• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :

    ثبت نام عضویت

گاهی ناکافی بودن واقعی‌ه…!

  • شروع کننده موضوع شروع کننده موضوع venusi
  • تاریخ شروع تاریخ شروع

venusi

«پنج عدد لنگر طبیعی»
ارسال‌ها
1,067
امتیاز
73,879
نام مرکز سمپاد
فرزانگان
شهر
-
سال فارغ التحصیلی
93
با نظر نهال و من و پوریا:

بیاید کمی دربارهٔ احساس ناکافی بودن حرف بزنید.
نه حرف‌های شعاری به مثابهٔ «نه تو خوبی، زیبایی، کافی‌ای»، گاهی آدم‌ها واقعا کافی نیستن، گاهی چون کودکی یا نوجوونی نتونسته یا نشده که رشد کافی رو داشته باشه…گاهی چون یه اتفاق یا یه بیماری یا چیزی شبیه این باعث شده که دیرتر به چیزهایی برسه که برای بقیه شاید عادی باشن…گاهی آدم‌ها به دستاوردهاشون نگاه می‌کنن و می‌بینن: این امکانات اولیه بقیه بوده و من براش زحمت‌ها کشیدم…گاهی آدم‌ها خیلی خیلی عقب می‌افتن از دوستاشون یا اقوامشون یا هم‌دوره‌ای‌هاشون و بهش آگاهن ولی نمی‌تونن درستش کنن…این باعث توقف یا درجا زدن می‌شه…گاهی اصلا مجبورن به درجا زدن، که انگار یک سالی هست که خیلی‌ها اینجوری شدن…پیشرفتی نیست و تو باید دووم بیاری…گاهی آدم‌ها درست فکر می‌کنن ولی خب باید ازش گذر کنن یا به زندگی معمولی یا عقب‌تر خودشون ادامه بدن…اما چطور با این احساس تلخ کنار بیان…!؟!
 
من اول :
آخ که من چقدر چیزهای بسیار از دست دادم صرفا به دلیل شهری که توش به دنیا اومدم و کودکیم رو توش گذروندم. شهر من کوچیکه خیلی زیاد و آدم‌هاش آدمایین که از زندگی چیزی جز آنچه دارن و جلوی چشمشونه نمی‌خوان. اینجوری بگم سینما و تئاتر و اینا رسما افسانه‌اس! و ما فقط یک کتاب‌فروشی توی شهرمون داریم! فقط یکی و این هم الان دیگه پرشده از کتابای کمک درسی و دیگر هیچ....
تو بچگیم علاقه‌ام به بازیگری ناچار بود خاموش شه. چون جایی نداشت که بخواد خودش رو نشون بده و رشد کنه. عشق زیادم به کامپیوتر خلاصه شده بود به دری‌وری‌هایی که توی کلاس کامپیوتر سوپر خفنی که یاد می‌داد چطور تصویر پوشه رو عوض کنیم و درخت جاش بذاریم! و سروکله زدن خودم با اینترنت که منتهی شد به یه ایمیل ساختن و بازی‌های آنلاین. نه چون نمی‌خواستم، چون نمی‌دونستم چی تو دستم دارم و کسی هم نبود حداقل یه اشاره کنه که بقیه‌شو خودم بدوام.
بعدش که رفتم شیراز و شرایط می‌تونست بهتر شه دو سال خونه‌نشین بودم. 2 ساااال تو اوج روزهای نوجوانیم. چون من یه بچه کوچولو بودم که از شهرستان رفته بود یه شهر بزرگ و اگه جایی می‌رفت لولوها می‌خوردنش. معاون آموزشی مدرسه که از شوق و شرایطم خبر داشت معرفی‌نامه بهم داد برای دوره‌های الکترونیک توی پژوهشکده ناحیه اما چون ممکن بود تو راه هیولا خفته باشه نرفتم!! لعنتی... فکرشم می‌کنم چقدر می‌تونست زندگیم متحول شه مغزم سوت می‌کشه...
بعدیش ماحصل رویای سوخته پدر و البته جو نکبت پزشکی‌پرستی و البته کوتاهی خودم بود که به‌جای ریاضی، تجربی رو انتخاب کردم ورودم به منجلاب علوم‌پزشکی رو آغاز کردم... اگه برگردم صددرصد مقاومت می‌کنم. تازه شرایط من مقاومت نمی‌خواست کافی بود بهشون نگم مثلا. و اونا وقتی می‌فهمیدن که خیلی دیره...
بعدیش حاصل کاهلی خودم بود. و عدم درک بزرگی و اهمیت اتفاق‌ها. که باعث شد ساعتای المپیاد خوندن رو به خط‌خطی کردن دفترم و فکر کردن بگذرونم...
بعدش تلاش کردم. دانشگاه خیلی تلاش کردم چیزی رو از دست ندم و همه کار کنم و کردم انصافا تا جاییکه می‌شد. برای طاقت آوردن و زنده موندن تو اون فضا مجبور بودم. تنها حسرتم از دوره کارشناسی این شد که نتونستم کار کنم بخاطر ساعت‌های شلوغ کارآموزی و کلاس و غیره و غیره..
از تهران هم تا جاییکه شد استفاده کردم. کار نکرده هم زیاد دارم اما حسرت چندانی الان به دلم نیست که اگه برگردم فلان. به جز درمورد آدم‌ها...
درمورد آدم‌ها تاسف زیاد دارم. کاری باید می‌کردم و نکردم یا کاری نباید می‌کردم و کردم. وقت‌هایی که باید می‌ذاشتم و نذاشتم و غیره و غیره. اینم نمی‌دونم شاید توجیح باشه شاید واقعا دلیل اما حداقل درمورد دبیرستان جوری رفتار کردم که فکر می‌کردم درسته که اونم ماحصل محتوایی بود که اون موقع می‌خوندم و می‌دیدم. آخه کی اول نوجوانی ایزل می‌بینه؟؟
Omer derdim: Her Ihanat sevgile baslar
ای شوووت واقعا.
و حسرت بعدیم فرار از عشقه. سال‌ها و سال‌ها از عشق فرار کردم اونم باز بخاطر چیزی بود که تو نوجوانی جلوی چشمام اتفاق می‌افتاد و البته که من بیش‌تر شاهد رنجش بودم تا شادیش و این باعث شد فکر کنم عشق=رنج و ازش با قدرت تمام فرار کنم.
این بود انشای من

