فصل اول رو خوندم تا اینجای کار حس میکنم هرچی در ادامه بگه رو قراره برم تا ته فکت چک کنم که خلافشو ثابت کنم.

دوست دارید بیاید نظرتون رو راجع به جبر و اختیار و موضوعاتی که مطرح میکنه بگید قبل از خوندن کتاب تا ببینید نظرتون تغییری میکنه بعدش یا نه؟ البته نه در حد بحث واسه اون تاپیکای دیگه هست
من اولین بار سال اول دانشگاه سر ارائه کلاسی یکی از بچهها با این کتاب آشنا شدم و یادمه اولین چلنجی که با محتوای این کتاب و ارائه اون دوست عزیزم داشتم این بود که یعنی چی که میگی "شما" هیچ اراده آزادی ندارید چون قبل از اینکه شما تصمیم بگیرید مغزتون تصمیم گرفته و قبل از اینکه به خودتون بیاید تا انتخابی کنید شلیک سیناپسی در مغز رخ داده؟ اصلا مگه مغز چیزی جدا از "من" عه؟ اگه تو مغز زودتر این اتفاق رخ داده باشه که خب باز هم اون مغز منم دیگه. تا مدت های زیادی این سوال برای من بود و باهاش درگیر بودم. بعدا جوابی که یه شب ناگهانی به ذهنم رسید این بود که اوکی درسته که اون مغز چیزی جدا از "من" نیست اما این "من" هم چیزی غیر از مغز و نورون و شلیک سیناپسی و باکتری های روده و ... نیست و رسیدن به این ایده خیلی توی جهان بینی من و سایر اعتقاداتم تاثیر گذاشت.
روح اساسا واژه ای با ترمینولوژی دینیه و در جهان ساینس صحبت کردن درباره روح یا یک "من متافیزیکی" و منی که خارج از جهان ذهن و ماده توصیف بشه زیاد جایگاهی نداره اما با این حال احساس میکنم در شکل گیری احساس عاملیت افراد و فکر کردن درباره اراده نقش زیادی داره و انگار آدما ناخوداگاه پذیرفتن که اون "من" چیزی فراتر از ذهن و ماده است و خب برای من بزرگترین تاثیری که آشنایی با این کتاب داشت این بود که اون پیش فرض نهانم از بین بره.
دروغ نیست اگه بگم بعد از اون جلسه مسیر فکری کل بچه های کلاس ما تحت تاثیر قرار گرفت و تو این دو سال سر هر بحث کلاسی خواسته و ناخواسته به ساپولسکی و مسئله اراده ازاد ریپلای زده شد و به شخصه برای من مسیر فکری و جهان بینیم رو به قبل و بعدش تغییر داد.
به قول استاد عزیزم ما همه شاگردان دسته چندم ساپولسکی هستیم

و برای همین فکر میکنم برای فهم بیشتر و بهتر این کتاب آشنایی با خود ساپولسکی و جهان بینیش هم خیلی کمک کننده باشه و مناظره های زیادی دربرابر ادعاهای مخالفینش در یوتیوب داره و یک کورس رفتارشناسی در دانشگاه استفورد که پیشنهاد میکنم اونا رو هم ببینید (متاسفانه یوتیوب وصل نیست و بعدا لینکش رو میذارم)
پوریا بالاتر نوشته بود که در نظرش اینکه بفهمیم اراده نداریم خیلی کمکی بهم نمیکنه و من کاملا درک میکنم. ماه های اول اینطوری بودم که خب اوکی میدونم که اگه بیشتر درباره این قضیه بدونم مطمئن میشم که اراده آزادی ندارم و فلان، اما پذیرش این قضیه برام خیلی سنگین تموم میشه. اینکه حس کنم همه چیز از قبل تعیین شده است بهم حس عروسک خیمه شب بازی ای رو میده که هیچ حق انتخاب و قدرت و عاملیتی از خودش نداره و یک نفر دیگه داره تکونش میده. احساس میکردم با دونستن هرچه بیشتر درباره این قضیه قراره بیشتر افسرده بشم و یک بازه ای هم شدم واقعا

اما به مرور با بحث های بیشتر و فهم بیشتر درباره ابعاد مختلف قضیه به طرز عجیبی بهم کمک کرد

و قبول دارم که موضوع چندبعدی و پیچیده ای است و پذیرش این ایده مشکلاتی رو در مسائل حقوقی و جامعه شناسی پدید میاره که واقعا چالش برانگیزن اما لااقل برای زندگی شخصی من پذیرش این ایده کمک کننده بوده.
اینکه بدونی هر اتفاقی که توی دنیا میفته صرفا بر اساس اراده خودت یا آدم های دیگه نیست و اگه بخوای علتش رو دربیاری باید تا لحظه بیگ بنگ به عقب برگردی یکجور آرامش خاصی میده که خب انگار تصمیمات ما همچینم بی پایه و اساس نیستن و اگه هزاربارم به اون لحظه و شرایط برگردیم اون سلسله علت ها باز هم اون معلول رو رقم میزنن. نگاهت به جهان و آدم های دورت هم تغییر میکنه. هیچ کس به طور کامل دست خودش نیست. هیچ کس اراده آزاد نداره. (دقت کنید این قضیه مسئولیت اجتماعی رو از افراد سلب نمیکنه، صرفا برای فهمشون و وضع قوانین و قضاوت بهتر به ما کمک میکنه) دنیا اساسا جای بدی نیست و با ما سر لج نداره و همه چیز طبق یک اصول و قواعد مشخص پیش میره. نه حاکم شرور و غضبناکی اون بالا نشسته که دنیا رو برامون سخت تر از بقیه بگیره و نه چیزی بدهکاره به ما و قراردادی امضا کرده که به هرچیزی که "فکر میکنیم" اراده کردیم برسونه. هر معلولی علت خودش رو داره و این داستان ها
