یه روز بارونی تو خونه مشغول تلویزیون دیدن نبودم و داشتم بین آلبوم دنبال یه عکس قدیمی میگشتم اما به جاش تصمیم گرفتم بخوابم که خواب دیدم هوا بارونیه و توخونه مشغول تلویزیون دیدن خوابیدم که صدای یه گربه بی اعصاب اومد رفتم سمتش که ببینم دردش چیه انگار زخمی شده بود و سردش بود اومدم بگیرمش که پرید و صورتمو چنگ زد و شروع به صحبت کرد. گفتش سلام عمو زنعمو کجاست؟ گفتم خفه شو
چشمای گربه قرمز شد و زد زیر گریه. بعد تفنگشو پرت کرد سمت علی که داشت از اون بغل رد میشد ، علی افتاد رو زمین و سرش خونی شد، اما خون نبود آب گوجه بود. علی درواقع یک گوجه بود
علی رو برداشتم و با نمک خوردمش ولی حواسم از گربه پرت شده بود. گربه تفنگ دومشو گذاشت رو سرم و شلیک کرد و چشمم پرید بیرون. گربه به چشمم نمک زد و گفت:«تو که علی با نمک می خوردی همه روز * دیدی که چگونه نمک رفت تو چشت؟» و یهو از خواب پریدم دیدم همش خواب بود ولی فهمیدم خودم یه گوجه ام و دارم رب میشم وبعدش از خواب بیدار شدم و فهمیدم همش خواب بود. بعد لئوناردو دی کاپریو رو دیدم که می گه:«این دیگه خواب نیست» و یه فرفره انداخت رو میز. بعد من خودش رو هم کشتم و بعد فهمیدم همش خواب بود. بعد که بیدار شدم دیدم با علی تو فضا هستم ولی دیگه گوجه نیست، سیب زمینیه و بعدش از خواب بیدار شدم و دیدم که توی ایران هستم. بعد آرامگاه فردوسی رو با بمب اتم زدن یاد فردوسی افتادم. چه خوش گفت فردوسی پاک زاد:«هیتلر میگه:«انیشتن یه جمله داره:«برای دیت باید نابرده گنج باز با باز برن تو قفس و نیمرو درست کنن با غیر بچه ی خودشون حالا»»». بعد ممد از جاش بلند شد و فریاد زد
یه روز بارونی تو خونه مشغول تلویزیون دیدن نبودم و داشتم بین آلبوم دنبال یه عکس قدیمی میگشتم اما به جاش تصمیم گرفتم بخوابم که خواب دیدم هوا بارونیه و توخونه مشغول تلویزیون دیدن خوابیدم که صدای یه گربه بی اعصاب اومد رفتم سمتش که ببینم دردش چیه انگار زخمی شده بود و سردش بود اومدم بگیرمش که پرید و صورتمو چنگ زد و شروع به صحبت کرد. گفتش سلام عمو زنعمو کجاست؟ گفتم خفه شو
چشمای گربه قرمز شد و زد زیر گریه. بعد تفنگشو پرت کرد سمت علی که داشت از اون بغل رد میشد ، علی افتاد رو زمین و سرش خونی شد، اما خون نبود آب گوجه بود. علی درواقع یک گوجه بود
علی رو برداشتم و با نمک خوردمش ولی حواسم از گربه پرت شده بود. گربه تفنگ دومشو گذاشت رو سرم و شلیک کرد و چشمم پرید بیرون. گربه به چشمم نمک زد و گفت:«تو که علی با نمک می خوردی همه روز * دیدی که چگونه نمک رفت تو چشت؟» و یهو از خواب پریدم دیدم همش خواب بود ولی فهمیدم خودم یه گوجه ام و دارم رب میشم وبعدش از خواب بیدار شدم و فهمیدم همش خواب بود. بعد لئوناردو دی کاپریو رو دیدم که می گه:«این دیگه خواب نیست» و یه فرفره انداخت رو میز. بعد من خودش رو هم کشتم و بعد فهمیدم همش خواب بود. بعد که بیدار شدم دیدم با علی تو فضا هستم ولی دیگه گوجه نیست، سیب زمینیه و بعدش از خواب بیدار شدم و دیدم که توی ایران هستم. بعد آرامگاه فردوسی رو با بمب اتم زدن یاد فردوسی افتادم. چه خوش گفت فردوسی پاک زاد:«هیتلر میگه:«انیشتن یه جمله داره:«برای دیت باید نابرده گنج باز با باز برن تو قفس و نیمرو درست کنن با غیر بچه ی خودشون حالا»»». بعد ممد از جاش بلند شد و فریاد زد علی تو مردهبودی علی.