بعدا نوشت:
الان متوجه شدم توضیحش رو ننوشتم.
همه موارد بالا باعث شدن وقتی خودم رو در قیاس با آدم‌های نسل خودم قرار می‌دم، کیلومترها عقب باشم.
 
چجور حرفی مد نظرتونه؟ یعنی احساسمون رو توصیف کنیم یا راه حل بدیم یا چیز دیگه؟
نمی‌دونم…
فکر می‌کنم باید فقط درباره‌ش حرف بزنیم

می‌دونم که گاهی واقعیه…ما واقعا نسبت به خواسته‌ و استانداردهای خودمون ناکافی هستیم…می‌شه راهکار داد یا می‌شه احساسمونو بگیم…
 
به نظرم راهکاری نداره غیر از اینکه قبول کنیم پر از نقصیم.
همون جمله که هه که تو اینستا باب شده بود (از وقتی فهمیدم که زشتم و قبولش کردم زندگی واسم راحت تر شده)
گاهی بعضی ها نمیتونن.شاید حرفام ته نا امیدی باشه اما به نظرم برای بعضی ها انگار هیچ وقت قرار نیست بشه و براشون نوشته نشده و باید قبول کرد که نمیشه .
بعضی ها نمیتونن شبیه بقیه باشن .باید فقط پذیرفت که با بقیه فرق زیاد داری.نه به خاطر کم بودنت فقط واسه تو نیست .هر چقدر دست و پا بزنی بازم داخل باتلاقی و داری به فردی که توی رودخونه شنا می‌کنه خیره میشی .
گاهی خیال میکنم من یکی فقط بد شانسم و شانس بقیه نسل به نسل خوب بوده واسشون.
 
