• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :

    ثبت نام عضویت

قفسه کتاب ili

ili

شاید این قرن، یک قرن دلوزی باشد! قرنِ دلو
ارسال‌ها
855
امتیاز
13,996
نام مرکز سمپاد
علامه حلی
شهر
-
سال فارغ التحصیلی
1401
دانشگاه
حوزه علمیه قم
رشته دانشگاه
شیطان پرستیِ آنتوان لاوی(ص)
سلام ☆*: .。. o(≧▽≦)o .。.:*☆
اینجا واسه این تشکیل شده که خلاصه / نقد کتابایی که من می خونم و بچه های دیگه از سمپادیا که باهامن رو به قول غربیا share کنم
بریم ببینیم چی می شههه!
لس گووووو
 
خب خب از انکار مرگ شروع کنیم
انکار مرگ از ارنست بکر
فصل اول
اول از همه ازتون عذر می خوام بابت علائم نگارشی :*
کتاب در فصل اول شروع می کنه از احساس تافته و جدا بافتگی ای که کودکان احساس می کنند و این که چجوری این حس به بزرگسالی شیفت می خوره
این بهترین بودن به پول توی حساب بانکی / ماشین گرون زیر پای ادم / کودکان باهوش تر ختم می شه
انگیزه و شوق ای که برای قهرمان بودن داریم رو باید بپذیریم تا گسل نشه
حالا کتاب نشون می ده این قهرمانگرایی در فرهنگ ها چجوری بازتاب پیدا می کنه توی ذهن ادمی مثل کلیسا ها و مسجد ها
حتی به مورد های مذهبی هم بسنده نمی کنه و می گه فکر نکنید جامعه سکولار از دست قهرمانگرایی در امان هست بنظرم نگاهی به میراث ایلان ماسک این مورد رو اثبات می کنه
و این ویژگی فقط توی انسان های سودایی و جاه طلب ظهور نمی کنه توی انسان های طبقه متوسط هم به شکل پیروی قوانینی هست که جامعه برای قهرمانانش تعیین کرده

پایان
فصل اولش کم بود فصلای بعدش زیاد ترن
بخشای هایلایتمو سعی کردم بنویسم
 
سمفونی مردگان
از عباس معروفی

کتاب صوتی از نشر آوانامه و اپلیکیشن فیدیبو

من تحلیل هایی که جسته و گریخته اینجا و اونجا خوندم، رو اینجا share می کنم. لینک چندتا مقاله هم تهش می زارم که اگر کسی علاقمند هست بخونه.
آیدین در دوران کودکی بسیار شاد و پر شر و شور بود اما در نوجوانی و جوانی به فردی ساکت ، آرام و منزوی تبدیل شد که مسلما رفتارها و حرف ها و کنایه های پدر و برادر باعث بروز آن شد

خانواده ی سورمه ارمنی و مسیحی بودن و خانواده ی آیدین ایرانی و مسلمان . اگر این دو خانواده رو با هم مقایسه کنیم ، چند چیز کاملا مشخص است : رفتاری که با آیدا و سورمه در خانواده هاشون میشد ؛ سورمه آزاد و رها بود ، حق تصمیم گیری داشت ، بهش احترام میزاشتن ، به دید یک انسان به او نگاه می کردن ، به علایق و خواسته هاش اهمیت داده میشد و خانواده همیشه ازش حمایت می کردن . اما در مقابل آیدا همیشه در بند و زندانی بود ، حق هیچ کاری نداشت ، کسی برای او احترامی قائل نبود ، بیشتر به چشم یک شی به او نگاه می کردن تا یک انسان ، برای خواسته ها و علایق او کسی اهمیتی قائل نبود و خانواده او را رها کرد ، در سکوت برخلاف میل پدر با آبادانی ازدواج کرد و رفت .