یه روز بارونی تو خونه مشغول تلویزیون دیدن نبودم و داشتم بین آلبوم دنبال یه عکس قدیمی میگشتم اما به جاش تصمیم گرفتم بخوابم که خواب دیدم هوا بارونیه و توخونه مشغول تلویزیون دیدن خوابیدم که صدای یه گربه بی اعصاب اومد رفتم سمتش که ببینم دردش چیه انگار زخمی شده بود و سردش بود اومدم بگیرمش که پرید و صورتمو چنگ زد و شروع به صحبت کرد. گفتش سلام عمو زنعمو کجاست؟ گفتم خفه شو
چشمای گربه قرمز شد و زد زیر گریه. بعد تفنگشو پرت کرد سمت علی که داشت از اون بغل رد میشد ، علی افتاد رو زمین و سرش خونی شد، اما خون نبود آب گوجه بود. علی درواقع یک گوجه بود
علی رو برداشتم و با نمک خوردمش ولی حواسم از گربه پرت شده بود. گربه تفنگ دومشو گذاشت رو سرم و شلیک کرد و چشمم پرید بیرون. گربه به چشمم نمک زد و گفت:«تو که علی با نمک می خوردی همه روز * دیدی که چگونه نمک رفت تو چشت؟» و یهو از خواب پریدم دیدم همش خواب بود ولی فهمیدم خودم یه گوجه ام و دارم رب میشم وبعدش از خواب بیدار شدم و فهمیدم همش خواب بود. بعد لئوناردو دی کاپریو رو دیدم که می گه:«این دیگه خواب نیست» و یه فرفره انداخت رو میز. بعد من خودش رو هم کشتم و بعد فهمیدم همش خواب بود. بعد که بیدار شدم دیدم با علی تو فضا هستم ولی دیگه گوجه نیست، سیب زمینیه و بعدش از خواب بیدار شدم و دیدم که توی ایران هستم. بعد آرامگاه فردوسی رو با بمب اتم زدن یاد فردوسی افتادم. چه خوش گفت فردوسی پاک زاد:«هیتلر میگه:«انیشتن یه جمله داره:«برای دیت باید نابرده گنج باز با باز برن تو قفس و نیمرو درست کنن با غیر بچه ی خودشون حالا»»». بعد ممد از جاش بلند شد و فریاد زد علی تو مردهبودی علی. منم
یه روز بارونی تو خونه مشغول تلویزیون دیدن نبودم و داشتم بین آلبوم دنبال یه عکس قدیمی میگشتم اما به جاش تصمیم گرفتم بخوابم که خواب دیدم هوا بارونیه و توخونه مشغول تلویزیون دیدن خوابیدم که صدای یه گربه بی اعصاب اومد رفتم سمتش که ببینم دردش چیه انگار زخمی شده بود و سردش بود اومدم بگیرمش که پرید و صورتمو چنگ زد و شروع به صحبت کرد. گفتش سلام عمو زنعمو کجاست؟ گفتم خفه شو
چشمای گربه قرمز شد و زد زیر گریه. بعد تفنگشو پرت کرد سمت علی که داشت از اون بغل رد میشد ، علی افتاد رو زمین و سرش خونی شد، اما خون نبود آب گوجه بود. علی درواقع یک گوجه بود
علی رو برداشتم و با نمک خوردمش ولی حواسم از گربه پرت شده بود. گربه تفنگ دومشو گذاشت رو سرم و شلیک کرد و چشمم پرید بیرون. گربه به چشمم نمک زد و گفت:«تو که علی با نمک می خوردی همه روز * دیدی که چگونه نمک رفت تو چشت؟» و یهو از خواب پریدم دیدم همش خواب بود ولی فهمیدم خودم یه گوجه ام و دارم رب میشم وبعدش از خواب بیدار شدم و فهمیدم همش خواب بود. بعد لئوناردو دی کاپریو رو دیدم که می گه:«این دیگه خواب نیست» و یه فرفره انداخت رو میز. بعد من خودش رو هم کشتم و بعد فهمیدم همش خواب بود. بعد که بیدار شدم دیدم با علی تو فضا هستم ولی دیگه گوجه نیست، سیب زمینیه و بعدش از خواب بیدار شدم و دیدم که توی ایران هستم. بعد آرامگاه فردوسی رو با بمب اتم زدن یاد فردوسی افتادم. چه خوش گفت فردوسی پاک زاد:«هیتلر میگه:«انیشتن یه جمله داره:«برای دیت باید نابرده گنج باز با باز برن تو قفس و نیمرو درست کنن با غیر بچه ی خودشون حالا»»». بعد ممد از جاش بلند شد و فریاد زد علی تو مردهبودی علی. منم جورابهام
یه روز بارونی تو خونه مشغول تلویزیون دیدن نبودم و داشتم بین آلبوم دنبال یه عکس قدیمی میگشتم اما به جاش تصمیم گرفتم بخوابم که خواب دیدم هوا بارونیه و توخونه مشغول تلویزیون دیدن خوابیدم که صدای یه گربه بی اعصاب اومد رفتم سمتش که ببینم دردش چیه انگار زخمی شده بود و سردش بود اومدم بگیرمش که پرید و صورتمو چنگ زد و شروع به صحبت کرد. گفتش سلام عمو زنعمو کجاست؟ گفتم خفه شو
چشمای گربه قرمز شد و زد زیر گریه. بعد تفنگشو پرت کرد سمت علی که داشت از اون بغل رد میشد ، علی افتاد رو زمین و سرش خونی شد، اما خون نبود آب گوجه بود. علی درواقع یک گوجه بود
علی رو برداشتم و با نمک خوردمش ولی حواسم از گربه پرت شده بود. گربه تفنگ دومشو گذاشت رو سرم و شلیک کرد و چشمم پرید بیرون. گربه به چشمم نمک زد و گفت:«تو که علی با نمک می خوردی همه روز * دیدی که چگونه نمک رفت تو چشت؟» و یهو از خواب پریدم دیدم همش خواب بود ولی فهمیدم خودم یه گوجه ام و دارم رب میشم وبعدش از خواب بیدار شدم و فهمیدم همش خواب بود. بعد لئوناردو دی کاپریو رو دیدم که می گه:«این دیگه خواب نیست» و یه فرفره انداخت رو میز. بعد من خودش رو هم کشتم و بعد فهمیدم همش خواب بود. بعد که بیدار شدم دیدم با علی تو فضا هستم ولی دیگه گوجه نیست، سیب زمینیه و بعدش از خواب بیدار شدم و دیدم که توی ایران هستم. بعد آرامگاه فردوسی رو با بمب اتم زدن یاد فردوسی افتادم. چه خوش گفت فردوسی پاک زاد:«هیتلر میگه:«انیشتن یه جمله داره:«برای دیت باید نابرده گنج باز با باز برن تو قفس و نیمرو درست کنن با غیر بچه ی خودشون حالا»»». بعد ممد از جاش بلند شد و فریاد زد علی تو مردهبودی علی. منم جورابهام رو کشیدم رو سرم و