احساس ناکافی بودن.....
اممممم تو فرهنگ ایرانی فکر میکنم کسی نبوده باشه که این حسو تجربه نکرده باشه و همه امون کم و زیاد درگیرش بودیم و هستیم...
واسه من همیشه توی اولین تجربه هام همیشه احساسش کردم و میکنم...
اولین رابطه، اولین قدم زدن، اولین روز دانشگاه، اولین روز بیمارستان و لحظه های دیگه. اینجوریه که همیشه خاطره اون حس باهام میمونه حتی اگه سال ها ازش گذشته باشه و توی تجربه مجدد اون اتفاق هم یادم نمیره و این باعث میشه نتونم درست ازون ثانیه لذت ببرم.
 
به نظرم راهکاری نداره غیر از اینکه قبول کنیم پر از نقصیم.
همون جمله که هه که تو اینستا باب شده بود (از وقتی فهمیدم که زشتم و قبولش کردم زندگی واسم راحت تر شده)
گاهی بعضی ها نمیتونن.شاید حرفام ته نا امیدی باشه اما به نظرم برای بعضی ها انگار هیچ وقت قرار نیست بشه و براشون نوشته نشده و باید قبول کرد که نمیشه .
بعضی ها نمیتونن شبیه بقیه باشن .باید فقط پذیرفت که با بقیه فرق زیاد داری.نه به خاطر کم بودنت فقط واسه تو نیست .هر چقدر دست و پا بزنی بازم داخل باتلاقی و داری به فردی که توی رودخونه شنا می‌کنه خیره میشی .
گاهی خیال میکنم من یکی فقط بد شانسم و شانس بقیه نسل به نسل خوب بوده واسشون.
من حداقل درمورد خودم پذیرفتم که این زندگی و شرایط من بوده و تا حد خوبی هم باهاش کنار اومدم. اما خب ته ته دل آدم هست و یه وقتایی هم سر باز می‌کنه.
مثلا من وقتی می‌بینیم بچه‌های تهران گله می‌کنن یه وقتایی برام جای سوال و بحث داره که تو یه چیزایی داری که یه عالمه آدم به خوابشون هم نمی‌بینن.
بابا یه نمایشگاه کتاب که برای تهران بدیهیه برای من یه چیزی شبیه جادو بود اگه تو کودکیم می‌تونستم بهش دست پیدا کنم
 
من حداقل درمورد خودم پذیرفتم که این زندگی و شرایط من بوده و تا حد خوبی هم باهاش کنار اومدم. اما خب ته ته دل آدم هست و یه وقتایی هم سر باز می‌کنه.
مثلا من وقتی می‌بینیم بچه‌های تهران گله می‌کنن یه وقتایی برام جای سوال و بحث داره که تو یه چیزایی داری که یه عالمه آدم به خوابشون هم نمی‌بینن.
بابا یه نمایشگاه کتاب که برای تهران بدیهیه برای من یه چیزی شبیه جادو بود اگه تو کودکیم می‌تونستم بهش دست پیدا کنم
گاهی این چیز ها انقد کوچیک و بی اهمیتن از نظر بقیه که اگه به کسی که در اختیارشه بگی شاخ در میاره و مسخره می‌کنه که مگه میشه تو نتونی؟
میفهمم چی میگی ولی من نمی‌دونم چرا احساس میکنم این موضوع فقط همینجا تموم نمیشه .انقد بدبینم که احساس میکنم تا آخر عمرم همراهمه و هیچ وقت هیچ چیزی نمیتونه مثل زندگی بقیه برای من هم «عادی»تلقی بشه .هیچ وقت .حتی اگه سعی کنم و واقعا شبیه بقیه بشم .
دلم نمی‌خواد اینو بگم ولی انگار سرنوشت واقعا از قبل نوشته شده .برای بعضی ها یا پر از اتفاقاتی هست که می‌تونه براش خوب باشه (می‌تونه با اون اتفاقات تجربه بگیره و امکانات دوباره سازی خودش رو داره و برای بعضی ها بدترین اتفاقات بدون تجربه خوب و محیطی که واقعا بتونه خودش رو دوباره بسازه .)
بعضی ها اومدن فقط امتحان بشن و حسرت بکشن و برن
 