رفتار جابر پدر آیدین را با رفتار پدر و عموی سورمه مقایسه کنید : جابر حاکم مطلق خانه بود ، حاضر نبود به حرف بقیه گوش بده و فکر می کرد فقط عقیده و فکر خودش درسته و بقیه موظف هستند از او اطاعت کنند ، هیچ جشن و شادی ای در خانه ی او مجاز نبود ، زن ها نباید جلوی چشم باشند ، اما بر عکس در خانه ی سورمه ، پدر و عمو به بقیه به خصوص زن ها محبت می کنند و آن را بروز می دهند ، به فکر و نظر بقیه احترام می گذارند حتی در راه رسیدن به خواسته های فرزندان خود تلاش هم می کنند . در خانه ی آن ها زنان آزادانه زندگی کرده و حتی با بقیه معاشرت می کنند . آیدا و مادر با حضور مهمان همیشه باید در آشپزخانه می ماندند اما سورمه و مادربزرگش در خانه ی خود می توانستند در جمع حضور داشته باشند ، حتی سورمه مشغول شطرنج بازی با یکی از مردان فامیل بود.
پدر: دنبال چی می‌گردی؟
آیدین: «دنبال خودم.»
آیدین در تمامی داستان، هرگز اقتدار و احترام پدر را در هم نمی‌شکند و ساز مخالفش را صریح اما مودبانه می‌نوازد. حتی زمانی که اتاقش(به همراه تمامی اشعار و کتاب‌هایش) توسط پدر و برادر به آتش کشیده می‌شود و به این شکل بی‌مهری پدر، او را ناامید و افسرده می‌کند، از او متنفر نمی‌شود. صبوری و نرم‌خویی آیدین در برابر شدت عمل و لجاجت جابر اورخانی، گواه و گویای این نکته است که تغییر نگاه جامعه با درشتی و خشونت، ممکن نیست.[که من‌ رویه‌ای که پیش می‌گیرم ۱۸۰ درجه مخالف آیدین‌ هست :-" ]
البته نویسنده با بیان نکاتی مانند تلاش جابر برای حفظ خانواده‌ی خود در دوران جنگ جهانی، به خوبی نشان می‌دهد که قصد ساختن یک شیطان از او را ندارد.

کارهایی در زندگی پیش می‌آمد که از عهده‌ی بچه‌ها و زن‌ها خارج بود و تنها پدر می‌بایست از نیمه شب در صف نانوایی بایستد و ظهر فردا با یک یا دو نان به خانه بازگردد.
وقتی آدم یک نفر را دوست داشته باشد، بیشتر تنهاست. چون نمی‌تواند به هیچ کس جز به همان آدم بگوید که چه احساسی دارد... و اگر آن آدم کسی باشد که تو را به سکوت تشویق می‌کند، تنهایی تو کامل می‌شود.
«سورملینا»
مرگش مادر را تنهاتر می‌کند، غرور پدر را در هم می‌شکند، و نیمه‌ی زنانه آیدین را با سوزاندن خود آتش می‌زند؛ نیمه‌ای که جوهر شاعری آیدین، پس از سوختن آن، به خشکی می‌گراید و توانایی شعرسرایی آیدین را از بین می‌برد.آیدین در بزنگاه‌های مختلفی از داستان توسط سورمه، «مسیح» قلمداد می‌شود. مسیحی که پدر و برادرش، سالیان سالیان او را مصلوب کرده‌اند.می‌خواست که آیدا را در آشپزخانه تربیت کند. گفته بود اگر می‌خواهد به او خیاطی بیاموزد در آشپزخانه. حتی اگر می‌خواهد گلسازی یادش بدهد در آشپزخانه. و آیدا در آشپزخانه نم می‌کشید و با تنهایی وحشت‌بار خو می‌گرفت. نه همکلاسی داشت، نه برای کاری پا از خانه بیرون می‌گذاشت، و نه حتی کسی به خانه‌ی آن‌ها می‌آمد. رفته‌رفته از برادرها جدا افتاد و خوی غریبانه پیدا کرد که در هیچ یک از افراد خانواده دیده نمی‌شد. حسرت می‌خورد به چرخی که در شبانه‌روز حتما می‌گشت و او در هیچ کجای آن جا نداشت، به سکوت خو می‌گرفت و آن قدر بی‌حضور شده بود که همه فراموشش کرده بودند. انگار به دنیا آمده بود که تنها باشد.
هیچ کس نمی‌پرسید«آیدا کجاست؟» مگر آیدین، که پدر فریاد زد:«تو را سنه‌نه» بعدها دختری خود‌خور، صبور، درهم شکسته و غمگین از خانه‌ی پدر یکراست به خانه‌ی شوهر رفت که اسمش آیدا بود.
تحلیل های روانشناختی ای که خوندم:
غریزه‌ی [تداوم] زندگی در اصل لذت خلاصه می‌شود و انسان هرکاری می‌کند تا لذت بیشتری ببرد و این غریزه را ارضا کند تا بتواند به زندگی خودش ادامه دهد. از سوی دیگر، وقتی هیچ کدام از اصول لذت انسانی مانند لذات جنسی، خوردن، خوابیدن، مسکن و سایر نیازها ارضا نشوند، انسان در چرخشی غیرمنتظره آرزوی مرگ می‌کند و یا حتی به صورتی ناآگاهانه به سمت مرگ می‌برد؛ اتفاقی که درمورد آیدین افتاده و او چه با دسیسه‌ی اورهان، چلچله بخورد و چه نه، عملا خود را از بین برده و مرده‌ای متحرک شده است. درواقع نیروی زایندگی -که پیش‌برنده‌ی غریزه‌ی زندگی است-، می‌تواند طی فرآیندی پیچیده -که آیدین آن را در از دست دادن مادر، خواهر، تحصیلات و عشقش طی کرد-، با نیروی ویران‌گری -که پیش‌برنده‌ی غریزه‌ی مرگ است-، جایگزین شود.