یه روز بارونی تو خونه مشغول تلویزیون دیدن نبودم و داشتم بین آلبوم دنبال یه عکس قدیمی میگشتم اما به جاش تصمیم گرفتم بخوابم که خواب دیدم هوا بارونیه و توخونه مشغول تلویزیون دیدن خوابیدم که صدای یه گربه بی اعصاب اومد رفتم سمتش که ببینم دردش چیه انگار زخمی شده بود و سردش بود اومدم بگیرمش که پرید و صورتمو چنگ زد و شروع به صحبت کرد. گفتش سلام عمو زنعمو کجاست؟ گفتم خفه شو
چشمای گربه قرمز شد و زد زیر گریه. بعد تفنگشو پرت کرد سمت علی که داشت از اون بغل رد میشد ، علی افتاد رو زمین و سرش خونی شد، اما خون نبود آب گوجه بود. علی درواقع یک گوجه بود
علی رو برداشتم و با نمک خوردمش ولی حواسم از گربه پرت شده بود. گربه تفنگ دومشو گذاشت رو سرم و شلیک کرد و چشمم پرید بیرون. گربه به چشمم نمک زد و گفت:«تو که علی با نمک می خوردی همه روز * دیدی که چگونه نمک رفت تو چشت؟» و یهو از خواب پریدم دیدم همش خواب بود ولی فهمیدم خودم یه گوجه ام و دارم رب میشم وبعدش از خواب بیدار شدم و فهمیدم همش خواب بود. بعد لئوناردو دی کاپریو رو دیدم که می گه:«این دیگه خواب نیست» و یه فرفره انداخت رو میز. بعد من خودش رو هم کشتم و بعد فهمیدم همش خواب بود. بعد که بیدار شدم دیدم با علی تو فضا هستم ولی دیگه گوجه نیست، سیب زمینیه و بعدش از خواب بیدار شدم و دیدم که توی ایران هستم. بعد آرامگاه فردوسی رو با بمب اتم زدن یاد فردوسی افتادم. چه خوش گفت فردوسی پاک زاد:«هیتلر میگه:«انیشتن یه جمله داره:«برای دیت باید نابرده گنج باز با باز برن تو قفس و نیمرو درست کنن با غیر بچه ی خودشون حالا»»». بعد ممد از جاش بلند شد و فریاد زد علی تو مردهبودی علی. منم جورابهام رو کشیدم رو سرم و جیغ زدم که کسی
یه روز بارونی تو خونه مشغول تلویزیون دیدن نبودم و داشتم بین آلبوم دنبال یه عکس قدیمی میگشتم اما به جاش تصمیم گرفتم بخوابم که خواب دیدم هوا بارونیه و توخونه مشغول تلویزیون دیدن خوابیدم که صدای یه گربه بی اعصاب اومد رفتم سمتش که ببینم دردش چیه انگار زخمی شده بود و سردش بود اومدم بگیرمش که پرید و صورتمو چنگ زد و شروع به صحبت کرد. گفتش سلام عمو زنعمو کجاست؟ گفتم خفه شو
چشمای گربه قرمز شد و زد زیر گریه. بعد تفنگشو پرت کرد سمت علی که داشت از اون بغل رد میشد ، علی افتاد رو زمین و سرش خونی شد، اما خون نبود آب گوجه بود. علی درواقع یک گوجه بود
علی رو برداشتم و با نمک خوردمش ولی حواسم از گربه پرت شده بود. گربه تفنگ دومشو گذاشت رو سرم و شلیک کرد و چشمم پرید بیرون. گربه به چشمم نمک زد و گفت:«تو که علی با نمک می خوردی همه روز * دیدی که چگونه نمک رفت تو چشت؟» و یهو از خواب پریدم دیدم همش خواب بود ولی فهمیدم خودم یه گوجه ام و دارم رب میشم وبعدش از خواب بیدار شدم و فهمیدم همش خواب بود. بعد لئوناردو دی کاپریو رو دیدم که می گه:«این دیگه خواب نیست» و یه فرفره انداخت رو میز. بعد من خودش رو هم کشتم و بعد فهمیدم همش خواب بود. بعد که بیدار شدم دیدم با علی تو فضا هستم ولی دیگه گوجه نیست، سیب زمینیه و بعدش از خواب بیدار شدم و دیدم که توی ایران هستم. بعد آرامگاه فردوسی رو با بمب اتم زدن یاد فردوسی افتادم. چه خوش گفت فردوسی پاک زاد:«هیتلر میگه:«انیشتن یه جمله داره:«برای دیت باید نابرده گنج باز با باز برن تو قفس و نیمرو درست کنن با غیر بچه ی خودشون حالا»»». بعد ممد از جاش بلند شد و فریاد زد علی تو مردهبودی علی. منم جورابهام رو کشیدم رو سرم و جیغ زدم که کسی پرید روی من
یه روز بارونی تو خونه مشغول تلویزیون دیدن نبودم و داشتم بین آلبوم دنبال یه عکس قدیمی میگشتم اما به جاش تصمیم گرفتم بخوابم که خواب دیدم هوا بارونیه و توخونه مشغول تلویزیون دیدن خوابیدم که صدای یه گربه بی اعصاب اومد رفتم سمتش که ببینم دردش چیه انگار زخمی شده بود و سردش بود اومدم بگیرمش که پرید و صورتمو چنگ زد و شروع به صحبت کرد. گفتش سلام عمو زنعمو کجاست؟ گفتم خفه شو
چشمای گربه قرمز شد و زد زیر گریه. بعد تفنگشو پرت کرد سمت علی که داشت از اون بغل رد میشد ، علی افتاد رو زمین و سرش خونی شد، اما خون نبود آب گوجه بود. علی درواقع یک گوجه بود
