیل بازی کردن با بزرگ تر از خودم هم میترسیدم چون نمیخواستم شکست بخورم و طی سالها هم انقدر آب رفته بودم، برنده شدن همچین چیز کوچیکی اصلا واسم کوچیک نبود. و مسئله هم طنابزنی نبود. مسئله همون نقطه شروع بود. و باور کردن اینکه آقا تو یه قدمی بردار شاید شد=) هنوزم وقتی واسه انجام دادن کاری داوطلب میشم میترسم، اما حداقل امتحانش میکنم. نشد هم نشد.
این تلاش برای تغییر منتالیتی منو در کل شجاع تر هم کرد. برای تجربه کردن. حرف زدن. جلوی حرف زور وایسادن. عوض کردن چیزایی که اذیتم میکنن و پذیرفته بودم از کنترلم خارجن. و حالا که کمتر منفعلم راحت تر توی روی خودم نگاه میکنم.
رشته کلام از دستم رفت حس میکنم. نمیدونم هنوز حرفام با تاپیک مرتبطه یا نه. فکر کنم باقی تجربه ها بیشتر اینجوری بود که من چرا تلاش میکنم اما نتیجه پرفکت و کافی نمیشه. ولی تقریبا همیشه واسه من اینطوری بوده که جلو جلو تصمیم گرفتم قرار نیست چیز خوبی بشه اصن پس کلا استارتش هم نمیزنم.
آره خلاصه.