درمورد حسادت در بخش روان‌کاوی و عقده‌ی کهتری صحبت کردیم؛ اما چه می‌شود که می‌توانیم حسادت اورهان نسبت به آیدین را از جنس حسادت قابیل نسبت به هابیل فرض کنیم؟ می‌توانیم از سمتی مدّعی شویم که دقیقا همان کهن‌الگوی حسادت مرد به مرد برای زن، آیینه‌ای از انتخاب همسر دلخواه قابیل برای هابیل از سوی خداوند است؛ جایی که اورهان هم هر زنی را می‌پسندد، دلبسته‌ی آیدین است! از سویی دیگر در روایات قدمایی و اساطیری، یکی از دلایل مهم حسادت قابیل به هابیل، این بود که دوست داشت جانشینِ حضرت آدم (ع) باشد اما این اتفاق نیفتاده بود؛ در داستان هم اورهان چون از آیدین کوچک‌تر است، همواره سر مساله‌ی ارث ترسی بزرگ دارد و می‌خواهد با وجود اینکه پدر آیدین را کنارش (در مغازه) می‌آورد، او را براند و تنهایی بر مغازه -که مهم‌ترین نمود جانشینی یک بازاری است-، مسلط شود. این دو دلیل، مهم‌ترین دلایلی هستند که می‌توانیم علاوه بر بخش «عقده‌ی کهتری» برای آیینه‌وار بودنِ دو داستان هابیل و قابیل و سمفونی مردگان ذکر کنیم.