علی رو برداشتم و با نمک خوردمش ولی حواسم از گربه پرت شده بود. گربه تفنگ دومشو گذاشت رو سرم و شلیک کرد و چشمم پرید بیرون. گربه به چشمم نمک زد و گفت:«تو که علی با نمک می خوردی همه روز * دیدی که چگونه نمک رفت تو چشت؟» و یهو از خواب پریدم دیدم همش خواب بود ولی فهمیدم خودم یه گوجه ام و دارم رب میشم وبعدش از خواب بیدار شدم و فهمیدم همش خواب بود. بعد لئوناردو دی کاپریو رو دیدم که می گه:«این دیگه خواب نیست» و یه فرفره انداخت رو میز. بعد من خودش رو هم کشتم و بعد فهمیدم همش خواب بود. بعد که بیدار شدم دیدم با علی تو فضا هستم ولی دیگه گوجه نیست، سیب زمینیه و بعدش از خواب بیدار شدم و دیدم که توی ایران هستم. بعد آرامگاه فردوسی رو با بمب اتم زدن یاد فردوسی افتادم. چه خوش گفت فردوسی پاک زاد:«هیتلر میگه:«انیشتن یه جمله داره:«برای دیت باید نابرده گنج باز با باز برن تو قفس و نیمرو درست کنن با غیر بچه ی خودشون حالا»»». بعد ممد از جاش بلند شد و فریاد زد علی تو مردهبودی علی. منم جورابهام رو کشیدم رو سرم و جیغ زدم که کسی پرید روی من اما من مسلح
یه روز بارونی تو خونه مشغول تلویزیون دیدن نبودم و داشتم بین آلبوم دنبال یه عکس قدیمی میگشتم اما به جاش تصمیم گرفتم بخوابم که خواب دیدم هوا بارونیه و توخونه مشغول تلویزیون دیدن خوابیدم که صدای یه گربه بی اعصاب اومد رفتم سمتش که ببینم دردش چیه انگار زخمی شده بود و سردش بود اومدم بگیرمش که پرید و صورتمو چنگ زد و شروع به صحبت کرد. گفتش سلام عمو زنعمو کجاست؟ گفتم خفه شو
چشمای گربه قرمز شد و زد زیر گریه. بعد تفنگشو پرت کرد سمت علی که داشت از اون بغل رد میشد ، علی افتاد رو زمین و سرش خونی شد، اما خون نبود آب گوجه بود. علی درواقع یک گوجه بود
علی رو برداشتم و با نمک خوردمش ولی حواسم از گربه پرت شده بود. گربه تفنگ دومشو گذاشت رو سرم و شلیک کرد و چشمم پرید بیرون. گربه به چشمم نمک زد و گفت:«تو که علی با نمک می خوردی همه روز * دیدی که چگونه نمک رفت تو چشت؟» و یهو از خواب پریدم دیدم همش خواب بود ولی فهمیدم خودم یه گوجه ام و دارم رب میشم وبعدش از خواب بیدار شدم و فهمیدم همش خواب بود. بعد لئوناردو دی کاپریو رو دیدم که می گه:«این دیگه خواب نیست» و یه فرفره انداخت رو میز. بعد من خودش رو هم کشتم و بعد فهمیدم همش خواب بود. بعد که بیدار شدم دیدم با علی تو فضا هستم ولی دیگه گوجه نیست، سیب زمینیه و بعدش از خواب بیدار شدم و دیدم که توی ایران هستم. بعد آرامگاه فردوسی رو با بمب اتم زدن یاد فردوسی افتادم. چه خوش گفت فردوسی پاک زاد:«هیتلر میگه:«انیشتن یه جمله داره:«برای دیت باید نابرده گنج باز با باز برن تو قفس و نیمرو درست کنن با غیر بچه ی خودشون حالا»»». بعد ممد از جاش بلند شد و فریاد زد علی تو مردهبودی علی. منم جورابهام رو کشیدم رو سرم و جیغ زدم که کسی پرید روی من اما من مسلح نبودم پس دستمو کردم توی
یه روز بارونی تو خونه مشغول تلویزیون دیدن نبودم و داشتم بین آلبوم دنبال یه عکس قدیمی میگشتم اما به جاش تصمیم گرفتم بخوابم که خواب دیدم هوا بارونیه و توخونه مشغول تلویزیون دیدن خوابیدم که صدای یه گربه بی اعصاب اومد رفتم سمتش که ببینم دردش چیه انگار زخمی شده بود و سردش بود اومدم بگیرمش که پرید و صورتمو چنگ زد و شروع به صحبت کرد. گفتش سلام عمو زنعمو کجاست؟ گفتم خفه شو
چشمای گربه قرمز شد و زد زیر گریه. بعد تفنگشو پرت کرد سمت علی که داشت از اون بغل رد میشد ، علی افتاد رو زمین و سرش خونی شد، اما خون نبود آب گوجه بود. علی درواقع یک گوجه بود
علی رو برداشتم و با نمک خوردمش ولی حواسم از گربه پرت شده بود. گربه تفنگ دومشو گذاشت رو سرم و شلیک کرد و چشمم پرید بیرون. گربه به چشمم نمک زد و گفت:«تو که علی با نمک می خوردی همه روز * دیدی که چگونه نمک رفت تو چشت؟» و یهو از خواب پریدم دیدم همش خواب بود ولی فهمیدم خودم یه گوجه ام و دارم رب میشم وبعدش از خواب بیدار شدم و فهمیدم همش خواب بود. بعد لئوناردو دی کاپریو رو دیدم که می گه:«این دیگه خواب نیست» و یه فرفره انداخت رو میز. بعد من خودش رو هم کشتم و بعد فهمیدم همش خواب بود. بعد که بیدار شدم دیدم با علی تو فضا هستم ولی دیگه گوجه نیست، سیب زمینیه و بعدش از خواب بیدار شدم و دیدم که توی ایران هستم. بعد آرامگاه فردوسی رو با بمب اتم زدن یاد فردوسی افتادم. چه خوش گفت فردوسی پاک زاد:«هیتلر میگه:«انیشتن یه جمله داره:«برای دیت باید نابرده گنج باز با باز برن تو قفس و نیمرو درست کنن با غیر بچه ی خودشون حالا»»». بعد ممد از جاش بلند شد و فریاد زد علی تو مردهبودی علی. منم جورابهام رو کشیدم رو سرم و جیغ زدم که کسی پرید روی من اما من مسلح نبودم پس دستمو کردم توی لپم و سلاحم
یه روز بارونی تو خونه مشغول تلویزیون دیدن نبودم و داشتم بین آلبوم دنبال یه عکس قدیمی میگشتم اما به جاش تصمیم گرفتم بخوابم که خواب دیدم هوا بارونیه و توخونه مشغول تلویزیون دیدن خوابیدم که صدای یه گربه بی اعصاب اومد رفتم سمتش که ببینم دردش چیه انگار زخمی شده بود و سردش بود اومدم بگیرمش که پرید و صورتمو چنگ زد و شروع به صحبت کرد. گفتش سلام عمو زنعمو کجاست؟ گفتم خفه شو