گاهی این چیز ها انقد کوچیک و بی اهمیتن از نظر بقیه که اگه به کسی که در اختیارشه بگی شاخ در میاره و مسخره می‌کنه که مگه میشه تو نتونی؟
میفهمم چی میگی ولی من نمی‌دونم چرا احساس میکنم این موضوع فقط همینجا تموم نمیشه .انقد بدبینم که احساس میکنم تا آخر عمرم همراهمه و هیچ وقت هیچ چیزی نمیتونه مثل زندگی بقیه برای من هم «عادی»تلقی بشه .هیچ وقت .حتی اگه سعی کنم و واقعا شبیه بقیه بشم .
دلم نمی‌خواد اینو بگم ولی انگار سرنوشت واقعا از قبل نوشته شده .برای بعضی ها یا پر از اتفاقاتی هست که می‌تونه براش خوب باشه (می‌تونه با اون اتفاقات تجربه بگیره و امکانات دوباره سازی خودش رو داره و برای بعضی ها بدترین اتفاقات بدون تجربه خوب و محیطی که واقعا بتونه خودش رو دوباره بسازه .)
بعضی ها اومدن فقط امتحان بشن و حسرت بکشن و برن
قسمت اولو خیلی قبول دارم. جمله آخرو نه چندان.
البته شاید حقیقت اینی باشه که شما می‌گی اما من برای دلخوشی خودمم که شده باور دارم شاید سخت‌تر و دیرتر، اما منم می‌تونم و می‌رسم. حداقل یه امیدی دارم. (وی شرایط کشور، نبود اینترنت و غیره را باقدرت نادیده می‌گیرد:)))
 
قسمت اولو خیلی قبول دارم. قسمت آخرو نه چندان.
البته شاید حقیقت اینی باشه که شما می‌گی اما من برای دلخوشی خودمم که شده باور دارم شاید سخت‌تر و دیرتر، اما منم می‌تونم و می‌رسم. حداقل یه امیدی دارم. (وی شرایط کشور، نبود اینترنت و غیره را باقدرت نادیده می‌گیرد:)))
منم قبلاً همین فکرو میکردم ولی بالفرض که شد .قبلی هارو که نمیتونه جبران کنه می‌تونه ؟کودکی آیا برمیگرده ؟اون سال ها دیگه هیچ وقت تکرار نمیشن .
چیزی که منو تسلی میده فقط اینه که آدم هایی مثل من همیشه بودن و هستن .چه صد سال پیش چه الان چه صد سال بعد .
امیدوارم که واقعا چیزی که تو میگی درست باشه هر چند من اصلا به نظرم حتی اگه موقعیتی که برای من نوعی مثلاً استاندارده هست بهش برسم باز یه چیزی هست که قراره از دستش بدم و یهو به خودم بیام ببینم دارم آرزو میکنم که باز به گذشته برگردم و قدر همون موقعیت رو بدونم .
 
منم قبلاً همین فکرو میکردم ولی بالفرض که شد .قبلی هارو که نمیتونه جبران کنه می‌تونه ؟کودکی آیا برمیگرده ؟اون سال ها دیگه هیچ وقت تکرار نمیشن .
چیزی که منو تسلی میده فقط اینه که آدم هایی مثل من همیشه بودن و هستن .چه صد سال پیش چه الان چه صد سال بعد .
امیدوارم که واقعا چیزی که تو میگی درست باشه هر چند من اصلا به نظرم حتی اگه موقعیتی که برای من نوعی مثلاً استاندارده هست بهش برسم باز یه چیزی هست که قراره از دستش بدم و یهو به خودم بیام ببینم دارم آرزو میکنم که باز به گذشته برگردم و قدر همون موقعیت رو بدونم .
به‌نظر من این همونه که بهش می‌گم زندگی و مجبوریم گذر کنیم از چیزایی که نداریم و قراره نداشته باشیم
 
به‌نظر من این همونه که بهش می‌گم زندگی و مجبوریم گذر کنیم از چیزایی که نداریم و قراره نداشته باشیم
و برمیگردیم به جمله اول که باید قبول کنیم بد شانسیم : )
 
و برمیگردیم به جمله اول که باید قبول کنیم بد شانسیم : )
زیبا بود خیلی دوست داشتم.
همین دور زدنه تفاوت بین شاد بودن و نبودنه. یا حداقل تلاش برای اون.