بگذریم؛ اما کاربرد این مسائل در سمفونی مردگان کجاست؟ اولین نکته را می‌توان در بی‌طرفیِ هم‌ذات‌پندارانه‌ی راوی نسبت به قهرمان داستان، یعنی آیدین بدانیم. به قول باختین برای ساخت یک جامعه‌شناسی عمیق، راوی (دانای کل) نباید سوگیری خاصی به داستان داشته باشد؛ اما از سوی دیگر بدون ورود راوی -به مثابه مستقیم‌ترین حضور نویسنده- به متن، نمی‌شود اصلا روایت‌گری کرد؛ معروفی این تیغ دولبه را با استفاده از یک راوی مبهم که به طرزی ناشناخته آیدین را درک کرده جبران می‌کند. دومین نکته در تایید جامعه‌شناسانه بودن سمفونی مردگان، وجود دیالکتیک‌های متعدد است؛ یکی از مهم‌ترین دیالکتیک‌ها دوگانه‌ی گفتگوهای آیدین و پدرش است. تقابل سلطه‌گرایی پدر که شخصیتش به مثابه قشر مرتجع و حاکمیتی برداشت می‌شود با آیدین که به مثابه قشر روشن‌فکر تحصیل‌کرده در داستان حضور دارد، نمایی تمام‌قد از یک جامعه‌ی جهان سومی است. با بسط دادن این گفتگوها به دوگانه‌ی گفتگویی آیدین با اورهان، آیدین با سورمه، آیدین با مادرش و آیدا می‌توانیم نتیجه بگیریم که با یکی از جامعه‌شناختی‌ترین و نمادگراترین کتاب‌های داستانی تاریخ ایران روبه‌رو هستیم…

اما عقده‌ی ادیپ در قامت روحیات آیدین تنها به تنفر او از پدرش ختم نمی‌شود و تاثیرات جنبی فراوانی دارد؛ برای مثال می‌توانیم به مساله‌ی رابطه‌ی جنسی و نوع برخورد آیدین با آن اشاره داشته باشیم. همان‌طور که در داستان خوانده‌اید، آیدین فردی کم‌رو است که از ارتباط گرفتن با دخترهای بیگانه (غیر از خانواده) گریزان است؛ برای مثال، زن بیوه‌ای در داستان به او پا می‌دهد و می‌بینیم که او در برابرش منفعل (نسبت به قاطبه‌ی مردان روزگارش) برخورد می‌کند. یا حتی با غلیظ‌تر شدن این ماجرا می‌بینیم که آیدین وقتی عاشق می‌شود، در برابر معشوقه‌ی خودش هم از چنین نوعی از ارتباط گریزان است. دلیل این نوع انفعال را می‌توانیم در عقده‌ی ادیپ جستجو کنیم؛ درواقع آیدین چون از پدرش متنفر است، نمی‌تواند با او همانندسازی کرده و رفتارهایش را در کالبد خود بازتولید کند؛ و از آن‌جا که بسیاری از رفتارهای هر فردِ منفی‌ای، ممکن است منفی نباشد، آیدین با خط زدنِ تمام آن چیزی که از پدر دیده، به صورت ناخواسته بعضی از رفتارهای مردانه را هم قلم می‌گیرد.

پس اصلا به بلوغ جنسی روانی دست نمی‌یابد تا بتواند فکر هم‌خوابگی با زنان را داشته باشد و ضمنا یکی از نتایج تداوم عقده‌ی ادیپ، ترس همیشگی از تملکِ مادر و اخته شدن توسط پدر است که بار جنسی را سرکوب می‌کند. بنابراین آیدینِ خوش‌چهره و خوش‌قد و بالای داستان، با وجود اینکه مورد توجه زنان و دختران زیادی قرار دارد، کنج عزلت را انتخاب می‌کند. از سوی دیگر، معلولِ دیگر عقده‌ی ادیپ، گناه‌کار شناخته شدن توسط ذهن خود شخص (در رویه‌ی تملک مادر در رویاها) است که امکان همانندسازی زنان دیگر با مادر را هم از او می‌گیرد و ضمنا چنین شخصیتی با نفرت مداوم از پدر، آن‌چنان فضای عاطفی را به سمت مادر می‌برد که دیگر جایی برای شخصی دیگر باقی نمی‌گذارد.

