مشاعره واژه‌نما

  • شروع کننده موضوع شروع کننده موضوع Hecate
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
میخندی

شمع،ای شمع چه میخندی؟
به شب تیره خاموشم
بخدا مردم از این حسرت
که چرا نیست در آغوشم
حسرت

بگذار که در حسرت دیدار بمیرم
در حسرت دیدار تو بگذار بمیرم

دشوار بود مردن و روی تو ندیدن
بگذر به دلخواه تو دشوار بمیرم
 
حسرت

بگذار که در حسرت دیدار بمیرم
در حسرت دیدار تو بگذار بمیرم

دشوار بود مردن و روی تو ندیدن
بگذر به دلخواه تو دشوار بمیرم
دشوار نه آن است که بی دوست بمیری
در شهر و دیاری که به جز اوست بمیری
دشوار همین است که هرچند که جستی
نشناخته ای دوست و بی دوست بمیری
 
دشوار نه آن است که بی دوست بمیری
در شهر و دیاری که به جز اوست بمیری
دشوار همین است که هرچند که جستی
نشناخته ای دوست و بی دوست بمیری
دشوار

پس از دشواری آسانیست ناچار
ولیکن آدمی را صبر باید

رخ از ما تا به کی پنهان کند عید
هلال آنک به ابرو می‌نماید
 
دشوار

پس از دشواری آسانیست ناچار
ولیکن آدمی را صبر باید

رخ از ما تا به کی پنهان کند عید
هلال آنک به ابرو می‌نماید
پنهان
پنهان ز دیدها و همه دیده ها ازوست
آن آشکار صنعت پنهانم آرزوست
 
پنهان
پنهان ز دیدها و همه دیده ها ازوست
آن آشکار صنعت پنهانم آرزوست
تا به کی پنهان کنی از من تو سین سرنوشت؟
اندکی هم راز گویم! ای تو نقاش سرشت!
 
تا به کی پنهان کنی از من تو سین سرنوشت؟
اندکی هم راز گویم! ای تو نقاش سرشت!
سرشت
نه جهنم، نه بهشتم که چُنین است سرشتم
این سخن را من از امروز نه گفتم، نه نوشتم
 
سرشت
نه جهنم، نه بهشتم که چُنین است سرشتم
این سخن را من از امروز نه گفتم، نه نوشتم
سخن

سخن عشق نه آن است که آید به زبان
ساقیا می ده و کوتاه کن این گفت و شنود
 
سخن

سخن عشق نه آن است که آید به زبان
ساقیا می ده و کوتاه کن این گفت و شنود
زبان
مدعای ما مآل ما یکیست
طرز و انداز خیال ما یکیست

ما ز نعمتهای او اخوان شدیم
یک زبان و یکدل و یکجان شدیم
 
زبان
مدعای ما مآل ما یکیست
طرز و انداز خیال ما یکیست

ما ز نعمتهای او اخوان شدیم
یک زبان و یکدل و یکجان شدیم
زبان
چون که با کودک سر و کارت فتاد
هم زبان کودکی باید گشاد
 
زبان
چون که با کودک سر و کارت فتاد
هم زبان کودکی باید گشاد
کودک

کودکان افسانه‌ها می‌آورند
درج در افسانه‌شان بس سر و پند
هزلها گویند در افسانه‌ها
گنج می‌جو در همه ویرانه‌ها...

مولانا
 
کودک

کودکان افسانه‌ها می‌آورند
درج در افسانه‌شان بس سر و پند
هزلها گویند در افسانه‌ها
گنج می‌جو در همه ویرانه‌ها...

مولانا
ویرانه

ای پیر خرابات که میخانه ندیدی!
ویرانه دل ماست تو ویرانه ندیدی!

ای رند غزل پوش ، که بر سنگ ، سرت خورد
از دوست چه دیدی که ز بیگانه ندیدی؟
 
ویرانه

ای پیر خرابات که میخانه ندیدی!
ویرانه دل ماست تو ویرانه ندیدی!

