انگار لال شده بودم... از سپیده سالاروند
انگار لال شده بودم...-یک مردم نگاری از کودکان کار افغانستانی در ایران از سپیده سالاروند
اینکتاب رو خیلی زیاد دوست داشتم :" یک بار هم سر کلاس اقتصاد ارائه ش دادم.
مقدمه با اینشروع میشه که مردمنگاری چیست؟ و به چه کاری مردم نگاری می کنن؟ چه اصولی می بایست رعایت کرد؟
انسان شناسی البته، همانطور که تیم اینگولد، انسان شناس بریتانیایی معاصر، می گوید، مساوی با مردم نگاری نیست. به اعتقاد او انسان شناسی به فهمی گشاده دستانه ، تطبیقی و در عین حال انتقادی از شیوه ههی مختلف بودن و دانستن در جهان واحدی ست که همه ما به طور مشترک اشغالش می کنیم. هدف مردم نگاری به اعتقاد او توصیف زندگی های مردمانی جز خودمان، با دقت و حساسیتی سخته و پرداخته در بوتهء تجربه دست اول درازمدت و مشاهده ریزبینانه است.
کتاب به طور خلاصه می گه تقلیل دادن مردم شناسی به مصاحبه مردمنگارانه که طی یک 《نمونه گیری تصادفی》انتخاب می شن و بعد داده ها استخراجشن و طبق یک سری نرم افزار پردازش شن تا به نتایج تحقیق برسن،یک کاریه که تعهد درازمدت، توجه گشاده دستانه، عمق رابطه و حساسیت رو زیر پا می گذاره.
این مردم نگاری، پایان نامه کارشناسی ارشد مطالعات فرهنگی در دانشگاه علم و فرهنگ هست که به وضعیت کودکان کار افغانستانی در تهران، با تمرکز بر دو میدان
خانه کودک ناصر خسرو و گود زباله سعید در جاده تهران-سمنان پرداخته.
(من حس میکنم با این رنگی رنگی کردن ها دارم pink washing می کنم :" جداً کتاب دست روی موضوع حساس و غمانگیزی گذاشته)
پیش درآمد به تئوری می پردازه که چه لزومی داره اصلا دیالوگ برقرار شه بین فرادست و فرودست؟ چرا ما باید در مورد رنج زیسته گروهی از مردم حرف بزنیم؟ و اصلا این دیالوگ بر قرار کردن بین دو گروه فرادست و فرودست بر چه مبنا و اصولی باید برقرار شه؟
سپیده شروع می کنه از کلاس ترم دوم ارشدش می گه که استاد سر کلاس گفته 《 مطالعات فرهنگی نوعی جامعه شناسی رنج است و ما تلاش می کنیم صدای رنج دیدگان باشیم 》
گرامشی توی نوشته هاش از مفاهیمی چون هژمونی، نقش روشنفکر و دولت حرف می زنه. فرودست اقلیت نیست می تونه اکثریت باشه، فرودست می تونه در موقعیت هایی فرادست واقع شه.
گرامشی به جای تکیه کردن بر روایت دولت، که در نهایت روایت طبقات حاکم و مسلط است، به مطالعه طبقه فرودست می پردازد زیرا می خواهد راهی برای شنیدن صدایشان پیدا کند.
از نظر گرامشی روشنفکر می تونه سلطه ی سیاسی بدون زور پیدا کنه.
مقاله ی can the subaltern talk از spivak به سپیده خیلی کمک کرد برای ارتباطش با کودکان کار افغان ( متن از کتاب:
خواندن مقاله ی آیا فرودست می تواند سخن بگوید سخت بود اما نه فقط از لحاظ پیچیدگی های زبانی و ارجاعاتی که بلد نبودم، سخت بود چون باید با خودم روبرو می شدم.با خودم که زنی رنگین پوست بودم اما گاهی طوری رفتار می کردم که رفتارم به مردان سفید پوستی که او توضیح می داد نزدیک تر بود. من دچار شهوتی دست سفیدی که به دستی سیاه غذا می دهد شده بودم.