اما پدرِ آیدین با رفتارهای ناپسندش باعث می‌شود تا آیدین نتواند از قیمومیتِ عقده‌ی ادیپ بیرون بیاید و اتفاقا روز به روز در این حالت مستغرق شود. از سوی دیگر، کنش‌های دلسوزانه و بعضا اصلاح‌گرانه‌ی مادر هم باعث می‌شود تا عقده‌ی ادیپِ آیدین تشدید شود. پس هرچه که جابر (پدر آیدین) به مخالفت با آیدین می‌پردازد و سعی می‌کند تا آیدین را مطیع خودش کند، نه تنها به صورت خودآگاه آیدین را از خود متنفر می‌سازد، بلکه با حمایت مادر از آیدین (برای مثال در آتش زدن کتاب‌ها) و موفق نشدنش، عقده‌های او برای تملک مادر همواره زنده مانده و بیشتر گُر می‌گیرد. حالا با چنین برداشتی می‌توانیم اهمیت اتفاقات فلش‌بکی را هم بیشتر و واضح‌تر ببینیم؛ زیرا برای مثال همین آتش زدن کتاب‌ها و مقاومت مادر به صورت مستقیم، نمودی از کتک زدن بچه‌ها در کودکی و ایستادگی مادر است؛ چنین اتفاقات آیینه‌واری در کتاب فراوان‌اند

لینک های مفید ایضاً:
اولین دومین
 
یکم حس بدی بهم می ده اگر دوباره سعی کنم تاپیکم رو بیارم بالا :<
انرژی هم دارم تا یک سری کارهای نیمه تمام رو تموم کنم، بنابر این‌ لطفا ذوق سرشار و زیاد مرا درنظر بگیرید 8>

بیمار خاموش از الکس مایکلیدیس(کتاب صوتی)
جنسیت در زندگی روزمره از ماری هولمز(کم و بیش~) (همخوانی با @KindHermit عزیزم)
سمفونی مردگان از عباس معروفی(کتاب صوتی)
دختری با هفت اسم از هیئون سئو لی
هنر رندانه به تخم گرفتن:-> و همه چیز ب*ا رفته است از مارک منسن*♡*
The Power of Now: A Guide to Spiritual Enlightenment by Eckhart Tolle
جلد اول گرگ و میش از استفانی میر
نیمه تاریک وجود از دبی فورد
پدران و پسران‌ از ایوان تورگنیف (همخوانی با @Narjess عزیزم)
بار هستی از میلان کوندرا
مَن از مِل تامپسون
سوپرمارکت شبانه روزی از سایاکا موراتا
انگار لال شده بودم... از سپیده سالاروند
فلسفه برای همه: از سقراط تا سارتر از ت.ز لاوین
تسلی بخش های فلسفه از آلن دوباتن
جسته و گریخته از اگزیستانسیالیسم اروین دیالوم
مامان و معنی زندگی باز از اروین دیالوم
زندگی خود را بیافرینید از جفری یانگ[ برعکس اسمش زرد نیست، طرحواره درمانی نسبت به رویکرد های فرویدی و لکانی شاید زرد باشه ولی حداقل برایان تریسی نیست:)) ]
عقل محض و حقوق بشر از امین قضایی (همخوانی با @Raphael Costeau عزیزم)
انکار مرگ از ارنست بکر (جسته و گریخته خوندمش یک سری از فصل هاش که به کی یرکگور ارجاع می خورد رو چند بار خوندم )
الفبای آنارشیسم (نویسنده اش فکر کنم یکی از یاران انقلابی اما گلدمن بوده)
یادداشت های زیرزمینی از داستایوفسکی
مانگاهای shuzo oshimi محبوب من هستن و دست کمی از کتاب ندارن بنابر این اینجا منشن شون خواهم کرد.
Chi no wadachi
The flowers of evil
Inside Mari
شجاعت منفور بودن از ایچیرو کیشیمی و فومیتاکه کوگا
 