چشمای گربه قرمز شد و زد زیر گریه. بعد تفنگشو پرت کرد سمت علی که داشت از اون بغل رد میشد ، علی افتاد رو زمین و سرش خونی شد، اما خون نبود آب گوجه بود. علی درواقع یک گوجه بود
علی رو برداشتم و با نمک خوردمش ولی حواسم از گربه پرت شده بود. گربه تفنگ دومشو گذاشت رو سرم و شلیک کرد و چشمم پرید بیرون. گربه به چشمم نمک زد و گفت:«تو که علی با نمک می خوردی همه روز * دیدی که چگونه نمک رفت تو چشت؟» و یهو از خواب پریدم دیدم همش خواب بود ولی فهمیدم خودم یه گوجه ام و دارم رب میشم وبعدش از خواب بیدار شدم و فهمیدم همش خواب بود. بعد لئوناردو دی کاپریو رو دیدم که می گه:«این دیگه خواب نیست» و یه فرفره انداخت رو میز. بعد من خودش رو هم کشتم و بعد فهمیدم همش خواب بود. بعد که بیدار شدم دیدم با علی تو فضا هستم ولی دیگه گوجه نیست، سیب زمینیه و بعدش از خواب بیدار شدم و دیدم که توی ایران هستم. بعد آرامگاه فردوسی رو با بمب اتم زدن یاد فردوسی افتادم. چه خوش گفت فردوسی پاک زاد:«هیتلر میگه:«انیشتن یه جمله داره:«برای دیت باید نابرده گنج باز با باز برن تو قفس و نیمرو درست کنن با غیر بچه ی خودشون حالا»»». بعد ممد از جاش بلند شد و فریاد زد علی تو مردهبودی علی. منم جورابهام رو کشیدم رو سرم و جیغ زدم که کسی پرید روی من اما من مسلح نبودم پس دستمو کردم توی لپم و سلاحم رو در آوردم و گفتم
یه روز بارونی تو خونه مشغول تلویزیون دیدن نبودم و داشتم بین آلبوم دنبال یه عکس قدیمی میگشتم اما به جاش تصمیم گرفتم بخوابم که خواب دیدم هوا بارونیه و توخونه مشغول تلویزیون دیدن خوابیدم که صدای یه گربه بی اعصاب اومد رفتم سمتش که ببینم دردش چیه انگار زخمی شده بود و سردش بود اومدم بگیرمش که پرید و صورتمو چنگ زد و شروع به صحبت کرد. گفتش سلام عمو زنعمو کجاست؟ گفتم خفه شو
چشمای گربه قرمز شد و زد زیر گریه. بعد تفنگشو پرت کرد سمت علی که داشت از اون بغل رد میشد ، علی افتاد رو زمین و سرش خونی شد، اما خون نبود آب گوجه بود. علی درواقع یک گوجه بود
علی رو برداشتم و با نمک خوردمش ولی حواسم از گربه پرت شده بود. گربه تفنگ دومشو گذاشت رو سرم و شلیک کرد و چشمم پرید بیرون. گربه به چشمم نمک زد و گفت:«تو که علی با نمک می خوردی همه روز * دیدی که چگونه نمک رفت تو چشت؟» و یهو از خواب پریدم دیدم همش خواب بود ولی فهمیدم خودم یه گوجه ام و دارم رب میشم وبعدش از خواب بیدار شدم و فهمیدم همش خواب بود. بعد لئوناردو دی کاپریو رو دیدم که می گه:«این دیگه خواب نیست» و یه فرفره انداخت رو میز. بعد من خودش رو هم کشتم و بعد فهمیدم همش خواب بود. بعد که بیدار شدم دیدم با علی تو فضا هستم ولی دیگه گوجه نیست، سیب زمینیه و بعدش از خواب بیدار شدم و دیدم که توی ایران هستم. بعد آرامگاه فردوسی رو با بمب اتم زدن یاد فردوسی افتادم. چه خوش گفت فردوسی پاک زاد:«هیتلر میگه:«انیشتن یه جمله داره:«برای دیت باید نابرده گنج باز با باز برن تو قفس و نیمرو درست کنن با غیر بچه ی خودشون حالا»»». بعد ممد از جاش بلند شد و فریاد زد علی تو مردهبودی علی. منم جورابهام رو کشیدم رو سرم و جیغ زدم که کسی پرید روی من اما من مسلح نبودم پس دستمو کردم توی لپم و سلاحم رو در آوردم و گفتم:«دیدار به قیامت». اونم
یه روز بارونی تو خونه مشغول تلویزیون دیدن نبودم و داشتم بین آلبوم دنبال یه عکس قدیمی میگشتم اما به جاش تصمیم گرفتم بخوابم که خواب دیدم هوا بارونیه و توخونه مشغول تلویزیون دیدن خوابیدم که صدای یه گربه بی اعصاب اومد رفتم سمتش که ببینم دردش چیه انگار زخمی شده بود و سردش بود اومدم بگیرمش که پرید و صورتمو چنگ زد و شروع به صحبت کرد. گفتش سلام عمو زنعمو کجاست؟ گفتم خفه شو
چشمای گربه قرمز شد و زد زیر گریه. بعد تفنگشو پرت کرد سمت علی که داشت از اون بغل رد میشد ، علی افتاد رو زمین و سرش خونی شد، اما خون نبود آب گوجه بود. علی درواقع یک گوجه بود
علی رو برداشتم و با نمک خوردمش ولی حواسم از گربه پرت شده بود. گربه تفنگ دومشو گذاشت رو سرم و شلیک کرد و چشمم پرید بیرون. گربه به چشمم نمک زد و گفت:«تو که علی با نمک می خوردی همه روز * دیدی که چگونه نمک رفت تو چشت؟» و یهو از خواب پریدم دیدم همش خواب بود ولی فهمیدم خودم یه گوجه ام و دارم رب میشم وبعدش از خواب بیدار شدم و فهمیدم همش خواب بود. بعد لئوناردو دی کاپریو رو دیدم که می گه:«این دیگه خواب نیست» و یه فرفره انداخت رو میز. بعد من خودش رو هم کشتم و بعد فهمیدم همش خواب بود. بعد که بیدار شدم دیدم با علی تو فضا هستم ولی دیگه گوجه نیست، سیب زمینیه و بعدش از خواب بیدار شدم و دیدم که توی ایران هستم. بعد آرامگاه فردوسی رو با بمب اتم زدن یاد فردوسی افتادم. چه خوش گفت فردوسی پاک زاد:«هیتلر میگه:«انیشتن یه جمله داره:«برای دیت باید نابرده گنج باز با باز برن تو قفس و نیمرو درست کنن با غیر بچه ی خودشون حالا»»». بعد ممد از جاش بلند شد و فریاد زد علی تو مردهبودی علی. منم جورابهام رو کشیدم رو سرم و جیغ زدم که کسی پرید روی من اما من مسلح نبودم پس دستمو کردم توی لپم و سلاحم رو در آوردم و گفتم:«دیدار به قیامت». اونم خندید