@venusi زهرا الان این بحث ما اسپم حساب می‌شه تو تاپیکت؟
 
من یکی‌شو می‌گم:

این روزها که شاهرود هستم مدام توی ذهنم می‌چرخه، مخصوصا وقتی دو روز پیش رفتم تنها کتاب‌فروشی شهر و دیدم هنوز چقدر فقیره…

من روزهای اوج زندگی‌م رو اینجا بودم…آدمای اطرافم اصلا کتاب‌خون نبودن…من کتاب‌خون بودم ولی حتی همین کتاب‌فروشی‌ای که حالا هست هم نبود و اگر کتاب‌فروشی‌ای وجود داشت زیادی فقیر بود، تهران می‌رفتم و حتی روزهای خیلی زیادی در سال اونجا بودم اما خانواده‌ای که کتاب براش اهمیتی نداشته باشه به کودک یا نوجوونش در این زمینه اهمیت چندانی نمی‌ده پس من مسیر خوبی نداشتم، ادبیات انگار براشون حقیرانه بود، هنوزم هست…فقط بیان نمی‌کنن، کتاب‌های خوبی نخوندم، کم خوندم…حالا وقتی می‌بینم جوون‌ و نوجوون‌هایی که شبیه اون روزهای من من تشنهٔ ادبیات هستن ولی با من فرق دارن و آگاهن و خانواده‌شون یارشونه و اینترنت طبیعتا خیلی بهشون کمک می‌کنه واقعا غصه می‌خورم…اینکه هرچی می‌خونم تموم نمی‌شه و فکر به اینکه چه روزهایی می‌تونستم چقدر بخونم و چقدر ذهن و فکر و زندگی‌ام غنی‌تر باشه و اینکه چقدر زودتر می‌تونستم مسیرم رو پیدا کنم غمگینم می‌کنه…
 
زیبا بود خیلی دوست داشتم.
همین دور زدنه تفاوت بین شاد بودن و نبودنه. یا حداقل تلاش برای اون.


@venusi زهرا الان این بحث ما اسپم حساب می‌شه تو تاپیکت؟
اینجا آزادی، آزادی،آزادی:)))
 
زیبا بود خیلی دوست داشتم.
همین دور زدنه تفاوت بین شاد بودن و نبودنه. یا حداقل تلاش برای اون.
من که تصمیم گرفتم همه چیو به‌ چپم بگیرم .چرا احساس خوشحالی رو وابسته به اختیارات زندگی خودم بکنم .من اگه کنکور نداشته باشم واقعا انسان شادی میشم بقیه چیزا مهم نیست 😂😂
 