انگار لال شده بودم... از سپیده سالاروند
انگار لال شده بودم...-یک مردم نگاری از کودکان کار افغانستانی در ایران از سپیده سالاروند
این‌کتاب رو خیلی زیاد دوست داشتم :" یک بار هم سر کلاس اقتصاد ارائه ش دادم.
مقدمه با این‌شروع می‌شه که مردم‌نگاری چیست؟ و به چه کاری مردم نگاری می کنن؟ چه اصولی می بایست رعایت کرد؟
انسان شناسی البته، همانطور که تیم‌ اینگولد، انسان شناس بریتانیایی معاصر، می گوید، مساوی با مردم نگاری نیست. به اعتقاد او انسان شناسی به فهمی گشاده دستانه ، تطبیقی و در عین حال انتقادی از شیوه ههی مختلف بودن و دانستن در جهان واحدی ست که همه ما به طور مشترک اشغالش می کنیم. هدف مردم نگاری به اعتقاد او توصیف زندگی های مردمانی جز خودمان، با دقت و حساسیتی سخته و پرداخته در بوتهء تجربه دست اول درازمدت و مشاهده ریزبینانه است.
کتاب به طور خلاصه می گه تقلیل دادن مردم‌ شناسی به مصاحبه مردم‌نگارانه که طی یک 《نمونه گیری تصادفی》انتخاب می شن و بعد داده ها استخراج‌شن و طبق یک سری نرم افزار پردازش شن تا به نتایج تحقیق برسن،‌یک کاریه که تعهد درازمدت، توجه گشاده دستانه، عمق رابطه و حساسیت رو زیر پا می گذاره.
این مردم نگاری، پایان نامه کارشناسی ارشد مطالعات فرهنگی در دانشگاه علم و فرهنگ هست که به وضعیت کودکان کار افغانستانی در تهران، با تمرکز بر دو میدان خانه کودک ناصر خسرو و گود زباله سعید در جاده تهران-سمنان پرداخته.
(من حس می‌کنم با این رنگی رنگی کردن ها دارم pink washing می کنم :" جداً کتاب دست روی موضوع حساس و غم‌انگیزی گذاشته)
پیش درآمد به تئوری می پردازه که چه لزومی داره اصلا دیالوگ برقرار شه بین فرادست و فرودست؟ چرا ما باید در مورد رنج زیسته گروهی از مردم حرف بزنیم؟ و اصلا این دیالوگ بر قرار کردن بین دو گروه فرادست و فرودست بر چه مبنا و اصولی باید برقرار شه؟
سپیده شروع می کنه از کلاس ترم دوم ارشدش می گه که استاد سر کلاس گفته 《 مطالعات فرهنگی نوعی جامعه شناسی رنج است و ما تلاش می کنیم صدای رنج دیدگان باشیم 》
گرامشی توی نوشته هاش از مفاهیمی چون هژمونی، نقش روشنفکر و دولت حرف می زنه. فرودست اقلیت نیست می تونه اکثریت باشه، فرودست می تونه در موقعیت هایی فرادست واقع شه.

گرامشی به جای تکیه کردن بر روایت دولت، که در نهایت روایت طبقات حاکم و مسلط است، به مطالعه طبقه فرودست می پردازد زیرا می خواهد راهی برای شنیدن صدایشان پیدا کند.
از نظر گرامشی روشنفکر می تونه سلطه ی سیاسی بدون زور پیدا کنه.
مقاله ی can the subaltern talk از spivak به سپیده خیلی کمک کرد برای ارتباطش با کودکان کار افغان ( متن از کتاب:
خواندن مقاله ی آیا فرودست می تواند سخن بگوید سخت بود اما نه فقط از لحاظ پیچیدگی های زبانی و ارجاعاتی که بلد نبودم، سخت بود چون باید با خودم روبرو می شدم.با خودم که زنی رنگین پوست بودم اما گاهی طوری رفتار می کردم که رفتارم به مردان سفید پوستی که او توضیح می داد نزدیک تر بود. من دچار شهوتی دست سفیدی که به دستی سیاه غذا می دهد شده بودم.
یه سری رفرنس خیلی دقیق هم به این می ده که چگونه کودکان سوژه هایی دارای صدا باید باشند، نه این که کودک رو به چشم بزرگسال ببینیم، بلکه به عنوان سوژه هایی فعال دارای صدا ببینیم. حتی به این هم اشاره می کنه که به تحلیل های بزرگسالان از کودکان تکیه نکنیم.
خانه کودک ناصر خسرو و گود زباله
از محیط مردانه حرف زده می شه که بچه های کودک کار توش بزرگ می شن، این که هیچ تماسی با 《زن》در محیط کار ندارن. معمولا هم مردای افغان به ایران میان تا کار کنن و پولش رو بفرستن برای خونواده. از سازوکار عادی سازی این فرایند برای زن ها می گه و یک چیز خیلی جالبی که منشن می شه اینه که چجوری فضاهای تک جنسیتی احتمال تعرض جنسی رو بالا می برن. مردان همراه کودکان کار دخل و خرج کودکان رو به عهده دارن، کودک، کار می کنه و پولشو می سپره به بزرگِ همراه.
توی کوه زباله هیچ دستشویی یا حمومی وجود نداره، موقع خواب معمولا موش ها از روی بدنت عبور می کنن. دقیقا یک متر اون ور تر محل خوابت بوی تعفن تجمع آب زباله ها باعث می شه سپیده و گروهش روز های اولش اذیت شن.(البته که اصلا روی این ها مانوور نمی ده)
do.php