یه روز بارونی تو خونه مشغول تلویزیون دیدن نبودم و داشتم بین آلبوم دنبال یه عکس قدیمی میگشتم اما به جاش تصمیم گرفتم بخوابم که خواب دیدم هوا بارونیه و توخونه مشغول تلویزیون دیدن خوابیدم که صدای یه گربه بی اعصاب اومد رفتم سمتش که ببینم دردش چیه انگار زخمی شده بود و سردش بود اومدم بگیرمش که پرید و صورتمو چنگ زد و شروع به صحبت کرد. گفتش سلام عمو زنعمو کجاست؟ گفتم خفه شو
چشمای گربه قرمز شد و زد زیر گریه. بعد تفنگشو پرت کرد سمت علی که داشت از اون بغل رد میشد ، علی افتاد رو زمین و سرش خونی شد، اما خون نبود آب گوجه بود. علی درواقع یک گوجه بود
علی رو برداشتم و با نمک خوردمش ولی حواسم از گربه پرت شده بود. گربه تفنگ دومشو گذاشت رو سرم و شلیک کرد و چشمم پرید بیرون. گربه به چشمم نمک زد و گفت:«تو که علی با نمک می خوردی همه روز * دیدی که چگونه نمک رفت تو چشت؟» و یهو از خواب پریدم دیدم همش خواب بود ولی فهمیدم خودم یه گوجه ام و دارم رب میشم وبعدش از خواب بیدار شدم و فهمیدم همش خواب بود. بعد لئوناردو دی کاپریو رو دیدم که می گه:«این دیگه خواب نیست» و یه فرفره انداخت رو میز. بعد من خودش رو هم کشتم و بعد فهمیدم همش خواب بود. بعد که بیدار شدم دیدم با علی تو فضا هستم ولی دیگه گوجه نیست، سیب زمینیه و بعدش از خواب بیدار شدم و دیدم که توی ایران هستم. بعد آرامگاه فردوسی رو با بمب اتم زدن یاد فردوسی افتادم. چه خوش گفت فردوسی پاک زاد:«هیتلر میگه:«انیشتن یه جمله داره:«برای دیت باید نابرده گنج باز با باز برن تو قفس و نیمرو درست کنن با غیر بچه ی خودشون حالا»»». بعد ممد از جاش بلند شد و فریاد زد علی تو مردهبودی علی. منم جورابهام رو کشیدم رو سرم و جیغ زدم که کسی پرید روی من اما من مسلح نبودم پس دستمو کردم توی لپم و سلاحم رو در آوردم و گفتم:«دیدار به قیامت». اونم خندید. شلیک کردم ولی خشاب
یه روز بارونی تو خونه مشغول تلویزیون دیدن نبودم و داشتم بین آلبوم دنبال یه عکس قدیمی میگشتم اما به جاش تصمیم گرفتم بخوابم که خواب دیدم هوا بارونیه و توخونه مشغول تلویزیون دیدن خوابیدم که صدای یه گربه بی اعصاب اومد رفتم سمتش که ببینم دردش چیه انگار زخمی شده بود و سردش بود اومدم بگیرمش که پرید و صورتمو چنگ زد و شروع به صحبت کرد. گفتش سلام عمو زنعمو کجاست؟ گفتم خفه شو
چشمای گربه قرمز شد و زد زیر گریه. بعد تفنگشو پرت کرد سمت علی که داشت از اون بغل رد میشد ، علی افتاد رو زمین و سرش خونی شد، اما خون نبود آب گوجه بود. علی درواقع یک گوجه بود
علی رو برداشتم و با نمک خوردمش ولی حواسم از گربه پرت شده بود. گربه تفنگ دومشو گذاشت رو سرم و شلیک کرد و چشمم پرید بیرون. گربه به چشمم نمک زد و گفت:«تو که علی با نمک می خوردی همه روز * دیدی که چگونه نمک رفت تو چشت؟» و یهو از خواب پریدم دیدم همش خواب بود ولی فهمیدم خودم یه گوجه ام و دارم رب میشم وبعدش از خواب بیدار شدم و فهمیدم همش خواب بود. بعد لئوناردو دی کاپریو رو دیدم که می گه:«این دیگه خواب نیست» و یه فرفره انداخت رو میز. بعد من خودش رو هم کشتم و بعد فهمیدم همش خواب بود. بعد که بیدار شدم دیدم با علی تو فضا هستم ولی دیگه گوجه نیست، سیب زمینیه و بعدش از خواب بیدار شدم و دیدم که توی ایران هستم. بعد آرامگاه فردوسی رو با بمب اتم زدن یاد فردوسی افتادم. چه خوش گفت فردوسی پاک زاد:«هیتلر میگه:«انیشتن یه جمله داره:«برای دیت باید نابرده گنج باز با باز برن تو قفس و نیمرو درست کنن با غیر بچه ی خودشون حالا»»». بعد ممد از جاش بلند شد و فریاد زد علی تو مردهبودی علی. منم جورابهام رو کشیدم رو سرم و جیغ زدم که کسی پرید روی من اما من مسلح نبودم پس دستمو کردم توی لپم و سلاحم رو در آوردم و گفتم:«دیدار به قیامت». اونم خندید. شلیک کردم ولی خشاب داخلش تخم مرغ
یه روز بارونی تو خونه مشغول تلویزیون دیدن نبودم و داشتم بین آلبوم دنبال یه عکس قدیمی میگشتم اما به جاش تصمیم گرفتم بخوابم که خواب دیدم هوا بارونیه و توخونه مشغول تلویزیون دیدن خوابیدم که صدای یه گربه بی اعصاب اومد رفتم سمتش که ببینم دردش چیه انگار زخمی شده بود و سردش بود اومدم بگیرمش که پرید و صورتمو چنگ زد و شروع به صحبت کرد. گفتش سلام عمو زنعمو کجاست؟ گفتم خفه شو
