دوست داشتم یه باستان شناس توی داستان تخیلی بودم که یه مکان باستانی جدید پیدا کرده بود و با دولت رقابت میکرد تا زودتر دستش به سنگ باستانی برسه چون اگه اونا پیداش میکردن از قدرتش سواستفاده میشد
حالت های ایندیانا جونز.
یا یه لاکپشت توی آب های اقیانوس آرام با جریان آبی حرکت میکردم و دنیا رو سفر میکردم.
یا یه مرد تنها توی جز باری در ۱۹۵۰ با یه سیگار توی دستش که به صدای موسیقی یه زن زیبا گوش میده و با خودش فکر میکنه آیا قراره تا آخر عمرش تنها بمونه؟
یا داروین وقتی اولین بار داشت توی جزیره گالاپاگوس قدم میزد میون برگ ها و شاخه های بزرگ و به تکامل پرنده ها فکر میکرد.
یا لئوناردو داوینچی وقتی داشت تمام سعیش رو میکرد که یه ماشین پرنده بسازه اما نمی تونست با خودش فکر میکرد شاید باید بیخیال بشه بره طرح هایی که به خانواده مدیچی قول داده رو ادامه بده.
یا یه هیپی که با کمپر سفر میکنه با یه گربه کوچیک و گیتارش و به این فکر میکنه که جیبش کم کم داره خالی میشه.
یا یه جادوگر کوتوله با شنل سبز و ریش بلند سفید توی دشت سبز که خونه ش زیر پل زرد بغل دهکده هست و هر روز معجون ها رو باهم ترکیب میکنه تا بلاخره یه ترکیب به درد بخور بسازه. ایا تسلیم میشه؟!فک کردی این صدایی که الان تو سرت پخش میشه کیه ها؟؟اره سعی کن متوقفش کنی کور خوندی من بلاخره میسازمش و دنیا رو نابود میکنم یو ها ها ها ها.