حقیقتا کتاب خیلی خاطره محوره و من نمی تونم به همه اش بپردازم برای همین، تا بتونم بخش های خیلی مهمش رو می گم.

تمام بچه هایی که با خاله به تهران می رسند توی مسیر نامشان عوض می شود و جالب این که همه این نام ها را به خوبی به یاد دارند، نعیم در راه بابک بود، شهرام شده بود رامین، آیت الله و رحمت الله شده بودند نعیم و کریم و عبد العزیز میلاد نام گرفته بود.میازاکی در سال ۲۰۰۱، انیمه ای به نام spirited away ساخته است. تنها راه چیهیرو برای زنده ماندن در این عالم متوسل شدن به کار و فعالیت بدنی است.میازاکی با دست گذاشتن بر روی اهمیت داشتن اسم خاص به ما هشدار می دهد که امکان دارد هویتمان در عالم پسا مدرن از بین برود.

فوتبال، زبان مشترک کودکان کارِ ناصر خسروست. ارتباط سپیده با کودکان کار در ابتدا دارای مشکلات به خصوص خودش بوده اما از طریق فوتبال تونست ارتباط لازم رو بگیره.


سیاست
آرش نصر اصفهانی در پایان نامه خود با موضوع 《موانع ادغام اجتماعی مهاجران و پناهندگان افغانستانی》 جریان اصلی مهاجرت افغانستانی ها به ایران را به سه دوره تقسیم می کند:


دوره سیاست های در های باز
از ۱۳۵۸ تا ۱۳۷۰ - 《اسلام مرز ندارد》- نوعی شبیه سازی میان حرکت پیامبر اسلام که از مکه به مدینه رفت و از همین رو اصلاح مهاجرین برای این دسته از افغانستانی ها به کار رفت.-تا جایی که مهاجرت به ایران نه فقط برای رهایی از جنگ افغانستان بود بلکه یک 《وظیفه دینی 》تلقی می شد.
تفاوتش با بقیه جاها اینه که در ایران، افغان و ایرانی برادر انگاشته می شدند؛ برعکس بقیه کشور ها که پناهنده به پناهگاه رجوع می کنه. گواهش چهار هزار و ۵۰۰ افغانستانی ای که در جنگ کشته شدند.
پروبلماتیزه شدن و مسئله بازگشت
۱۳۷۱ تا ۱۳۸۵- ایران که بیش از دوازده سال افغانستانی هارا جا داده بود و به یکباره خواهان خروج‌ همه آن ها در یک بازه سه ساله شد.افزایش تورم و فشار شدید اقتصادی بر گروه های آسیب پذیر- در این زمان فرودستان ایرانی علیه فرودستان افغانستانی شوریدند.
سپیده می گه:
ژیژک معتقد است دولت برای ترمیم سیستم ایدئولوژیک خود از شکاف استفاده می کنند و ستیز اجتماعی را با چیز دیگری جایگزین می کنند.در مورد ایران نیز پررنگ کردن شکاف بین ایرانی ها و افغانستانی ها و تاکید بر این که آن ها منابع مالی ما را مصرف می کنند، شغل مارا می گیرند، بچه هایشان جای بچه ها ما سر کلاس درس و مدرسه می نشینند؛ خلافکار و دزد و معتاد و متجاوزند و ... موجب اتحاد دولت و ملت علیه دیگری ای می شود که تمام تقصیر ها را به گردن دارد.