چشمای گربه قرمز شد و زد زیر گریه. بعد تفنگشو پرت کرد سمت علی که داشت از اون بغل رد میشد ، علی افتاد رو زمین و سرش خونی شد، اما خون نبود آب گوجه بود. علی درواقع یک گوجه بود
علی رو برداشتم و با نمک خوردمش ولی حواسم از گربه پرت شده بود. گربه تفنگ دومشو گذاشت رو سرم و شلیک کرد و چشمم پرید بیرون. گربه به چشمم نمک زد و گفت:«تو که علی با نمک می خوردی همه روز * دیدی که چگونه نمک رفت تو چشت؟» و یهو از خواب پریدم دیدم همش خواب بود ولی فهمیدم خودم یه گوجه ام و دارم رب میشم وبعدش از خواب بیدار شدم و فهمیدم همش خواب بود. بعد لئوناردو دی کاپریو رو دیدم که می گه:«این دیگه خواب نیست» و یه فرفره انداخت رو میز. بعد من خودش رو هم کشتم و بعد فهمیدم همش خواب بود. بعد که بیدار شدم دیدم با علی تو فضا هستم ولی دیگه گوجه نیست، سیب زمینیه و بعدش از خواب بیدار شدم و دیدم که توی ایران هستم. بعد آرامگاه فردوسی رو با بمب اتم زدن یاد فردوسی افتادم. چه خوش گفت فردوسی پاک زاد:«هیتلر میگه:«انیشتن یه جمله داره:«برای دیت باید نابرده گنج باز با باز برن تو قفس و نیمرو درست کنن با غیر بچه ی خودشون حالا»»». بعد ممد از جاش بلند شد و فریاد زد علی تو مردهبودی علی. منم جورابهام رو کشیدم رو سرم و جیغ زدم که کسی پرید روی من اما من مسلح نبودم پس دستمو کردم توی لپم و سلاحم رو در آوردم و گفتم:«دیدار به قیامت». اونم خندید. شلیک کردم ولی خشاب داخلش تخم مرغ بود که موقع شلیک جوجه
یه روز بارونی تو خونه مشغول تلویزیون دیدن نبودم و داشتم بین آلبوم دنبال یه عکس قدیمی میگشتم اما به جاش تصمیم گرفتم بخوابم که خواب دیدم هوا بارونیه و توخونه مشغول تلویزیون دیدن خوابیدم که صدای یه گربه بی اعصاب اومد رفتم سمتش که ببینم دردش چیه انگار زخمی شده بود و سردش بود اومدم بگیرمش که پرید و صورتمو چنگ زد و شروع به صحبت کرد. گفتش سلام عمو زنعمو کجاست؟ گفتم خفه شو
چشمای گربه قرمز شد و زد زیر گریه. بعد تفنگشو پرت کرد سمت علی که داشت از اون بغل رد میشد ، علی افتاد رو زمین و سرش خونی شد، اما خون نبود آب گوجه بود. علی درواقع یک گوجه بود
علی رو برداشتم و با نمک خوردمش ولی حواسم از گربه پرت شده بود. گربه تفنگ دومشو گذاشت رو سرم و شلیک کرد و چشمم پرید بیرون. گربه به چشمم نمک زد و گفت:«تو که علی با نمک می خوردی همه روز * دیدی که چگونه نمک رفت تو چشت؟» و یهو از خواب پریدم دیدم همش خواب بود ولی فهمیدم خودم یه گوجه ام و دارم رب میشم وبعدش از خواب بیدار شدم و فهمیدم همش خواب بود. بعد لئوناردو دی کاپریو رو دیدم که می گه:«این دیگه خواب نیست» و یه فرفره انداخت رو میز. بعد من خودش رو هم کشتم و بعد فهمیدم همش خواب بود. بعد که بیدار شدم دیدم با علی تو فضا هستم ولی دیگه گوجه نیست، سیب زمینیه و بعدش از خواب بیدار شدم و دیدم که توی ایران هستم. بعد آرامگاه فردوسی رو با بمب اتم زدن یاد فردوسی افتادم. چه خوش گفت فردوسی پاک زاد:«هیتلر میگه:«انیشتن یه جمله داره:«برای دیت باید نابرده گنج باز با باز برن تو قفس و نیمرو درست کنن با غیر بچه ی خودشون حالا»»». بعد ممد از جاش بلند شد و فریاد زد علی تو مردهبودی علی. منم جورابهام رو کشیدم رو سرم و جیغ زدم که کسی پرید روی من اما من مسلح نبودم پس دستمو کردم توی لپم و سلاحم رو در آوردم و گفتم:«دیدار به قیامت». اونم خندید. شلیک کردم ولی خشاب داخلش تخم مرغ بود که موقع شلیک جوجه شدن.
یه روز بارونی تو خونه مشغول تلویزیون دیدن نبودم و داشتم بین آلبوم دنبال یه عکس قدیمی میگشتم اما به جاش تصمیم گرفتم بخوابم که خواب دیدم هوا بارونیه و توخونه مشغول تلویزیون دیدن خوابیدم که صدای یه گربه بی اعصاب اومد رفتم سمتش که ببینم دردش چیه انگار زخمی شده بود و سردش بود اومدم بگیرمش که پرید و صورتمو چنگ زد و شروع به صحبت کرد. گفتش سلام عمو زنعمو کجاست؟ گفتم خفه شو
چشمای گربه قرمز شد و زد زیر گریه. بعد تفنگشو پرت کرد سمت علی که داشت از اون بغل رد میشد ، علی افتاد رو زمین و سرش خونی شد، اما خون نبود آب گوجه بود. علی درواقع یک گوجه بود