به به. تاپیک محبوبم. دم زهرا و نهال گرم بابت مطرح کردنش
من به دلایل بسیاری در زندگیم احساس ناکافی بودن کردم. اصولا وقتی به گذشته نگاه میکنم همیشه انگار یک تصویر واضح از کفایت بوده، که من داشتم دنبالش میدویدم. بیشتر وقت ها به همین دلیل زندگی رها و آزادی نداشتم. فقط در حال جبران کاستی ها بودم. این احساس رو میشه از حیث جهان بینی کلان فرد بررسی کرد، اما به نظرم لطف بیشتری داره اگر بگردیم مورد به مورد ببینیم برای خودمون کجاها این حس نقش بازی کرده(نه که وارد یک بازی فلسفی-کلامی فرسایشی بشیم که اصلا کافی چیه) ناکافی بودن در ساده ترین تعریف برای من احساس فرده وقتی که عمیقا چیزی رو میخواد که ابزارش رو نداره. خواسته ای کمی فقط کمی دور از دسترس فرد(چون اگه خیلی دور باشه میشه رویا و دیگه حس ناکافی بودن نمیده)
مواردی که الان در ذهنم هست اولین و یکی از مهمترین هاش قطعا پزشکیه. یادمه سال سوم یا چهارم تحصیل پارتنر اون زمانم اومده بود پیشم‌. داشتیم با هم گپ میزدیم. اون عاشق پزشکی بود و من از پزشکی بیزار بودم. داشتم علت اینکه نمیتونم با این رشته ارتباط بگیرم رو توضیح میدادم. نمیتونستم. زبانم عاجز بود گویا. مدام اصرار میکرد تلاش نمیکنی و بیشتر زحمت بکش براش. وقتی داشت میرفت با بغض شدید تو صدام گفتم ببین من چپ دستم، اونا دارن فلکم میکنن که با دست راست بنویس. نمیتونم. من مال این کار نیستم.
این فقط یک نمونه از اون ده سال تحصیل بود. هرجا در جمعی صحبت از داروها میشد من استرس میگرفتم. سریع سعی میکردم تو ذهنم بیارم که چه دسته های کلی دارویی هستن و اینی که طرف گفت تو کدومشونه ولی نمیشد. مغزم خالی خالی بود.
شرایط آموزشی احساس من رو تشدید میکرد. من هیچوقت بلد نبودم کلی مطلب بدون هیچ جذابیتی رو برا خودم حفظ کنم. اوایل سعی میکردم تو کلاس ها با مطالب درگیر بشم و از اساتید سوال کنم. نمیشد؟ همکلاسی ها همه چشم غره میرفتن به این معنا که نپرس بذار زودتر کلاس تموم شه بریم و اساتید هم حوصله ی جواب درست دادن نداشتن و وقتی میپرسیدی بدتر بت این حس گناه رو میدادن که چرا بلد نیستی اینو، اینو که دیگه باید بدونی.
مدام و مدام بهمون میگفتن فلانی اگه درسشو نخونه شاید مشکلی پیش نیاد اما شما اگه نخونید مردم میمیرن.
اوایل تحصیل اوضاع بهتر بود. به واسطه ی اعتماد به نفسی که از مدرسه داشتم میدونستم تو علوم پایه خوبم. کسی نمیتونست اونجا بم حس ناکافی بودن بده. با درس ها ارتباط میگرفتم. اما هرچی جلوتر میرفتیم سختتر بود فکر نکردن به اینکه من به درد این کار نمیخورم و قراره له بشم زیر مسئولیت این کار.
من از اون روزها رد شدم اما یادم موند که من برای پوشیدن روپوش پزشکی کافی نیستم. امروز برخلاف اون زمان دیگه از این قضیه شرمنده نیستم. میدونم جاهای دیگه ای خیلی خوبم و بد بودن تو چیزی که نه علاقه ای بش دارم نه بش مجبورم اذیتم نمیکنه. اما اون موقع من یک جوون ۲۳ ساله بودم که فقط دانشجوی پزشکی بود و برای همون هم کافی نبود.
 