یه سری رفرنس خیلی دقیق هم به این می ده که چگونه کودکان سوژه هایی دارای صدا باید باشند، نه این که کودک رو به چشم بزرگسال ببینیم، بلکه به عنوان سوژه هایی فعال دارای صدا ببینیم. حتی به این هم اشاره می کنه که به تحلیل های بزرگسالان از کودکان تکیه نکنیم.
خانه کودک ناصر خسرو و گود زباله
از محیط مردانه حرف زده می شه که بچه های کودک کار توش بزرگ می شن، این که هیچ تماسی با 《زن》در محیط کار ندارن. معمولا هم مردای افغان به ایران میان تا کار کنن و پولش رو بفرستن برای خونواده. از سازوکار عادی سازی این فرایند برای زن ها می گه و یک چیز خیلی جالبی که منشن می شه اینه که چجوری فضاهای تک جنسیتی احتمال
تعرض جنسی رو بالا می برن. مردان همراه کودکان کار دخل و خرج کودکان رو به عهده دارن، کودک، کار می کنه و پولشو می سپره به بزرگِ همراه.
توی کوه زباله هیچ دستشویی یا حمومی وجود نداره، موقع خواب معمولا موش ها از روی بدنت عبور می کنن. دقیقا یک متر اون ور تر محل خوابت بوی تعفن تجمع آب زباله ها باعث می شه سپیده و گروهش روز های اولش اذیت شن.(البته که اصلا روی این ها مانوور نمی ده)
حقیقتا کتاب خیلی خاطره محوره و من نمی تونم به همه اش بپردازم برای همین، تا بتونم بخش های خیلی مهمش رو می گم.
تمام بچه هایی که با خاله به تهران می رسند توی مسیر نامشان عوض می شود و جالب این که همه این نام ها را به خوبی به یاد دارند، نعیم در راه بابک بود، شهرام شده بود رامین، آیت الله و رحمت الله شده بودند نعیم و کریم و عبد العزیز میلاد نام گرفته بود.میازاکی در سال ۲۰۰۱، انیمه ای به نام spirited away ساخته است. تنها راه چیهیرو برای زنده ماندن در این عالم متوسل شدن به کار و فعالیت بدنی است.میازاکی با دست گذاشتن بر روی اهمیت داشتن اسم خاص به ما هشدار می دهد که امکان دارد هویتمان در عالم پسا مدرن از بین برود.
فوتبال، زبان مشترک کودکان کارِ ناصر خسروست. ارتباط سپیده با کودکان کار در ابتدا دارای مشکلات به خصوص خودش بوده اما از طریق فوتبال تونست ارتباط لازم رو بگیره.
سیاست
آرش نصر اصفهانی در پایان نامه خود با موضوع 《موانع ادغام اجتماعی مهاجران و پناهندگان افغانستانی》 جریان اصلی مهاجرت افغانستانی ها به ایران را به سه دوره تقسیم می کند:
دوره سیاست های در های باز
از ۱۳۵۸ تا ۱۳۷۰ - 《اسلام مرز ندارد》- نوعی شبیه سازی میان حرکت پیامبر اسلام که از مکه به مدینه رفت و از همین رو اصلاح مهاجرین برای این دسته از افغانستانی ها به کار رفت.-تا جایی که مهاجرت به ایران نه فقط برای رهایی از جنگ افغانستان بود بلکه یک 《وظیفه دینی 》تلقی می شد.
تفاوتش با بقیه جاها اینه که در ایران، افغان و ایرانی برادر انگاشته می شدند؛ برعکس بقیه کشور ها که پناهنده به پناهگاه رجوع می کنه. گواهش چهار هزار و ۵۰۰ افغانستانی ای که در جنگ کشته شدند.
پروبلماتیزه شدن و مسئله بازگشت
۱۳۷۱ تا ۱۳۸۵- ایران که بیش از دوازده سال افغانستانی هارا جا داده بود و به یکباره خواهان خروج همه آن ها در یک بازه سه ساله شد.افزایش تورم و فشار شدید اقتصادی بر گروه های آسیب پذیر- در این زمان فرودستان ایرانی علیه فرودستان افغانستانی شوریدند.