علی رو برداشتم و با نمک خوردمش ولی حواسم از گربه پرت شده بود. گربه تفنگ دومشو گذاشت رو سرم و شلیک کرد و چشمم پرید بیرون. گربه به چشمم نمک زد و گفت:«تو که علی با نمک می خوردی همه روز * دیدی که چگونه نمک رفت تو چشت؟» و یهو از خواب پریدم دیدم همش خواب بود ولی فهمیدم خودم یه گوجه ام و دارم رب میشم وبعدش از خواب بیدار شدم و فهمیدم همش خواب بود. بعد لئوناردو دی کاپریو رو دیدم که می گه:«این دیگه خواب نیست» و یه فرفره انداخت رو میز. بعد من خودش رو هم کشتم و بعد فهمیدم همش خواب بود. بعد که بیدار شدم دیدم با علی تو فضا هستم ولی دیگه گوجه نیست، سیب زمینیه و بعدش از خواب بیدار شدم و دیدم که توی ایران هستم. بعد آرامگاه فردوسی رو با بمب اتم زدن یاد فردوسی افتادم. چه خوش گفت فردوسی پاک زاد:«هیتلر میگه:«انیشتن یه جمله داره:«برای دیت باید نابرده گنج باز با باز برن تو قفس و نیمرو درست کنن با غیر بچه ی خودشون حالا»»». بعد ممد از جاش بلند شد و فریاد زد علی تو مردهبودی علی. منم جورابهام رو کشیدم رو سرم و جیغ زدم که کسی پرید روی من اما من مسلح نبودم پس دستمو کردم توی لپم و سلاحم رو در آوردم و گفتم:«دیدار به قیامت». اونم خندید. شلیک کردم ولی خشاب داخلش تخم مرغ بود که موقع شلیک جوجه شدن. جوجه ها پریدن رو
یه روز بارونی تو خونه مشغول تلویزیون دیدن نبودم و داشتم بین آلبوم دنبال یه عکس قدیمی میگشتم اما به جاش تصمیم گرفتم بخوابم که خواب دیدم هوا بارونیه و توخونه مشغول تلویزیون دیدن خوابیدم که صدای یه گربه بی اعصاب اومد رفتم سمتش که ببینم دردش چیه انگار زخمی شده بود و سردش بود اومدم بگیرمش که پرید و صورتمو چنگ زد و شروع به صحبت کرد. گفتش سلام عمو زنعمو کجاست؟ گفتم خفه شو
چشمای گربه قرمز شد و زد زیر گریه. بعد تفنگشو پرت کرد سمت علی که داشت از اون بغل رد میشد ، علی افتاد رو زمین و سرش خونی شد، اما خون نبود آب گوجه بود. علی درواقع یک گوجه بود
علی رو برداشتم و با نمک خوردمش ولی حواسم از گربه پرت شده بود. گربه تفنگ دومشو گذاشت رو سرم و شلیک کرد و چشمم پرید بیرون. گربه به چشمم نمک زد و گفت:«تو که علی با نمک می خوردی همه روز * دیدی که چگونه نمک رفت تو چشت؟» و یهو از خواب پریدم دیدم همش خواب بود ولی فهمیدم خودم یه گوجه ام و دارم رب میشم وبعدش از خواب بیدار شدم و فهمیدم همش خواب بود. بعد لئوناردو دی کاپریو رو دیدم که می گه:«این دیگه خواب نیست» و یه فرفره انداخت رو میز. بعد من خودش رو هم کشتم و بعد فهمیدم همش خواب بود. بعد که بیدار شدم دیدم با علی تو فضا هستم ولی دیگه گوجه نیست، سیب زمینیه و بعدش از خواب بیدار شدم و دیدم که توی ایران هستم. بعد آرامگاه فردوسی رو با بمب اتم زدن یاد فردوسی افتادم. چه خوش گفت فردوسی پاک زاد:«هیتلر میگه:«انیشتن یه جمله داره:«برای دیت باید نابرده گنج باز با باز برن تو قفس و نیمرو درست کنن با غیر بچه ی خودشون حالا»»». بعد ممد از جاش بلند شد و فریاد زد علی تو مردهبودی علی. منم جورابهام رو کشیدم رو سرم و جیغ زدم که کسی پرید روی من اما من مسلح نبودم پس دستمو کردم توی لپم و سلاحم رو در آوردم و گفتم:«دیدار به قیامت». اونم خندید. شلیک کردم ولی خشاب داخلش تخم مرغ بود که موقع شلیک جوجه شدن. جوجه ها پریدن رو گردنم و شروع کردن به خوردن خون من و
یه روز بارونی تو خونه مشغول تلویزیون دیدن نبودم و داشتم بین آلبوم دنبال یه عکس قدیمی میگشتم اما به جاش تصمیم گرفتم بخوابم که خواب دیدم هوا بارونیه و توخونه مشغول تلویزیون دیدن خوابیدم که صدای یه گربه بی اعصاب اومد رفتم سمتش که ببینم دردش چیه انگار زخمی شده بود و سردش بود اومدم بگیرمش که پرید و صورتمو چنگ زد و شروع به صحبت کرد. گفتش سلام عمو زنعمو کجاست؟ گفتم خفه شو
چشمای گربه قرمز شد و زد زیر گریه. بعد تفنگشو پرت کرد سمت علی که داشت از اون بغل رد میشد ، علی افتاد رو زمین و سرش خونی شد، اما خون نبود آب گوجه بود. علی درواقع یک گوجه بود
علی رو برداشتم و با نمک خوردمش ولی حواسم از گربه پرت شده بود. گربه تفنگ دومشو گذاشت رو سرم و شلیک کرد و چشمم پرید بیرون. گربه به چشمم نمک زد و گفت:«تو که علی با نمک می خوردی همه روز * دیدی که چگونه نمک رفت تو چشت؟» و یهو از خواب پریدم دیدم همش خواب بود ولی فهمیدم خودم یه گوجه ام و دارم رب میشم وبعدش از خواب بیدار شدم و فهمیدم همش خواب بود. بعد لئوناردو دی کاپریو رو دیدم که می گه:«این دیگه خواب نیست» و یه فرفره انداخت رو میز. بعد من خودش رو هم کشتم و بعد فهمیدم همش خواب بود. بعد که بیدار شدم دیدم با علی تو فضا هستم ولی دیگه گوجه نیست، سیب زمینیه و بعدش از خواب بیدار شدم و دیدم که توی ایران هستم. بعد آرامگاه فردوسی رو با بمب اتم زدن یاد فردوسی افتادم. چه خوش گفت فردوسی پاک زاد:«هیتلر میگه:«انیشتن یه جمله داره:«برای دیت باید نابرده گنج باز با باز برن تو قفس و نیمرو درست کنن با غیر بچه ی خودشون حالا»»». بعد ممد از جاش بلند شد و فریاد زد علی تو مردهبودی علی. منم جورابهام رو کشیدم رو سرم و جیغ زدم که کسی پرید روی من اما من مسلح نبودم پس دستمو کردم توی لپم و سلاحم رو در آوردم و گفتم:«دیدار به قیامت». اونم خندید. شلیک کردم ولی خشاب داخلش تخم مرغ بود که موقع شلیک جوجه شدن. جوجه ها پریدن رو گردنم و شروع کردن به خوردن خون من و مثل عنکبوت و مرد عنکبوتی