احساس ناکافی بودن شاید یکی از مهم‌ترین و پررنگ‌ترین احساساتیه که من توی زندگیم تجربه کردم. شاید ریشه‌اش هم به این برگرده که توی دوران مدرسه درسم خوب نبود و نمره‌های خوبی نمیگرفتم. با این که توی سمپاد بودم ولی همیشه جزو سه چهارتا نمره‌های آخر کلاس بودم و این به من این احساس رو منتقل میکرد که در حد بقیه بچه‌ها نیستم. اعتماد بنفسم خیلی پایین بود و نمیفهمیدم درس خوندن و نمره خوب گرفتن به هزارتا عامل بستگی داره. یه خونه‌ای که توش احساس safe بودن کنی خانواده supportive این که به خودت باور داشته باشی. حتی الان میدونم که تو میتونی هیچی از درس بلد نباشی ولی با یه سری روش شب امتحانی از سوالای مسخره امتحانا نمره خوب بگیری. اما اون موقع کسی نبود که اینا رو بهم بگه و فکر میکردم مشکل از کودن بودن خودمه. بخاطر همین هم هیچوقت اون موقع درس نخوندم چون میگفتم چه فایده‌ای داره تو هیچ وقت در حد بقیه نمیشی.
برای کنکور مدرسه یادمه اونقدر چیزی بلد نبودم که سر جلسه وقت اضافه اورده بودم. فک کنم از هر درسی سه چهارتا تستش رو بلد بودم. حتی رتبه‌م یادم نیست چند شد فقط یادمه پنج رقمی در حد 40k بود و اینقدر بد بود که هیچ دانشگاه دولتی‌ای قبول نمیشدم. اینجا هم اینقدر احساس ناکافی بودن داشتم که میگفتم یه آدمی مثل تو در حدی نیست که دانشگاه دولتی بخواد قبول بشه و بخاطر همین یه دانشگاه آزاد خیلی سطح پایین که ربع ساعت با خونمون فاصله داشت ثبت نام کردم چون میگفتم اگه پشت کنکور بمونی هم قرار نیست چیزی تغییر کنه.
اما شرایط به مرور تغییر کرد. من توی رشته خودم اعتماد بنفس پیدا کردم. دیدم چیزایی که دارم میخونم و امتحان میدم رو واقعا یاد میگیرم و بلدم و حتی در حدی بلدم که میتونم به بقیه هم تدریس کنم. به این نتیجه رسیدم که منم میتونم موفق بشم. موفق شدن به این معنی نیست که حتما پزشکی تهران یا نرم افزار شریف قبول شده باشی همین که احساس ناکافی بودن نکنی یعنی موفقی. توی انگلیسی یه اصطلاحی دارن به اسم late bloomer یعنی کسی که دیرتر از بقیه استعدادهاش شکوفا میشه فکر کنم برای من هم همینطور بود. من بالاخره به خودم باور پیدا کردم که به اندازه‌ای کافی هستم که دانشگاه دولتی قبول بشم و ارشد به همین قصد شرکت کردم. روز کنکور دیدم سوالا رو بلدم دیگه اون حس خنگ بودنی که موقع کنکور مدرسه داشتم رو نداشتم. رتبه‌م خیلی خوب نشد نزدیک 400 شد اما در حدی بود که یه دانشگاه دولتی نسبتاً خوب قبول بشم. همین مسیر رو ادامه دادم و برای کنکور دکتری اونقدر به خودم اطمینان داشتم که مطمئن بودم تک رقمی میشم و همین اتفاق هم افتاد. داستان زندگی من خیلی فراز و نشیب داره و واقعا توضیح همه وقایع توی چند پاراگراف کافی نیست.
اما یک چیزی هست که خیلی مهمه.
اون احساس ناکافی بودن همیشه با من باقی موند. حتی با این که بالاخره به آرزوم رسیدم و تک رقمی شدم و تلخی درس خوندن توی یه دانشگاهی که مدرکش با دستمال توالت فرقی نداره جبران شد. حتی با این که فهمیدم مشکل از خنگ بودن من نبوده. هنوز احساس میکنم مشکلی توی من وجود داشته و من به اندازه کافی نبودم و باید بیشتر تلاش میکردم. این فقط محدود به مسائل درسی نموند و توی تمام مسائل زندگی همراه من موند. حتی مثلا وقتی که یه نفر دوستی یا رابطه عاطفیش رو با من قطع میکرد من به جای این که بگم خب به درد هم نخوردیم یا هزارتا مسئله دیگه این وسط بود یا آدما یه روزی وارد زندگیمون میشن و یه روزی میرن به این فکر میکردم که من به اندازه کافی خوب نبودم. باید بیشتر تلاش میکردم. شاید اگه این کارو میکردم اینجوری نمیشد اونجوری میشد. شاید اگه شغلم بهتر بود باشگاه رفته بودم لباسای قشنگتری میپوشیدم بیشتر توی چشمش بودم. در صورتی که چنین چیزی درست نیست. مغزم میتونه تشخیص بده که اینطوری نیست ولی قلبم هنوز میگه تو به اندازه کافی خوب نبودی.
من با تمام قدرتم تلاش کردم از این احساس فرار کنم ولی هیچوقت نتونستم این کارو کامل انجام بدم.
 
اخیرا خیلی به این جوک فکر میکنم:
یکی لب دریا یه سطل ماست دستش بود و تو دریا حل میکرد. یکی بهش گفت چی میکنی؟ میگه دوغ درست میکنم. میگه با یه سطل ماست که دوغ نمیشه، میگه ولی اگه بگه چی میشه.
یه سطل ماست، نهایتا بتونه دو سطل دوغ بده. انتظار این که بخوای بیشتر از این بده، اشتباهه و مشکل از ماست نیست.
ناکافی بودن، طبیعیه. چیزی که غیر طبیعیه، اینه که آدم بخواد فراتر از چیزی که هست باشه. آدم باید خودش و ظرفیت‌ها و شرایطش رو بشناسه. با «اگه بشه چی میشه» ظرفیت ماست بیشتر نمیشه، فقط شکستت قطعی و نصیبت احساس ناکامی میشه.
 
یادی کنیم از ژان پل سارتر که میگفت اگر یک افلیج قهرمان دو نشود مقصر خود اوست!
 
Back
بالا