سپیده می گه:
ژیژک معتقد است دولت برای ترمیم سیستم ایدئولوژیک خود از شکاف استفاده می کنند و ستیز اجتماعی را با چیز دیگری جایگزین می کنند.در مورد ایران نیز پررنگ کردن شکاف بین ایرانی ها و افغانستانی ها و تاکید بر این که آن ها منابع مالی ما را مصرف می کنند، شغل مارا می گیرند، بچه هایشان جای بچه ها ما سر کلاس درس و مدرسه می نشینند؛ خلافکار و دزد و معتاد و متجاوزند و ... موجب اتحاد دولت و ملت علیه دیگری ای می شود که تمام تقصیر ها را به گردن دارد.
سیاست ساماندهی
از سال ۱۳۸۶ به بعد تا الان.
در آبان ماه ۱۳۸۸ فرمانده نیروی انتظامی در مورد اتفاقات سال ۱۳۸۶ و اخراج اجباری افغانستانی ها گفت:
نتیجه این طرح را دیدیم، مرغداری ها و گاوداری ها خوابید و زباله های شهرداری در خیابان ماند. اگر همه جانبه فکر نکنیم و صرفا بخواهیم پلیس را وارد میدان کنیم که با این موضوع برخورد شود نتیجه مطلوبی به دست نخواهد آمد و زیر فشار بخش اقتصادی مجبور می شویم این افراد را بازگردانیم.
در سالد۱۳۹۲ هم گفتن که ما قدرت بازگرداندن همه افغان ها رو داریم [ کاری که بعد از جنگ ۱۲ روزه کردن

] ولی نمی کنیم!
به عبارتی توی این دوره انسان افغان شهروند درجه دومیست که توی وضعیت تعلیقی بین موندن و رفتن گیر کرده! نه شناسنامه بهش می دن نه راه رو براش باز می کنن
بازخورد خودم:
من وقتی اولین بار کتاب رو می خوندم شوکه شدم، هم این که رفرنس های بسیار زیبایی می زد سپیده. ارجاعاتی که به انیمه spirited away زده بود یا ژیژک باعث می شد خیلی جذبش شم. شروع این که من با مقاله (آیا فرودست می تواند سخن بگوید؟) اشنا شم این کتاب بود :)) بعدش دیدم تئوری کوئیر پیوند پیچیده ای با این مقاله خورده.و بخش تراژدیش این بود که عمه، خاله، دایی، شوهر عمه، پدر، مادر، برادر،مادربزرگ مادری و پدری و پدربزرگ ها و .... همه افغان ستیزند اینجا. منتنها کاری که می تونستم بکنم این بود که گوشزد کنم 《افعانی》اشتباهه. بعد وقتی اینو میگم احساس می کنمروی یک تپه گُه که بوش کل شهر رو گرفته دارم اکلیل می پاشونم و پسر چه وضعیت رقت انگیزی!
مشکل فقط کلام نیست، مشکل اینه که ایرانی ها اساساً انسان افغان رُ dehumanize می کنن.حتی خیلی هاشون در ارتباط و تماس با انسان افغان هستن ها! شاگرد مغازه هاشون مثلاً اما هنوز باور دارند که این ها دارند مال و اموال مارو تصرف می کنند، اینا مشتی جانی و آدمکش و قاتل هستن[دقیقا رفرنس به چیزی که نصراصفهانی توی مرحله ی دوم گفت؛ پروبلماتیزه و مسئله ی بازگشت]
عموم ایرانی ها مسئله تشخیص بین فاطمیون (که خود انسان افغان باهاش مخالفه) رو با یک شهروند غیر نظامی افغان نداره! یکم ناراحت کننده ست همچنان.
+آها چون مردم نگاری بود، من نمی تونستم همه چیزو بگم. خیلی بخش هاش رو صرف نظر کردم گاهی مثل دفترچه خاطرات بود. یکی از بخش هاییش که اسکیپ کردم و یادمم هست(چون کتاب رو ترم پنج خوندم) در مورد رپ خواندن کودکان کار افغان بود و این که هدف اولیه سپیده جمع آوری اشعار بچه ها بوده اول دفعه