سیاست ساماندهی
از سال ۱۳۸۶ به بعد تا الان.
در آبان ماه ۱۳۸۸ فرمانده نیروی انتظامی در مورد اتفاقات سال ۱۳۸۶ و اخراج اجباری افغانستانی ها گفت:
نتیجه این طرح را دیدیم، مرغداری ها و گاوداری ها خوابید و زباله های شهرداری در خیابان ماند. اگر همه جانبه فکر نکنیم و صرفا بخواهیم پلیس را وارد میدان کنیم که با این موضوع برخورد شود نتیجه مطلوبی به دست نخواهد آمد و زیر فشار بخش اقتصادی مجبور می شویم این افراد را بازگردانیم.
در سالد۱۳۹۲ هم گفتن که ما قدرت بازگرداندن همه افغان ها رو داریم [ کاری که بعد از جنگ ۱۲ روزه کردن :-" ] ولی نمی کنیم!
به عبارتی توی این دوره انسان افغان شهروند درجه دومیست که توی وضعیت تعلیقی بین موندن و رفتن گیر کرده! نه شناسنامه بهش می دن نه راه رو براش باز می کنن

بازخورد خودم:
من وقتی اولین بار کتاب رو می خوندم شوکه شدم، هم این که رفرنس های بسیار زیبایی می زد سپیده. ارجاعاتی که به انیمه spirited away زده بود یا ژیژک باعث می شد خیلی جذبش شم. شروع این که من با مقاله (آیا فرودست می تواند سخن بگوید؟) اشنا شم این کتاب بود :‌)) بعدش دیدم تئوری کوئیر پیوند پیچیده ای با این مقاله خورده.و بخش تراژدیش این بود که عمه، خاله، دایی، شوهر عمه، پدر، مادر، برادر،مادربزرگ مادری و پدری و پدربزرگ ها و .... همه افغان ستیزند اینجا. من‌تنها کاری که می تونستم بکنم این بود که گوشزد کنم 《افعانی》اشتباهه. بعد وقتی اینو می‌گم احساس می کنم‌روی یک تپه گُه که بوش کل شهر رو گرفته دارم اکلیل می پاشونم و پسر چه وضعیت رقت انگیزی!
مشکل فقط کلام نیست، مشکل اینه که ایرانی ها اساساً انسان افغان رُ dehumanize می کنن.حتی خیلی هاشون در ارتباط و تماس با انسان افغان هستن ها! شاگرد مغازه هاشون مثلاً اما هنوز باور دارند که این ها دارند مال و اموال مارو تصرف می کنند، اینا مشتی جانی و آدمکش و قاتل هستن[دقیقا رفرنس به چیزی که نصراصفهانی توی مرحله ی دوم گفت؛ پروبلماتیزه و مسئله ی بازگشت]
عموم ایرانی ها مسئله تشخیص بین فاطمیون (که خود انسان افغان باهاش مخالفه) رو با یک شهروند غیر نظامی افغان نداره! یکم ناراحت کننده ست همچنان.

+آها چون مردم نگاری بود، من نمی تونستم همه چیزو بگم. خیلی بخش هاش رو صرف نظر کردم گاهی مثل دفترچه خاطرات بود. یکی از بخش هاییش که اسکیپ کردم و یادمم هست(چون کتاب رو ترم پنج خوندم) در مورد رپ خواندن کودکان کار افغان بود و این که هدف اولیه سپیده جمع آوری اشعار بچه ها بوده اول دفعه:-"
 
آخرین ویرایش:
اسپم موقت: از اینکه یک آدم حسابی دیگه تو سایت میبینم خوشحالم!
 
Back
بالا