مشاعره واژه‌نما

  • شروع کننده موضوع شروع کننده موضوع Hecate
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
عشق

شمع طرب ز بخت ما آتش خانه‌سوز شد
گشت بلای جان من عشق به جان خریده‌ام
شمع
شبی یاد دارم که چشمش نخفت
شنیدم که پروانه با شمع گفت
که من عاشقم گر بسوزم رواست
تورا گریه و سوز باری چراست
 
شمع
شبی یاد دارم که چشمش نخفت
شنیدم که پروانه با شمع گفت
که من عاشقم گر بسوزم رواست
تورا گریه و سوز باری چراست
شب

شب سردیست، هوا منتظر باران است
وقت خواب است و دلم پیش تو سرگردان است

شب بخیر ای نفست شرح پریشانی من
ماه‌‎ پیشانی من، دلبر بارانی من
 
دلبر که جان فرسود از او کام دلم نگشود از او
نومید نتوان بود از او باشد که دلداری کند
 
دلبر که جان فرسود از او کام دلم نگشود از او
نومید نتوان بود از او باشد که دلداری کند
دل

عاشقی ها میکند دل ، گرچه میداند که غم
لحظه لحظه از برایش نوحه خوانی میکند

هی بسازد نقشی ازروی نگاری هر دمی
درخیالش زیر گوشش پرده خوانی میکند
 
من به خیال زاهدی گوشه‌نشین و طرفه آنک
مغبچه‌ای ز هر طرف می‌زندم به چنگ و دف
 
من به خیال زاهدی گوشه‌نشین و طرفه آنک
مغبچه‌ای ز هر طرف می‌زندم به چنگ و دف
زاهدا فاش بگو زهد تو را فایده چیست؟
زندگی را به جز از عشق ره و قاعده چیست؟
 
  • لایک
امتیازات: s@rah
زاهدا فاش بگو زهد تو را فایده چیست؟
زندگی را به جز از عشق ره و قاعده چیست؟
عشق
تا خار غم عشق تو در پای دلم شد
بی روی تو گل های چمن خار شمارم
 
  • لایک
امتیازات: D3la
من نه آن رندم که ترک شاهد و ساغر کنم
محتسب داند که من این کارها کمتر کنم
 
خون شوی نرگس بیمار که از روی جفا
چشمه ای کاشتی و خواب حرامم کردی
 
نرگس از چشم تو دم زد بر دهانش زد صبا
درد دندان دارد اینک می‌خورد آب از قلم
 
نرگس از چشم تو دم زد بر دهانش زد صبا
درد دندان دارد اینک می‌خورد آب از قلم
یا رب قلم عفوت، چرخان و ز ما بگذر
بر مفلس افتاده، تندی نه جوانمردیست
 
  • لایک
امتیازات: s@rah
قلم
اگر او را قلم خوانم وگر او را علم خوانم
در او هوش است و بی‌هوشی زهی بی‌هوش هشیاری
بر قلم سرنوشت، تیغ نباید کشید
هرچه معوج نگاشت، نخوانده باید چشید
 
  • لایک
امتیازات: s@rah
لبخند برایم شده افسانه سیمرغ
نامش به لبم هست و خودش بر لب من نیست
غرق خون بود و نمی‌مرد ز حسرت فرهاد
خواندم افسانه‌ی شیرین و به خوابش کردم.
~فرخی یزدی.
 
غرق خون بود و نمی‌مرد ز حسرت فرهاد
خواندم افسانه‌ی شیرین و به خوابش کردم.
~فرخی یزدی.
خون
خون از مژه می ریخت به تشییع غریبش
آن نیزه که میبرد سر بی بدنش را
 
Back
بالا