ای رند غزل پوش ، که بر سنگ ، سرت خورد
از دوست چه دیدی که ز بیگانه ندیدی؟
پیر

با برف پیری ام سخنی بیش از این نبود
منت گذاشتی به سر ما خوش آمدی

ای عشق ای عزیز ترین میهمان عمر
دیر آمدی به دیدنم اما خوش آمدی

محمدعلی بهمنی
 
پیر

با برف پیری ام سخنی بیش از این نبود
منت گذاشتی به سر ما خوش آمدی

ای عشق ای عزیز ترین میهمان عمر
دیر آمدی به دیدنم اما خوش آمدی

محمدعلی بهمنی
سخن
خاموش شدم شرحش تو بگو
زيرا به سخن برهان منی
 
ای مدعی برهان! کوتاه بیا از آن!
در زندگی انسان، راهی به جز از شک نیست.
زندگی

زندگی زیباست
زشتی های آن تقصیر ماست
در مسیرش هرچه نازیباست
آن تدبیر ماست
زندگی آب روانی ست
روان ميگذرد
آنچه تقدير من و توست همان ميگذرد...
 
زندگی

زندگی موسیقی گنجشک‌هاست
زندگی باغ تماشای خداست
زندگی یعنی همین پروازها،
صبح‌ها،
لبخندها،
آوازها...
زندگی ذره کاهی‌ست، که کوهش کردیم
زندگی نام نکویی‌ست، که خوارش کردیم

زندگی نیست به جز نم‌نم باران بهار
زندگی نیست به جز دیدن یار
زندگی نیست به جز عشق
به جز حرف محبت به کسی
ورنه هر خار و خسی
زندگی کرده بسی

زندگی تجربه تلخ فراوان دارد
دو سه تا کوچه و پس کوچه و اندازه یک عمر بیابان دارد
ما چه کردیم و چه خواهیم کرد
در این فرصت کم...؟!
باران

نزن باران زمین جای قشنگی نیست
من از جنس زمینم خوب می دانم
که گل در عقد زنبور است
اما یک طرف سودای بلبل،
یک طرف بال و پر پروانه را هم
دوست میدارد
 
بلبل

باغبان گر پنج روزی صحبت گل بایدش
بر جفای خار هجران صبر بلبل بایدش
هجران

ای شب هجران که یک دم در تو چشم من نخفت
اینقدر با بخت خواب آلود من لالا چرا

آسمان چون جمع مشتاقان پریشان می کند
در شگفتم من نمی پاشد ز هم دنیا چرا
 
شب

دیرگاهی است که در این تنهایی
رنگ خاموشی در طرح لب است
بانگی از دور مرا می‌خواند
لیک پاهایم در قیر شب است
رخنه‌ای نیست در این تاریکی
در و دیوار به هم پیوسته
سایه‌ای لغزد اگر روی زمین
نقش وهمی است ز بندی رسته

سهراب سپهری
تنهایی

گر بداند که چه خون می‌ خورم از تنهایی
دلِ شب بر سر من مست و غزل‌ خوان آید
 
خون

و شعرِ زندگیِ او، با قافیه‌ی خونش
و زندگیِ شعرِ من
با خونِ قافیه‌اش.
و چه بسیار
که دفترِ شعرِ زندگی‌شان را
با کفنِ سُرخِ یک خون شیرازه بستند.
چه بسیار
که کُشتند بردگیِ زندگی‌شان را
تا آقاییِ تاریخِشان زاده شود.

احمد شاملو
خون

...یک لحظه به بخشایش او شک نتوان کرد
با این همه، تردید در این باره یقینی است

شادم که به هر حال به یاد توام، اما
خون می خورم از دست تو و باز غمی نیست

فاضل نظری
 
خون

...یک لحظه به بخشایش او شک نتوان کرد
با این همه، تردید در این باره یقینی است

شادم که به هر حال به یاد توام، اما
خون می خورم از دست تو و باز غمی نیست

فاضل نظری
غم

زان دم که شدیم آشنای غم تو
بیگانه زخویشم از جفای غم تو

با عشق تو عهد ما چو محکم بودست
کردیم جهان و جان فدای غم تو
 
Back
بالا