ونبا راجع به یه زن هندیه که در دهه ۱۹۸۰ با همسرش مهاجرت کردن به کانادا به اسم... ونبا! بازی از چند بخش تشکیل شده. هر بخش یه مقداری صحبت بین شخصیتها و بعضا انتخاب گزینه حرف و یه قسمت آشپزی داره. قسمت آشپزی ونبا سعی میکنه با کتاب دستورپختهای مامانش که یه سری قسمتاش از بین رفته غذاهای تمیلو درست کنه. هر بخش داستان یه بخش از زندگی ونبا رو نشون میده. اولش یه غذای ساده برای همسرش درست میکنه که در همین بخش میفهمیم حامله هم هست. بخشهای بعدی همه یه قسمت از رابطش با پسرش و غذا در سالهای مختلف رو نشون میده.
در کل مدت بازی پسر ونبا Kavin بیشتر کاناداییه و از فرهنگ تمیل هی فاصله میگیره و این باعث فاصله و سر و کله زدن ونبا و پسرش میشه. یکی از اولین چیزهایی که سرش بحث میشه وقتیه که کوین هنوز دبستانه. کوین در مدرسه Kevin صدا میشه و اونو ترجیح میده به اینکه هی بقیه رو اصلاح کنه. وقتی کوین داره میره دانشگاه ونبا کلی غذا براش درست میکنه که با خودش ببره ولی کوین غذاهارو پس میزنه و میگه نمیخواد همه جارو بوی غذا برداره و ترجیح میده دانشگاه شروع تازهای داشته باشه بدون متفاوت بودن. سالها بعد که کوین داره روی یه سریال کار میکنه، یک صحنهی فرهنگهای مختلف کانادا رو با غذاهاشون نشون بدن، کوین این رو مینویسه ولی هیچوقت ارسالش نمیکنه:
ونبا جذابیتهای زیادی داشت برای من. آرت زیبا و داستان مختصر ولی قشنگش، نشون دادن پایین و بالای مهاجرت، موسیقی و غذاهای برگرفته از فرهنگ تمیل هند جنوبی (که هر بار با به یاد آوردن سفر سه ماههم به تمیل نادو برای یه کارآموزی با واکنشی مثل دیکاپریو در اون میم به صفحه اشاره میکردم) و حتی نقلقولهایی از muthu (بر اساس اسم تقویم حدس میزنم) که هر بخش باهاش شروع میشد:
گیمپلی آشپزیش چطور بود حالا؟ خیلی چیز خاصی نداشت راستش و خیلی هم ساده بود. ولی اون itch رو scratch کرد هرچند خیلی با الکمی کینگدوم کام فرق داشت. فهمیدن اینکه دستپخت دقیقا چی میگه با قسمتهای از بین رفتش یه حالت پازلگونه داشت هرچند که پازلهاش برای من خیلی ساده بودند. باقی کار انتخاب یه چیز و بردنش به یه جای دیگه به ترتیب درست بود با چند تا حرکت خاص موس اون وسط. ولی خب همه چیز با دقت و به طور خاص برای هر دستپخت خاص طراحی شده بود. شاید نهایت ارائه آشپزی به طور بازی همینه؟ شاید اصلا نمیشه براش یه گیملوپ پیچیدهتر از اون مینیگیم الکمی درست کرد. شاید از چیزاییه که باید ببینی، لمس کنی، بو کنی، بشنوی و بچشی و با پیکسلهای روی مانیتور نمیشه حسشو تداعی کرد.
ونبا مدتی بعد از مرگ همسرش برمیگرده هند. وقتی کوین اونجا به ملاقاتش میره و میگه فکر میکنه که به خاطر رفتار بد اون به هند برگشته، ونبا جواب میده که نه، برگشتم هم به خاطر خوشحالی خودم و هم برای فضا دادن به تو.
شاید ارزشمندترین قسمت بازی برای من همین بود. نشون دادن بچهای که فرهنگشو دور میندازه و خوب رفتار نمیکنه با پدر مادرش و چیزهایی مثل این آسونه. نشون دادن پیچیدگی روابط والد و فرزند خیلی سخته. همیشه یه قسمت سخت فکر کردن به مهاجرت برام دور شدن از مامانم بوده. نه چون که فکر میکنم دل من براش تنگ میشه. چون فکر میکنم برای مامانم سخته که من انقدر دور باشم! اینکه والدین بچههاشونو یه extensionای از خودشون میبینن رو زیاد میگن ولی نمیدونم فرزندای زیادی مثل منم هستن که والدینشونو یه extension از خودشون میبینن یا نه. این زنجیر ذهنیمو باید بشکنم برای خودم. مادر من اتفاقا خیلی شجاعتر و قویتر از منه و نیازی به من نداره واسه اینکه خوشحال باشه و زندگیشو بگذرونه.
قسمتهای جالب دیگهای هم داره بازی ولی دیگه نمیخوام بیشتر از این راجع به یه بازی که خودش کمتر از ۲ ساعت تموم میشه بنویسم. :)) و خودش هم تمام این حرفارو قشنگتر و کوتاهتر به مخاطب میرسونه. در آخر هم الان که وقتشو دارم به نظرم باید وقت بیشتری با مامانم بگذرونم چه در چارچوب آشپزی و چه از نوع دیگه.